خانه   |   صفحات   |   آرشيو   |  آرشيو PDF |   درباره موسسه   |   ارتباط با ما   |   نقشه سایت   پنج شنبه 8دی ماه 1384
منوي اصلي
 صفحه اول   
 سر مقاله   
 اخبار   
 اقتصادی   
 بین الملل   
 سوسه   
 میهن   
 خطه خورشید   
 چوب خط   
 ورود آزاد   
 ديدگاه   
 كفشدوزك   
 رسانه   
 عشقستان   
 مردم   
 ورزش   
 عبرت   
 در حوالی امروز   
 فراسو   
 نگاهي به مطبوعات   

[ كفشدوزك ]


از جاي خود تكان نخوريد

داستان ؛ دايناسور ترسو

شعر ؛ مار زنگي

بدانيد بهتر است

نويسندگان كفشدوزك

خاطرات و پندها ؛ نماز اول وقت

كمك به پرنده ها

بدانيد بهتر است ؛ رنگ سلامت

دعاي كودكانه ؛ صلاح



----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
از جاي خود تكان نخوريد

٭ نوشته سي و پنجم
1- مثل ديروز و امروز و هميشه، اول سلام. به شما سلام مي گويم و آرزو مي كنم كه هميشه سالم و سرحال باشيد.
2- دو روز پيش در شهر ما باران باريد. همه مردم خوشحال بودند. باران هديه خداوند است. اگر باران نبارد ديگر زندگي تمام مي شود و همه چيز خشك مي شود. من در برگشتن از مدرسه، دوستم را زير چترم جا دادم تا خيس نشود. دوستم از من تشكر كرد و چند لبخند به من هديه داد.
3- خدا مي داند حالا كه درختها بي برگ شده اند، به چه چيزي دارند فكر مي كنند. چه جوري زمستان را تمام مي كنند تا دوباره در بهار سبز و پر شكوفه بشوند. درختان حتماً به بهار و سرسبزي فكر مي كنند كه مي توانند روزهاي سرد زمستان را تحمل كنند.
4- سي و پنج هفته است كه من با شما دوست شده ام. در اين مدت از شما خيلي چيزها ياد گرفته ام، نامه هايي كه از شما مي رسد پر از مهرباني و كودكي است، چيزي كه ارزش زيادي دارد. اميدوارم كفشدوزك توانسته باشد دوست خوبي براي شما باشد.
5- آدرس ما همان آدرس هميشه: مشهد، چهارراه خيام، روزنامه قدس، صفحه كفشدوزك.
6- دست علي يار شما، خدانگهدار شما!


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
داستان ؛ دايناسور ترسو

٭افسانه سرايي

تلفن زنگ زد، سارا دويد و گوشي را برداشت اما هيچكس آن طرف خط نبود. سارا با تعجب گوشي را سر جايش گذاشت. هنوز كنار تلفن بود كه دوباره صداي زنگش را شنيد.
سارا دوباره با عجله گوشي را برداشت، ولي هيچ صدايي از آن طرف خط شنيده نمي شد، فقط صداي نفس مي آمد.




سارا با تعجب و عصبانيت پرسيد: تو كي هستي، چرا مزاحم مي شوي؟
صداي ضعيفي از آن طرف خط گفت: منم.
سارا كه حسابي حرصش درآمده بود، داد زد: منم! يعني چه؟
صدا گفت: نمي دانم.
سارا خنده اش گرفت و گفت: مگر مي شود نداني كي هستي؟
صدا دوباره گفت: خوب نمي دانم.
سارا پرسيد: خوب از كجا زنگ مي زني؟
و صدا جواب داد: از جايي كه پر از اسباب بازي است، عروسك، ماشين و...
سارا دوباره با عصبانيت پرسيد: اصلاً معلوم است تو از كجا آمده اي؟
صداي پشت خط گفت: نمي دانم.
سارا دوباره پرسيد: نمي داني از كجا آمده اي؟
صدا گفت: از زير زمين.
سارا با حالت مسخره اي گفت: نكند كرم خاكي هستي؟!
صدا پرسيد: كرم خاكي چه شكلي دارد؟
سارا جواب داد: كوچك و لاغر، مثل طناب.
و صدا جواب داد: نه پس من كرم خاكي نيستم؛ چون خيلي بزرگم. سرم تا سقف مي رسد، تازه الان دارم تو را مي بينم.
سارا كه خيلي هيجان زده شده بود، به سمت پنجره دويد و بيرون را نگاه كرد و از پنجره مغازه روبه رويي كله بزرگي ديده مي شد كه داشت او را نگاه مي كرد.
كله يك دايناسور بود. سارا جيغ بلندي كشيد و گفت: تو يك دايناسوري.
صداي پشت خط گفت: جدي مي گويي، دايناسور! چه اسم قشنگي!
سارا با دستپاچگي گفت: همانجا بمان تا من بيام. گوشي را گذاشت و دويد بيرون.
هنوز گوشي توي دست دايناسور بود كه سارا رسيد پشت شيشه مغازه اسباب بازي فروشي.
دايناسور همين كه چشمش به سارا افتاد، گوشي تلفن را ول كرد و دويد به طرف سارا.
سارا تا آمد داد بزند، شيشه شكسته بود و دايناسور بيرون آمده بود. دايناسور دست سارا را گرفت و گفت: خوب شد آمدي، از ترس مي مردم.
سارا همان طور كه مي خواست دستش را از دست دايناسور بيرون بكشد، گفت: با اين هيكل خجالت نمي كشي. در همين موقع صداي مادرش را شنيد: ديرت شد، بلند شو دخترم. باز هم خواب ديدي؟


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
شعر ؛ مار زنگي

٭ عباسعلي سپاهي يونسي




من دوست دارم خانه ما
زنگش نباشد زنگ برقي
اي كاش زنگ خانه ما
با زنگ مردم داشت فرقي

خوب است زنگ خانه ما
يك مار باشد، مار زنگي
ديوارهاي خانه ما
باشد شبيه كوه سنگي

آن وقت آويزان شود مار
مثل طناب از روي يك سنگ
خيلي برايم خنده دار است
يك مار باشد جاي يك زنگ

بايد به بابايم بگويم
موضوع مار زنگي ام را
اما نمي دانم از اين زنگ
او هم خوشش مي آيد آيا


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
بدانيد بهتر است

پنگوئن و ذخيره غذا

حتماً برايتان جالب خواهد بود كه دانشمندان در مطالعات خود فهميده اند كه پنگوئن هاي نر با از بين بردن باكتري هاي معده خود قادرند به مدت چندين هفته غذاي بلعيده شده را در معده هاي خود نگه دارند.
اين نگهداري غذا در معده به مدت سه هفته در بين مهره داران منحصر به فرد است. وقتي پنگوئن ها اين كار را مي كنند مي توانند غذاي تازه براي جوجه هايشان ذخيره كنند و تازه اين غذا هم در معده پنگوئن ها سالم مي ماند.وقتي هوا خيلي بد مي شود و پنگوئن هاي ماده دير به لانه برمي گردند، پنگوئن هاي نر به جوجه هايشان غذا مي دهند آن هم از غذايي كه در معده هايشان ذخيره كرده اند.


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
نويسندگان كفشدوزك

لامپي كه دلش سوخت

سپيده سجادي
من يك لامپ هستم. لامپي كه به يك خانه نور مي بخشيد و آن را روشن مي كرد. در خانه اي كه من زندگي مي كنم، لامپهاي ديگري هم مانند لامپ مهتابي و كم مصرف بودند.
من هميشه نور خودم را به آنها نشان مي دادم تا ببينند كه من از آنها بهترم و نور بيشتري دارم.
اما يكي از روزها، يكي از بچه هاي خانه اي كه در آن هستم، آنقدر مرا روشن و خاموش كرد كه بالاخره من ناراحت شدم و دلم سوخت.
ديگر هيچ نوري ندارم. از طرف همه لامپها از شما خواهش مي كنم اينقدر الكي ما لامپها را خاموش و روشن نكنيد كه دلمان بسوزد.

"آجيل هاي شب يلدا"


بچه ها توي ظرف آجيل ها همهمه اي است، برويم ببينيم چه خبر است:
تخمه با صداي نازكش جلو آمد و گفت: "واي چه كار كنم! براي اولين بار من مي رم لاي دندونهاي بزرگ آدمها، هنوز قتل عام عيد نوروز يادم نرفته!"
خانم كشمش با پيراهن سبز و پرچينش جلو آمد و گفت: "نخير، من اول خورده مي شم. آخه دوباره مامان بزرگه شروع مي كنه به حرف زدن و مي گه: بچه ها كشمش بخوريد گرمي تون بشه"
آقاي فندق دوباره شكم گنده اش را جلو انداخت و قل خورد و آمد جلو و گفت: "اي كاش اين شكاف روي شكمم نبود، آن وقت من هم مثل اين بچه فندق دست نخورده مي ماندم، اما با وجود اين شكاف من راحت تر خورده مي شوم."
آقاي پسته با دهان گشادش كه هميشه خندان است، جلو آمد و گفت: "هه، هه، هه... نخير اول من را مي خورند، آخر من گران قيمت تر از همه شما هستم."
نخودچي كه نزديك بود زير شكم گنده آقاي فندق له شود، خود را بيرون كشيد و گفت: "اي كاش موقع بودادن همان نخود سفت مي ماندم تا دندان اين آدمها را مي شكاندم و دلم خنك مي شد."
تخمه ژاپني با چشمان ريزش جلو آمد و گفت: "من چه كار كنم بايد توي اين مملكت غريب به خاطر رسم و رسومات ايراني ها كشته شوم؟ "
خلاصه بچه ها تا شب بين آجيل ها گفتگويي بود. خدا عاقبت همه شان را بخير كند!


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
خاطرات و پندها ؛ نماز اول وقت

يكي از ياران امام در خاطراتش گفته است: يكي از روزهاي آخر عمر امام خميني(ره) بود. امام خميني(ره) وقتي كه مي خواستند بخوابند، به من گفتند: اگر خوابيدم، اول وقت نماز من را بيدار كن و من گفتم چشم.




وقتي امام خوابشان برده بود، وقت نماز هم شده بود، ولي من حيفم آمد امام را بيدار كنم. ديدم هم امام عمل جراحي انجام داده است و هم سرمي به دستشان وصل است.
با خودم گفتم امام را بيدار نكنم، بهتر است. هنوز چند دقيقه اي از اذان نگذشته بود كه امام چشمهايش را باز كرد و گفت: وقت نماز شده است؟ گفتم بله.
امام گفت: چرا صدايم نزدي؟
گفتم: ده دقيقه از وقت نماز نگذشته است. امام دوباره گفت: مگر به شما نگفتم، مرا اول وقت نماز بيدار كنيد؟
آن وقت پسرشان حاج احمدآقا را صدا كردند و گفتند: ناراحتم.
از اول عمر تا حالا نمازم را اول وقت خوانده ام، چرا حالا كه پايم لب گور است، ده دقيقه تأخير افتاد؟


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
كمك به پرنده ها

اي خداي مهربان؛ اي آفريننده فصلها و روزها! دوباره زمستان از راه رسيد و هوا سرد شده است، حالا آدمها مي توانند خودشان را در خانه ها گرم كنند.




اما خيلي از حيوانات و پرندگان هستند كه جايي ندارند تا خودشان را گرم كنند.
تازه آنها در زمستان غذاي كافي هم ندارند من تصميم گرفته ام از امروز به پرنده ها كمك كنم. دلم مي خواهد بچه هاي ديگر هم اين كار را بكنند. خودت كاري كن كه ديگران هم به پرنده ها كمك كنند تا گرسنه نمانند.


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
بدانيد بهتر است ؛ رنگ سلامت

طبيعت پر از رنگ است، از رنگين كمان و گلها تا بالهاي پروانه ها و... حتي ميوه ها و سبزيجاتي كه استفاده مي كنيم نيز رنگ مختص به خودشان را دارند مثل: توت فرنگيهاي قرمز رنگ، كلم هاي سبز رنگ و هويج هاي نارنجي رنگ. دانشمندان معتقدند كه رنگهاي گياهان مي تواند از آنها در برابر آسيبهاي شيميايي محافظت كند.
نكته جالب اين موضوع آن است كه اگر ما از ميوه ها و سبزيجات رنگين استفاده كنيم، رنگهاي آنها براي محافظت از ما مفيد است.


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
دعاي كودكانه ؛ صلاح

وقتي دعا مي كنم دوست دارم زود زود دعاهايم مستجاب شود. تازه من هر وقت دعا مي كنم چيزهاي زيادي از تو مي خواهم. بعضي وقتها چيزهايي از تو مي خواهم كه آنها را به من مي دهي، ولي بعضي وقتها هم چيزهايي را كه مي خواهم نمي دهي.
مادربزرگم يك روز به من گفت: "خدا چيزي را كه صلاح و خير آدم است به او مي دهد" شايد آن چيزهايي كه به من نمي دهي، صلاح من نيست كه به من برسند. خدا جان! از اين كه به فكر من هستي متشكرم.


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------


تبليغات
نظرسنجي

نظرتان در مورد پوشش خبري اين سايت چيست ؟

عضويت در خبرنامه روزنامه

با عضويت در اين بخش شما آخرين اخبار و تحليل هاي روز را در صندوق پستي خود دريافت خواهيد نمود

موسسه فرهنگي قدس
روزنامه قدس
آدرس پست الكترونيكي: Info@Qudsdaily.net
InsertAmar