٭ مهدي نصيري يك روزنامه نگار حرفه اي هستي كه يك روز صبح زود ساعت هفت (برخلاف هميشه) از خواب بيدار مي شوي و در نهايت شگفتي و تعجب مي بيني كه با لباس يك سرهنگ نيروي دريايي در رختخوابي. مي روي كه آبي به سر و رويت بزني. توي آينه به جاي خودت يك مرد خوش تيپ مؤدب و معقول را مي بيني. از دماغ سيب زميني ات خبري نيست و بخش كچل كله ات پر از مو شده است. صداي زنگ در خانه ات اجازه نمي دهد كه از خوشحالي فرياد بزني. آيفون را برمي داري. مردي از پشت آيفون مي گويد: "سرهنگ من راننده جديد شما هستم. تشريف نمي آوريد؟" ناخودآگاه مي گويي: "چرا، چرا الآن تشريف مي آورم." در را كه باز مي كني، خشكت مي زند. اليوراستون با لباس سربازي احترام مي گذارد و در يك پيكان هشت در تشريفاتي را كه شيشه هايش دودي است و به طرز
وحشتناكي شيك و غيرباورپذير مي نمايد برايت باز مي كند. مي خواهي يك عكس يادگاري با او بيندازي و با نقد فيلم جديدش توي روزنامه بدهي چاپش كنند، اما بل و سباستين كه از جلويت رد مي شوند، حواست پرت مي شود و خودت هم مي افتي توي دره. بلند مي شوي و لباسهايت را مي تكاني صداي فريادي مي شنوي. سرت را به طرف صدا (پايين) خم مي كني. زين الدين زيدان از آن پايين دارد به تو مي خندد. خنده اش كه تمام مي شود، مي گويد: "داداش، حالا كه رفتي بالاي درخت خوابيدي، اون توپ ما رو هم بنداز پايين!" مي خواهي ازش بپرسي كه اين بالا چكار مي كني اما مي پرسي "اين توپ اينجا چكار مي كند" مي گويد: "ديويد شوتش كرد اون بالا." مطمئني كه منظورش بكام است، نه كاپرفيلد. توپ را پرت مي كني پايين. صداي فرياد بلندي را مي شنوي. مردي كه پاي درخت نشسته است، فرياد مي زند: "مگر كوري پدر جان!؟" ملتمسانه مي گويي: "ببخشيد آقا، من اين توپ را براي آقاي زيدان پرت كردم، راستي شما زين الدين رو نديديد؟ الآن اينجا بود، مي گويد: "چرا پرت و پلا مي گويي، حتماً روزنامه نگاري يا روانپزشك يا شايد هم مجري و گزارشگر فوتبال؟" مي گويي: "روزنامه نگارم!" مي گويد: "من هم ايساك نيوتن هستم. همين الآن كه توپ تو خورد توي كله ام، قانون جاذبه را كشف كردم و از فردا صبح يك دانشمند معروفي خواهم شد كه عالم و آدم همه چيز را با اين جاذبه ام توجيه مي كنند." مي گويي: "جاذبه! شاخه درخت مي شكند و مثل تيكه گوشت هشتاد كيلويي مي افتي روي زمين. داور به سمتت مي آيد و يك كارت قرمز نشانت مي دهد. دور و برت را كه نگاه مي كني، مي بيني توي زمين فوتبال هستي. علي كريمي مي آيد و بهت مي گويد: "بلند شو اُلي" به خودت نگاه مي كني. حالا اليوركان هستي. به علي مي گويي: "اينجا چه خبر است؟" داور مي گويد: "بلند شو آقاي كان تو اخراجي، چون كه توپ را گرفتي و نذاشتي گل بشود." بلند مي شوي و يك لگد محكم به نشيمنگاهش مي زني. بلندگوي ورزشگاه فرياد مي زند: "تيم ملي تركيه به دليل اهانت به داور از شركت در رقابتهاي جام جهاني 4004 محروم خواهد بود." برانكو مي آيد و تعويضت مي كند. علي دايي وارد بازي مي شود. پشت سرت را كه نگاه مي كني يازده تا علي دايي را مي بيني كه از دروازه تيم ملي تا خط حمله مشغول بازي هستند. شماره پيراهنشان هم از يك تا يازده ترتيب شده، كله ات سوت مي كشد. قطار مي ايستد. مسافرها پياده مي شوند. يكي از مسافرها تو هستي. يكي مي آيد جلو و مي گويد: نخلتو بده عباس جون. مي گويي "نخل ديگه چي بيد جيگر" به خودت نگاه مي كني. بدجوري عباس كيارستمي شده اي. مردم مي آيند استقبال و با سنگ و كلوخ تا توي ماشين همراهي ات مي كنند. جلوي ماشين يك دسته گل عظيم الجثه اي را چهار تا مرد كت و شلوار پوشيده شيك و پيك از توي كاميون پايين مي آورند. يك كم آن ورتر هم كاميوني دارد بارش را كه طلا و جواهر و مدال و سمند و آپارتمان دويست متري است خالي مي كند. چند نفر هم مي آيند و همه بار را توي كيفشان مي ريزند و مي روند توي ايستگاه. دسته گل را به زور مي خواهند دور گردن مردي بيندازند كه كيف مدالها را بهش مي دهند. از راننده اسم مرد را مي پرسي. مي گويد: "بابا تو ديگه چه خنگي هستي، اون قوي ترين مرد جهانه." احساس مي كني كه قوي ترين مرد جهان هستي. چون هر چه را كه يك مرد قوي بايد بداند، مي داني. يك نويسنده و پژوهشگر هستي. چهل سال توي دانشگاه تدريس كرده اي. از هزار جاي دنيا دعوتنامه داشته اي، ولي چون با فرار مغزها مخالفي، نرفته اي. صد سال خاك كتاب خورده اي (و از اين جور چيزهاي شبيه به شعار) ... داري مي ميري! صاحبخانه آمده و دارد در را از پاشنه درمي آورد. صداي زنگ تلفن طلبكارها درآمده و زنت از غصه بي پولي و بي كسي دق كرده است. تصميم مي گيري بميري. خيلي زود مي ميري و همه چي تمام مي شود. نتيجه ژورناليستي اينكه يك روزنامه نگار نبايد زياد اين ور و آن ور برود. يا لااقل شب نبايد زياد بخورد وگرنه همه اين وقايع با هم برايش پيش مي آيد.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- فرهنگ لغت(1) ؛ اين هفته: اتوبوس
٭ ارژنگ حاتمي 1- بليت اتوبوس Belite otobos : برگه اي كاغذ به ارزش 30 تومان، با قابليت انتقال به هر شخص حقيقي يا حقوقي و معاوضه با اجناس مختلف، كاربرد اصلي آن در معاملات درون شهري به عنوان پول خرد است كه البته كاربردهاي فرعي ديگري همچون پرداخت هزينه خدمات اتوبوسهاي درون شهري دارد.
عمر بليتها بستگي به شانس آنها دارد كه چند روز، ماه و يا سال در دست مردم بمانند، اما آخر و عاقبت همه آنها پاره شدن توسط راننده اتوبوس است.
2- راننده اتوبوس درون شهري : End daron shahri Ranande otobos دست فرمون، رانندگاني Perfessonal كه توانايي كم كردن روي شوماخر و حتي رانندگان تا كسي را هم دارند، دشمن سرسخت بليتهاي اتوبوس، نمونه بارز وجدان كاري!، اين افراد توانايي آن را دارند كه مسافراني كه بدون تهيه بليت وارد اتوبوس شده اند، تبديل به بليت كنند، توصيه مي شود هرنوع كالاي پاره شدني از جمله كارنامه مدرسه فرزند، چك پول و... را از دسترس آنها دور نگه داريد.
3- اتوبوس درون شهري :otobos daron shahri وسيله اي براي تهيه كمپوت آدم، مكاني حاوي انواع و اقسام آدم و انواع اقسام بوها!
4- صندلي اتوبوس sandali otobos : مكاني براي نوشتن ضرب المثل ها، يادگاري ها، وجملات زيبا، برخي روي آن مي نشينند و برخي آن را مي خورند، مسواك زدن بعد از خوردن صندلي توصيه مي شود.
5- ايستگاه اتوبوس istgah e otobos :علت نام گذاري آن هنوز در هاله اي از ابهام قرار دارد، مكاني كه تاكسي ها در آن اقدام به سوار كردن مسافران مي كنند و اتوبوسها در اطراف آن اقدام به پياده كردن مسافران مي كنند.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- تيك تاك ؛ بچه شهرستان كم نمي آورد
بچه شهروند: آقاي تيك تاك من يك بچه اي هستم كه به اين نتيجه رسيده ام كه همه امكانات كشور ما در تهران متمركز شده است. من اين اختلاف غير قابل بخشش رو هفته پيش كه تهراني ها به خاطر آلودگي هوا، چهار روز نرفتن مدرسه، كاملاً احساس كردم نظر شما به عنوان يك كارشناس چي است؟
تيك تاك: پسر عزيزم! حرف حساب كه جواب ندارد. تو بچه آگاه و عاقلي هستي و همه چيز را همان طوري كه هست، درك مي كني. باريكلا! اما در اعتراض به اين بي عدالتي مي تواني ترك تحصيل كني تا ثابت شود كه بچه شهرستان كم نمي آورد.
شهروند محترمه: سلام آقا! لطفاً برويد به اين آقاي مسعود كيميايي بگوييد، اين چه فيلمهايي است كه مي سازد. وا... بدآموزي دارد! پسرم در به در دارد دنبال نامزدش مي گردد وهنوز شش سالش نشده، مي گويد شيزوفرنياي دريا گرفته است. دخترم هم كه هي مي رود خودش را كتك مي زند و زخمي مي كند تا شكل ليلا حاتمي بشود. آقا اين چه وضعشه، به اين آقا بگوييد يا فيلم نسازد يا اگر مي سازد، درباره آدمهاي مهربان بسازد نه يك مشت هفت تيركش و چاقوكش بيمار كه هي راه مي روند و هي آدم مي كشند و هي...
تيك تاك: چشم خانوم! معلوم است كه دلتان خيلي پر است و جانتان به لب رسيده است. راستش ما و دوستان منتقدمان هر سال هي به اين مسعودخان مي گوييم كه بي خيال فيلمسازي شود. خودش هم يك مدتي بي خيال شد و رفت تو خط كمك به خروج از كشور بعضي از شبه هنرمندان. اما بعد تصميم گرفت فيلم جديدي در يك ژانر ابداعي به نام قاتلانه- شاعرانه بسازد كه حاصلشم شد سربازهاي پنجشنبه صبح ساعت 7 و اين "حكم" كه شما را كلافه كرده است. اما باشد به روي چشم ما بهش مي گوييم. شما با خيال راحت برويد، سر خانه و زندگي تان.
شهروند: آقاي تيك تاك، مي شود لطف كنيد و مشكلات تيم ملي كشورمان را براي بازي هاي جام جهاني در ستونتان مورد بررسي قرار دهيد.
تيك تاك: به نكته بسيار جالبي اشاره فرموديد كه البته زمان و وقت زيادي مي طلبد، اما در اين فرصت كم چه خوب مي شد اگر به جاي آقاي برانكوايوانكوويچ از يك مربي ايراني استفاده مي شد. مثلاً همين "اكبر آقاي ميثاقيان" يا "غلام پيرواني" به نظر من خيلي بهتر از برانكو مي توانند براي تيم ملي كشورمان كار كنند. ضمن اينكه به جاي علي دايي، ما مي توانيم از "حسين رضازاده" يا "عليرضا حيدري" هم استفاده كنيم. كما اينكه "رضازاده" در دروازه تيم ملي هم خوب جواب مي دهد و علاوه بر پر كردن فضاي ميان تيرهاي دروازه در درگيري هاي تن به تن حتي مي تواند دمار از روزگار زيدان و بكام و رونالدينيو در بياورد. ما گزينه هاي مناسب تري هم براي بازي در اين تيم داريم: كساني مثل "فريدون قنبري"، "هادي ساعي"، "عادل فردوسي پور" و حتي همين "مسعود كيميايي" كه من بازيش را قبلاً ديده ام و خيلي مي پسندم. اگر هم بازيكن كم آورديم، بچه هاي سرويس سوسه هستند و هر كدام آنها در حد يك بازيكن ملي پوش، فوتبال بلدند. من خودم ديده ام. به هر حال اين مسايل بايد با نظرات بنده در برنامه 90 مورد بررسي و تحليل موشكافانه قرار بگيرد تا هم تيم ملي مان در جام جهاني قهرمان شود و هم اينكه يك پولي به ما برسد.
م. ناران
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- پاچه خواري بگوري و اهالي "برره" از ضرغامي
عزت ا... ضرغامي در آخرين روز از ماه آذر، از پشت صحنه و لوكيشنهاي مختلف "برره" ديدن كرد. رئيس سازمان صدا و سيما ضمن سخنان كوتاه، با تك تك سازندگان و بازيگران "شبهاي برره" گفتگو و از زحمات اين گروه براي توليد روزانه اين سريال پرطرفدار تقدير كرد.
ضرغامي در اين گفتگوها مورد عنايت "جان نثار" و "بگوري" قرار گرفت و آنان از خود "پاچه خواري و شعر در وركردند". جان نثار گفت: "ضرغامي به شهر برره خوش آمدي ... ما همه از خود پاچه خواري دروكنيم". بگوري هم ادامه داد: "شب يلدا بشد، عزت ويومد -- براي مفلسان رحمت ويومد چنان پيچيده عطر پاچه خواري -- تو گويي هيأت دولت ويومد برم قربون جيب پر زپولش -- اگر پول هم وده لذت ويومد". و در آخر خطاب به ضرغامي گفت: "خوب بيد". در اين ديدار مرتضي ميرباقري، معاون سيما و پورمحمدي، مدير شبكه سوم سيما، رئيس صدا و سيما را همراهي مي كردند. به گزارش ايسنا، رئيس سازمان صدا و سيما اين سريال را حاوي پيامهاي اخلاقي، اجتماعي و سياسي دانست و به آسيب شناسي اين مجموعه از سوي كارشناسان اشاره كرد و گفت: در مجموع 100 نكته از اين سريال تهيه شده كه 50 نكته آن نقاط مثبت و 50 نكته ديگر آن نقاط منفي بوده است. ضرغامي به جلسات متعدد با كارگردان، تهيه كننده و نويسندگان اين سريال اشاره كرد و گفت: از نقدهاي انجام و تذكرات داده شده و هدايت اين مجموعه سپاسگزاريم. وي همچنين در جمع سازندگان سريال "شبهاي برره" گفت: طنز اين امكان را به انسان مي دهد تا مهمترين نقدهاي اجتماعي و توصيه ها را با زباني شيرين مطرح كند. رئيس سازمان صدا و سيما، طنز را از ضرورتهاي جامعه و عاملي مهم براي ايجاد انبساط در روابط اجتماعي دانست و گفت: طنز موجب مي شود تا مردم خستگي و فشارهاي اجتماعي را تحمل كنند و بتوانند با انرژي مضاعف، وظايف خود را به انجام برسانند. وي فراگيري اين مجموعه و جلب مخاطب از ميان قشرهاي مختلف مردم بسيار را جالب توجه دانست و گفت: من شاهد بوده ام كه حتي بسياري از مقامات براي رساندن مقصود خود در جلسات داخلي، از تكيه كلامهاي اين سريال استفاده مي كنند.
٭ حاتمي
در جهت بالا بردن سطح اطلاعات علمي خوانندگان عزيز چند تست ورزشي و غيرورزشي ارائه مي شود. لطفاً به تستها پاسخ بدهيد، اما اصلاً منتظر جايزه و ... نباشيد. گفتني است متن هاي داخل گيومه از همين روزنامه خودمان در هفته قبل انتخاب شده است.
1- انصاري فر: " نمي گذارم مايلي كهن..."
الف- مديرعامل باشگاه شود.
ب- آواز بخواند.
ج- بيايد
د- برود
2- چرا " نام مسعود مرادي از حضور در رقابتهاي جام باشگاههاي جهان حذف شد؟"
الف- به علت حمايتهاي شبانه روزي برنامه نود از مرادي قبل از حذف نام وي!
ب- به علت حمايتهاي همه جانبه نشريات ورزشي از مرادي قبل از حذف نام وي!
ج- به علت حمايتهاي دلسوزانه مربيان ليگ برتر از مرادي قبل از حذف نام وي!
د- به علت مسايل پشت پرده و مافياي قدرت فيفا.
3- مبعلي: " توانايي صعود داريم." مقصود مبعلي از صعود چيست؟
الف- صعود به قله اورست
ب- صعود به قله دماوند
ج- صعود به برج ميلاد
د- صعود از گروه چهارم بازي هاي جام جهاني
4- برانكو: " فراموش كرده اند بهترين نتايج را به ارمغان آورده ام." مقصود برانكو ازبهترين نتايج چيست؟
الف- ژاپن 2- ايران 1
ب- كره جنوبي 2- ايران 0
ج- باخت به تيم دوم مقدونيه
د- ... آها يادم اومد، صعود به جام جهاني!
5- "يورو اسپرت" پيش بيني كرد:" ايران و آنگولا تنها لذت خواهند برد!" به نظر شما تيم فوتبال كشورمان از چه چيزي لذت خواهد برد؟
الف- از خوردن گلهاي زيبا از پرتغال و مكزيك و احياناً آنگولا!
ب- از گردش در شهرهاي نورنبرگ، لايپزيك و فرانكفورت.
ج- از تصاحب جام اخلاق
د- از اينكه باعث مي شود پيش بيني " يورو اسپرت" درست از آب در نيايد.
تستهاي غير ورزشي
1- چرا هواپيماي سي - 130 سقوط كرد؟
الف- چون يك ساختمان خودش را انداخت وسط جاده ... ببخشيد وسط هوا! وبوق هواپيما هم خراب بود!
ب- هواپيما بنزين تمام كرده بود. باد در يك لحظه ايستاد و هواپيما سقوط كرد، چون در غير اين صورت قانون نيوتن ( جاذبه زمين ) زير سؤال مي رفت!
ج- براي اثبات اين شعر كه : " پرواز را به خاطر بسپار، هواپيما سقوط كردني است!"
د- در حال پيگيري است.
2- جاسبي : " پرداخت شهريه دانشگاه آزاد... است."
الف - وظيفه هر دانشجو
ب- وظيفه پدر هر دانشجو
ج- در صورتي كه سه فرزند من دانشجو باشند، براي من مشكل
د- مشكل
3- " مردن دريك شهر برزيل ممنوع شد." با توجه به اين قانون اگر فردي در اين شهر بخواهد بميرد، بايد چه كار كند؟
الف- به يك شهر ديگر برود و در آنجا بميرد.
ب- به مسؤولان شهر مراجعه كرده و خشكه حساب كند و مجوز مردن بگيرد و بميرد.
توضيح طراح سؤال: اين سؤال دو گزينه اي است، ولي خودمانيم اين برزيلي ها هم انسانهاي بامزه اي هستند!
سوز و سرما گواه مي آيد شب يلدا ز راه مي آيد در شبي اين چنين طويل و بلند ميوه راه راه مي آيد هندوانه قلنبه و دلخون
چون زن پا به ماه مي آيد تازه داماد سخت بيچاره با گل و با گياه مي آيد نه فقط با گل و گياه كه او همره رنج و آه مي آيد دفعتاً دخل پولهاش، همه درشبي رو سياه مي آيد رسم شب چله گي خريدن را با رخي رنگ كاه مي آيد بگذريم از سياه ديدنها فرصت قاه قاه مي آيد لشگر موز وكيوي و فندق با دو صد عز و جاه مي آيد بي محابا شكم چرانان را تا سحر بوي چاه مي آيد درد دل پرخوران نالان را باعث انتباه مي آيد نيستم اهل طنز و طنازي لودگي گاه گاه مي آيد قافيه ها تمام شد، ناچار ياد من از نكاح مي آيد
هندوانه
٭ كارمند الشعرا
شب يلدا و خواب هندوانه بخوان شعر كتاب هندوانه بگير عكسي زقيمتهاي ميوه بزن آن را به قاب هندوانه بكش بر سيخ دندان قاچ آن را بچش طعم كباب هندوانه نگه كن آسمان را تا ببيني كه مي بارد شهاب هندوانه سوار اسب رهوارش شو اي دوست قدم نه در ركاب هندوانه عيارش مي شود سنجيده از رنگ طلاي سرخ و ناب هندوانه ز راه كج مرو تا مي تواني برو راه صواب هندوانه بخور آن را كه تا يلداي ديگر نمي بيني تو خواب هندوانه بخواني گر كه او را با محبت چه خوش باشد جواب هندوانه براي بازي و تفريح و شادي بزن بر رخ نقاب هندوانه نمي دانم چه شد در رفت، افسوس زدست من حساب هندوانه براي درد دندان! هم مفيد است دوازده قطره آب هندوانه!