٭ دكتر عبدالحسين خسروپناه بحث روشنفكري ازمباحث مهم جامعه شناسي سياسي است و مفهوم روشنفكري، در جوامع اسلامي، مطاعي وارداتي از مغرب زمين است كه تقريباً درصد و پنجاه سال اخير مطرح شده است. مفهوم اينتلكتوال يا روشنگري ازقرن دوازدهم ميلادي در غرب، پديد آمد، وقتي كه مدارس شهري و سبك جديدي ازآموزش و پرورش در مغرب زمين پيدا شد؛ ولي در قرن هجدهم، با ظهور نهضت Enlightenment يا نهضت روشنگري، پديده روشنفكري با محتواي نويني وارد عرصه اروپا شد.
بعد از رنسانس، تعارض جدي بين سنت و علم، يا دين و علم در اروپا پيدا شد و از قرن شانزدهم و هفدهم تعارضهاي متعددي بين متون ديني مسيحيت و علوم جديد آشكار شد؛ مثلاً مسأله زمين مركزي و خورشيد گردشي را- كه از نظامهاي بطلميوسي بود- گاليله، كپلر و كپرنيك مورد نقد قرار دادند و نظريه خورشيد مركزي و زمين گردشي را جايگزين كردند؛ و نيز تعارضهاي مختلفي در مسايل انسان شناسي و ساير علوم طبيعي پديد آمد. در نيمه اول قرن هفدهم، گاليله و در نيمه دوم قرن هفدهم نيوتن تحولاتي در علم فيزيك پديد آوردند و تعارضهاي جديدي را آشكار كردند. در قرن هجدهم اين تعارضها به اوج خود رسيد و اروپا بي اعتمادي وثيقي نسبت به متون ديني خود پيدا كرد؛ وحي و متون ديني مسيحيت، يعني عهد عتيق(تورات) و عهد جديد ( اناجيل اربعه لوقا، متي و مرقس و يوحنا و نامه هاي رسولان و اعمال رسولان) كاملاً از حجيت افتاد و ديگر مسيحيان ازمتون ديني دفاع نمي كردند، بلكه مي كوشيدند اصل نياز به دين را تثبيت كنند. به هر صورت، در اوايل قرن هجدهم، شعار نهضت روشنگري اين بود كه عقل ما كافي است . ما براي حل معضلات فكري، فرهنگي، اجتماعي و غيره، فقط بايد به سراغ عقل برويم و وحي و شريعت و تدين دردي را دوا نمي كند. با رواج اين تفكر معرفت شناسي، انسان قرن هجدهم انسان مغروري شد و وحي را كاملاً به حاشيه راند؛ البته طولي نكشيد كه در همان زمان مكتب ديگري به نام نهضت رمانتيك پيدا شد. ادعاي اين مكتب اين بود كه چنين نيست كه انسان عقل محض وكامل باشد: يعني ما تنها حيوان ناطق وعاقل نيستيم، داراي احساس و عواطف هم هستيم و نبايد از احساسات و عواطف خودمان غفلت كنيم. نهضت روشنگري ابتدا در فرانسه پيدا شد و پس از فرانسه به انگلستان و مستعمرات آمريكا و كشورهاي ديگر راه يافت. كانت، فيلسوف معروف آلماني، در نيمه دوم قرن هجدهم رساله اي به نام "روشنگري چيست؟"(1) نوشت. ادعاي كانت اين بود كه گوهر روشنگري جسارت فكر كردن است و روشنفكر و روشنگر كسي است كه به خودش جرأت فكر كردن بدهد و روحيه علمي داشته باشد. در واقع مي توان تفسير كانت را اين گونه تأويل كرد كه روشنگر و روشنفكر كسي است كه قدرت نقد كردن داشته باشد؛ چون جسارت فكر كردن و انديشيدن ازمقدمات نقد كردن است؛ يعني انساني منتقد است كه جرأت فكر كردن به خود بدهد. اين اصل را كانت مطرح كرد و بعد از او، تمام مكتبهاي فلسفي و فلسفه اجتماعي در غرب، جسارت فكر كردن را وجه مشتر ك خود در مباحث فلسفي قرار دادند. البته كانت علاوه بر جسارت فكر كردن بر نكته ديگري نيز تأكيد كرد و گفت كه روش ما در معرفت شناسي، با قبل از قرن هجدهم متفاوت است؛ يعني در قرن شانزدهم و هفدهم يك روش معرفت شناسي و اپيستمولوژيكي جريان داشت و ما امروزه روش معرفت شناسي ديگري داريم. در گذشته (قرن شانزدهم و هفدهم) انديشمندان، ازمفاهيم، فرضيه ها، تئوريها و پيش فرضها و اكسيومها به سراغ پديده ها مي رفتند، اما ما بايد از پديده ها به سراغ فرضيه ها برويم. بعد از قرن هجدهم، ادعاي تمام مكاتب اروپايي اين بود كه جزو نحله هاي روشنگري اند؛ در حالي كه اختلافات آنها بسيار زياد بود. مثلاً مكتب اگزيستانسياليسم و مكتب پوزيتيويسم، هر دو، ادعا مي كردند كه ادامه نهضت روشنگري اند؛ در حالي كه اين دو مكتب در اروپا، با هم در تعارض و چالش بسيار شديدي بودند.
روشنفكري در ايران در دويست سال اخير، جريانهاي روشنفكري در كشورهاي شرقي بسيار مشاهده مي شود؛ اما سه كشور هند، مصر و ايران بيشتر گرفتار جريانهاي روشنفكري بوده اند.روشنفكري در جامعه ايران مفهوم و اصطلاح واحدي نبود؛ زيرا خاستگاه روشنفكري و اهداف آنها واحد نبود و ابزار و وسايل و ويژگيهاي مشتركي نداشتند. البته از همه اينها مي توان ويژگي مشتركي درآورد، ولي فاصله زيادي نيز با هم دارند. الان در جامعه ما كساني گرايشهاي مدرنيته و برخي نيز تفكرات پست مدرن و پسامدرن دارند كه آنها را مي توانيم روشنفكر بدانيم. كساني نيز صددرصد اعتقاد به دين اسلام دارند، و يا كساني اصلاً اعتقادي به دين اسلام يا دين ديگري ندارند، اينها را نيز مي توانيم روشنفكر بگوييم؛ چون وجه مشتركي بين همه اينها هست. اگر ما نيز آن وجه مشترك را براي روشنفكران بپذيريم، مي توانيم همه اينها را در جرگه روشنفكران قرار بدهيم.
آغاز ورود روشنفكري در ايران ورود روشنفكري در ايران به زمان تأسيس دارالفنون، توسط اميركبير برمي گردد- كه در آن زمان از روشنفكران به منورالفكرها تعبير مي كردند- تا زمان مشروطه كه روزنامه تأسيس شد و شخصيتهايي مثل ميرزا ملكم خان (مؤسس روزنامه قانون) و روزنامه نگاران ديگر از آن طريق، تفكرات روشنفكري را در ايران گسترش دادند. زمان محمدشاه و احمدشاه كه آغاز اعزام دانشجويان به كشورهاي خارجي، خصوصاً فرانسه بود، اوج ورود تفكر روشنفكري در ايران بود؛ چون اولين تفكر روشنگري از نهضت اينلايتنمنت توسط فيلوزوفهاي فرانسه بود و فرانسه بيش از كشورهاي ديگر، متأثر از انديشه روشنگري و روشنفكري بود. دانشجويان اعزامي ما نيز كاملاً مريد و مقلد فيلوزوفهاي فرانسه و نهضتهاي بعد از آن شدند. در بعضي از كتابهاي تاريخي آمده است كه بعضي از اين شخصيتها كه از فرانسه برمي گشتند، در جريانات مشروطه، كتابهاي حقوق اساسي فرانسه همراهشان بود و تا سؤالي برايشان پيش مي آمد سعي مي كردند از طريق اين كتاب آن را حل كنند. در سال 1313 دانشگاه تهران با شش دانشكده و به سبك جديد به تصويب مجلس رسيد و تأسيس گرديد. اين روند قدري سير صعودي پيدا كرد و چهره هاي مختلف روشنفكري- از كساني كه اعتقاد به غرب داشتند و هيچ اعتقادي به دين نداشتند تا دينداران- در ايران مطرح شد.
جريانهاي روشنفكري و دغدغه آنان دريك تقسيم بندي مي توان تمام روشنفكران و جريانهاي روشنفكري را به دو دسته تقسيم كرد: 1- روشنفكران سكولار؛ 2- روشنفكران دين دار. روشنفكران سكولار كساني بودند كه اعتقادي به دين نداشتند، كه اينها نيز به دو دسته تقسيم مي شدند: روشنفكران سكولار غرب گرا، و روشنفكران سكولار شرق گرا كه ابتدا اين گروه به علت حضور فعال كمونيستها و نفوذ زياد توده اي در ايران بيشتر مورد توجه بودند. روشنفكران سكولار شرق گرا گرچه در ابتدا در ايران نضج گرفتند، اما شخصيتهاي بارز چنداني نداشتند؛ برخلاف روشنفكرهاي سكولار غرب گرا كه از همان ابتدا چهره هاي برجسته تري را پيدا كرده بودند؛ چون دانشجوهايي كه از فرانسه بر مي گشتند، مي توانستند اين تفكر را رواج بدهند؛ اما طولي نكشيد كه گروههاي مختلفي پيدا شدند. همه روشنفكران ايران، چه سكولار، چه ديندار، همانند روشنفكران هند و مصر و... معتقد بودند كه وضع موجود، نقدپذير است و ما در يك انحطاط، عقب ماندگي و سير قهقرايي به سر مي بريم؛ لذا بايد اين وضع را تغيير دهيم، اما در چگونگي و روش اين تغيير اختلاف داشتند كه منجر به جدايي آنها از يكديگر شد. در واقع همان عنصري كه در روشنفكري غرب مطرح بود( جسارت فكر كردن) درجامعه ما نيز مطرح بوده است. همه روشنفكران علاوه بر اين كه مي گفتند وضع موجود مناسب نيست، در واقع دو دغدغه داشتند: دغدغه اولشان اين بود كه يك نوع انحطاط و عقب ماندگي و نابساماني فرهنگي و اجتماعي در جامعه احساس مي كردند. اين دغدغه را هم شهيد مطهري، هم شريعتي، هم بازرگان، هم ميرزا ملكم خان و هم آخوند زاده داشتند. دومين دغدغه شان دغدغه ارتباط دينداري يا سنت با تجدد بود البته تجدد به معناي نوآوري، نه مدرنيته. نقد وضع موجود، وجه مشترك روشنفكران ايران بود.
تغيير وضع موجود؛ زمينه ساز جدايي سؤالي در اينجا مطرح است كه چگونه اين وضع نامناسب را تغيير دهيم؟ با چه الگو و روشي؟ اين جاست كه جريانهاي روشنفكري از هم جدا مي شوند. بعضي از روشنفكران قدرت نقدشان از ترميم و بازسازيشان قوي تر است به عبارتي، بعضي ها تئوري انقلاب دارند، اما تئوري پيشرفت و تكميل و اصلاح ندارند؛ و بعضي از تئوريها نيز جنبه اصلاح گرايانه بيشتري دارند تا جنبه تخريب. لذا همه وجه مشترك روشنفكران اين بود كه وضع موجود مناسب نيست و بايد تغييرش داد. روشنفكران سكولار مي گفتند راه درمان اين است كه دين را محدود يا حذف كنيم و به حاشيه برانيم و دربست به سراغ غرب يا شرق برويم اين گروه كه با اعتقاد به پست مدرن در جامعه كنوني فعاليت مي كنند، بعضاَ از اين دسته اند. گروه ديگري كه بحث پيرامون آرا و افكار آن لازم است، روشنفكران دين دارند. كساني مثل شريعتي، بازرگان و مطهري. مهندس بازرگان معتقد بود: علت عقب ماندگي جامعه ما اين است كه مردم ما به كار اهميت نمي دهند، يا به عمل توجهي ندارند. ما بايد به مكتب پراگماتيسم گرايش داشته باشيم. پراگماتيسم مكتب اصالت عمل و سود و نتيجه است. اين مكتب را ويليام جيمز، روانشناس معروف آمريكايي تأسيس كرد و در حال حاضر هم جزو مكتبهاي زنده دنياست. بازرگان مسأله انحطاط را اين گونه بررسي و حل مي كرد: "اما درباره مسأله تعارض و تزاحم دينداري و تجدد، معتقد بود كه ما بايد بر اساس علوم تجربي- طبيعي مثل فيزيك، شيمي، مكانيك، زيست شناسي و... آيات قرآن را تفسير كنيم. اگر تفسير آيات بر اساس علوم تجربي روز باشد، تعارض حل مي شود و ديگر تزاحمي نيست. دكتر شريعتي دراين رابطه معتقد بود: علت عقب ماندگي ما معرفت غلط ديني ماست. علماي ما از ابتدا تا الان اسلام را به صورت يك فرهنگ عرضه كرده اند. اسلام يك فرهنگ شده است. خود همين باعث عقب ماندگي و انحطاط است و براي حل آن بايد فرهنگ اسلام را به ايدئولوژي تبديل كنيم؛ يعني يك فرهنگ انقلابي، ايدئولوژي هم از نظر دكتر شريعتي به معناي مفاهيم محرك و جوشان و خروشاني است كه در دين وجود دارد؛ لذا شريعتي بر مفهومي مثل جهاد، امامت و حج خيلي تأكيد مي كرد؛ يعني مسايلي را كه جنبه اجتماعي بيشتري داشت مي پذيرفت از طرفي هم، تفسير خاصي از آدم و عالم داشت و اين تفسير خود به خود بر تفسيرهاي اجتماعي اش اثر مي گذاشت. اما بحران سنت و تجدد را چه طور حل كنيم؟ راه حلي كه شريعتي داشت شبيه راه بازرگان بود؛ اما به جاي علوم تجربي- طبيعي از علوم تجربي- انساني كمك مي گرفت و مي گفت: ما بايد از طريق علوم اجتماعي ، خصوصاً جامعه شناسي، آيات را تفسير كنيم و بر اساس اين تفسير اگر تزاحمي هم بين دينداري و تجدد باشد حل مي شود و خودبه خود، تحريك و تحركهاي انقلابي هم از اين تفسيرها پديد مي آيد. ايشان تعبيري در جهان بيني توحيدي دارد. به عقيده وي جهان بيني توحيدي عبارت است از تلقي جهان به صورت يك وحدت. ما در كتابهاي معارف خوانده ايم كه بر اساس جهان بيني توحيدي خداي واحد و عالم و قادر و قاهري بر اين عالم حكومت مي كند؛ اما ايشان مي گويد جهان بيني توحيدي عبارت است از تلقي جهان به صورت يك وحدت نه تقسيم به دنيا و آخرت، طبيعت و ماوراء طبيعت، ماده و معنا، روح و جسم. جامعه بي طبقه توحيدي بسازيد كه جامعه بي طبقه توحيدي، يعني نگاه وحدت گونه بر عالم، نه دو گونه. شريعتي معتقد بود كه ما بايد بر اساس علوم اجتماعي و جامعه شناسي آيات را تفسير كنيم. شهيد مطهري نيز، مانند شريعتي، مي گفت علت مهم انحطاط ما معرفت غلطي است كه از دين و انديشه ديني پيدا كرده ايم. ما اعتقاد به صبر، انتظار فرج، زهد، قضا و قدر و... داريم؛ اينها اعتقادات ديني و اخلاقي ماست؛ ولي عمده مردم ما برداشتهاي غلطي از اين مفاهيم دارند. در واقع مرحوم مطهري نمي گفت علت اصلي انحطاط ما نفوذ استعمارگران است، نمي گفت آنها نقشي ندارند، مي گفت علت اصلي انحطاط و عقب ماندگي ما برداشت غلط ما از مفاهيم ديني است. شهيد مطهري در مورد تعارض دينداري و تجدد معتقد بود: علت تعارض اين است كه معرفت ديني ما خالص نيست و با معرفتهاي بيگانه آميخته شده است. اگر ما معرفت ديني ناب را از متون ديني دربياوريم، بسياري از اين تعارضها حل مي شود. در واقع اگر تعارضي ديده مي شود، تعارض بين معرفت غلط ديني با آن انديشه جديد است؛ به عقيده استاد مطهري ما در اسلام دو دسته آموزه ديني داريم: آموزه هاي ثابت و آموزه هاي متغير؛ همچنان كه نيازهاي بشر هم به دو دسته تقسيم مي شوند: نيازهاي متغير و نيازهاي ثابت. شهيد مطهري معتقد بود كه نيازهاي ثابت ما را آموزه هاي ثابت دين جواب مي گويد و نيازهاي متغير را آموزه هاي متغير دين. به عقيده او، ما بايد آموزه هاي متغير را از طريق اجتهاد به دست آوريم اجتهاد آن است كه بين نيازهاي متغير و نيازهاي ثابت ارتباط ايجاد كند و از نيازهاي متغير نياز ثابت توليد بكند. متغير بودن بعضي از احكام ضربه اي به دين نمي زند و دين را نسبي نمي كند. احكام متغير، با كمك اجتهاد، از احكام ثابت گرفته مي شود. بنابراين روشنفكران ايران داراي گوهر مشتركي بودند كه جسارت فكر كردن بود و همه داراي دو دغدغه بودند: يكي دغدغه انحطاط و عقب ماندگي جامعه ايران و دوم تزاحم و تعارض دينداري و تجدد.
روشنفكران سكولار اولين نقدي كه بر چهره هاي روشنفكري سكولار و جريان روشنفكري سكولار وارد مي شود اين است كه اين چهره ها را به معناي واقعي نمي توان روشنفكر ناميد؛ چون گفته شده روشنفكر كسي است كه دغدغه انحطاط دارد، وضع موجود را نقد مي كند و قصد دارد اين وضع را از نابساماني بيرون بياورد و سير تكاملي به آن بدهد. در حالي كه روشنفكران سكولار روشنفكران وابسته اي بودند كه فقط تسليم غرب شدن را پيشنهاد مي دادند. آن هم غرب استعمارگري كه تاريخ، استعمارگري هاي مكرر او را ديده است.
اشكالاتي بر ديدگاه روشنفكران متدين يكي از اشكالاتي كه بر ديدگاه بازرگان و شريعتي وارد است نگاه گزينشي آنان به دين است، مرحوم بازرگان مكرراً گفته است: من در فهم دين سراغ روايات نمي روم. فقط سراغ قرآن مي روم. اگر در كتابهاي بازرگان مثل خدا در اجتماع، بعثت و ايدئولوژي، راه طي شده، باد و باران در قرآن، مطهرات در اسلام و... و همچنين آخرين كتابي كه از ايشان به نام خدا و آخرت هدف بعثت انبيا منتشر شد تأملي شود، شاهديم كه او در تمام آثارش به آيات قرآن استناد مي كرد و روايات را، كه ثقل اصغر و مفسر قرآن اند، در ميدان بحث و انديشه ديني خودش وارد نمي كرد. اين يك نوع نگاه گزينشي است دوم اينكه به آن دسته از آياتي توجه دارد كه بيشتر با علوم تجربي ارتباط دارند، تا آياتي كه مثلاً با علوم انساني يا فلسفه و علوم عقلي ارتباط دارند. پس همه متون دين را مد نظر نمي گرفت. اين نقد بر ديدگاه شريعتي هم وارد است. او نيز توجهش به آيات بود تا روايات. بيشتر به آياتي كه جنبه اجتماعي، حركتهاي انقلابي و ايدئولوژيكي داشت و كمتر آيات ديگر را مدنظر مي گرفت. اين هم يك نگاه گزينشي به دين است، اين خطا روشن هم هست . اگر كسي بخواهد يك پديده را كامل بشناسد، بايد تمام ابعاد آن پديده را مورد مطالعه قرار دهد نه يك بعدش را. اگر ما خواستيم انديشه ديني داشته باشيم بايد كل دين را به عنوان يك مجموعه مد نظر بگيريم. كل نگري به دين، معرفت جامعتر و كاملتري را به ما عرضه مي كند. اشكال دومي كه بر اين دو شخصيت وارد است، اين است كه تئوريهاي علمي تجربي- طبيعي، يا تجربي- انساني را بر قرآن تطبيق و تحميل مي كردند و به تعبير علامه طباطبايي در مقدمه جلد اول الميزان، به جاي تفسير، سراغ تطبيق مي رفتند. ما وقتي مي خواهيم دين را بفهميم، بايد ببينيم قرآن چه مي گويد، نه اين كه رأي خود را بر قرآن تحميل كنيم. در فهم هر متني بايد وقتي در مقام تفسير بر مي آييم، ببينيم خود متن چه مي گويد، نه اين كه رأي خودمان را بر آن تطبيق كنيم. مرحوم بازرگان و شريعتي چنين مي كردند؛ مثلاً مرحوم بازرگان نظريه تبدل انواع را اول از داروين مي پذيرفت و مي گفت: اين يك اصل مسلم است، بعد اين را بر قرآن تحميل مي كرد، اين تطبيق و تحميل نظريه علمي بر قرآن، نه خدمت به قرآن است و نه به دين و نه خدمت به علم. اگر ما نظريه و فرضيه داروين را بر قرآن تحميل كنيم و بعدها علم پيشرفت كند و بفهميم كه نظريه داروين اشتباه بوده است، اين نظريه جديد ژنتيكي باز با قرآن تعارض دارد؛ زيرا قرآن نظريه داروين را تأييد مي كند و ژنتيك نظريه خلاف نظريه داروين را؛ يعني ابتدا براي حل تعارض علم و دين سراغ تحميل نظريه داروين بر قرآن رفتيم، الان هم كه نظريه جديد علمي پيدا شده است، باز گرفتار تعارض ديگري مي شويم. اين يك خيانت به دين است؛ يعني دين گرفتار تزلزل مي شود. يك روز نظريه تبدل انواع و يك روز نظريه ثبات انواع را ادعا مي كند. افزون بر اين، علم هم رشد نمي كند براي اين كه وقتي گفتيد قرآن اين را مي گويد، ديگر حاضر نيستيد تحقيقات علمي انجام بدهيد كه شايد در نظريه علمي تغيير و تحولي پيدا بشود؛ بنابراين، اين دو اشكال عمده به شريعتي و بازرگان وارد است. استاد مطهري نيز مي بايست علة العلل را هم كشف مي كرد. وي براي حل نزاع دين داري و تجددگرايي، به فرآيند اجتهاد تمسك مي كرد. به عقيده وي ما بايد نيازهاي ثابت و متغير و همچنين احكام ثابت و متغير را پيدا بكنيم و بعد احكام متغيري را كه به نيازهاي متغير ما مربوط است، با كمك فرآيند اجتهاد، از احكام ثابت كه به نيازهاي ثابت ارتباط دارد استخراج كنيم، در واقع شهيد مطهري راه حل نزاع را بهره گيري از فرآيند اجتهاد مي دانست، در حالي كه فرآيند اجتهاد، فرآيندي است كه فقط در عرصه مسايل فقهي و حقوقي كارساز است؛ يعني اگر يك وقت تعارضي بين علوم انساني و معرفت ديني پيدا شد، ديگر اجتهاد كارايي لازم را ندارد. اجتهاد در عرصه بايدها و نبايدها كارساز است، اما در عرصه هست و نيستها و علوم كه بحث از هست و نيست دارد، كاربردي ندارد. اگر يك بحث علوم انساني و اجتماعي با معرفت ديني ما تعارض پيدا كرد، اين تعارض با اجتهاد حل نمي شود؛ بنابراين، روش استاد مطهري براي حل تعارض، در عرصه فقه و حقوق بسيار بحث مفيد و لازمي است، اما در عرصه هاي ديگر اين روش كارساز نيست؛ لذا همه مثالهاي آقاي مطهري در كتاب اسلام و مقتضيات زمان، فقهي و حقوقي است. از مهمترين خطرها در تاريخ انديشه ديني، اين بوده است كه بعضي گرفتار نوعي التقاط مي شدند. گروهكهايي مثل گروهك فرقان، منافقين، اينهايي كه كمونيسم، ماركسيسم و ليبراليسم اسلامي مي ساختند، همه اين ها تفكرات التقاطي است. در واقع نظريه خودشان را بر آيه قرآن تحميل و تطبيق كرده و برداشت غلطي پيدا مي كردند. البته اين حركت تنها در ايران معاصر نبوده است، بسياري از فرقه هاي مذهبي كه در صدر اسلام پيدا مي شدند همين راه را طي مي كردند.
ديدگاه برگزيده در مسأله انحطاط به عقيده نگارنده، هر دو دغدغه روشنفكران ديندار، واقعي است و واقعاً بايد به اين دو دغدغه توجه داشته باشيم. هم نقد وضع موجود و علت انحطاط و عقب ماندگي، هم نزاع و تعارض دينداري و تجددگرايي. اين دو سؤال جدي است. امروز هم مطرح است و ما بايد به اين دو سؤال پاسخ بدهيم. نسبت به سؤال اول كه علل عقب ماندگي در ايران چيست، بايد گفت كه بيان علل عقب ماندگي ما به صورت تك عاملي مقدور نيست حكومت هاي استعمارگر كه حضرت امام(ره) اين عامل را خيلي پررنگ مطرح مي كردند، عامل مهمي است. راحت طلبي و تنبلي اي كه مرحوم بازرگان به آن اشاره داشت عامل مؤثري است، معرفت ديني غلط و نگاه گزينشي به دين از عوامل انحطاط است؛ اما عاملي كه شخصيتهاي علمي و فرهنگي به آن كمتر توجه داشته و كمتر روي آن بحث كرده و مطلب نوشته اند و در يك قرن اخير ما بايد بيشتر روي آن تأكيد مي كرديم، مسأله "حيرت در هويت فرهنگي" است. ما در هويت فرهنگ خودي گرفتار نوعي تحير هستيم. اين تحير در هويت فرهنگ خودي، از عوامل انحطاط است. علت تحير در هويت فرهنگي تك آوايي انديشه هاي غربي است. هيچ موقع انديشه هاي فلسفه غرب و مكاتب غربي به طور كامل در جامعه ما مطرح نشده اند. اولاً تك آوا بوده اند؛ ثانياً ناقص بوده اند. در يك دهه، (حدود دهه چهل) فقط و فقط انديشه اگزيستانسياليستها وارد جامعه ما مي شد. گويا در غرب هيچ مكتب ديگري غير از اگزيستانسياليست وجود ندارد واصلاً مخالفي هم ندارد. بعد از قصه تفكر اگزيستانسياليستها تفكر ماركسيستي آمد. باز يك تك آوايي ديگر، آن هم ناقص؛ يعني يك كتاب از چهره هايي كه گرايش به ماركسيستها داشتند سراغ نداريد كه ماركسيست را كامل و جامع معرفي كند، علاوه بر اين كه اصلاً خبري از ناقدين نبود؛ يعني ناقديني كه در غرب ماركسيست را نقد مي كردند معمولاً آثارشان به فارسي ترجمه نمي شد حدود دو دهه اين تفكر مطرح بود. الآن هم، نزديك به دو دهه، تفكر ليبراليستي مطرح است. در حالي كه اكثراً نمي دانند ليبراليست در غرب يك مكتب نيست. ناقدين فراواني در خود غرب، ليبراليسم را نقد مي كنند. يكي از چهره هاي شاخصشان شخصيتي به نام مكن تاير است كه فقط دو سه مقاله از وي به فارسي ترجمه شده است. كساني كه تفكر ليبراليستي دارند به هيچ وجه اسمي از مكن تاير نمي برند. پس به اعتقاد بنده مهمترين عامل عقب ماندگي ما اين است كه گرفتار يك نوع تحيريم و كسي كه گرفتار تحير باشد، پيشرفت نمي كند. بزرگترين خيانتي كه مترجمان فرهنگ غرب در ايران كرده اند، اين است كه هميشه يك فرهنگ از فرهنگ غرب را آن هم به صورت ناقص منتقل كرده اند.
حل تعارض دينداري و تجدد براي حل تعارض در عرصه حقوق و اخلاق همان فرآيند اجتهادي كه استاد مطهري معتقد بودند، كارايي دارد. در عرصه علوم طبيعي اگر يك فرضيه علمي با ظاهر آيه تعارض پيدا كرد، بايد بر روي همان آيه، به عنوان يك فرضيه علمي، كار كنيم. شايد نظريه علمي غلط باشد. ظاهر معنا و مدلول آيه را محرك علمي خودمان قرار بدهيم كه نظريه علمي تغيير پيدا كند. اما در عرصه علوم انساني بحث خيلي جدي تر است؛ زيرا درست است كه علوم انساني (اقتصاد، روانشناسي، جامعه شناسي، تعلم و تربيت، علوم تربيتي، مديريت و ...) همه تجربي اند، ولي گمان نكنيد كه تنها روش اينها آمار و تجربه است. جهان بيني و ايدئولوژيها مي توانند بر نتايج علوم انساني اثر بگذارند. (3) دو روانشناس معروف غربي، ويليام جيمز و فرويد به پديده اي مثل پرستش، دو نگاه متفاوت دارند. فرويد در تفسير عبادت مي گويد: اين عبادت به عقده هاي جنسي انسانها و ضمير ناخودآگاه او برمي گردد، ولي جيمز معتقد است: علت پرستش و عبادت خدا حسي به نام حس خداجويي است. اين حس خداجويي - كه شبيه همان فطرتي است كه ما به آن اعتقاد داريم- باعث مي شود كه انسان سراغ پرستش خدا برود. چرا از يك رفتار دو تفسير مختلف مي شود؟ چون فرويد اعتقاد به خدا نداشت، ولي جيمز به خدا معتقد بود يعني علوم انساني علوم خالص تجربي نيستند، خصوصاً با توجه به اين كه ابزار شناخت علوم انساني عقلانيت ابزاري است. عقلانيت ابزاري، چيست؟ عقلانيت ابزاري جايگاه عقل در شبكه اي از مقاصد است. اگر عقل، عقل ابزاري شد، اين عقلانيت، ابزاري مي شود. ابزار شناخت در علوم انساني عقل ابزاري است؛ يعني اول هدف را مشخص مي كنند. به عبارتي، عقل ابزاري با كمك جهان بيني و ايدوئولوژي سياستگذاري مي كند. در اين صورت اگر هدف را از دين جدا كنيم (نه خود علم را) در اين صورت مي توان به وسيله عقل و با برنامه ريزي، علم را ساخت. در اين صورت بين علم (علوم انساني) و دين تعارضي نخواهد بود. پي نوشتها: 1- What is Enlightenment? 2- ر.ك: انسان و سرنوشت/ مقدمه 3- ر.ك: نگارنده "چيستي و بايستي علوم انساني"، مجله دانشگاه اسلامي
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- "يادي از واقعه خونين دهم دي 57" ؛يكشنبه خونين مشهد
٭ دكتر سيد حسين فتاحي معصوم بيان وقايع و نگارش آنها نتايج و ثمرات فراواني در پي دارد و ذهن بيدار جامعه به آساني مي تواند صحت و سقم مطالب را با ياد و خاطره خود تلفيق نموده و نكات مثبت واقعه را دريابد و از نكات منفي آن عبرت گرفته و يا آنها را به فراموشي بسپارد و اگر واقعه ملي و گسترده باشد كه بايد با ديدي وسيع تر و عميق تر بدان بنگرد. بيان گذشته هاي نه چندان دور از انقلاب اسلامي به مناسبتهاي گوناگون مي تواند اين ارتباط قلبي و رواني نسل انقلاب را با نسلهاي پس از انقلاب اسلامي پيوند زده و مستحكم كند، تا بتواند در اين دنياي زور و تزوير، همچون كوهي استوار و "بنياني مرصوص" بايستد و موجبات افتخار و سربلندي كشور و اسلام عزيز را فراهم آورد.
اكنون از واقعه دردناك و خونين دهم دي ماه سال 1357 كه در يك ربع قرن قبل اتفاق افتاده بايد سخن گفت. از روزهاي سرد زمستان آن سال ولي ملتهب و گرم مبارزه با رژيم ستمگر طاغوت گفتن و نوشتن نياز به كاوش در زواياي ذهن بايگاني شده جريان نهضت امام خميني(ره) دارد. بايد به بيست و هفت سال قبل برگشت و تصويري از آن ايام ارائه داد و سخن گفت كه لحظه، لحظه هايش خاطره است. از رشادتها، همدلي و همبستگي ها، وحدت و يكپارچگي ملتي خداجو و مبارز حرف زد كه به امام و رهبر خود اقتدا كرده و با دستان خالي و با سلاح "ا... اكبر" پاي در ميدان مبارزه با توپ، تانك و مسلسل دژخيمان حكومت نظامي وابسته به آمريكا گذاشتند، ايامي كه نسل ميليوني جوان امروز اكثراً از آن بي خبرند. نوشتن از آن ايام و روزگاران پر از حادثه هاي ناگوار شهادتها و شيرين پيروزيها، گرچه شايد پژواكي از صداي دروني تو كه در آن ايام در صحنه هاي مختلف بوده اي و بر فداكاري اين ملت بزرگ شاهد و ناظر و بر جراحات حاصل از گلوله هاي دشمن به عنوان پزشك با ياري ساير همكارانت مرهمي نهاده اي، باشد و نمي داني در اين دنياي امروزي رايانه و اينترنت و بوقهاي تبليغاتي دشمنان جديد و چهره هاي منافقانه آنان در پشت ماسك حقوق بشر و دموكراسي و ... صداي تو و يا بيان خاطرات دوران مبارزه تأثيري خواهد گذاشت؟ ولي صداي وجدان و ضمير آگاهت به تو نهيب مي زند كه چرا نگويي و ننويسي رنجنامه ملتي سترگ را كه با دستان تهي از سلاح توانستند معجزه قرن را در اين منطقه ثروثمند دنيا خلق كند و دنياي استكبار و دشمنان قسم خورده دين و ملتش را به شكست و رسوايي بكشاند و پيام رسان تفكر و اعتقاد آزادي خواهي باشد. جريان كشتار بي رحمانه مزدوران حكومت نظامي در نهم و دهم دي ماه خونين سال 57 مشهد و شهادت جمع كثيري از مردم بي دفاع و بيگناه، نشانه اي از نهايت درماندگي و استيصال رژيم طاغوت بوده است كه نياز به ريشه يابي و تحليل گسترده دارد، ولي به اجمال چنين مي توان گفت: واقعه خونين دهم دي ماه 57 را بايد با بررسي وقايع قبل از آن در مشهد و ضرباتي كه مردم بر پيكره پوسيده حكومت نظامي وارد كرده و پيروزيهايي كه به دست آورده بودند، بررسي كرد. بيان فهرست وار وقايع مي تواند تا حدي علت اين حركت دد منشانه ايادي رژيم ستمگر را بيان نمايد. پس از كشتار و تخريب مسجد كرمان بخاطر حمايت از مبارزات مردم، تحصن و اعتصاب غذاي دو روزه دانشگاهيان، روحانيون و مردم در محل باشگاه دانشگاه در محل بيمارستان قائم(عج) در هفتم و هشتم آبان ماه سال 57 شروع شد كه با تصرف و گشودن باشگاه دانشگاه با حضور حضرت آية ا... خامنه اي و ساير بزرگان، اساتيد دانشگاه و دانشجويان و مردم به كانون اعتصاب، مبارزه و سخنرانيهاي پرشور و افشاگرانه تبديل شده بود و تجلي همبستگي، وحدت مردم و رسوايي رژيم ستمشاهي را به دنبال داشت. تظاهرات و راهپيمايي هاي مردم به مناسبتهاي مختلف در نقاط مختلف شهر مشهد. تظاهرات و راهپيمايي پزشكان، پرستاران و كاركنان دانشگاه در بيمارستان امام رضا(ع) كنوني كه منجر به دستگيري دو نفر از اساتيد دانشگاه در روز 30 آبان ماه 57 گرديد و با اعلام تحصن در محل كتابخانه بيمارستان و حضور گسترده روحانيون و مردم و دانشگاهيان، آنان آزاد شدند و شعار "نصر من ا... و فتح قريب- مرگ بر اين سلسله مردم فريب" طنين افكن شد و اعلام پيروزي براي تحصن كنندگان و رسوايي ديگر براي ايادي حكومت نظامي، كه در همان روز 30 آبان ماه بعد از ظهر به حرم مطهر حضرت امام رضا(ع) حمله ور شده و تيراندازي به روي مردم كرده و به صحن و سراي حضرت نيز تيراندازي نموده و موجبات خشم و غضب مردم را بيشتر كردند. اعلام عدم پذيرش دفترچه هاي بيمه ارتش، به عنوان اعتراض به كشتار و تخريب مسجد كرمان و كشتار مردم توسط نظاميان وابسته ستمشاهي از طرف پزشكان و جامعه پزشكي مشهد تعويض تابلو و نام بيمارستان 6 بهمن مشهد به بيمارستان 17 شهريور كه يادآور واقعه خونين هفدهم شهريور 57 ميدان شهداي تهران بود كه به سبب آن چماقداران مزدور طرفدار قانون ستمشاهي به آن بيمارستان حمله ور شده و در پناه سربازان حكومت نظامي موجبات ضرب و شتم و مجروح كردن پزشكان، بيماران و كاركنان بيمارستان در 22 آذرماه سال 57 را فراهم كردند و پزشكان و مردم و روحانيون اعلام تحصن نمودند و در خيابان مقابل بيمارستان نماز جماعت برپا شد و حضور مردم ضربه ديگري به رژيم وارد كرد. اعلام همبستگي پزشكان و اساتيد دانشگاه و پزشكان بيمارستان قائم(عج) و امام رضا(ع) از تحصن بيمارستان 17 شهريور در روز 23 آذرماه سال 57 كه سبب خشم و كينه مزدوران حكومت نظامي و چماقداران وابسته شد و آنان با حمله گسترده به بيمارستان امام رضا(ع) در همان روز و تخريب بخشهاي اطفال، داخلي و تيراندازي بسوي بيماران، پزشكان، پرستاران و مردم داخل بيمارستان، سبب مجروح و مصدوم شدن بيماران و تعدادي از پزشكان و مردم گرديدند. حضور دلگرم كننده حضرت آيةا... خامنه اي و ساير روحانيون وعلماي طراز اول مشهد و مردم و دانشگاهيان براي حمايت از شكسته شدن حريم مقدس بيمارستان، و سپس اعلام تحصن تا رفع محاصره و عذرخواهي عوامل حكومت نظامي و تبديل بيمارستان به كانون خبر و آگاهي و افشا كننده ماهيت پليد و خائن رژيم ستمشاهي در داخل و خارج ايران شد. تشييع پيكر پاك شهيد محمد منفرد كه به ياري بيماران آمده بود، در 27 آذر 57 و راهپيمايي جامعه پزشكي براي اولين بار كه با روپوش سفيد در پيشاپيش مردم و همراه با روحانيت بيانگر همبستگي و وحدت بود و بار ديگر پيروزي جبهه انقلاب را عليه رژيم نمايان ساخت. كشتار بي رحمانه مردم در دوم دي ماه 57 در ميدان شاه (سابق) به دست مزدوران حكومت نظامي كه سبب تغيير نام ميدان به "ميدان شهدا" مشهد گرديد و باعث شد تا مردم پيكر شهدا را كه شبانه در تيراندازي مزدوران به شهادت رسيده بودند به محل تحصن در بيمارستان امام رضا(ع) آوردند. اعلام راهپيمايي از طرف رهبري تحصن كنندگان در بيمارستان امام رضا(ع) - حضرت آيةا... خامنه اي- و حضور پرشور و چشمگير مردم در محل بيمارستان امام رضا(ع). در روز پنجم دي ماه 57 سخنراني معظم له از روي آمبولانس بيمارستان (به عنوان تريبون) و با حضور خبرنگاران داخلي و خارجي و اعلام نتايج موفقيت آميز دو هفته اي تحصن علما، دانشگاهيان و مردم و سپس اعلام پايان تحصن، به قدري رسوايي براي حكومت نظامي و پيروزي براي مردم ايجاد نموده بود كه مقدمات حركتي خشن و خون خواهانه را در رژيم مستأصل طاغوت ايجاد كرد. چندروزي از پايان موفقيت آميز و پيروزمندانه تحصن نگذشته بود كه روز نهم دي ماه مردم براي راهپيمايي جمع شده و بسوي استانداري در خيابان بهار حركت كردند كه با هجوم تانكهاي حكومت نظامي روبرو شدند، تانكها به روي مردم بي دفاع بويژه زنان آتش گشودند و تعداد زيادي از آنان را به شهادت رساندند. راهروهاي بيمارستان پر شد از مجروحان و خبر حمله تانكها و مزدوران شهر را پر كرد. مردم از اين حركت خون آشام رژيم طاغوت به خشم آمده بودند، اخبار مختلفي از درگيري مردم با نظاميان به گوش مي رسيد، مصادره تانكها، آزادي زندانيان، حمله به كلانتريها و همچنين به طرز مشكوكي فروشگاه لشكر به آتش كشيده شد و اموال و مواد خوراكي را مردم براي حفظ امانت به محوطه بيمارستان آوردند، و همزمان آتش زدن سينمايي در ميدان تقي آباد (بنا بقولي توسط خود رژيم)، مجموعه حوادث نهم دي ماه مشهد بود كه سبب شد از اوايل شب بيمارستان امام رضا(ع) كه ديگر كانون مبارزه مردمي شده بود را به رگبار مسلسل ببندند. بالاخره ضربات وارده از تظاهرات و مبارزات مردم تأثير خود را گذاشته بود، از صبح زود روز دهم ديماه ايادي و مزدوران حكومت نظامي با تانكها و سربازان مسلح به تجمع مردم حمله ور شده و با كشتار بي رحمانه خود انتقام شكستهاي وارده از سوي مردم را گرفتند.