---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- از جاي خود تكان نخوريد
نوشته سي و چهارم
1- اول سلام! اولين سلام امروز من تقديم به شما دوستان خوبم. اميدوارم حالتان خوب باشد.
2- بعضي وقتها آدمها الكي الكي باعث مي شوند ديگران ناراحت بشوند. فكرش را بكنيد؛ مثلاً بعضي از راننده ها هي پشت سر هم بوق مي زنند، بوق بوق بوق. واي خداي من كلافه شدم. خدا كند ما اين كارهاي بد را ياد نگيريم.
3- يك دفترچه خاطرات داشته باشيم، بد نيست. مي توان توي آن دفترچه كارهايي را كه در طول روز انجام مي دهيم، بنويسيم. با اين كار هم خاطراتمان را جمع مي كنيم، هم تمرين نوشتن مي كنيم.
4- نامه ها و نقاشي هاي اين دوستان به دست ما رسيد، شما هم نامه بنويسيد. فاطمه ياقوتي نژاد- مرتضي فراقي، نجمه آذربيك، محمدجواد تاتاري، محمدجواد آذربيك، سجاد رئوف، هديه رئوف اصلي، منصور حسيني، مهتاب سيفي، جواد رئوف اصلي، مريم چمبري، ابوالفضل خوشدل.
5- سيده نگين صفار سجادي و مرجان فرگاهي و پيمان نظافت هديه هاي قشنگي براي كفشدوزك درست كرده اند كه در آنها از برگ و كاغذ استفاده شده است. من كه خيلي خيلي خوشحال شدم. دست هر سه نفر آنها درد نكند.
6- آدرس ما: مشهد، چهارراه خيام، روزنامه قدس، صفحه كفشدوزك
7- خدانگهدار شما.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- داستان ؛ اختراع آتش
٭ افسانه سرايي در زمانهاي خيلي خيلي دور كه هنوز خيلي چيزها اختراع نشده بود، در يك بعدازظهر، انسان اوليه داشت توي جنگل گردش مي كرد و كدوها را از درخت كدو جمع مي كرد. همسر انسان اوليه مي خواست براي شام كدو درست كند. البته آن زمان كدوها را خام مي خوردند؛ چون آتش اختراع نشده بود. انسان اوليه يك عالمه كدو جمع كرد و به غار برگشت. ولي غار از بس تاريك بود، او جلوي پايش را نديد و پايش به سنگي گير كرد و افتاد زمين و همه كدوها توي غار پخش شد.
همسر انسان اوليه عصباني شد و داد زد: معلوم هست داري چي كار مي كني؟ همه كدوها را ريختي. حالا توي اين تاريكي من چطوري كدوها را پيدا كنم، بايد به جنگل برگردي و باز هم كدو جمع كني. انسان اوليه با ناراحتي از غار بيرون رفت. او كه حسابي عصباني شده بود داد زد: نه من به جنگل نمي روم، من مي خواهم با دوستانم بيرون غار گل كوچك بازي كنم و با عصبانيت سنگي را كه زير پايش آمده بود، برداشت و كوبيد به ديوار غار: يك دفعه جرقه بزرگي به وجود آمد و همه جا روشن شد. انسان اوليه كدوها را ديد كه توي غار پخش شده بودند، ولي بعد از چند ثانيه دوباره همه جا تاريك شد. انسان اوليه كمي فكر كرد و نقشه اي كشيد. او از روي زمين يك عالمه سنگ جمع كرد و يكي يكي و با سرعت آنها را به ديوار غار كوبيد. سنگ ها جرقه مي زدند و بعد از چند ثانيه جرقه ها خاموش مي شدند. هر بار كه انسان اوليه سنگي را به ديوار غار مي كوبيد، يكي از كدوها را جمع مي كرد.
او آنقدر سنگ به ديوار غار كوبيد تا همه كدوها را جمع كرد. وقتي آخرين كدو را برداشت، يك دفعه احساس كرد، غار خيلي روشن شد، روشن تر از دفعه هاي قبل. جرقه هاي سنگ روي علفهاي خشك ته غار ريخته بودند و آتش گرفته بودند. انسان اوليه با خوشحالي داد زد: آتش، آتش... او از اختراع آتش آن قدر خوشحال بود كه فراموش كرد به آتش نشاني خبر بدهد به همين دليل غارشان در آتش سوخت. حتي كدوهاي شامشان. از آن روز به بعد آتش اختراع شد و همه جا را روشن كرد، حتي غارهاي تاريك را.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- من با خدا حرف مي زنم
٭ فرحروز صداقت نزديك غروب، كنار باغچه مي نشينم تا او را ملاقات كنم. او تنها كسي است كه ساكت مي نشيند و تا آخر به حرفهايم گوش مي دهد. اول مي گويم: سلام خداجون!
من امروز كارهاي خوب زياد انجام داده ام. از خوراكي هايم به دوستم كه گرسنه شده بود، تعارف كردم. يك كار ديگر هم انجام دادم كه نمي دانم خوب است يا بد، توي كلاس يك لطيفه گفتم و بچه ها همه از ته دل قاه قاه خنديدند.وقتي هم تعطيل شديم، به مستخدم مدرسه مون گفتم: "خسته نباشي بابا!"باباي مدرسه خنديد و گفت: "پايدار باشي پسر خوب و تميز."خداجون! يك كار خوب ديگرم اين بود كه وقتي به خانه رسيدم، پيشاني مامانم را بوسيدم. هنوز كيفم دستم بود كه مامان گفت: "نان نداريم" رفتم و نان خريدم.خداجون! انگاري دارم زيادي از خودم تعريف مي كنم، آخه مي خواهم بداني كه چه پسر گلي هستم. خداجون! هر چند خجالت مي كشم بگويم، اما چه كنم كه يك باره شيطان مي رود توجلدم و قيلي ويلي ام مي كند. آن وقت حس مردم آزاري پيدا مي كنم. خدايا! خيلي سعي مي كنم خوب خوب باشم. اما همين امروز تو مدرسه شوخي شوخي يك پا لنگه جانانه هم به دوستم انداختم. شترق زمين خورد، بيني اش خون آمد و زانوش هم خراش برداشت. خيلي ترسيدم، زود دوستم را از زمين بلند كردم و گفتم: "ببخشيد، شوخي كردم، گمان نمي كردم اين قدر شل و ول باشي و زمين بيفتي!" دوستم خنديد و به روي خودش نياورد. هر چه گفتم بيا به اتاق بهداشت برويم. گفت: "نه ولش كن! چيزي نشده." دوستم رفت و بيني اش را شست، هر چه بود بخير گذشت، نمي دانم تو به دادم رسيدي يا دوستم كه بچه باحالي است؟ خداجون! من اينها را مي گويم كه يك وقت اجازه ندهي كارهاي بد مرا فرشته ها بنويسند، اگر هم تا حالا نوشتند، شما بگو كه پاك كنند. چون من به اندازه كافي از كارهاي بد خودم غصه مي خورم، ديگر لازم نيست فرشته ها هم مرا غصه بدهند. آخ خداجون! مامانم صدايم مي زند، بايد بروم و درسهايم را بخوانم. باز هم گمان مي كند من يك بچه احساساتي هستم و همه اش با گلها و آسمان و در و ديوار حرف مي زنم! واي اگر بفهمد كه من با خدا حرف مي زنم، قند توي دلش آب مي شود!
روزي يك هزارپا به خواستگاري مورچه اي رفت، ولي جواب منفي شنيد، وقتي دليلش را پرسيد، مورچه جواب داد: "مگه جونم رو از سر راه آوردم، مي دوني در روز چه قدر بايد جوراب بشورم؟!"
بدخط دانش آموز: "اجازه! من هر چه قدر سعي كردم نتوانستم مطلبي رو كه زير ورقه انشاي من نوشتيد، بخونم!" معلم: "اي بي سواد! خب نوشته بودم كه خط تو خوانا نيست!"
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- نويسندگان كفشدوزك ؛ رزي دختر تاتي و ماتي
٭ بهار هروي روزي روزگاري دو گل زيبا با هم ازدواج كردند. هر روز دعا مي كردند كه خدا به آنها بچه اي بدهد. يك روز نسيم زيبايي از آنجا گذشت. او به آنها خبر داد كه به زودي بچه اي زيبا به دنيا خواهيد آورد. آنها خيلي خوشحال شدند. آن روز صبح زود وقتي از خواب بيدار شدند گل كوچك زيبايي را وسط خودشان ديدند و هر دو خوشحال شدند و خدا را شكر كردند. اسم او را "رزي" گذاشتند.
موقع ظهر كه آفتاب حسابي مي تابيد، آن دو برگهايشان را بالاي سر رزي گرفتند تا بچه شان گرما نخورد. وقتي بچه ها توي باغچه ها مي دويدند پدر و مادر شاخه هاي خاردارشان را جلو مي آوردند تا "رزي" لگد نشود. هر شب براي "رزي" لالايي مي خواندند تا "رزي" بخوابد. يك شب خانه را چراغاني كردند. آن شب عروسي دختر صاحب خانه بود. تاتي، ماتي و "رزي" به خواب خوش فرو رفته بودند. آخر شب دخترك كوچكي وارد باغچه شد. او مي خواست يك گل زيبا را به خواهرش كه عروسي اش بود، هديه بدهد. او به ميان گلها رفت تا زيباترين گل را بچيند. از "رزي" كوچولو خوشش آمد روي زمين نشست و دستش را از بين تاتي و ماتي رد كرد تا "رزي" را بكند. در همين موقع خاله جيرجيرك و خفاش كه اين حادثه را ديدند به طرف دخترك دويدند و با صداهايي كه از خودشان در آوردند، سعي كردند او را بترسانند. دخترك كوچولو كه ترسيده بود، پا به فرار گذاشت.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- يك دوست جديد
يك عكس، سه سكه بهار آزادي
هيچ كس نيست كه در زندگي چند بار جلو دوربين عكاسي قرار نگيرد، ولي كساني كه عكاسي را به عنوان يك هنر انتخاب مي كنند، خيلي نيستند. فاطمه سادات حسيني زهرايي يكي از اين افراد است. فاطمه سادات دختر هنرمندي است كه در كلاس پنجم درس مي خواند مثل پدرش كه از عكاسان خوب كشور است و عكاسي مي كند. خودش مي گويد: از دو سه سال پيش به طور جدي عكاسي را شروع كردم. بيشتر دوست دارم از كودكان عكس بگيرم؛ چون آنها در حال بازي و شادي هستند. فاطمه مي گويد: دوست دارم در بزرگسالي عكاس يا معلم بشوم و بزرگترين آرزويم اين است كه همه مردم به آرزوهايشان برسند. همه اينها را گفتم تا بگويم فاطمه سادات تازگي در چهارمين جشنواره عكس كانون پرورش فكري كودك و نوجوان به عنوان برگزيده اول در مقطع سني زير 12 سال انتخاب شده است. عكس او " سمانه و امينه " نام دارد كه دختر عمه و خواهر فاطمه سادات هستند. او براي اين عكس برگزيده اش سه سكه تمام بهار آزادي جايزه گرفته است. راستي او از لحاظ درسي هم خيلي خوب است و معدلش بالاست. كفشدوزك به اين دوست جديد تبريك مي گويد.