---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- زندگي قسطي در شش چك شش ماهه !
گزارش اول يك روز اگر دقت كنيد و سري به بند مالي زندان شهرتان بزنيد، جوانان زيادي كه بيشترشان همسن و سال خودتان هستند را مي بينيد كه بيشترشان به دليل طبع بلندپروازشان بي حساب و كتاب چك كشيده اند، غافل از اينكه كاغذهاي چك نمي توانند پر پرواز
خوبي براي آنها باشند. اين روزها مي تواني هرچيزي را كه دوست داشته باشي، به راحتي بخري، حتي اگر آن چيز در وسع مالي تو نباشد، يا اگر كفش سيندرلاي معروف باشد. كافي است كه از سر خيابان يك روزنامه بخري و صفحه آگهي هايش را باز كني. آن وقت دنياي قسط به رويت باز مي شود؛ كامپيوتر، موتورسيكلت، گيتار، لوازم منزل، حتي جراحي بيني و لب و چشم. مهم نيست كه درآمد يك ماهت چقدر است .حقوق يكسالت را اگر روي هم بگذاري، به پول يكي شان هم نمي رسد. حالا همه چيز قسطي شده است، با پيش پرداخت و بدون پيش پرداخت يك دسته چك از خودت، پدرت يا دوست مورد اعتمادت بگير و برو توي بازار، هرچه خواستي بخر. فقط چند تا امضا مي خواهد كه پاي چكها بزني و آن وقت وارد دنياي متمدن و مرفه امروز بشوي.
گزارش دوم زندگي لوكس شهري همراه با آسايش و رفاه آن واقعاً در نظر هركسي خوشايند مي نمايد. زندگي كردن در اين دنياي متمدن، بدون ماشين آخرين مدل، تلفن همراه، كامپيوتر، خانه و لوازم قيمتي و لباسهاي مد روز امكان ندارد. و البته بازاري ها جوانها را براي رسيدن به اين زندگي تنها نمي گذارند. آدم با قسط صاحب همه چيز مي شود. يك كارشناس مشاوره كه سالها در مراكز مطالعات روانشناختي و آسيبهاي اجتماعي فعاليت كرده است، مي گويد: تبليغات خيره كننده هر روز به جوانها پيشنهاد مي كند، اين تبليغات جذابيتهاي انكارناپذيري دارد. جوانها هر شب وسط تماشاي سريالها يا قبل از آن، به وسيله تبليغات گسترده به اين زندگي فرا خوانده مي شوند، درحالي كه بسياري از آنان شغل و درآمد مناسبي كه بتوانند اجناس گرانقيمت و بعضاً تشريفاتي را بخرند،ندارند و اين مسأله خود باعث بروز ناهنجاري هاي متعددي در جامعه مي شود. اين كارشناس معتقد است: اين تجملات و زرق و برقهاي كاذب براي جوان، وقتي كه به دنياي واقعي زندگي خود باز مي گردد، تبديل به استرس و اضطرابي مي شود كه لذت زندگي را از او مي گيرد. او مي خواهد خود را به اين دنياي مدرن برساند و از قافله عقب نماند. به هر دري مي زند و گاه مي خواهد راه صدساله را يك شبه طي كند. اين درحالي است كه به توانايي ها و امكانات خود توجهي نمي كند. او ادامه مي دهد: همه جوانها نمي توانند اول زندگي تلفن همراه، خودرو، خانه و هزاران چيز جديد ديگر كه هر روز به بازار مي آيند، بخرند بنابراين توي خودشان مي ريزند. اين مسايل فشار رواني مضاعفي را به جوان تحميل مي كند و زندگي عادي او را به مخاطره مي اندازد. او با اشاره به افزايش شيوع افسردگي و بيماري هاي رواني در بين جوانان جامعه مي گويد: خريد اجناس به صورت قسطي، نه تنها كمكي به جوان نمي كند، بلكه مشكل او را بيشتر هم مي كند. دكتر افشار احمدي، روان پزشك نيز دراين باره مي گويد: بيمارستانها مملو از افرادي است كه براثر ناراحتي ها و اختلالات رواني بستري شده اند، اين قبيل افراد قرباني فشارها و هيجاناتي هستند كه ناخواسته به آنها دامن زده اند. او به عنوان پزشكي كه به مدت 30سال با بيماران رواني سروكار داشته است، مي گويد: من بيماران بسياري را ديده ام كه مشكلشان يك نوع بحران عصبي بود، كه در بررسي هاي ما مشخص شد كه اين افراد با فرا رسيدن زمان بازپرداخت قسطها يا سر رسيد چكشان به آن دچار شده اند و حتي تا حد بستري شدن هم پيش مي روند، آنها در چنين مواقعي به حالتهاي عصبي نظير بالارفتن فشارخون، سردرد و... دچار مي شوند.
گزارش سوم پشت ويترين مغازه كه لامپهاي رنگارنگ زيادي آن را روشن كرده اند، ميخكوب شده ام. بي برو برگرد مي رويم سمت در ورودي شيشه اي. نزديك كه مي شويم، درهاي شيشه اي مجهز به چشم الكترونيكي، باز مي شوند و ما داخل فروشگاه مي شويم. طراحي زيبا و با سليقه مغازه چشممان را گرفته است و محو تماشا شده ايم. فروشنده كه انگار او هم اين را فهميده، اشاره مي كند كه جنسهاي آن طرف مغازه را هم كه آخرين مدلهاي روز است، ببينيم. مي گوييم فقط مي خواستيم نگاهي به فرشها بيندازيم با خوشرويي مي گويد: اشكالي ندارد. هركدام را مي خواهيد مي توانيد ببينيد. تشريف بياوريد اين طرف. فرشهاي 12متري، 9متري و 6متري از سقف آويزان شده اند. هركدام را كنار مي زند، از انتخاب فرش قبلي پشيمان مي شويم. فروشنده در ضمن قيمت و مشخصات آن را هم مي گويد؛ مانند نوار كاست. دست مي گذارم روي يكي از فرشها و پرزهاي لطيف آن را لمس مي كنم. زمينه كرمي دارد و پراست از گلهاي ريز و تو در تو. به قيمتش نگاه مي كنم. فروشنده مي گويد: 100درصد اكريليك است! قيافه نااميد ما را كه مي بيند، اضافه مي كند: البته شما هر كدام از فرشها را كه پسند كرديد، مي توانيد قسطي برداريد. يك سوم قيمت آن را نقد مي دهيد و بقيه را در شش چك شش ماهه. اگر چك كارمندي باشد، بهتر است و گرنه چك بازاري معتبر هم قبول مي كنيم. مي پرسم: هر نوع فرش با هر قيمتي بخواهيم قسطي مي دهيد؟ مي خندد و مي گويد: بله! بيشتر مشتري هاي ما زوجهاي جوان هستند كه بيشترشان خيلي هم مشكل پسندند و البته پول هم ندارند كه يك دفعه جنسي را بخرند. براي همين خودشان تمايل به خريد قسطي دارند. ما هم هرجنسي را بخواهند قسطي در اختيارشان مي گذاريم با يك سود مشخص. قرار مي شود كه فكرهايمان را بكنيم و براي خريد بياييم؛ فروشنده كارت فروشگاه را مي دهد دستمان و شيريني تعارف مي كند. با كلي عزت و احترام از مغازه بيرون مي آييم و فروشنده تا دم در بدرقه مان مي كند. توي راه حساب مي كنيم كه با چند سال قسط مي توانيم فرش دلخواهمان را بخريم.
گزارش چهارم چند سال پيش بود. صبح يك روز جمعه. تا ساعت نه، ده هنوز از هيچ خانه اي صدايي بلند نمي شود. محله، خسته از يك هفته كار و تلاش به خواب عميقي فرو رفته بود و خود را براي كار فردا از ساعت 6 صبح آماده مي كرد. آن روز اهالي محل با صداي جيغ و فرياد زن همسايه از خواب پريدند. مردها با پيژامه و زيرپوش و زنها با چادرهاي رنگي زدند به كوچه. همه جلوي خانه آنها جمع شده بودند. صداي جيغ قطع نمي شد. ساعتي بعد آژير ماشين پليس راه جمعيت را باز كرد و پشت سرآن آمبولانسي جلوي خانه آنها توقف كرد. هيچ كس چيزي نمي دانست. پليس كسي را به داخل خانه راه نمي داد. هركسي از بغل دستي اش مي پرسيد چه شده؟ دزدي شده، كسي را كشته اند؟ چند ساعت بعد، جنازه اي كه ملافه سفيد رويش را پوشانده بود، از خانه خارج كردند و توي آمبولانس گذاشتند و زن همسايه كه صدايش از بس جيغ كشيده بود، در نمي آمد، دنبال آنها رفت. ماجراي دختر همسايه كه آن روز صبح خودش را در زيرزمين خانه دار زده بود، تا مدتها نقل محافل زنهاي همسايه شده بود. ربابه سه سالي مي شد كه عقد كرده بود و قرار بود كه يك ماه بعد به خانه بخت برود. علت اصلي خودكشي ربابه اعلام نشد. اما همه مي گفتند، او به خاطر نداشتن جهيزيه خودش را حلق آويز كرده. پدر ربابه روي گاري دستي، ميوه مي فروخت و به غير از ربابه 5 دختر و پسر كوچكتر هم داشت. الهه نيك نژاد
در راهروي بيمارستان روي زمين ولو شده اي، ماتت برده، دكتر با تعجب مرا نگاه مي كند. مي پرسد: شما با اين خانم كه فوت شده نسبتي داشتيد؟ دهانم خشك شده مي گويم خواهرم است.
صداي گريه تو مي پيچد توي راهرو، دستم را مي گيرم به ديوار فكر مي كنم الان است كه از هوش بروم. اما اينطور نمي شود. صداي گريه ات مثل سوتي در سرم مي پيچد.
دكتر مي گويد: شوهر سارا را بايد زودتر به تهران بفرستند. جنازه سارا را هم البته... بچه اما حالش خوب است. مي توانيم همين الان ببريمش. چقدر همه چيز تند پيش مي رود، انگار كسي دستش را گذاشته روي دكمه فوروارد و ول كن ماجرا هم نيست. بچه را من بر مي گردانم تهران، تو با آمبولانس سارا راه افتاده اي. براي انتقال شوهر سارا هم برادرهايش آمده اند.
دكتر گفته پيمان خوب مي شود. كسي نگران سارا نيست. او چند ساعتي است كه خوب شده.
از دور نور چراغهاي تهران و دود به استقبالم مي آيند. دلم از بازگشت به شهر به هم مي خورد. بچه روي صندلي عقب خوابيده، نمي دانم مي فهمد مادرش مرده يا نه! صداي تيك آف يك راننده ديوانه از جا مي پراندش. مي خواهم به راننده اعتراض كنم ولي مي زنم روي ترمز مي گذارم از ما دور شود. وقتي مي رسم به خانه از ريخت ساختمان گريه ام مي گيرد. چقدر تاريك و دلتنگ است. بچه توي بغلم سنگيني مي كند. چقدر سارا براي اين بچه برنامه داشت. چقدر كار داشت. باورم نمي شود فرصتش اين قدر زود تمام شد. اصلاً براي چي به دنيا آمده بود؟ براي چي رفت. فكر مي كنم خودش هم نفهميد. امشب همه چيز به نظرم رنگ پريده مي آيد. انگار زندگي مايه اش را از دست داده باشد. به خودم در آينه آسانسور نگاه مي كنم، از ريخت افتاده ام. وقتي مي رسم بالا بچه را مي خوابانم روي تخت مثل اينكه او هم مرده باشد. نمي توانم كفشهايش را در بياورم...
ما لباس سارا را شسته و توي كاغذ سفيد مي پيچيم. طوري كه اتويش خراب نشود، پنهانش مي كنيم تو گنجه براي مهماني آخر. از پنجره به بيرون نگاه مي كنم چقدر درختهاي خيابان كوچكند. دارد سحر مي شود، اما هنوز چراغها با سياهي گلاويزند. زندگي را مي بينم كه شروع نمي شود. زندگي را مي بينم كه پشت در به ماتم نشسته! زندگي را مي بينم كه مثل اسباب بازي همه عمر در دست سارا چرخيد و آخر هم بي هوا افتاد و شكست! خدايا! تو با ما چه كردي؟
مي خواهد برف ببارد. سرماي قبرستان استخوانهايم را مي سوزاند. صداي ضجه هاي مادرت قطع نمي شود. سارا را مي گذارند داخل قبر. دلم مي خواهد بهش بگويم نترس. دلم مي خواهد فرصت سارا را تجديد كني. سنگ را كه مي گذارند روي سينه اش صداي آهش را مي شنوم. هيچ كدامتان حواستان نيست. سرم را خم مي كنم طرف قبر به سارا مي گويم من هنوز مي بينمش و پيامش را مي شنوم.
اعظم عامل نيك
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- آسموني ؛ من تمام زمين را گشته ام خانه ات كجاست؟
شوق حضور كسي صدايم مي زند، رؤيايي در من متولد مي شود. خانه ات كجاست تا تماشايت كنم.
خانه ات كجاست، زخم پاهاي آبله بسته ام را نشانت بدهم تا بداني اين راه را چند باره آمده ام.
خانه ات كجاست تا زخمهايم تكه تكه دهان بازكنند و تو بداني كه بي درد، دهاني باز نمي شود.
خانه ات كجاست، مرهمي مي خواهم اين زخمها را آرام كند، چندسالي مي شود طاقتم را طاق كرده است.
خانه ات كجاست، حالا كه صداها تمام شده اند و فريادها خاموش، مي خواهم با صداي بلند سكوت كنم و با حنجره خاموش، فرياد.
خانه ات كجاست تا پرده ها را بيندازم و چراغها را خاموش كنم و تو شعله شعله آبم كني.
خانه ات كجاست، خودت كه باشي تنهاييم را هيچ گناهي سياه نمي كند و تشنگي ام را هيچ آبي وسوسه.
من تمام زمين را گشته ام،ستاره ها را طواف كرده ام، حتي به ماه هم نشاني هايت را گفته ام.
وقت تنگ است، امروز زمين جاي خالي ندارد، دستها در هم گره خورده و بالا آمده اند، چه بركت بزرگي از اين دستهاي نازنين بر مي خيزد. بگو خانه ات كجاست تا دلت را خوشه چين فريادهاي عاشقي شان كنم.
اينجا زخمها دهان باز كرده اند، دستها براي دعا به سمت خانه ات بالا آمده اند اين نهايت عاشقي است، خانه ات كجاست تا فرشتگانت حرفهايشان را به آسمان ببرند.
خانه ات را نشانم بده، بگذار توبه ام آغاز به هم رسيدنمان باشد.
معصومه نافرمان
به تعدادي جسد تازه نيازمنديم!
امان از اين كمبود امكانات. باباجان! ما دانشجوهاي بدبخت چه گناهي كرده ايم كه همه اش بايد از كمبود امكانات بناليم و هيچ گلي از استعدادهاي پنهانمان شكوفا نشود؟ هركار توي دانشگاه مي خواهي بكني، مي بيني با كمبود يا اصلاً نبود بودجه مواجه مي شوي. نه تئاتر درست و حسابي، نه تحقيق و پژوهشي و نه جسدي! آقايان! چقدر بگوييم بودجه جسد ما را ببريد بالا!
توضيح: اخيراً ايسنا از اعتراض جمعي از دانشجويان علوم پزشكي دانشگاه شهيد بهشتي به كمبود جسد براي تشريح خبرداده و گفته: جسدهاي تشريح كم و خيلي كهنه اند و پزشكي قانوني جسد در اختيار دانشجويان قرار نمي دهد.
پيشنهاد ورود آزاد: بهتر است براي حل مشكل طرفين، دانشگاه يك قرارداد يكساله يا دوساله با آقايان اراذل و اوباش و قاتل ببندد و شرط هم بگذارد كه قاتلان محترم، تشريح جسد مقتولان را بگذارند براي دانشجويان. هم زن و بچه اين صنف زحمتكش به يك نان و نوايي مي رسند، هم دانشجوها مي توانند به بشريت خدمت كنند و هم مشكل صنفي دانشگاه شهيد بهشتي حل مي شود!
رپي ها جمع آوري مي شوند
اداره فدرال دولت آلمان توليد و توزيع موسيقي هاي مضر براي جوانان را ممنوع كرد. اين اداره اعلام كرده كه موسيقي هاي رپ كه حاوي مطالب مضر براي جوانان هستند و خشونت موادمخدر و... را ترويج مي كنند، بايد مورد سانسور و ممنوعيت قرارگيرند.
به گزارش فارس، موسيقي ها و ترانه هاي آلماني رفته رفته به سمت مسايل خلاف عفت عمومي، پورنوگرافي، نژادپرستي و تقديس و ترويج خشونت پيش مي روند و اداره فدرال مقابله با موسيقي هاي غيرمجاز، مصمم است كه با ممنوعيت اين ترانه ها و موسيقي ها از اين روند جلوگيري كند.
اين اداره تا حالا 2كاست و سي دي موسيقي و ترانه ها را با همين موضوع توقيف كرده و اعلام كرده كه اين ممنوعيت ها به زودي در مورد فيلمهاي ويديويي هم اعمال مي شود. انگار آلماني ها بعد از سالها بي بندوباري، خودشان كم كم دارند از خودشان مي ترسند.
طلاق تبديل به صنعت شده است
آلماني ها انگار اين هفته توي همه چيز ركورد دار شده اند. در اين كشور آنقدر طلاق زياد شده كه يك عده از همين راه نان مي خورند. رشد روزافزون طلاق در آلمان باعث ايجاد سلسله اي از مشاغل پيرامون طلاق در اين كشور شده كه به آن صنعت طلاق مي گويند.
به گزارش فارس تعداد زيادي از مشاغل شبيه حقوقدان طلاق، روان شناسان طلاق، وكلاي طلاق، مشاوران طلاق، نويسندگان طلاق، مجلات تخصصي طلاق و كاركنان آن مشاغل، حرفه هاي جديدي در اين كشور هستند كه حوزه تخصصي خود را روي موضوع طلاق قرارداده اند و از اين طريق امرار معاش مي كنند؛ به طوري كه صنعت طلاق در اين كشور يك تجارت رو به گسترش و سودآور تلقي مي شود.
آن طرفي ها همه چيزشان قانون و مقررات خاص خودش را دارد. كساني كه قصد دارند طلاق بگيرند يا بعد از طلاق مي خواهند از آثار و عواقب آن دور بمانند، به اين افراد مراجعه مي كنند و آنها در ازاي پول، بهشان كمك مي كنند. دراين كشور فقط تعداد بچه مدرسه اي هايي كه از موضوع طلاق رنج مي برند، به 170هزار نفر مي رسد. به اين مي گويند فكر اقتصادي. الكي كه به آنها نمي گويند كشورهاي صنعتي!
ايراني ها از بقيه خوشگل ترند!
بعضي وقتها آدم بعضي خبرها را كه مي شنود، از اول بودن پشيمان مي شود. مثل همين خبر كه رشد مصرف مواد آرايشي در ايران بيش از ساير كشورهاست.
اين خبر را فارس به نقل از معاون غذا و داروي وزارت بهداشت اعلام كرده است. رسول ديناوند گفته: مصرف مواد آرايشي در كشورهاي پيشرفته به مراتب بيش از ايران است، اما آهنگ رشد مصرف اين مواد در ايران به خصوص در چهارسال گذشته از اكثر كشورها بيشتر بوده است.
وي در ادامه گفته: آمار مصرف مواد آرايشي را مي توان از شركتهاي فعال در اين زمينه كسب كرد و آنها هم آمار خودشان را ارايه كنند، اما بسياري از اين مواد به صورت غيرقانوني و قاچاق وارد كشور و عرضه مي شود و به دست آوردن آمار دقيق از مصرف اين اقلام در كشور مشكل است.
از اين خبر چند نتيجه مي توان گرفت:
1- ايراني ها از مردم كشورهاي ديگر زشت ترند
2- ايراني ها از مشكل رواني خود زشت بيني رنج مي برند!
3- ايراني ها مي خواهند در همه عرصه ها حضور پررنگ داشته باشند
4- ايراني ها از بقيه خوشگل ترند!
البته معاون وزارت بهداشت هم بالاتر رفتن سطح درآمد عمومي و كاهش سخت گيري ها و نيز مسايل فرهنگي حاكم برجامعه را از دلايل افزايش مصرف مواد آرايشي در كشور دانسته است.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- دست نوشته هاي تو ؛پدرم مثل يك لبخند رفت
پدرم رفت! مثل لبخندي معصوم كه از روي لبي محو مي شود. مثل مهتاب كه پشت ابرهاي تيره،پنهان مي شود. مثل همه آن شقايقهاي دلسوخته اي كه دست بي رحم پاييز پژمرده شان مي كند.
پدرم رفت؛ درست كمي بعد از اذان ظهر در يك روز زمستاني. چه روز سردي بود! او رفت تا من در حسرت يك نگاهش تا ابد بمانم. آه چه نگاهي!
پدرم مرد بود، دريا دل بود. از او بود كه محكم بودن و محكم دست دادن را آموختم. پدرم مرد؛ مثل همه آنهايي كه با غرور مي ميرند. آه، پدرم چه تلخ مرد. شانه هايم شكسته است. چقدر كمر راست كردن برايم مشكل شده است. جاي خالي اش را با تمام وجود احساس مي كنم. خانه چه سكوت سنگيني دارد! سكوت گوشهايم را كر مي كند. دستهايم چقدر خالي است. حتي آن زمان كه او را درون خاك مي گذاشتند، لعنت به من، نفرين به من كه نتوانستم براي او كاري بكنم. نه نتوانستم!
آه خداي من!...
دختر خانوم 18ساله كه يادت رفته اسمتو پايين نامه ات بنويسي! خدا كنه كه برات سورپريز شده باشه.
نوشته بودي: شايد باورتون نشه كه گاهي نوشته هاي اين صفحه رو جدا مي كنم و به ديوار اتاقم مي زنم، نمي دونم چه شد، اين هفته كه روزنامه تونو خوندم، تصميم گرفتم براتون نامه بنويسم.
بعدشم نوشتي: مي دونم كه هيچ مناسبتي نداره، ولي خواهش مي كنم چاپش كنيد!
راستي! اون متنهاي زيبايي رو كه مي گفتي برامون بفرست، ما منتظريم!