---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- داستان ؛ ميني بوس آبي
٭ افسانه سرايي ميني بوسها و اتوبوسها توي گاراژ خوابيده بودند و هفت پادشاه را هم خواب ديده بودند، ولي ميني بوس آبي اصلاً خوابش نمي آمد. او از ناراحتي تا صبح نخوابيد و همه شب را فكر كرد و غصه خورد؛ چون قرار بود فردا صبح آقاي راننده او را بفروشد. ميني بوس كوچولو دوست نداشت فروخته شود. او دلش مي خواست مثل هميشه توي شهر بگردد و شبها هم به گاراژ بيايد و كنار دوستانش بخوابد. اما آقاي راننده تصميمش را گرفته بود. او مي خواست يك اتوبوس نو و بزرگ بخرد.
فردا صبح همه ميني بوسها و اتوبوسها بيدار شدند، به جز ميني بوس آبي؛ چون او اصلاً نخوابيده بود تا بيدار شود. او همه شب را بيدار مانده بود و غصه خورده بود. سرانجام سر و كله آقاي راننده پيدا شد. آقاي راننده آمده بود تا ميني بوس آبي را با خودش ببرد و بفروشد. ميني بوس آبي شروع كرد به داد و فرياد كردن و گفت: دوست ندارم من را بفروشي، من نمي آيم، من دوست دارم همين جا بمانم. اتوبوس بزرگ شيشه دودي گفت: آقاي راننده! گناه دارد ميني بوس را نفروش. ميني بوس نو و قرمز مدل 82 جلو آمد و گفت: آقاي راننده! حالا اگر اين را نفروشي، چي مي شود؟ آبي آنقدرها هم قراضه نيست. آقاي راننده ابروهايش را بالا و پايين كرد و گفت: نه، ديگر به درد من نمي خورد. من مي خواهم يك ماشين نو بخرم. از آن اتوبوس بزرگها كه مثل عروسك برق مي زنند. آبي قرار نيست اوراق شود او را به يكي از دوستانم مي فروشم كه توي جاده كار مي كند. و بعد كمي آبي را نگاه كرد و گفت: تازه آن وقت مي تواني جاهاي جديدي را ببيني و دوستان بيشتري پيداكني. ميني بوس آبي زد زير گريه و گفت: من نمي خواهم جاهاي جديد را ببينم. من دوست دارم اينجا بمانم. ولي گريه و زاري ميني بوس فايده اي نداشت؛ چون آقاي راننده دو ساعت بعد او را به آقاي راننده ديگري فروخته بود. آقاي راننده جديد به ميني بوس قول داد تا هر چند وقت يك بار او را به گاراژ بياورد تا دوستانش را ببيند. از آن روز به بعد ميني بوس آبي با آقاي راننده جديد به روستاهاي دور و بر شهر مي رفت و برمي گشت.او دوستان زيادي پيدا كرد، ميني بوسهاي قديمي ديگري كه هر روز مثل او به روستاهاي اطراف شهر مي رفتند و برمي گشتند. آنها از صبح تا شب توي جاده مي رفتند و مي آمدند و وقتي از كنار هم رد مي شدند براي هم بوق مي زدند.
اذيت اي خداوند عزيز! اي صاحب همه موجودات اين دنيا! من مي دانم چرا پايم شكسته؛شايد چون ديروز به آن بچه گربه لگد زدم. مي دانم كه بچه گربه آمده بود پيش تو و از من شكايت كرد، براي همين پايم شكسته است. خدايا! مي دانم كار بدي كردم. به آن بچه گربه بگو معذرت مي خواهم و ديگر اذيتش نمي كنم و خودت به من كمك كن كه زودتر پايم خوب شود و بتوانم راحت راه بروم.
كلاه ديروز كلاهم را توي مدرسه جا گذاشتم. كلاهم خيلي قشنگ بود. تازه آن را خريده بودم. مي دانم كه حواس پرتي كردم. بايد بيشتر مواظب وسايلم باشم. خدايا! كاري كن تا فردا كه به مدرسه مي روم، كسي آن را اشتباهي برندارد. من هم قول مي دهم از اين به بعد بيشتر مواظب وسايلم باشم.
معلم: سعيد تو چه حيواني را بيشتر از همه حيوانات دوست داري؟ سعيد: فيل را آقا. معلم: پس بيا شكلش را روي تخته بكش سعيد: اگه قراره شكلش را بكشم مار را خيلي بيشتر دوست دارم.
دايناسور
يك نفر وارد يك غار مي شود، مارمولكي را مي بيند و خيره به او نگاه مي كند مارمولك با تعجب به او مي گويد: چيه مثل اين كه تا حالا دايناسور نديدي؟
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- بدانيد بهتر است
گياه گوشتخوار
٭ سارا مهربان در دنيا گياهان زيادي وجود دارد، اما گياهاني كه گوشتخوارند خيلي كم هستند. لازم نيست بترسيد چون اين گياهان فقط حشره مي خورند. آنها حشراتي را كه روي برگهايشان مي نشينند، شكار مي كنند. يك نوع از اين گياهان حشره خوار "دروزيرا" نام دارد كه قسمت لزجي دارد. وقتي حشره اي بر روي آن مي نشيند به آن قسمت گياه مي چسبد و نمي تواند فرار كند و گياه حشره خوار به راحتي او را مي بلعد.
ماهي پرنده ماهي پرنده يا پرنده ماهي نوعي ماهي است كه مي تواند روي آب بپرد؛ درست مثل يك اسكي باز ماهر. پرنده ماهي روي پشتش باله هاي بلند و عريضي دارد كه به او كمك مي كند روي آب بپرد. پرنده ماهي به وسيله پريدن مي تواند از دست دشمنانش كه در تعقيب او هستند، فرار كند. پرنده ماهي ها در آبهاي گرم اقيانوس هند و درياي سرخ زندگي مي كنند. اين ماهي ها تخم گذارند و هر بار تعداد زيادي تخم مي گذارند روي تخمهاي پرنده ماهي رشته هايي مثل مو وجود دارد كه به تخم كمك مي كند تا بين گياهان دريايي دور و برش معلق بماند تا زماني كه دوره رشدش كامل شود و از تخم بيرون بيايد.
٭ مسعود نوربخش شب علي توي اتاقش بود. ناگهان چيز عجيبي را پشت پنجره ديد. خيلي ترسيده بود. فردا در مدرسه هم علي به همان چيز عجيب فكر مي كرد. او خجالت مي كشيد اين موضوع را به پدر و مادرش بگويد. او با يكي از دوستانش مشورت كرد. دوستش گفت: شايد چيز ترسناكي پشت پنجره است. آن شب علي خوابش نمي برد و برق را روشن گذاشت. مادرش به اتاق آمد و علي خود را به خواب زد تا مادرش نفهمد كه بيدار است. مادرش او را بوسيد و برق را خاموش كرد و رفت. علي خيلي ترسيده بود و دوباره آن چيز عجيب را ديد. بعد از مدتي خوابش برد و خوابهاي وحشتناكي ديد. در خواب فرياد كشيد و پدر و مادر او به اتاق آمدند. علي ماجرا را براي آنها تعريف كرد. پدر و مادر او خيلي خنديدند. پدرش به طرف پنجره رفت و به علي گفت: اين سايه درخت است. علي پرسيد: پس چرا بزرگ است. پدرش گفت: در تاريكي سايه ها بزرگتر ديده مي شوند. علي به اشتباه خودش پي برد و خنديد. صبح ماجرا را براي دوستش تعريف كرد و به او گفت چيزي كه ديده بود، درخت بوده است.
سلامت و شيطانك
٭ رضا خوشرو در آن زمانهاي قديم، پسري زندگي مي كرد. يك روز شيطانكي رفت و با او دوست شد و به او گفت لواشك و شيريني بخورد و مسواك نزند و مسواكش را دور بيندازد. شيطانك به پسر گفت: برو توي برفها و لباس گرم نپوش و سرما بخور. پسر هم اين كارها را انجام داد و بعد از چند روز سرما خورد و سرفه مي كرد تازه دندانهايش هم خراب و سياه شده بود. شيطانك مي خنديد و پسر گريه مي كرد. "سلامتي" صداي پسر را شنيد و زود آمد. پسر از خجالت آب شد و رفت توي زمين. سلامتي با شيطانك جنگيد و او را از خانه بيرون كرد و پسر را خوب كرد. و پسر خوب شد و سلامتي به پسر گفت: ديگر لواشك نخور.
هديه خدا
٭ ميلاد وحيدي علي يك روز از خانه بيرون رفت تا يك كتاب بخرد، اما او پول نداشت كه كتاب داستان بخرد. ولي پدرش هم براي خريد كتاب داستان پول نداشت. يك روز خدا خواست كه او كتاب داستان داشته باشد و به او يك كتاب هديه داد. البته آن كتاب را يك نفر به علي هديه داد. علي كتاب را پيش پدرش برد و پدرش كتاب را براي او خواند. علي خيلي خوشحال شد كه كتاب داستان دارد.