1- الان كه دارد اين ماجرا آغاز مي شود، سه شنبه شب است. ما از تور مشهد گردي كه سرويس اداره برايمان فراهم كرده، خود را خلاص كرده ايم و با تاكسي به خانه رسانده ايم و داريم براي فردايمان نقشه مي كشيم. يكي دو هفته است تصميم جدي گرفته ايم برويم آرايشگاه. يعني موهاي سرمان آن قدر بلند شده كه نگرانيم توي كوچه و خيابان اسباب سوء تفاهم و دردسر بشود. داريم تصميم مي گيريم كه اگر يك شهاب سنگ بزرگ هم به زمين بخورد يا همين الان خبر بدهند كه دايناسورهاي آدم خوار احياي نسل كرده اند و قرار است فردا خدمت برسند، همين فردا مي رويم آرايشگاه ... كه ناگهان تلفن زنگ مي زند. سردبير محترم از آن طرف خط، خبر مي دهد كه: فردا به مناسبت سالگرد انتشار روزنامه، توي تحريريه مراسم داريم. تو هم بايد بيايي و گزارش بنويسي! ما ياد اردوگاه هاي كار اجباري توي روسيه مي افتيم، اما به روي خودمان نمي آوريم و از آن جا كه سالگرد انتشار روزنامه از سقوط شهاب سنگ و بازگشت دايناسورها خيلي مهمتر است، آرايشگاه رفتن را بي خيال مي شويم.
2- خب، حالا صبح فرداست. ما صبحانه نخورده، زده ايم به خيابان و داريم نقشه مي كشيم كه با سكه اي كه در اين مراسم به كارمندان روزنامه مي دهند، چه كار كنيم. يكي دو كيلويي ميوه براي شب چله بگيريم، يا سكه را بدهيم و مقداري گاز استريل براي بانداژ زخمهاي زندگي مان تهيه كنيم. در همين فكر و خيال ها به روزنامه مي رسيم. نه از طاق نصرت خبري هست و نه از چراغاني با خودمان مي گوييم، لابد همه انرژيها صرف تحريريه شده و ديگر كسي نا نداشته يك پارچه دم در ورودي بزند و اين خبر مهم را به اطلاع خلق ا... برساند. آرام از پله ها بالا مي رويم و مثل گانگسترها يواشكي در ورودي تحريريه را باز مي كنيم و مثل اجل معلق مي پريم وسط تحريريه و منتظريم كه الساعه كلي فشفشه و ترقه منفجر شود، اما انگار نه انگار. همه پشت ميزها نشسته اند و دارند كارشان را انجام مي دهند. يكي دو نفر هم از پشت ميزشان، نگاهي به ما مي اندازند كه اين ديگر از كجا پيدايش شد. خودمان را از دسته نمي اندازيم و الكي بند كفش مان را درست مي كنيم و مي رويم پشت ميزمان مي نشينيم و باز خيال سكه، آرام مي آيد توي سرمان. با خودمان مي گوييم، لابد مي خواهند بقيه همكاران را غافل گير كنند. آنچه مهم است، همان سكه است.
3- حالا ده دقيقه ديگر هم گذشته است كه ناگهان سر و كله بچه هاي روابط عمومي پيدا مي شود. "هاشمي" طبق معمول جواب سلام ما را با چنان فركانسي مي دهد كه گوش مياني ما نمي تواند آن را جذب كند. "جمالي" يك شوميز را در دست گرفته و مي برد روي نقشه ايران در انتهاي تحريريه مي چسباند. روي شوميز چيزهايي درباره سالگرد انتشار روزنامه، نوشته كه ما با اين چشم آستيگماتي مان آن قدرها نمي توانيم تشخيص بدهيم. اما كلمه "هجده" را كه هجده برابر كلمه هاي ديگر درشت شده، مي خوانيم. و يادمان مي آيد كه ظاهراً پارسال پيرارسال هجدهمين سال انتشار روزنامه بود. با خودمان مي گوييم، نكند در راستاي مفاد قانون ايزو چند هزار و چند، همان شوميز چند سال قبل را آورده اند چسبانده اند. پچ پچي توي تحريريه مي پيچد. ظاهراً چند نفر ديگر هم به همين نتيجه رسيده اند. حوالي دفتر سردبير، بحث بالا مي گيرد. "صادقي"- معاون اجرايي سردبير- كه با اين شلوار و ژيلت شق ورقي كه پوشيده بي شباهت به رستوران داران ينگه دنيا نيست، معتقد است كه عدد "هجده" بايد "نوزده" بشود. هاشمي هم بحثي فلسفي را مطرح مي كند مبني بر اين كه سال انتشار با سالگرد انتشار متفاوت است و اگر روزنامه اي نوزدهمين سالگرد انتشار را پشت سر بگذارد، در واقع هجده ساله شده است. لابد اگر مرحوم شكسپير بود، مي گفت: هجده يا نوزده ... آيا مسأله اين است؟ آن وقت ما جوابش را مي داديم كه سكه را بچسب، بقيه چيزها آن قدر مهم نيست. سرانجام، طرفداران نوزده سالگي موفق مي شوند. جمالي طي يك عمليات تابلونويسي آن لاين، يك شوميز ديگر مي آورد كه روي آن به عدد نوزده تصريح شده است و آن را جايگزين پوستر قبلي مي كند.
4- جشن دارد شروع مي شود و از همين الان مي شود شور و هيجان و ذوق و شوق را در چهره متحير اعضاي تحريريه ديد. صندليهاي تحريريه كه آرشيو كاملي از صنعت صندلي سازي هستند، به رديف چيده شده اند. ميزهاي سرويسهاي "حوادث"، "خطه خورشيد"، "ميهن" و "ورزش" هم انگار ميز كنفرانس هيأت دولت باشند، سرجايشان باقي مانده اند و همكاران اين سرويسها با تبختر انگار كه در تحريريه تايمز نشسته باشند، تند تند مطلب مي نويسند. حالا يا مي نويسند يا تمرين نوشتن مي كنند و ذوقش را مي برند.ما مصداق عمل به فرموده آن بابايي كه سوار اتوبوس خالي مي شود و ميله وسط را مي چسبد، يك صندلي را در پشت خط مقدم، رديف آخر، چسبيده ايم و ايمان داريم كه نيم ساعت ديگر همين هم گيرمان نمي آيد. يك كاج كريسمس يا يك گياهي شبيه آن- ببخشيد كه ما گياه شناسي مان هم چنگي به دل نمي زند- را آورده اند تا از همين جا و از همين الان، فرا رسيدن سال نو ميلادي را به هموطنان مسيحي تبريك گفته باشند. در حال تماشاي تداركات جشن، ناغافل خوابمان مي برد و خواب مي بينيم بابانوئل از پنجره تحريريه مي آيد تو و عدل مقداري سكه طلا را مي گذارد جلوي ما. از خواب كه مي پريم، مي بينيم كلي از همكاران تشريف آورده اند و روي صندلي ها نشسته اند. دوباره تلاش بيهوده اي را آغاز مي كنيم تا با ريز و درشت كردن عدسي چشم مان، نوشته هاي روي شوميز را بخوانيم. چشممان كه طرفي نمي بندد، فكرمان شروع مي كند به شبيه سازي و حروف نوزده را به همين روش بازسازي مي كند: نوآوري در ژورناليسم ... ورزيدگي در ارايه متدهاي مدرن روزنامه نگاري ... زرشك!
5- كيك جشن تولد روزنامه هم سر مي رسد و هيجاني مضاعف به مراسم مي دهد. كيك جشن تولد، يك كيك سه طبقه است. درست تر آن كه دو طبقه و يك بالكن دارد. با روشن شدن سيستم صوتي- همان بلندگوي خودمان- مراسم آغاز مي شود و ما از دورانديشي كه در تصرف صندلي مان به خرج داديم، به خودمان آفرين مي گوييم.
"مدير مسؤول محترم" پشت آخرين ميز تحريريه، در جايگاه ميانه قرار گرفته و برخلاف هر روز كه كت و شلوار مي پوشد، امروز با نگاهي به وقايع كشور، يك كاپشن پوشيده است. مدير مسؤول محترم به عنوان اولين سخنران، باب سخن را باز مي كند و ضمن بهره گرفتن از استراتژي ثبات، با تشريح اصول ژورناليسم مدرن، وضعيت فعلي كشور را مورد بررسي قرار داده، بحثي را در عرفان عملي مي گشايد و سه شرط "مشارطه"، "مراقبه" و "محاسبه" را به طور كامل تدريس ... ببخشيد تشريح مي كند و ما هم در حالت "مساكته" - يعني در سكوت به سكه انديشيدن - همه را فرا مي گيريم. جليل زهرايي - عكاس روزنامه - انواع و اقسام حركات آكروباتيك را اجرا مي كند تا بلكه بتواند يك زاويه مناسب براي عكسهايش پيدا كند و اين كه آيا سرانجام اين زاويه مناسب را يافته يا نه، بعداً معلوم مي شود. "رضايي" - فيلمبردار - اما انگار حس يك پايه دوربين را گرفته باشد، آرام زواياي مختلف را پوشش مي دهد. سپس، سردبير گرامي به ايراد سخن مي پردازد و با اشاره به عدم تمايل براي ورود به حيطه مباحث برون شناختي و درون سازماني و نيز پرهيز از پرداختن به حوزه هاي پيرامون مباني فكري شناخت محور و گريز از گرايش به حواشي و متون، ضمن انگاره سازي مثبت مي گويد كه آن قدرها نمي خواهد صحبت كند و ميكروفون را بلافاصله واگذار مي كند. "جوشقاني" معاون محترم پشتيباني در سخناني مالامال از نوستالوژي مي گويد: انگار - همين 19 دقيقه قبل بود. شايد هم همين 19 ساعت قبل. به نظرم مي آيد همين 19 روز قبل يا نه 19 ماه قبل بود. اصلاً انگار همين 19 سال قبل بود كه روزنامه قدس انتشار روزانه اش را آغاز كرد و آه كه چقدر زود گذشت!
"ضرابي" مدير واحد هنري - در راستاي ارتقاي جايگاه هنري از زاويه اي هنري، نگاهي هنري به سالگرد روزنامه مي اندازد و هر سال را كه از تولد روزنامه مي گذرد، افزايش سن فرهنگ مي داند. "محسني" - دبير سرويس "خطه خورشيد" - رئيس سني تحريريه و احتمالاً خيلي جاهاي ديگر، به سختي كار خبرنگاري در دوره هاي پيشين اشاره مي كند و از خاطراتش در سالهاي جواني - احتمالاً سالهايي مقارن با آغاز دوره پارينه سنگي - مي گويد. وي به نبود امكانات اشاره مي كند و مي گويد: ما در آن سالها گاهي از كبوتر نامه بر و دود بهره مي برديم تا بتوانيم خبرهايمان را به موقع به روزنامه برسانيم. قاسم بابايي - ريش سفيد ترجمه - با اشاره به سالهاي طولاني حضورش در روزنامه مي گويد: من چند سال قبل از انتشار روزنامه، در روزنامه مشغول به كار شدم. وي زير زمين روزنامه - آرشيو - را نخستين محل كارش مي داند و با بغضي شيرين مي گويد: آه كه در آن زير زمين چه درسها كه نياموختم.
6- خب حالا نصفه هاي جلسه است و ما دلمان مثل سير و سركه مي جوشد كه نكند براي حامل سكه ها توي پله ها اتفاقي افتاده باشد! نكند به خاطر نوسانهاي قيمت سكه و طلا، با خريد سكه به تعداد كاركنان روزنامه، قيمت سكه بالا رفته است و مسؤولان روزنامه به صرافت فروش سكه ها افتاده اند.
در همين فكرها هستيم كه در باز مي شود و يك نفر با چاقو وارد تحريريه مي گردد. "سعيد كوشافر" - دبير سرويس حوادث - كه در چند مورد از سوي مخاطبان و مشتريهاي صفحه اش مورد تقدير و تشكر قرار گرفته، خودش را جمع و جور مي كند. "صادقي" جلو مي آيد كه: بالاخره چاقو را آوردي ... چند نفر پچ پچ مي كنند كه: ديدي گفتم اين آقاي صادقي سرانجام كودتا مي كند! صادقي انگار پچ پچ ها را شنيده باشد، تصريح مي كند كه چاقو را براي بريدن كيك آورده اند و همه دوباره به آرامش مي رسند. "حسيني" معاون سازمان آگهي ها، سالي پر آگهي را براي روزنامه آرزو مي كند. "برهمت" معاون فني در راستاي اهميت دادن به بخشهاي فني با اشاره به اين كه كبوتر نامه بر و دود امروز به رايانه و اينترنت تبديل شده اند، مي گويد: هر چه قدر هم تكنولوژي پيشرفت كند، باز هم دست كارگران شريف بخشهاي فني در هنگام كار كثيف مي شود. "فرزانه" مسؤول چاپخانه هم سال نوي روزنامه اي را تبريك مي گويد. "يوسفعلي منيري" - مسؤول ارزيابي - كه خودش را در يكي از زواياي تحريريه مخفي كرده، در يك لحظه كه سرش را از مخفيگاه بيرون مي آورد تا ببيند در اطراف چه مي گذرد، در تيررس نگاه هاشمي قرار مي گيرد و شكار مي شود. منيري ناچار چند كلمه اي درباره زحمات كاركنان روزنامه توضيح مي دهد و براي همه آرزوي موفقيت مي كند.
7- "لشكري" مسؤول امور شهرستانها عازم سفر حج است. مدير مسؤول از او مي خواهد كه در زيارت خانه خدا هيچ كس را از دعاي خير فراموش نكند. لشكري هم مي خواهد چند كلمه اي حرف بزند و از همه حلاليت بطلبد، البته اگر اشكها مجال بدهند ...
8- از "اكبرزاده" يكي از كاركنان بخش خدمات مي خواهند تا چند كلمه اي صحبت كند. "اكبرزاده" بعد از چند ساعت خنديدن، مي رود پشت ميكروفون و در حالي كه سعي مي كند ژست اساسي بگيرد، مي گويد: سلام به كليه تون! شليك خنده حاضران تحريريه را منفجر مي كند و ما را هم كه باز داشتيم، خواب بابانوئل را مي ديديم، از خواب مي پراند. يك نفر از پشت سر ما مي گويد: كليه من هم به شما سلام مي رساند. حالا كه بيدار شده ايم مي بينيم، آخر جلسه است. تقريباً همه آنها كه در جلسه بوده اند چند كلمه اي حرف زده اند. حيف كه ما نصفه هاي جلسه خواب مان برد والا همه را براي شما گزارش مي كرديم.تقريباً ديگر مطمئن شده ايم كه از سكه خبري نيست. دارد گريه مان مي گيرد. اواخر جلسه، مدير مسؤول محترم، نخستين چاقو را بر پيكر سفيد كيك وارد مي كند و بعد ديگر مسؤولان روزنامه به سبك اخبار صفحه حوادث و به شيوه قاتلان حرفه اي كه قصد انتقام گيري دارند، كيك را چاقو چاقو مي كنند. خودمان را دلداري مي دهيم كه ان شاا... در بيستمين سالگرد انتشار روزنامه، سرانجام يك سكه اي هم نصيب ما مي شود و مي شماريم كه 365 روز ديگر ما هم به نوايي مي رسيم. ژورناليسم، رسالت خبرنگاري، جريان آزاد اطلاع رساني، آه زندگي چه زيباست!