خانه   |   صفحات   |   آرشيو   |  آرشيو PDF |   درباره موسسه   |   ارتباط با ما   |   نقشه سایت   پنج شنبه 8دی ماه 1384
منوي اصلي
 صفحه اول   
 سر مقاله   
 اخبار   
 اقتصادی   
 بین الملل   
 سوسه   
 میهن   
 خطه خورشید   
 چوب خط   
 ورود آزاد   
 ديدگاه   
 كفشدوزك   
 رسانه   
 عشقستان   
 مردم   
 ورزش   
 عبرت   
 در حوالی امروز   
 فراسو   
 نگاهي به مطبوعات   

[ سوسه ]


اين پرواز بدون بازگشت مي باشد

آلودگي هوا، خانه ارزان، كمبود شير

افسانه هاي 2000 و پنجمي ؛ حكايت طوطي و بازرگان

همينه كه هست!

اندر ذكر پليس راهنمايي و رانندگي

فرهنگ لغت ؛ اين هفته: دانشجو

جرجيات!

پارازيت



----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
اين پرواز بدون بازگشت مي باشد

نقد فيلم پرواز در مدار صفر درجه (سقوط هركولس)

آخرين ژانر تراژيك سينماي ايران سقوط نام دارد! اين فيلم حرف جديدي براي گفتن ندارد و تكرار همان كليشه هاي قبلي است!! در ابتدا فيلم ضرباهنگي موزيكال دارد. مسافران هواپيما شاد و شنگول سوار غول آهنين مي شوند.




بازيگران اين فيلم كه خود سياهي لشكر و بيننده نيز محسوب مي شوند. بر صندلي ها جاي مي گيرند و كمربندها را محكم مي كنند!
هواپيما وارد باند پرواز مي شود و در يك چشم بهم زدن اوج مي گيرد. ارتباط مسافران با زميني ها قطع مي شود و صحنه هاي "openshot" سينمايي به صحنه هاي"closedshot" تبديل مي شود!
مسافران از همه جا بي خبر پانتوميم هاي اضطراب آميز كادر پرواز را به حساب بازي روان بازيگران مي گذارند! ولي كم كم كار بيخ پيدا مي كند. منشي صحنه وسط صحنه پذيرايي اعلام مي كند: مسافران عزيز با كمال تأسف به اطلاع مي رسانم اين آخرين نقش آفريني شما در دنيا خواهد بود و تا لحظاتي ديگر ما در ميان جلوه هاي خون و آتش خواهيم بود... هواپيما سقوط مي كند و تمام بازيگران سياهي لشگر و مسافران مي ميرند! همه جا سياه مي شود و قهرمانان جاودانه مي شوند!
بينندگان صحنه هاي هوايي در ايران كه تقريباً با اين ژانر آشنا مي باشند. اوج تنفر خود را از اين فيلم اعلام مي كنند و با انتقاد از دست اندركاران دولتي مي گويند "سقوط بس است"! لطفاً فيلم "پرواز را بياموز" را يك بار هم كه شده درست و حسابي پخش كنيد! از زندگي و تولد سخن بگوييد!
دكتر اخوي- سازنده جعبه سياه


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
آلودگي هوا، خانه ارزان، كمبود شير

- "آلودگي هواي اراك دو برابر تهران است."
نتيجه گيري شماره 1): خوش به حال دانش آموزان اراكي! احتمالاً همين روزها به علت آلودگي هوا چند روزي تعطيل مي شوند و مي توانند به سينما و پارك بروند!
نتيجه گيري شماره 2): خوش به حال مردم اراك! آلودگي هواي اراك نشان دهنده آن است كه آن ها خيلي پولدار هستند؛ زيرا:
الف- به جاي استفاده از وسيله نقليه عمومي از ماشين شخصي خودشان استفاده مي كنند.
ب- به جاي استفاده از گاز ارزان قيمت CNG در ماشين هايشان، بنزين ليتري هشتاد تومان مي سوزانند.

نتيجه گيري شماره 3): خوش به حال شهر اراك! زيرا آلودگي هوا نشان دهنده آن است كه كارخانه هاي زيادي در اين شهر وجود دارد و اراك يك شهر صنعتي و پيشرفته است.

نتيجه گيري كلي: اراك در مقايسه با تهران شهر مناسبتري براي زندگي است؛ زيرا هم مردمانش پولدارترند و هم شهرش كارخانه هاي بيشتري دارد و پيشرفته تر است.

"وزارت مسكن خانه ارزان قيمت در كنيا مي سازد!"
فرضيه: ساخت خانه هاي ارزان قيمت در كنيا باعث كاهش آمار طلاق در ايران مي شود!
اثبات فرضيه: اغلب زوج هاي جوان توانايي خريد خانه هاي گران قيمت را ندارند و به همين خاطر براي تهيه خانه ارزان قيمت به كنيا مي روند، در نتيجه به علت عدم دخالت اقوام دو طرف (بخصوص مادر زن و مادر شوهر) در زندگي زوج هاي جوان آمار طلاق هم كاهش مي يابد.

توضيح غير ضروري شماره 1): غير از زوج هاي جوان (كه همگي براي خريد خانه به كنيا خواهند رفت) بقيه مردم نيازي به خريد خانه ارزان قيمت ندارند، چون همگي مايه دار هستند!
توضيح غير ضروري شماره 2): در همان صفحه شماره 3 روزنامه در همان تاريخ خبر ديگري هم آمده بود: "185 هزار واحد مسكوني روستايي، با يك زلزله خفيف از بين مي روند!" يك ضرب المثل هست كه در آن كلمات چراغ، خانه و مسجد و... وجود دارند، اما هر چه فكر مي كنم يادم نمي آيد...

- "كمبود شير يارانه اي در بازار"

سوسه راه حل هاي زير را براي جبران كمبود شير يارانه اي پيشنهاد مي كند:
1 - درخواست از گاوهاي محترمه براي دادن شير بيشتر.
2 - دادن شير خشك به جاي شير گاو به گوساله ها!
3 - قاطي كردن مقداري آب در شير.
4 - چند روزي در هفته به جاي شير يارانه اي از شير جنگل استفاده شود، مطمئناً اين عمل در كاهش تقاضا هم تأثير فراواني دارد!
ارژنگ حاتمي


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
افسانه هاي 2000 و پنجمي ؛ حكايت طوطي و بازرگان

يكي بود، يكي نبود. در يك ولايت دوري، يك بازرگاني با طوطي اش زندگي مي كرد. بازرگان صبحها پا مي شد مي رفت اداره بازرگاني و ساعت
يك و نيم كه وقت اداري تمام مي شد، دفتر و دستكش را جمع مي كرد و مي رفت خانه شان ور دل طوطي مي نشست و برايش قصه هفتاد و دو ملت مي گفت و تا نصفه شب، دل مي داد و قلوه مي گرفت.




طوطي هم كه مدتها بود با بازرگان زندگي مي كرد، حسابي زبان آدمها را با لهجه بازرگاني ياد گرفته بود و شده بود همدم دل بازرگان. (توضيح اينكه با اين وجود يك غم سرشاري در چشمهاي طوطي، مشاهده مي شد.)
باري! يك روز بازرگان رفت اداره و ديد كه رئيس يك حكم (با فيلم حكم استاد مسعود اشتباه گرفته نشود) مأموريتي برايش زده است تا برود هندوستان و دفتر مشق براي بچه هاي مردم وارد كند تا درس بخوانند و عاقل و فهميده و به درد بخور شوند و خلاصه روزنامه نگار بشوند. بازرگان دفتر و دستكش را برداشت و يك راست رفت خانه شان و به طوطي گفت: اي طوطي عزيزم! وقتي تو هندوستان دوستانت را بالاي درختها ديدم، دوست داري بهشان چي بگويم.
طوطي هم كه قبلاً اين داستان را در كتابهاي دوران دبستان خوانده بود، فوري گفت: اي بازرگان! همانا وقتي كه دوستان من را روي درختهاي چنار هندي ديدي، بهشان بگو كه من توي يك قفس تنگ و تاريكي هستم و دارم روز و شب عزيزم را با يك كارمند بازرگان يالقوز سپري مي كنم.
بازرگان ساكش را بست و سوار هواپيمايش شد و يك راست توي جنگلهاي هندوستان پياده شد و رفت زير چنارهاي هندي ايستاد و گفت: آهاي طوطي ها! همانا طوطي من توي قفس تنگ و تاريكي، با من كه يك بازرگان يالقوزي هستم، دارد روز و شب را سپري مي كند. همين كه حرفش تمام شد، طوطي ها يكي يكي دستهايشان را گذاشتند روي قلبشان و تالاپ تالاپ مثل بار هندوانه يك كاميون افتادند روي زمين.
بازرگان كه اين صحنه غيرانساني را ديد اول يك عالم غصه خورد و بعد به سرعت فرار كرد كه مبادا يك ماهاراجه اي، چيزي بيايد او را به اتهام تخريب اموال طبيعي هندوستان بگيرد و زنداني كند.
الحكايت! بازرگان به خانه برگشت و به طوطي اش گفت كه چطور بقيه طوطي ها بعد از شنيدن خبر او يكي يكي افتاده اند و فداي سر نويسنده داستانهاي 2000 و پنجمي شده ا ند. طوطي، يك كمي به كله كوچولويش فشار آورد و گفت: واي خداي من! آيا دوستانم در هند همگي آنفولانزاي مرغي گرفته اند يا اينكه آلودگي هواي هندوستان باعث ايست قلبي شان شده است. بعد دستش را گذاشت روي منقارش و سكته منقاري (توضيح اينكه سكته منقاري يك بيماري فوق العاده شايع ميان طوطي هاي بازرگانان است كه نه واكسن دارد و نه دوا و درمان و تنها راه علاجش پيشگيري است) كرد و افتاد كف قفس و در فضولاتش كه چند روزي بود تميز نشده بودند، درغلتيد.
بازرگان هم كه اين صحنه را ديد، گفت: اي واي غلط كردم! اي واي چه بد كردم! بعد در قفس را باز كرد و طوطي مرده را ورداشت گذاشت روي شاخه درخت. اما هر چه خودش را به آن راه زد و پشتش را به طوطي كرد و صبر كرد و انتظار كشيد، طوطي بلند نشد كه پرواز كند و لب ديوار بپرد و بگويد كه اين كلك را از دوستان هندي اش ياد گرفته است.
بازرگان فوري رفت و نبض مچ دست طوطي احمقش را گرفت و ديد كه واقعاً مرده است. بعد هم گفت: واي، واي، واي! و آمد برود توي اتاقش بگيرد يك چرتي بزند كه چشمش به روزنامه اي افتاد كه خبر مرگ ناگهاني و واقعي نود و هشت ميليون طوطي بي گناه و ناكام را در هندوستان تيتر كرده بود. بازرگان لبي گزيد و باز گفت: واي واي واي! (توضيح اينكه اين دفعه واي واي واي را تند گفت و بين آنها ويرگول نگذاشت.)
ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه طوطي نه تنها اصلاً حيوان باهوشي نيست، بلكه خيلي بي هوش است و بي خودي نيست كه همدم بازرگاني چنين باهوش مي شود.
محمد نصيري


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
همينه كه هست!

شهروند شاكي: آقا اين چه وضعش است. هي توي راديو و تلويزيون و مطبوعات و ماهواره مي گويند، نبايد رشوه داده شود. نبايد رشوه گرفته شود. غير قانوني است و اله است، بله است. اما باز هم هر جا مي رويم از ما رشوه مي خواهند. ديگر نانواي محله و بقال سر كوچه هم براي پختن نان و فروختن شير، رشوه مي خواهند.

تيك تاك: خيلي كار خوبي مي كنند اصلاً من بايد بسپارم كه قبل از وصل كردن تلفن ما، به شما بگويد يك رشوه اي، چيزي بدهيد تا براساس پولتان راهنمايي تان كنم. ضمن اين خشكه، زيرميزي، رشوه يا هر چيز ديگه اي كه مي گويي فقط پول چايي بچه هاست. بنابراين شما اگر ناراضي هستيد، بايد مشكلتان را با وزير قند و چاي در ميان بگذاريد كه اينقدر هزينه چاي بچه ها را بالا برده است. بعدش هم به قول مادر بچه ها "همينه كه هست! مي خواي بخواه، نمي خواي نخواه!"

شهروند: آقاي تيك تاك عزيز! من و زن و بچه ام، چند وقت است كه با هزار اميد و آرزو مي خواهيم با قطار برويم مسافرت. اما هر روز كه مي رويم راه آهن يا آژانسهاي مسافرتي با دست هاي درازتر از پا برمي گرديم خانه. آقا اين چه وضع قطار و راه آهن است؟ ما چيكار كنيم؟

تيك تاك: من واقعاً بعضي وقتها از اينكه با شماها در يك مملكت زندگي مي كنم، شرمگين مي شوم! خب مرد حسابي بليت قطار گير نمي آوري، نيار! خب با هواپيما برو! با ماشين شخصي ات برو! با اسب برو! حتماً بايد گير بدي به اين راه آهن بيچاره كه عيد و تابستون و زمستون سوژه اختصاصي تلويزيونه؟

شهروند: اين هوا بدجوري آلوده شده است و آدم خيلي مريض مي شود. آقاي تيك تاك! شما كه يك صاحبنظر خبره اي هستيد، بگوييد بايد چيكار كرد تا هوا مثل هواي آبادي صاف و تميز بشود تا آدم راحت زندگي كند.

تيك تاك: اگر واقعاً مي خواهيد راحت زندگي كنيد، كه من پيشنهاد مي كنم اجازه بدهيد هوا از اين هم آلوده تر بشود و علاوه بر مدرسه و اداره، باغ وحش و پارك و رستورانها هم تعطيل بشوند و مردم حسابي آرزو به دل بمانند. بعد برويد يك كاميون بادكنك بخريد، ببريد توي هواي پاك و صاف آبادي باد كنيد. بعد هم همه آنها را بياوريد توي شهر و باد يا هواي پاك توي آن را كنار خيابان به مردم بفروشيد. هزار تا كه بياوريد و هر كدام را هزار تومان بفروشيد مي شود يك ميليون تومان استفاده خالص. بعد هم بياييد اينجا و پورسانت من را بدهيد.

شهروند: من يك روح لطيفي دارم و سرشار از احساساتم. چه كاره بشوم خوب است؟

تيك تاك: شما بايد برويد يك شاعري بشويد كه شعر سپيد مي گويد. يا كارمند دانشگاه آزاد يا قصاب. اما اصلاً نمي توانيد كارمند ثبت احوال بشويد چون با روحيات شما در تناقض است. موفق باشيد و سربلند و به حقوقش فكر نكنيد. فقط به فكر همين احساس لطيفتان باشيد.

شهروند: به نظر من شغل شما طنزنويسها يك شغل كاذب است. در واقع از حس قلقلك روحي مردم سوءاستفاده مي كنيد تا براي خودتان يك كيسه اي ببافيد و بتوانيد...

[ بنگ... بنگ... بنگ]

[ آخ خ خ...]

موفق باشيد. از انتقادات و پيشنهادهاي شما سپاسگزاريم.
٭ م. ناران


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
اندر ذكر پليس راهنمايي و رانندگي

نويسنده: ميرزا رسول
آن پليس نامدار، آن يگانه گامدار، آن خليفه ايجاد نظم، آن موظف برهان عزم!، آن پخته گرماي خيابان، آن ماشي كوي و بيابان، آن كه صولت را در سوت دميده، آنكه جامه خواب و راحت بر تن دريده، آنكه بوقيدن خلايق روانش را خليده، اندر مقابل خاطيان بسي دلير بود و در كل خيابان امير بود و اندر خانه وزير بود. روايات و مستندات در شرح غرايب و صعوبت فصل او در شارع عام زياده بر احصاست. چه كه گفته اند:

گر بر سر خاشاك يكي پشه بجنبد
برداشتن نمره اش اندر نظر ماست!
اقاويل وارده از اين دست فت و فراوان است. طالبين آنافآناً به مراجع ذي ربط مراجعه فرمايند. در كتاب "جرائم عديده في بعد خلافات جديده" اندر شرح ماده جريمه كه از جرم! مي خيزد آمده است كه اسكندر مقدوني به وزيرش مي فرمود:

ز مجرم جرم مي خيزد هميشه
بكن تو خون مجرم را به شيشه!
و اين سخن بر وزير خوش نيفتاد كه بعدها زنش در خاطراتش نوشته بود: اگر احدي ديگر از ابناي بشر اين حرف را گفته بود، فكش پياده شده بود، ولي حيف و صد حيف كه قائل به اين گفتار اسكندر مقدوني بود. سپيد مويي جهانديده مي گفت: بر شارع عام گذر همي كردم كه پيري بازنشسته را ديدم كه با موتور غازي به شغل دوم همي شد كه پليس او را متوقف نمود و از او في الحال مطالبه كارت موتور، بيمه نامه، گواهينامه، برگه معاينه چشم، پلاك موتور، شناسنامه خود و همسرش!، كد اقتصادي و ملي، دفترچه بسيج، قباله ازدواج، سند منزل و اجاره نامه مغازه و حكم پايان مأموريتش را در سنه 50 نمود. پير في الفور بر زمين افتاد و ظاهراً از هوش بشد! مأمور را گفتند از باب نصيحت كه: اين چه درخواستي بود؟ چه كردي با اين پير؟ مأمور گفت: بابا شوخي كردم نمي دانستم طاقت ندارد. ناگاه پير بلند شد و گفت: بابا من هم شوخي كردم نمي دانستم طاقت نداريد و خلايق را از اين حادثه آن چنان وقت خوش شد كه خداي داند.
در جلد هشتم از كتاب "تاريخ آمريكن پورت" كه از دست سرخ پوستي نگون بخت به يغما رفته است، آمده: شبانگاهان اتومبيلي با هيبت و جلوت از چراغ قرمز عبور همي كرد. مأمور بر حسب تدين به وظيفه فرمان ايست داد و گفت: گواهينامه؟ كارت ماشين؟ راننده حكم مأموريتي به دست اين مأمور شريف داد و گفت: سركار، سرنشينان ما خيلي آقا هستند! و مأمور گفت: چراغ قرمز براي خيلي آقا و كم آقا نيست، براي همه يكسان است و راننده چشم ترقيده شد. در نقل سير و احوال عمال دولتي بدين شيريني عملي فراهم نيامده و مكتوب نگشته و به هم نرسيده است. نقل است كه روزي احدي از مأمورين ما را پرسيدند: از خود بزرگ همت تر در جهان ترافيك ديده اي و يا شنيده اي؟ گفت: بلي، روزي از باب وظيفه سيصد و سي و سه برگ جريمه را در سر يك چهارراه فقط!! صادر كردم. در جلسه اي بر سبيل عجب و بزرگنمايي و صعوبت كار به همكاران گفتم: كه را از شما اين همت و توان باشد؟ احدي از حضار از ته جمع بلند شد و بالفور پانصد و پنجاه و پنج برگ جريمه را بر من عرضه داشت و بر سبيل اعتراض فرمود: كجاي كاري جانا؟ همانا من امروز صبح علي الطلوع زنم زاييده است، دندانم را هم كشيده ام - همه بماند- چه، كه برگه هاي جريمه ام هم به اتمام رسيده است! در عظمت عمل او حضار همه انگشت به دندان گزيدند، گزيدني!
همانا مخفي نماناد كه هم اكنون ما را عزم بر اين استوار است كه اگر بقيتي در عمر ما بود و پيك موتوري! اجل روانه نگشت اندر قضاي ما و بخت يار بود و اقبال مددكار، قاصدي را به ينگه دنيا روانه كنيم تا نام مبارك اين مأمور شريف را در ركوردهاي گينس ثبت و ضبط نمايد، به فوريت و به كارگزاران ذي مدخل اعلام، وصلتي درخور اين فعل مهمه بستاند.
در مكتوبي ميخي از سنگ نبشته هاي تيمچه ميخ فروشان آمده است كه: مأموري بر سر چهارراهي يكصد و ده روز بر سر پاي بايستاد تا احدي از ابناء بشر را با جريمه اي اندك، هدايتي زيادت فرمايد، احدي را نبيافت. اندوهگين شد و خواب او را ربود، د رعالم خواب ديد كه يك صد و ده قطار شتر را كه هر كدام آن يك صد و ده سال نوري درازا دارد به شكرانه اين عمل بر وي ارزاني داشتند. بر روي هر شتر هودجي بود كه هر هودج ملكه اي سوار بود.
در نهايت وجاهت جمال و آخر پله هاي كمال، بهتر از آنچه كه بر پشت فرمان بنز و زانتيا و سوناتا ديده بود. اين مأمور مستغرق در جذبات شوق را دست به هودج اول زدن همان و از خواب به آن نازي! پريدن همانا. تمت


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
فرهنگ لغت ؛ اين هفته: دانشجو

1 - دانشگاه daneshgah : در سال هاي قديم به محل توليد علم گفته مي شد. محل گذراندن اوقات فراغت به شيوه اي با كلاس، نوع آزادش در همه جا قدرت رويش دارد (از جمله سر قله قاف)
2 - استاد ostad :دكتر، مهندس، با كلاس، با سواد، زحمت كش، خوب، شفت آلو، باقلوا و... (آخر ترم نزديك شده و من هم بايد به فكر نمره باشم!)
3 - جزوهjozve :مطالبي كه هر پانزده سال يكبار"up to date" مي شوند، ديكته اي كه هر جلسه يك ساعت بايد دانشجو بنويسد. قانون هاي بدون استفاده در كشور و آينده دانشجو.
4 - امتحان ميان ترم emtehan miyan term :ضد حال وسط ترم، تقلب كردن در آن از تقلب در پايان ترم آسان تر است، برخلاف اسمش دقيقاً در وسط ترم انجام نمي گيرد، امتحاني كه آخر ترم قدر نمره از دست رفته اش را مي فهميد.
5 - امتحان پايان ترم emtehan payan term : عذاب آخر سال، يادآور ضرب المثل "جان كندني را بايد كند" و داستان مورچه اي كه در طول سال براي زمستان دانه جمع مي كرد و ملخ او را مسخره مي كرد!
6 - شب امتحان shab e emtehan : سخت ترين و كوتاه ترين شب سال، شبي كه در آن فرد تصميم مي گيرد از ترم آينده در طول ترم درس بخواند، اما فردايش فراموش مي كند.
7 - تقلب taghalob :نوعي نوشدارو، شمشير دولبه، در صورت نداشتن عرضه توصيه نمي شود، در زمان هاي قديم عموماً روي كف دست يا يك كاغذ كوچك نوشته مي شد. اما امروزه با پيشرفت تكنولوژي به روشهاي ديگر انجام مي شود (كه چون بدآموزي دارد چاپ نمي كنيم!)
8 - دانشجو daneshjoo : متأسفانه معني اين يكي رو بعد از 4 سال حضور مستمر در دانشگاه هنوز نفهميدم!
اژدر


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
جرجيات!

اي "بوش" به هاي و هوي و با توپ و تشر
كم دم بزن از حقوق ابناي بشر
در فكر حقوق خويش باش و زين بعد
از حقّ وحوش گوي، اي مايه شر!
٭٭٭
عمري ز تو غير شر پديدار نبود!
با عقل و شعور و منطقت كار نبود!
دانشمندان به ميكروسكوپ جستند
در كله تو ز مغز آثار نبود!
٭٭٭
اي "جرج" كه گيج و گول تر از "بيل" ي
بازيچه صهيونيست و اسراييلي
ناف تو بريده اند با لاف و دروغ
گويي متولد مه آوريلي!(1)
٭٭٭
در چشم تمام خلق دنيا خواري
شيطان بزرگي و جنايتكاري
آنقدر نفهم و گاو هستي كه كنون
در موزه لباس گاو بر تن داري!(2)

بوالفضول الشعراي ارومي

1 - اشاره به "دروغ ماه آوريل" فرنگي ها
2 - در موزه "مادام توسو" پاريس بر تن مجسمه "جرج بوش" لباس گاو پوشانده اند!


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پارازيت

٭ مهدي محمدي
1- پينوكيو دماغش را جراحي كرد. وقتي خواست مرخص شود، گفت: پول همراهم نيست. دوباره به اتاق عمل برده شد.
2- گفت: در انتخاب آقاي گل بي عدالتي شده است. پدر من لايق تر بود- پدرش باغبان بود.
3- به پشه گفتند: تو هم نيش مي زني، زنبور هم نيش مي زند، پس فرق شما با هم چيست؟
پشه گفت: من شيفت شب كار مي كنم.
4- به ني گفتند: يكبار هم نوايي سر ده كه تلخ نباشد. گفت: نيشكر كه نيستم.
5- پرسيدند: پلاك خانه شما چنده؟ گفت: شرمنده! فروشي نيست.
6- علامتهاي جمع و منها و تقسيم گلايه كردند كه: ما همه علامتيم، ولي براي علامت زدن فقط از ضربدر استفاده مي كنند.
7- آفريقايي گفت: توي ولايت ما هم مثل ولايت شما شير يارانه اي گير نمي آيد، ولي در عوض شير آزاد هست.
8- توي دستش كلي پونه بود، مار در آستين خود پرورش مي داد.
9- فوت شدن شمعها و فوت شدن آدمها با هم رابطه مستقيم دارند.
10- جالب بود، پدرش را در آورده بودند، ولي داشت تشكر مي كرد. پدرش داخل چاه افتاده بود.
11- سيم و زر خزانه را كش رفته بود. گفت: كارخاصي نكردم، سيم كشي كردم.
12- براي يك انسان پول هيچ است، ولي كدام "1" است كه دوست ندارد 10 باشد.
13- براي ازدواج به يك قصابي رفت كه روي تابلويش نوشته شده بود: دل، جگر، قلوه
14- با بستن گره هاي فرش گره هاي معاش خود را باز مي كرد.
15- باد خواست بوزد، سرش چرخ خورد، گردباد شد.
16- كفش را كه برق انداخت، قبض برق بيشتري برايش آمد.
17- پياده به آخرين خانه شطرنج رسيد، ولي رأي اعتماد نگرفت.
18- كوبيده خورد، پول نداشت، كوبيده شد.
19- از هيچ سويي نتوانست وارد سوئيس شود.


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------


تبليغات
نظرسنجي

نظرتان در مورد پوشش خبري اين سايت چيست ؟

عضويت در خبرنامه روزنامه

با عضويت در اين بخش شما آخرين اخبار و تحليل هاي روز را در صندوق پستي خود دريافت خواهيد نمود

موسسه فرهنگي قدس
روزنامه قدس
آدرس پست الكترونيكي: Info@Qudsdaily.net
InsertAmar