---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- پايان عشق و حال ! شروع درس خواندن 2...
به علت درخواست مكرر بينندگان... اِ ببخشيد خوانندگان عزيز! قسمت دوم مطلب پايان عشق و حال، شروع درس خواندن را برايتان مي چاپانيم كه روي بچه تنبل هايي را كه هنوز هم از رو نرفته اند روي كتابهايشان را باز نكرده اند را كم كرده باشيم. هرچند كه از هفته پيش تا حالا، همين طور گوني گوني نامه و ايميل برايمان رسيد، از طرف كساني كه اعتراف كرده اند با خواندن اين مطلب متحول شده اند و مثل تراكتور افتاده اند به جان كتابهايشان و از ما خواسته اند كه به هيچ قيمتي ادامه اين مطلب را رها نكنيم. ما هم كه مي دانيد، آخر خدمت به همنوع هستيم. شما نمي دانيد اين خدمت به مردم و اين كار يكي را راه انداختن چه لذتي دارد!
2+10
هميشه آخر ترم كه مي شود، آدم با خودش مي گويد: كاش يك كم ديگه وقت داشتم. اين جور موقعها آدم مي فهمد كه زمان چقدر زود، مثل باد مي گذرد. تو توي اين يك هفته چه كار كردي؟ رفتي سراغ كتابها؟ تلويزيون را گذاشتي كنار؟ البته از ما بهتراني كه درسهايشان را براي شب امتحان تلنبار نمي كنند، حتي شب امتحان هم راحت تلويزيونشان را نگاه مي كنند و راحت هم مي خوابند. اما خب در جريان هستي كه قضيه ما كمي فرق مي كند. منظورم ترسيم شرايط است. يادت كه نرفته، ها؟ به هر حال از آنجايي كه اعتماد به نفس ما بيدي نيست كه با اين بادها بلرزد، اصلاً نگران نباش و هي مثل "گلام" به خودت نگو: من مي دونم، من حتماً اين درسو مي افتم!
3+10
صبحها ساعت چند از خواب بلند مي شوي؟ نه بابا، منظورم اين روزهاست نه قبل از آن. من كه نمي دانم چه مي گويي، ولي هرچه هست دير است. خيلي هم دير است. مگر اينكه بعد نماز ديگر نخوابي. اگر اين كار را بكني، باور كن خيلي جلو مي افتي. هرچند كه اين قضيه براي همه يك جور نيست. بهتر است ببيني ساعات بيولوژيكي ات چه ساعتهايي است(كلاسو داشتي!) منظورم اين است كه چه ساعاتي از روز بهترين بهره وري را داري. بعضي ها صبح زود كه شروع كنند به درس خواندن، خوب حاليشان مي شود، بعضي ها هم آخر شب. نكته مهم اين است كه سعي نكني رويه معمولت را كه به آن عادت كرده اي، عوض كني، هر جور و هر موقع كه درس را مي فهمي بخوان. تو فقط بخوان، نمي خواهد جوش بهره وري بيشتر را بزني!
4+10
اگر مي خواهي صبح زود درس بخواني، بي زحمت توي رختخواب و كنار بخاري اين كار را نكن! وگرنه احتمال اينكه وقتي مادرت بيايد توي اتاق و تو را ببيند كه كتاب افتاده روي صورتت و خرو پفت درآمده، آنقدر جوشي شود كه با يك لگد از خواب بيدارت كند. ولي خب، اگر بعد از دو سه ساعت درس خواندن، يك چرت كوچولو (واقعاً كوچولو ها، نه تا لنگ ظهر!) بزني به جايي برنمي خورد. بعضي ها همان اول صبح آنقدر خودشان را خسته مي كنند كه با چوب كبريت هم نمي شود چشمهايشان را باز نگه داشت! بهتر است صبح را با خواندن درسي كه از آن لذت بيشتري مي بري، شروع كني، اينقدر پروانه اي مي شود كه نگو!
5+10
توي اين مدت درس خواندن، بايد چيزهايي بخوري كه از درجه " آي. كي. يو"ات كم نكند، متوجه اي كه؟! قديمي ها عقيده دارند خوردن بعضي چيزها آدم را خنگ مي كند، مثل پنير و گشنيز، حالا ضرري كه ندارد، فعلاً اين چيزها را نخور، واقعاً به امتحان كردنش مي ارزد. بعضي چيزها هم هست كه مي گويند حافظه آدم را زياد مي كند، مثل كندر، مويز، ماهي و همينطور خواندن قرآن. البته براي اينكه مخت زياد هم به روغن سوزي نيفتد، لازم است كه هر يك يا دو ساعت، يك چيز شيرين بخوري، مثل كشمش يا خرما، از خوردن ميوه هاي تازه، سبزي ها و گوشت هم نبايد غافل شوي. اگر خودت را عادت بدهي كه به جاي چايي خوردن، هر وقت خسته شدي شير بخوري، وضعت از اين كه هست بدتر نمي شود.
6+10
مي دانستي كه يكي از بزرگترين دلايل اتلاف وقت؛ بي نظمي است؟ براي چي همه كتابها و جزوه هايت را دور و برت پخش و پلا مي كني كه وقتي مي خواهي يك نمونه سؤال از توي ورقه ها پيدا كني، دو ساعت بايد دنبالش بگردي؟ فكر مي كني، اينجوري زودتر تمام مي شود؟ چهار تا كتاب مي خواهي بخواني، آپولو كه نمي خواهي هوا كني! باور كن اين چيزها الكي نيست، همه اين مسايل جزيي مي تواند سرنوشت يك ترمت را عوض كند.
7+10
البته يك چيز ديگر هم هست كه وقت آدم را خيلي مي گيرد: نوشتن! به جاي اينكه بشيني تمام كتاب را توي دو تا برگه بنويسي، سر امتحان بگذاري توي آستينت كه بعد هم تابلو شود و از جلسه اخراج شوي، اگر كتابت را بخواني، بهتر نيست!؟ بعضي ها اصولاً اين جور مواقع نيروي خلاقه شان خيلي خوب عمل مي كنند. با جديدترين ابزارآلات تقلب آشنا هستند. مي داني، تقلب مثل خودكشي است. بعضي ها آن را انجام مي دهند و موفق مي شوند. بعضي ها انجامش مي دهند و موفق نمي شوند و بعضي ها هم مدام بهش فكر مي كنند. ولي جرأت انجامش را ندارند. به جز مورد اول، بقيه وقت تلف كني هستند. هرچند كه آنهايي هم كه موفق مي شوند مراقبها را پپو كنن و تقلبشان را بكنند، ترم بعد كارشان گير مي كند. بالاخره كه مي خواهي مدرك بگيري، شرمنده! اين يكي را با تقلب نمي دهند!
8+10
خلاصه نويسي هر چند مال اول ترم به بعد است، اما بعضي ها اگر ننويسند، ياد نمي گيرند. به شرطي كه واقعاً خلاصه باشد، نه اينكه پيشگفتار كتاب را هم بنويسي، اين كار هم زياد بد نيست. فقط دقت كن كه بعداً لازم نباشد دوباره كتاب را بخواني تا بفهمي توي خلاصه ات چي نوشته اي، خلاصه بايد كوتاه، مفيد و جامع باشد.(تذكر شديد اخلاقي: خيلي ها از برگه هاي خلاصه شده استفاده دو منظوره مي كنند، يعني هم براي خلاصه خواندن، هم براي تقلب. آنها ديگر آخرش هستند! من كه نمي دانم چه بگويم!)
9+10
اگر مطلبي خيلي طولاني است و تو هم هيچي ازش سر در نمي آوري و لازم است كه حتماً حفظش كني، از طرفي وقتش را هم نداري، بي خيالش شو. يعني نه واقعاً بي خيال بي خيال، مي تواني رزمي اش كني. يعني از همين ژانگولر بازي هايي كه مثلاً با حرف اول كلمه ها شعر مي سازند و از اين حرفها، خيلي جواب مي دهد.
10+10
سيستم آموزشي و ارزشيابي مدارس و دانشگاه هاي ما واقعاً آنقدر بي نظير، كارآمد و قابل اطمينان است كه مي توانيم از بابت تعداد كساني كه هر ترم درسهايشان را روي هم تلنبار مي كنند، مطمئن باشيم. پس به همه تنبل ها و درس نخوانهاي عزيز عرض مي كنيم كه منتظر ما باشيد!
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- آسماني ؛ آقا جان! كاش آن لحظه زمان مي ايستاد
نگاهي به پايش انداخت. دلش حتي با ديدن آن دمل بزرگ هم ضعف مي رفت. بخصوص فصل بهار حسابي اذيتش مي كرد. ولي اين بار نتواست تحمل كند، بايد چاره اي مي كرد. وقتي به حله رسيد سراغ سيد را گرفت. اوهم هرچه جراح مي شناخت جمع كرد، ولي همگي گفتند كه زخم نزديك يك رگ حساس است و برداشتنش خطرناك. به پيشنهاد سيد راهي بغداد شدند. آنجا هم دورش را گرفتند و يك به يك معاينه اش كردند ولي در چشمانشان چيزي نبود كه دل اسماعيل را قرص كند. در آخر هم چيزي بيشتر از جراحان حلّه نداشتند كه بگويند. بايد برمي گشتند، ولي با خود فكر كرد "حالا كه تا اينجا آمده ام، حيف است سامرا نروم."
از حرم كه بيرون آمد راهي سرداب شد. با زحمت فراوان از پله ها پايين رفت. درست است كه سرداب بود، اما صفايش كمتر از حرم نبود. يك گوشه دنج براي درد دل، يك خانه امن براي اتصال، يك فرصت ناب براي وصال و يك يادگار از حضور او. ساعتها مي گذشت و او آنجا بود. وقتي برخاست كه برود نگاهش به پله ها افتاد. بدنش لرزيد، اما چاره اي نداشت، بايد مي رفت. پا را كه روي پله اول گذاشت ، درد تا مغز استخوانش تير كشيد و يك "يا صاحب الزمان" از دلش كنده شد. پله دوم، پله سوم، پله ها را يك به يك بالا آمد و هر پله آن ذكر مثل يك نداي نيروبخش، يك استغاثه وجودش را پر مي كرد و بر زبانش جاري مي شد. وقتي بالا رسيد. پيراهنش از چرك و خونِ زخمش آلوده شده بود. راهي دجله شد. دجله مثل هميشه بود. مي خروشيد و بي خيال به راه خود مي رفت. غسلي كرد و لباس تميز پوشيد. نگاهي به حصار شهر انداخت. شهري كه خانه اميدش بود، شهر آقايش؛ و با خود گفت: " اگر شفايي هم باشد، آنجاست." توي حال خودش بود كه ناگاه متوجه شد چهار نفر سوار از حصار شهر خارج شدند. به گمانش رسيد كه از بزرگان شهر باشند. حالا نزديكتر رسيده بودند. دو جوان بودند، يك پيرمرد و يك نفر ديگر. ايستادند و سلام كردند. "خداي من! اينها چه كاري مي توانند با من داشته باشند؟" هيبت آقايي كه بين پيرمرد و دو جوان ايستاده بود دلش را لرزاند...
٭٭٭
سيد! كاش آنجا بودي. آن آقا به من گفت: "بيا تا آنچه باعث رنج تو شده است ببينم." من تازه از آب بيرون آمده بودم و پيراهنم هنوز نم داشت، كراهت داشتم كه به بدنم دست بزند. با اين حال جلو رفتم. خم شد و دست روي زخمم گذاشت و فشار داد. درد وجودم را فرا گرفت.
پيرمرد گفت: "اسماعيل! رستگار شدي."
- او اسم مرا از كجا مي دانست؟
با اين حال گفتم: "همه رستگاريم، ان شاءا..."
اين بار گفت: "ايشان امام عصر تو هستند."
خشكم زد. چه بايد مي كردم؟ آقا اسبشان را راندند و من به دنبالشان.
فرمودند: برگرد.
گفتم: از شما جدا نمي شوم.
باز فرمودند: برگرد.
ولي نمي توانستم. تازه مولايم را پيدا كرده بودم چگونه رهايش مي كردم. ناگاه پيرمرد گفت: "امامت فرماني به تو دادند و تو مخالفت مي كني؟" پاهايم سست شد. ايستادم. آقا چند قدم آن طرف تر توجهي به من كردند و بعد...
حالا آقا رفته بودند و من مانده بودم. و چه ماندني! دلم مي خواست زمان مي ايستاد و آن لحظه هيچ وقت تمام نمي شد. او آنجا بود، مي فهمي؟ درست در چند قدمي من. ولي حالا من بودم و من. آه، سيد بن طاووس! ديدي آنچه شنيده بودي راست بود. پايم را ببين ...
ضحي حسيني
كنكور 84 يكي از بحث برانگيزترين كنكورهايي بوده كه تا حالا برگزار شده، ماجراي فروش سؤالات كنكور 84 را كه حتماً يادتان هست. تقلب در كنكور هر سال دغدغه و نگراني مهم دانش آموزان است. البته تقلب در كنكور به چند دسته تقسيم مي شود كه از جمله تقلب قبل از كنكور، حين آزمون و تقلب بعد از كنكور است.
امسال دكتر رحيمي، رئيس سازمان سنجش از سيستمهاي حفاظتي جديدي خبر داده كه در كنكور 84 اعمال شده و جلوي تقلبها را به ميزان زيادي گرفته است و اين سيستم در كنكور سال آينده هم اجرا مي شود. دكتر كه به عقيده او كنكور 84 آرام ترين، امن ترين و كم تخلف ترين آزمون طي پنج سال اخير بوده است، مي گويد: اگر كل تخلفات گزارش شده در سالهاي قبل حدود 60 مورد بود، در آزمون 84 اين رقم به كمتر از
20 مورد رسيد. صحبت كردن و نگاه به پاسخنامه ديگري، بيشترين تخلفات كنكور بوده است.
دكتر رحيمي مي افزايد: "بدترين نوع تخلف نيز اين است كه يك نفر به جاي داوطلب اصلي در جلسه امتحان حاضر شود" كه معمولاً اين تخلفات كشف و بيشترين مجازات نيز براي اين دسته از متخلفان صادر مي شود. 10 سال محروميت از شركت در آزمون سراسري مجازات اين داوطلبان از جان گذشته است! البته فردي كه به جاي داوطلب اصلي در جلسه شركت كرده نيز در صورت دانشجو بودن از دانشگاه اخراج مي شود.
رئيس سازمان سنجش در ضمن از تهيه قانوني خبر داده كه در آن مجازات سنگيني براي تخلفات سازمان يافته پيش بيني شده. ما كه مي گوييم نگاه كردن به برگه ديگري يا جا زدن به جاي يك نفر ديگر از فروش نمونه سؤالات، سازمان يافته تر است! شما چطور؟
هديه رئيس جمهور به دانش آموختگان بيكار
تا زماني كه مدارك تحصيلي ما به درد نمي خورد، دانشگاه ها را تعطيل كنيد. اين چه معنا مي دهد كه 5 سال سختي و مشقت بكشيم و پس از دانش آموختگي كاري نداشته باشيم؟ واقعاً اين چه معنا مي دهد؟
البته اين درد دل خيلي از جوانهاي مملكت ما هم هست، اما جملات بالا بخشي از بيانيه اي بود كه جمعي از دانش آموختگان بيكار الجزايري براي رئيس جمهورشان نوشته اند. آنها از رئيس جمهورشان خواسته اند تا زمان فراهم آوردن كاري مناسب برايشان حقوق ماهيانه اي تصويب شود. اشتهايشان هم كه بد نيست. ولي خب مگر رئيس جمهور ما چي از رئيس جمهور الجزاير كم دارد؟
تازه رييس جمهورهاي ما هم كه خيلي دست و دلباز ترند. نمونه اش همين سهام عدالت يا هديه سيصد هزار تومني كه قرار است به خبرنگارها بدهند.(نه بابا! ما را بازي نمي دهند، نه اينكه پول نداشتيم بابت حق عضويت سالانه خانه مطبوعات بدهيم، جزو خبرنگارها به حساب نمي آييم!). توي كشور ما هم كه اينقدر دانش آموخته بيكار هست، بروند به آقاي احمدي نژاد بگويند شايد كاري بكنند؛ حقوق ماهيانه اي، چيزي.
خاتمي هم به جمع وبلاگ نويسان پيوست
آنهايي كه علاقه زيادي به وبلاگهاي آدمهاي معروف دارند، اين خبر را حتماً تا حالا شنيده اند. به گزارش خبرنگار ايسنا وبلاگ خاتمي كه با عنوان "مردي با عباي شكلاتي"راه اندازي شده در آدرس
http://www.khatamionline.com
قابل مشاهده است. خاتمي در نخستين نوشتار خود در اين وبلاگ آورده است: عشق به حقيقت و تلاش براي دريافت آن و عشق به آزادي و تعالي و كوشش براي رسيدن به آن جوهر آدمي است و اگر اميد به اين دريافت و رسيدن نبود، زندگي پر مرارت آدمي در طول تاريخ ناممكن مي شد.
آنچه خواستني است دوستي و مهر است كه زندگي را طربناك مي كند و آنچه نا خواستني است؛ خشونت و نامهرباني است كه جهنم جان آدمي است.
بياييد تا ايمان به حق را با هيچ متاعي سودا نكنيم.و بياييد براي آباداني و اعتلاي ايران عزيز از هيچ كوششي خسته نشويم و بياييد اميدوار باشيم و با همبستگي و بيداري راه سربلندي را با يكديگر طي كنيم.
جشنواره بزرگ وبلاگ نويسي قرآني
و البته يك خبر ديگر براي وبلاگ نويسان با اين مشخصه كه اهل قرآن و پژوهش باشند: نخستين جشنواره بين المللي وبلاگ نويسي قرآني با هدف آموزش براي گسترش پرداختن به قرآن در اينترنت برگزار مي شود.
خبرگزاري قرآني ايران، سيماي قرآن و معاونت امور مطبوعاتي و تبليغاتي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي برگزار كنندگان اين جشنواره هستند. آنهايي كه پاي ثابت جشنواره ها هستند و علاقه ويژه اي هم به بخش جوايز دارند مي توانند هر چه سريعتر جملات بعدي را بخوانند. 90 جايزه شامل هجده لپ تاپ، هجده رايانه پنتيوم 4، هجده دوربين ديجيتال، هجده سكه بهار آزادي و هجده نيم سكه بهار آزادي هديه اين جشنواره به دوستداران قرآن است.
پرتقالها، زباله ها، ورقهاي سياه... چي از زندگي من مي ماند؟!
سعيد كيسه هاي زباله را كجا گذاشتي؟ در آشپزخانه بين آشغال و ظرفهاي كثيف گير افتاده ام. سعيد جوابم را نمي دهد. دوباره توي كابينت ها را مي گردم، نيست. صدايم را بلند تر مي كنم "مگه كيسه زباله نخريدي؟!" با چند بشقاب پر از آشغال ميوه در دستانش دم در آشپزخانه ظاهر مي شود. مي گويد "ننوشته بودي توي ليست".
موقع شام، آب خورشت پريده روي لباسم. هنوز بوي پياز مي دهم. همه اش تقصير سعيد است. گفته بودم غذا را بايد از بيرون بگيريم.
او پلاستيكي پيدا كرده و دارد آشغالها را جمع مي كند. مي گويد: "چند تا مهمان كه اين حرفها را ندارد."
بشقابهاي كثيفي را كه جمع كرده، مي دهد دستم و ادامه مي دهد: "مهماني خوبي شده بود، به همه خيلي خوش گذشت، من نمي فهمم تو چرا الكي حرص مي خوري"
بشقاب ها را توي ظرفشويي مي اندازم. نمي توانم اين حالت خونسردش را تحمل كنم. پلاستيك را از دستش مي گيرم و مي گويم "لازم نيست كمكم كني. چشمم كور، خودم جمع مي كنم. زن براي همين كارها ست ديگر!"
او هم خيلي راحت پلاستيك را رها مي كند و از آشپزخانه مي رود بيرون. واقعاً كه بي خيال است. آن از خريد صبحش، اين هم از رفتار الانش. از اين كه همه مهمانيهاي ما به بحث و دلخوري مي گذشت خسته شده بودم. تكيه مي دهم به ميز، فكر مي كنم مي توانست معذرت خواهي كند، مي توانست تشكر كند، مي توانست بيشتر به حرفهاي من گوش بدهد! دور غذاهاي مانده در ظرفها مورچه جمع شده، انگار اين وضعيت درهم تقصير او باشد، بيشتر حرص مي خورم . شروع مي كنم به جمع كردن ظرفها. آنقدر عصبانيم كه تند تند كارها را انجام مي دهم.
صبح كه سعيد مي رود سر كار، خودم را به خواب مي زنم. او هم صدايم نمي كند و خيلي آهسته بيرون مي رود. مي آيم به آشپزخانه. همه جا برق مي زند. هيچ اثري از مهماني ديشب باقي نمانده. تلفن زنگ مي زند، مي دانم مريم است، مي خواهد علت ناراحتي ديشب مرا بپرسد. به تلفن جواب نمي دهم . مي دانم به كارهاي من مي خندد. آنقدر تلفن زنگ مي زند كه كلافه مي شوم . گوشي را كه بر مي دارم صداي خنده مريم مي پيچد توي گوشي "باختي! مي دونستم بر مي داري!" تا صدايش را مي شنوم اشكم سرازير مي شود. مريم همه چيز را مي داند . مي گويد فقط زنگ زده تا از من بپرسد ارزشش را داشت؟ گيج شده ام . مي گويد "از مهماني ديشب چي برايت مانده؟ از آن پرتقالهايي كه به خاطرش با سعيد دعوا كردي، از شيريني ها، مهم اين بود كه ما دور هم باشيم و به همه خوش بگذرد كه اخمهاي تو نگذاشت. مي فهمي ثريا؟"
خيلي به مريم گوش نمي دهم . حواسم پرت شده به سؤالي كه پرسيده. تنها چيزي كه از ديشب مانده دلخوري من است از همه چيز و دلخوري سعيد است از من. بيشتر چيزي كه براي من مي ماند همين احساس درمانده ام است. شرمنده مي شوم كه مريم مي گويد مثل يك بچه حساسم و لجباز! باورم نمي شود كه حق با مريم باشد. خداحافظي كه مي كند، مي روم سراغ دفتر يادداشتهايم. روزها را از وقتي با سعيد ازدواج كرده ام، ورق مي زنم. ده ماه ! چيزي نمانده ماهم به سال تبديل شويم. خجالت مي كشم كه بيشتر برگه ها از غر زدنهاي من سياه شده. غصه ام مي گيرد كه بهترين روزهايمان چقدر كم است. رويم نمي شود آنچه را كه نوشتم بخوانم. من در اين مدت جز يك بچه لوس براي سعيد چه بوده ام. از خودم بارها مي پرسم من چكار كرده ام؟ دفتر را ورق مي زنم تا برسد به يك برگه سفيد. وسط برگه بزرگ مي نويسم "براي من از زندگي قرار است چه بماند؟"
اعظم عامل نيك