---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- گفت و گو با عليرضا رئيسيان - كارگردان فيلم"پرونده هاوانا" ؛ بعضي وقتها بدشانسي مي آورم!
٭ سيد حبيب قاآني "پرونده هاوانا" چهارمين فيلم عليرضا رئيسيان، پس از فيلمهاي "ريحانه"، "سفر" و "ايستگاه متروك" است. سه فيلم قبلي او فيلمهاي متفاوتي بودند كه شايد در چهارمين اثرش نيز اين اتفاق تداوم داشته باشد. سينمايي كه رئيسيان به دنبال آن است، سينماي خاصي است كه شرايط توليد برايش به اين راحتي ها مهيا نمي شود و شايد همين نكته دليل اصلي تأخير و فاصله افتادن در ساخت فيلمهاي رئيسيان باشد. با وي در خصوص آخرين ساخته اش به گفتگو پرداخته ايم.
آقاي رئيسيان كم كاري شما در سينما به دليل مسؤوليتهاي اجرايي است كه در عرصه سينما داريد يا به دليل سختگيري و وسواس در انتخاب فيلمنامه؟ من به آن معنا كه مرتب كار كنم و فيلم بسازم، حرفه اي نيستم؛ يعني ترجيح مي دهم فيلم، خودم را راضي كند و تفاوتهايي با كارهاي مرسوم داشته باشد. فاصله افتادن بين ساخت فيلمهاي من بيشتر مربوط به سختگيري هاي خودم نسبت به موضوع، امكان شرايط مناسب و پيش آمدن اتفاق است.
فيلمنامه "پرونده هاوانا" چه ويژگي خاصي داشت كه شما را راضي به ساخت آن كرد؟ سناريو فيلم نقطه تمايزي نسبت به ديگر كارهايم داشت، آن هم اين بود كه يك روايت متقاطع بين سه داستان كه با هم پيوند دارند، ولي از هم مجزايند. اين شكل روايت برايم جالب بود و همچنين تجربه مونتاژ اين نوع فيلمها را دوست داشتم كه انجام دهم كه خوشبختانه همان گونه كه فكر مي كردم، اتفاق افتاد.
به نظر مي رسد از كار عوامل فيلم راضي هستيد! بله. اصولاً شانسي كه معمولاً من مي آورم، اين است كه تيم خوبي در اجرا با من همكاري دارند و درك و علاقه خاصي بين ما وجود دارد، ولي بعضي وقتها بدشانسي مي آورم و يك بازيگر ناهماهنگ تمام اين خوشي ها را تبديل به تلخكامي مي كند كه متأسفانه اين اتفاق در اين فيلم من افتاد!
تماشاگر در "پرونده هاوانا" با چه سينمايي مواجه مي شود؟ "پرونده هاوانا" و اساساً تيپ اين نوع روايت و داستانگويي در سينماي داستاني خاصي كه وجود دارد به درد نسل جوان و تحصيلكرده مي خورد. اين فيلم يك داستان عاشقانه سياسي است.
آيا جريان خاصي از سياست مد نظر بوده است؟ خير، سياسي بودن فيلم به معناي يك نوع عدالتخواهي است؛ چرا كه فيلم راجع به پشت پرده مسايل دارويي و بيوتكنولوژيكي است و به نظرم اولين بار است كه چنين موضوعي در سينماي ما دستمايه فيلم قرار مي گيرد.
"پرونده هاوانا" موضوع جديدي دارد، در حالي كه سينماي ما مشكل فيلمنامه دارد و به نظر نمي رسد فيلمنامه نويس يا تهيه كننده اي اين جسارت را به خود بدهد و به سمت چنين موضوعاتي برود؟ نظر شما چيست؟ بله اين مسأله كاملاً درست است. واقعيت اين است كه اين نوع كارها اساساً نياز به حمايت اوليه دارد كه آن فكر و ايده مورد تحقيق و پژوهش قرار بگيرد و چندين بار فيلمنامه آن بازنويسي شود، ولي شكل رايج تهيه كنندگي در سينماي ما هيچ گاه چنين سرمايه گذاري را نمي كند و بايد اين موضوعات از طريق سازمانها و وزارتخانه هايي كه مرتبط با آن هستند مورد حمايت قرار بگيرند كه خوشبختانه براي ما اين اتفاق رخ داد و گرنه همان طور كه شما گفتيد هيچ تهيه كننده خصوصي حاضر نمي شود بر روي چنين موضوعات خاصي سرمايه گذاري كند.
آيا قصه عاشقانه فيلم فقط يك عامل جذب مخاطب نيست؟ خير! وقتي فيلم ديده شود متوجه مي شويد اين قصه عاشقانه در ذات داستان قرار دارد و چيزي نيست كه به آن تحميل شده باشد. ژانر فيلم ملودرام سياسي است و قصه عاشقانه جزو ويژگي هاي اين نوع سينماست.
حضور در جشنواره براي شما چقدر اهميت دارد؟ من تمامي فيلمهايم اولين نمايشش در جشنواره فجر بوده و بعد در جشنواره هاي خارجي شركت كرده اند؛ چرا كه خودم بشدت بر سر اين مسأله حساس هستم كه هميشه نمايش اول فيلمهايم در كشور و براي هموطنانم باشد.
نظرتان در خصوص كليت جشنواره فيلم فجر چيست؟ خوشبختانه جشنواره فيلم فجر كاملاً الگوي رفتاري و اجرايي خودش را پيدا كرده است. من معتقدم ما نبايد دبير جشنواره را هر سال تغيير بدهيم، بلكه بايد مثل جشنواره هاي ديگر يك فرد بصورت ثابت مديريت و برنامه ريزي اين جشنواره را به عهده داشته باشد. ما مي توانيم سياستگذاري جشنواره را براساس لايه ها و موضوعات پنهان جامعه تدوين كنيم، بدون آنكه لازم باشد دبير اجرايي را تغيير بدهيم.من اعتقاد دارم حداقل براي يك دوره 5 ساله يك دبير و كادر منسجم بايد مديريت جشنواره را بر عهده داشته باشند.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- يك فنجان چاي با فيلمهاي جشنواره بيست و چهارم ؛غافلگير نشديم!
رضا خسروزاد مواظب زباله هاي خود باشيد تازگي و بديع بودن سوژه، بهترين داشته "شاعر زباله ها" است. اينكه جوان رفتگري از لابلاي زباله ها و دست نوشته هاي آدم ها، پي به خلوت آنها ببرد، آنقدر جذابيت دارد كه خواننده خلاصه داستان را مجاب به ديدن فيلم كند. البته وقتي همين سوژه تازه توسط شخصي مثل مخملباف نوشته شود، آلوده به مسايل شبه روشنفكرانه بي جهت هم مي گردد. اگر چه نويسنده با طرح اينگونه مسايل در بستر طنز، از جديت و زهر آنها مي كاهد اما به هر حال فيلم را از سلامت سينمايي و منطق رواي دور مي سازد. اولين ساخته محمد احمدي از اين جهت كه تماشاگر را سرگرم مي كند و راضي از سالن به بيرون مي فرستد، فيلم خوبي است و از آن جهت كه فيلم از كارگرداني قابل قبولي برخوردار است فيلم موفقي است.
كارگردان سعي كرده علي الظاهر دقت فراواني در همه عناصر فيلم داشته باشد و با وسواس و مشورت اثري آبرومند خلق كند. "جوان رفتگري با كنكاش در زباله ها به زندگي خصوصي زني كه قصد خروج از كشور را دارد و مرد شاعري كه تنها زندگي مي كند وارد مي شود. او براي زن نامه مي نويسد و در كمك به او از حرفهايي كه شاعر زده استفاده مي كند. مرد شاعر در خانه اش كشته مي شود و رفتگر جوان در بارش برف دفتر او را به دختر مي دهد" از شوخي هاي جناحي اول فيلم كه بگذريم، تكيه بر نامه نگاري مداوم دختر و ترس مبهم او از تعقيب و تهديد به قتل، چندان در فيلم جا نمي افتد. گويي فيلمنامه مطابق ميل فيلمنامه نويس پيش مي رود و نه مطابق نياز داستان. از اين رو كشته شدن مرد شاعر نيز از جنس همان ترس توضيح داده نشده است. و همان قدر بي سبب است كه عاشق شدن رفتگر به دختر، اندازه گيري قدش و يا جارو كردن مسير راه دختر كه از شكوه ابتداي آمدن دختر در راه ميان برگهاي پاييزي بشدت مي كاهد.
تا سه نشه بازي نشه! سينما مي تواند به رضا عطاران اميدوار باشد تا همان گونه كه شانه طنز تلويزيوني را گرفت، طنز سينما را نيز ياري ببخشد و سر و وضع دهد. حضور مؤثر و محوري او در فيلم "هوو" و نمايش قابليتهاي متفاوت بازيگري اش ثابت مي كند كه رضا عطاران اگر بخواهد مي تواند بدل به بهترين بازيگر طنز سينماي ايران بشود. راحتي، رواني، اجراي صحيح و بانمكي بازي اش، فيلم را تماشايي كرده است. پيش از اين توان او در نويسندگي تلويزيوني ، بازيگر بودنش را تحت الشعاع قرار داده بود، اما با ديدن "هوو" به نظر مي آيد قدرت عطاران در بازي بسيار فراتر از توانايي هاي ديگر اوست.
"هوو" در ابتدا به هم ريخته و بي نظم به نظر مي رسد و تصور مي كني براي شكل گيري داستان نياز به پيش زمينه نيست. اما وقتي داستان جلوتر مي رود درمي يابيم براي قرار گرفتن در فضا، به اين به هم ريختگي و بي نظمي نياز بوده است. "عطا" ساده و بي رياست، پيچيدگي و قدرت طلبي همسرش او را به ازدواج ديگر و شروع زندگي ساده اي مي كشاند. وقتي ازدواجش لو مي رود، از اين به هم ريختگي و آشفتگي فرار مي كند تا با پرستار پسرش ازدواج كند. داوود نژاد دغدغه گيشه دارد. او هميشه اين دغدغه را داشته و البته هميشه اين مسأله را بر ساير موارد ارجحيت داده. در "هوو" نيز او پرداخت بديع و نگريستن از منظري متفاوت را با مصالح مالي تاخت زده و اين كار را هم نه آبرومندانه اما قابل قبول انجام داده است. در فيلم، سه حوزه روايي وجود دارد، زندگي عطا با سپيده، زندگي عطا با شيرين و زندگي دايه با كودك و بر همين اساس سه ازدواج نيز رقم مي خورد. پرداختن به دو حوزه زندگي سپيده و روايت شيرين خوب است، اما روايت دايه با كودك با آن حرفها و بازيهاي تحميلي كودك، چندان با دو حوزه ديگر هم سنگ نيست. انتهاي فيلم نيز آنجا كه توضيح واضحات مي دهد تا مبادا تماشاگري نفهمد كه ماجرا چه شد، اضافه به نظر مي آيد و البته فيلم مي توانست پايان موجزتري نيز داشته باشد و آنجا كه عطا به در حياط مي رسد و آن را مي كوبد پايان يابد.
دون خوان و دكتر حيدري ! نوشتن در مورد فيلم هايي كه برچسب مبهم و تاحدي مضحك معناگرا را برخود دارند، قطعاً نيازمند تأمل و تفكر بيشتر است. اين گونه آثار اغلب ادعاي لايه لايه بودن حرفها، نشانه ها، حركتها، رنگها و نهايتاً كليت فيلم را دارند. آنها سعي دارند با توسل به عناصر زيباشناسانه در انتقال مفاهيم عالي بكوشند و در اين راه كوچكترين عناصر روايي و بصري، معاني خاص خود را مي يابند. اما واقعيت اين است كه هر فيلمي در هر سطحي حامل معنا است. از اين منظر تمام آثار سينمايي، معناگرا هستند. "سفر به هيدالو " حكايت دكتر مدعي كمالاتي است كه با بازگشت به اصل خود، در مي يابد كه انسانهاي ساده بي ادعايي هستند كه از او به خدا نزديك ترند. "زني به نام حبيبه سراغ دكتراستاد دانشگاه مي رود و با او از برادري مي گويد كه به واسطه مطرب بودن سالها طرد شده است. با تماسهاي مكرر دختر برادر، دكتر به زادگاهش برمي گردد و در آنجا با هدايت حبيبه به تغيير و تحولي واقعي دست مي يابد." فيلم از زيبايي مي گويد، از شناخت، از توجه، از تغيير، از تحول، اما فقط مي گويد و مي گويد. همچنان كه ديالوگها در سطح ارايه مي شوند، اعمال و كردار شخصيتها، تن دادنشان به خواستهاي نويسنده و شناخت يا عدم شناختشان نيز در سطح ارايه مي شود. درون شخصيتها و بخصوص دكتر را لمس نمي كنيم، هيچ همذات پنداري با او صورت نمي گيرد و در نتيجه اگر تغيير و تحولي هم حادث مي شود ما از آن بي بهره مي مانيم. البته يكدستي كار و چفت و بست داستاني، فضاسازي، بهره گيري از لوكيشنهاي زيبا و كارآمد و بازيهاي خوب و راحت و ايجاد ريتمي كه ذهن بيننده را هم جهت با خواستها و فضاي داستان كنترل مي كند از جمله موفقيتهاي راعي است، اما راعي به اين موفقيتها در "تولد يك پروانه " هم رسيده بود.در آميختن دون خوان و كاستاندا و دكتر حيدري بعيد است اين موفقيت را بيشتر سازد!
فمينيسم جنگي هر چقدر كهنه كاران سينماي جنگ از نمايش مستقيم جنگ دور مي شوند و تصوير دورتر از جنگ را مفيدتر و مؤثرتر در جذب مخاطب مي دانند، فيلمسازان جوان اين عرصه براي اثبات توانايي شان در اجرا و پرداخت صحنه هاي پرزحمت ترجيح مي دهند به همان روايتهاي مستقيم و تا حدودي تكراري بپردازند. انسيه شاه حسيني در دومين كارش "شب به خير فرمانده" اين گونه عمل مي كند و با زن خبرنگاري كه در جبهه جنگ مسير خود را گم مي كند همراه مي شود تا با نمايش بلا واسطه اي از جنگ و آدمهاي آن توان و تجربه اش را به نمايش بگذارد. فيلم با آنكه برخوردار از داستاني ويژه نيست و از بازيگران سرشناس نيز استفاده نكرده اما بگونه اي روايت مي شود كه تماشاگر را با خود همراه مي كند. و گاه نيز لحظه هايي قابل تأمل پديد مي آورد. سكانس رسيدن دختر به كپر كنار هور، پيدا كردن النگو و آن سگ زخمي، پيدا كردن "سمير" در هور، زن عرب و كودكش در ميان پوتين ها و كلاهها و بازكردن آن نامه خونين خوب و مؤثرند. آوازهاي عربي طول فيلم نيز كمك فراواني به حفظ ريتم نموده اند. رقص هم كه دارد جزو تفكيك ناپذير فيلمهاي جديد مي شود و امروز و فرداست كه شاهد فيلمنامه هايي باشيم كه به رسم سابق نوشته باشند، سكانس رقص و آواز فلاني! "شب به خير فرمانده" از اين جهت كه ساخته يك زن است نيز قابل توجه است. نگاه زنانه فيلمساز چه در انتخاب شخصيت اصلي داستان و چه در تمركز بر شخصيتهاي فرعي و مكمل در نوع دكوپاژ و ميزانسن ها نيز ديده مي شود. پرهيز از نمايش مستقيم خشونت و نمايش سياليت زندگي در دل جنگ نيز از همين نگاه حاصل شده اند. طراحي صحنه پر زحمت فيلم نيز كمك فراواني به درآوردن فضاها كرده است. فيلم جنگي شاه حسيني براي او يك موفقيت محسوب مي شود و از اين نظر راه او را براي رسيدن به كار بعدي اش آسان تر مي نمايد.
كي به كيه؟ "دو جوان، ناخواسته مسبب تصادف منجر به مرگ دختري كه گزارشگر تلويزيون است مي شوند. آدمهاي به هم مرتبط، بي آنكه خود بدانند تحت الشعاع تبعات اين تصادف، هر يك سرنوشتي متفاوت مي يابند." شالوده شكني فرمي، تجربه نمودن فرمهايي روايي تازه و گاه پيچيده سازي و ساخت روايتهاي تو در تو، از جمله زمينه هاي جذابي است كه اغلب كارگردانان سينما به آن توجه خاص و ويژه داشته اند. فرم روايي "تقاطع" گرچه به نظر وام گرفته از فرم روايي يكي دو فيلم خارجي است، اما از آنجا كه در اجرا موفق است، اين گرته برداري نه تنها عملي خوب، كه عين ثواب است. البته در نمونه هاي خارجي، شخصيت پردازي فداي به كارگيري فرم نمي شود و كاملاً خود را با آن هماهنگ مي كند در حالي كه در "تقاطع" توجه فراوان به شكيل شدن فرم روايي، شخصيت پردازي را كاملاً تحت الشعاع خود قرار داده است. ابوالحسن داوودي، نشان مي دهد كه كاملاً مسلط به ابزار كار سينماست و شناخت درستي در به كارگيري ترفندهاي مختلف سينمايي دارد. تقطيعهاي كلامي، ميزانسني نوري، موضوعي و ريتمي از جمله پلهاي ارتباطي ميان صحنه ها و سكانسهاي مختلف و رويدادهاي موازي فيلم است كه انسجام و تداوم بصري را به دنبال دارند. اين اتفاق فيلم را به اثري خاص بدل نموده كه در وهله نخست تحسين بيننده را به دنبال دارد.
تعليق كشنده "دم صبح" ساختار روايي جالبي دارد. ارجاع به گذشته نامحسوس و شكست زمان روايي به علاوه وجهه مستند و گزارشي بخشيدن به تصوير، فيلم را دوست داشتني كرده است، تا جايي كه در صحنه اعدام چنين تصور مي شود كه در حال تماشاي گزارشي از اعدامي واقعي هستيم. بازي خوب حسين ياري كمك فراواني به نشان دادن عذاب و رنج روحي زنداني كرده و فيلمبرداري خوب و در خدمت اثربودن نيز كاملاً به درآمدن فضا و قابل باورساختن آن كمك كرده است. "مرد زنداني كه به واسطه قتل محكوم به اعدام است هر بار كه براي اعدام برده مي شود به واسطه نبود ولي دم به سلولش بازگردانده مي شود. او انتظار مرگ را مي كشد اما تولد فرزندش اميد را در دل او زنده مي كند." آنچه در فيلم تاحدودي خود را نشان مي دهد ميزانسن هاي عبوري بازيگران در راهروهاي زندان و دور هم جمع شدنهاي متوالي زندانيان و خواندن و رقصيدن آنان است. گرچه نظر كارگردان تمركز بر نمايش و قابل لمس ساختن انتظار مرد در چنين موقعيتي مد نظر بوده، اما انسجام نداشتن و شخصيت پردازي مطلوب به فيلم صدمه زده است. با توجه به محوريت شخصيت زنداني به نظر لازم است تا از حالت يك تماشاگر صرف بودن خارج مي شديم و كمي بيشتر با شخصيت فيلم همراه مي گشتيم. در هر حال "دم صبح" به واسطه تفاوت ويژه اي كه در نحوه روايت دارد، از جمله فيلمهاي متفاوت و ديدني است كه رسالتش تبليغ مهر و عطوفت انساني و بخشش و نوع دوستي است.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- نگاهي به فيلم "سقوط" ساخته اليور هاشبيگل ؛ آخرين روزهاي ديكتاتور
٭ وحيد ضرابي نسب سقوط كارگردان: اليور هاشبيگل فيلمنامه: هاشبيگل (بر اساس كتابهاي "آخرين روزهاي هيتلر" و "تا آخرين ساعت") بازيگران: برونو گانز، الكساندر ماريا، كرينا هارفوچ مدير فيلمبرداري: واينر كله سمان موزيك:استپان زاچاريس محصول: آلمان ـ اتريش ـ ايتاليا ـ 2004 ـ 148 دقيقه ٭٭٭ خلاصه داستان: آخرين روزهاي نوامبر سال 1942، يك گروه از زنان و دختران جوان توسط افسران ارتش SS اسكورت مي شوند. آنها نامزدهاي كسب سمت منشي مخصوص آدولف هيتلر، پيشواي آلمان هستند. از اين بين دختري 22 ساله به نام "تراودل" به عنوان منشي هيتلر انتخاب مي شود.
30 آوريل 1945 برلين. ارتش آلمان شكست خورده و هيتلر از مواضعش عقب نشيني كرده است. سران آلمان به سنگرهاي زيرزميني پناه برده اند. "تراودل" در اتاقش خوابيده است، غافل از اينكه دشمن در يك قدمي اوست... ٭٭٭ برخي از رويدادها و شخصيتهاي تاريخي آن قدر شناخته شده و پر حرف و حديث هستند كه تقريباً هركسي دست كم اطلاعات اندكي از آنها دارد. برداشتها از چنين افراد و اتفاقهايي، البته، يكسان نيست و شما مي توانيد روايتهاي مختلفي را از تاريخ درباره شان ببينيد و بشنويد. مثلاً اسكندر مقدوني و هاوارد هيوز و عيسي مسيح و جاني كش يا... كه اتفاقاً طي يك سال اخير همه آنها را بر پرده سينما ديده ايم. اما به تصوير كشيدن شخصيتي چون آدولف هيتلر آن هم در آخرين روزهاي حكومتش، چيز ديگري است. هرچند فيلمهاي بسيار زيادي درباره جنگ جهاني دوم، ارتش آلمان، اشغال شرق اروپا، جنايتهاي نازي ها و متفقين و متحدين ساخته شده، اما به دلايلي خود شخصيت مسبب تمام اين اتفاق يعني"هيتلر" كمتر موضوع اصلي يك فيلم بوده است. شايد هنوز هم با كنار هم گذاشتن دو واژه هيتلر و سينما، به ياد اثر به يادماندني چارلي چاپلين فقيد، بيفتيم كه ماندگارترين تصوير اين "ديكتاتور بزرگ" را آفريد. اما شك نكنيد كه آخرين ساخته "هاشبيگل" آلماني، قدرتمندانه ترين و بهترين روايت سينمايي از هيتلر و نزديكانش است. يك درام تاريخي جنگي كه پيشواي پوست كنده را جلوي شما به نمايش مي گذارد. "سقوط" مي خواهد از طريق منشي مخصوص هيتلر نقبي بزند به آخرين روزهاي "هيتلر و واپسين" لحظات نازيسم. فيلم با صحنه هاي مستند حقيقي از تراودل كه حالا پيرزني فرتوت شده و نگاههاي او در آينه شروع مي شود و با همانها هم خاتمه مي يابد. در اين بين، ما پس از يك روايت چگونگي انتخاب او به عنوان منشي مخصوص هيتلر، مي رويم به فاصله زماني روزهاي 20 تا 30آوريل 1945 و هيتلري كه حالا چند شخصيت او را با هم مي بينيم. يك مرد به ظاهر مستحكم و پرقدرت كه البته در واقع معجوني است از كاراكترهاي مختلف با تغييرات روحي و عاطفي فراوان، تزلزل افكار و روحيات، ناتوان در ارتباط با افراد ديگر، غرق در دنيايي از خيالات و آرزوها و... البته يك چيز را از ياد نبريد. خيلي ها (مثل كاستا گاوراس) "سقوط" را فيلمي زيان بار خوانده اند. البته تقريباً همه بر قوت و موفقيت هاشبيگل در شخصيت پردازيها و شيوه روايت و ساختار و فرم اتفاق نظر دارند، اما همذات پنداري كه مخاطب با سران ارتش آلمان و مدافعان برلين انجام مي دهد را يك نوع تبليغ براي نازيسم مي دانند... خيلي ها معتقدند نمايش ندادن اردوگاههاي مرگ، شكنجه گاه ها و آدم كشي هاي هيتلر، از نقاط ضعف فيلم است و در "سقوط" به جاي پرداختن روي اين جنبه، فقط به اداي چند ديالوگ بسنده شده. آنها اعتقاد دارند نشان دادن هيتلر به عنوان شخصيتي ديوانه، گروتسك و جذاب، يك نوع تحريف تاريخ و قهرمان كردن اين پيشواي سابق ژرمن هاست و بسياري از تماشاچي ها براي شخصيت هيتلر و تراژديهاي پايان عمر او دل مي سوزانند و ديگر دل مشغول جنايتهاي او نيستند. البته اين جور انتقادها و موضع گيري ها هميشه براي فيلمهايي كه به شخصيتهاي جنجالي تاريخ مي پردازند وجود داشته و دارد، ولي به هر حال "سقوط" فيلمي ديدني و جذاب است كه اطلاعات منحصر به فرد و ارزشمندي را در قالب فرم و ساختاري جذاب و سينمايي و روايتي منطقي به ما نشان مي دهد.فيلم يكي از 5 نامزد اسكار بهترين فيلم خارجي 2005 بوده و اكثر منتقدان آمريكايي آن را يكي از بهترينهاي سال خواندند.بازي "برونو گانز" هم در قالب هيتلر با آن گريم عالي و هيبت ديدني و آن ميميك ها و رعشه ها و تيكهاي عصبي، لحن صدا و كاراكتر پردازي اش را همه ستوده اند.
٭ سيد مصطفي حسيني راد
روزهاي آخر جشنواره است و حس و حال و فضاي حاكم بر سينماها به خصوص سينما رسانه ها تغيير كرده و همه آنهايي كه در تمام اين روزها و شبها، زندگي شان در جشنواره گذشته، حس غريبي دارند. جشنواره با همه شلوغي ها، با همه خستگيها و با همه قشنگي هايش دارد تمام مي شود و يك عده آدم "عشق فيلم" كه نظم و برنامه عادي زندگي شان در اين دو روز به هم خورده بود و شايد هم از اين بي نظمي و شلوغي لذت مي بردند، بايد برگردند سر خانه و زندگي شان!
الان كه اين يادداشت را مي نويسم ساعت 3 نيمه شب يا به عبارتي 3بامداد است. من اين طرف يادداشتم را مي نويسم و رضا خسروزاد كمي آن طرفتر مشغول نوشتن نقد و تحليل فيلمهاي نمايش داده شده است. يادداشت من احتمالاً تا نيم ساعت ديگر تمام مي شود اما فكر مي كنم رضا يكي دو ساعت ديگر بايد بيدار بماند.
چه حسي دارد چاي خوردن و نوشتن در نيمه هاي شب. و اين نه فقط قصه ما كه قصه همه خبرنگاران و نويسندگان روزنامه ها و نشريات دراين چند روز است. همه كساني كه ساعت 10صبح از خانه خارج شده اند تا به سينما بروند و ساعت 2نيمه شب با چشمهاي خسته به خانه برگشته اند.در اين مدت، روزانه 5 فيلم نمايش داده مي شد به علاوه يك نشست پرسش و پاسخ كه آن هم دو ساعتي طول مي كشيد.
جالب است كه فيلم را ببيني، و بلافاصله پس از آن، عوامل فيلم روي صحنه بروند و با حاضران گفتگو كنند. از مراحل ساخت فيلمشان مي گويند و از سختي ها و ويژگيها و زيبايي هايش. يكي از عوامل فيلمش تعريف مي كند، يكي از خودش. يكي متواضعانه از منتقدان مي خواهد كه كارش را نقد كنند و ديگري از شنيدن نظرات حاضران عصباني مي شود و قهر مي كند. طي مدت برگزاري جشنواره بايد 40- 50 فيلم ديده باشي و اين يعني تمام بضاعت سينماي ايران و حاصل يك سال تلاش دست اندركاران و هنرمندان اين عرصه. آنچه مي توانم دراين روزهاي پاياني جشنواره بگويم اين است كه جشنواره بيست و چهارم اگرچه جرقه اي درخشان و فوق العاده نداشت ولي فيلمهاي خوب و خيلي خوب، زياد داشت و اين يعني اينكه سطح كلي سينمايمان درحال پيشرفت و ارتقاست.
امسال شاهد نمايش فيلمهايي بوديم كه به اولين و مهمترين اصل در ساخت يك فيلم موفق يعني فيلمنامه محكم و كم نقص توجه جدي نشان داده بودند. فيلمهايي مثل "چهارشنبه سوري"، "به نام پدر"، "تقاطع" و "چند مي گيري گريه كني". امشب قرار است مراسم اختتاميه جشنواره بيست و چهارم برگزار شود. در اين مراسم كه بزرگترين گردهمايي اهالي سينماي ايران است، برترين ها معرفي مي شوند و جايزه مي گيرند.
به عبارت ديگر، سيمرغ ها به پرواز در مي آيند و بر شانه هاي بهترين هاي اين سينما در سالي كه گذشت مي نشينند و اين اتفاقي زيبا براي همه سينمايي ها و دوستداران اين هنر است، زيرا با شناخت كارهاي برتر و شاخص تر، چه آنها كه جايزه مي گيرند و چه آنها كه جازه نمي گيرند، در واقع همه جايزه گرفته اند.
خيلي ها دوست دارند در مراسم امشب حاضر شوند اما اين فرصت فقط براي عده اي فراهم مي شود و در ميان اين عده، تعدادي خبرنگار، عكاس و فيلمبردار هم هستند كه با تلاششان همه آنهايي كه دوست دارند در مراسم اختتاميه حاضر باشند را به اين محفل بزرگ مي برند.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- گزارشي كوتاه از نهمين بازار بين المللي فيلم ايران ؛در بازار فيلم، خريداريم يا فروشنده؟!
نهمين بازار بين المللي فيلم ايران، همزمان با برگزاري بيست و چهارمين دوره جشنواره فيلم فجر با حضور 53 خريدار، 85 توزيع كننده و تهيه كننده و 80 نماينده از جشنواره هاي معتبر جهان به همراه شركتهاي داخلي برپا شد.نكته قابل تأمل آنكه، با وجود تغيير در زمان برگزاري بازار، اين مسأله چندان تأثيري منفي براي حضور شركت كنندگان خارجي نداشته و به نظر مي رسد بازار فيلم در شرايطي قرار دارد كه بايد هر چه سريعتر رويكرد اصلي و واقعي خود را نمايان سازد و با تعيين اهدافش، چشم انداز روشن تري از خود به نمايش بگذارد.به بهانه برپايي اين بازار طي گفت و گويي با تني چند از دست اندركاران سينما نظر آنان را در اين خصوص جويا شده ايم كه در ادامه مي خوانيد؛
بازار فيلم، نعل وارونه است! مهدي كرم پور، كارگردان سينما در گفت و گو با خبرنگار ما مي گويد: وقتي نام "بازار فيلم" مورد استفاده قرار مي گيرد، قاعدتاً بايد ما در آن بتوانيم محصولاتي را كه آماده كرده ايم به فروش برسانيم اما به نظر من بازار فيلم هميشه نعل وارونه بوده به طوري كه ما كشورها را دعوت مي كنيم و محصولات آنان را خريداري مي كنيم(!) و هيچ آماري در خصوص اينكه چقدر فيلم به فروش رسانده ايم وجود ندارد.كرم پور در خصوص علت اين مسأله افزود: دليل آن را نبود يك برنامه ريزي صحيح براي بازار فيلم چه از لحاظ اهداف و چه برنامه هايي كه قصد داريم به آنها دست پيدا كنيم مي دانم؛ برگزاري بازار فيلم به اين شكل چندان نتيجه خوشايندي ندارد.
شرايط فروش آثار ايراني بايد هموار شود محمد احمدي، كارگردان فيلم "شاعر زباله ها" در خصوص بازار فيلم مي گويد: آنچه كه در وهله اول بايد برايمان روشن شود، هدف ما از برگزاري بازار فيلم است. ما بايد مهماناني را از كشورهاي جهان دعوت كنيم كه واقعاً در پخش فيلمهاي ايراني در خارج از كشور تأثيرگذار باشند كه حضور اين افراد خيلي مهم است. وي افزود: بازار فيلم بايد باعث تقويت و گسترش فروش آثار ايراني شود نه آنكه شرايطي را ايجاد كند كه كمپاني ها وارد بازار فيلم ما شوند و محصولاتشان را به فروش برسانند.
به آمار مراجعه كنيم! اما رخشان بني اعتماد، كارگردان سرشناس كشورمان در گفت و گو با خبرنگار ما در اين خصوص مي گويد: تصور من اين است كه هدف از تشكيل بازار "مبادله" است، حالا اينكه چقدر اين اتفاق پيش آمده بايد به آمار فروش فيلمهاي ايراني و خارجي مراجعه كرد.وي افزود: آنچه كه مسلم است بازار ظرف دو سال اخير بسيار گسترش پيدا كرده و تعداد زيادي در آن شركت كرده اند كه اين اتفاق خوبي است كه اميدوارم نتيجه آن را هر چه زودتر مشاهده كنيم.
بازار فيلم نياز به بازنگري دارد محسن اميريوسفي، كارگردان فيلم "خواب تلخ" مي گويد: به نظرم تا وقتي كه تكليف اين نگاه به اين نوع سينما روشن نشود كه بالاخره ما يك كالاي صادراتي در سينما به عنوان فيلم بين المللي داريم، تشكيل بازار چندان مفيد نخواهد بود. اميريوسفي در پايان افزود: بازار فيلم از نظر اينكه فضايي براي ايجاد تبادل مهيا مي كند، فرصت بسيار خوبي است، ولي نياز به بازنگري در سالهاي طي كرده خود دارد تا هر چه بهتر برپا شود.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- چهارشنبه سوري و آفسايد، مشهدي ها را به سينما كشاند
اكران دو فيلم چهارشنبه سوري ساخته اصغر فرهادي و آفسايد اثر جعفر پناهي در جشنواره فيلم فجر مشهد، با استقبال بسيار خوب تماشاچيان روبرو شد.
سالاري، مدير سينماهاي نمايش دهنده فيلمهاي جشنواره فجر در مشهد افزود: استقبال تماشاچيان مشهدي هنگام نمايش اين فيلم ها به حدي بود كه حتي يك صندلي خالي نيز در سالنها وجود نداشت و مردم هنوز متقاضي ورود به سينما بودند.
اين در حالي است كه هنگام اكران ديگر آثار جشنواره حتي در سيانس هاي خوب، نيمي از صندلي ها نيز پر نمي شود.
پيش بيني مي شود يكي از دو فيلم "چهارشنبه سوري" و "آفسايد" به عنوان بهترين فيلم جشنواره از نگاه تماشاگران مشهدي معرفي شود.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- مروري بر چند اجراي روز هفتم جشنواره ؛ پرده هفتم جشنواره تئاتر فجر
٭ مهدي نصيري
شكم نهنگ (نويسنده و كارگردان: كريستانا كاستريو- سوئيس) - تالار سايه
"شكم نهنگ" به نوعي بازنگري به تاريخ از نگاه افراد مغلوب است و محيطي را نشان مي دهد كه در آن آدمها قدرت و توانايي خود را در مواجه با پيروزي يا شكست مي سنجند. اين نمايش پنج كاراكتر دارد كه بدون ارايه شناسنامه، شخصيت تنها به عنوان نمايندگان انسانها به ايفاي نقش مي پردازند. اين پنج نفر وظيفه دفن كردن مردگان را برعهده دارند و بنا به وظيفه اي كه به آنها محول شده و بسته به جايگاهشان براساس اجتماع كوچك خود تقابل و تعارضهاي انساني را به اجرا در مي آورند.
"شكم نهنگ" فرصتي است براي نشان دادن خشونت و بيدادگري بشر و تقابل ميان انسان و خودش. طراحي حركتها در اين نمايش قراردادي است اما مشكل نمايش ايجاد زمينه برقراري ارتباط با تماشاگري است كه زبان نمايش را نمي فهمد. ميزانسن و حركت در "شكم نهنگ" از ابتداي كار تا انتها آن با يك شكل و پرداخت ارايه مي شوند و اجرا براي درگير كردن مخاطب با خود فاقد نوپردازي در طول نمايش است و به جاي اينكه در لحظات مختلف با شيوه هاي گوناگون مخاطب را غافلگير كند و به ادامه ارتباط ترغيب نمايد، تنها با يك نوع پرداخت پيش مي رود و او را خسته مي كند. البته شايد اگر زبان نمايش براي مخاطب فهم پذير مي بود، اين كاستي ها چندان به چشم نمي آمد.
طراحي صحنه نماش با استفاده از كيسه هاي سبك كه در هر پرده ميزانسني جديد را مي سازند، يكي از محاسن كار سوئيسي ها به شمار مي آيد و علاوه بر كاركرد در صحنه آرايي به لحاظ زيبا شناختي هم داراي ارزش است.
قدم زدن روي ابر با چشمان بسته (آروند دشت آراي) - كارگاه نمايش
اين نمايش را "محمد چرم شير" نوشته و "آروند دشت آراي" در كارگاه نماش به روي صحنه برده است. روايت اين نمايش از روايتهايي كه از دريچه ذهن قهرمان تعريف مي شوند، شكل گرفته و نوعي جريان سيال را در نمايش به وجود آورده كه كاملاً در ارتباط با ذهنيتهاي شخصيت اصلي نمايش (ويرجينيا وولف) پرداخت شده اند.
اين نماش آخرين قسمت از سه گانه "كابوس" است كه تابه حال دو قسمت آن به صحنه رفته است. قسمت اول با نام "رؤياي بسته شده به اسبي كه از پا نمي افتد" بازخواني يادداشتهاي روزانه "كريستف كلمب" بود، قسمت دوم با نام "پروانه و يوغ" مربوط به نامه هاي ونسان ونگوگ بود و قسمت سوم هم بازخواني يادداشتهاي روزانه "ويرجينيا وولف" است كه با روايتي سيال، در فضايي سياه و تاريك و براساس سيلان ذهن قهرمان مورد پرداخت قرار گرفته است.
تنها كاستي كار هم به ضعف در شكل دادن به روايتي نمايشي برمي گردد كه بيشتر به واسطه روايت سيال نمايش به حاشيه رانده شده و آن طور كه بايد به آن توجه نشده است.
باغ آلبالو (نوشته: آنتوان چخوف، كارگردان: ويكتور گولچنكو- روسيه) تالار چهارسو
"باغ آلبالو" يكي از مهمترين و بحث برانگيزترين نمايشنامه هاي "آنتوان چخوف" است كه همواره به واسطه قابليتهايي كه مي تواند در اجراهاي مختلف داشته باشد، از ارزشهاي فراواني برخوردار است و در جشنواره بيست و چهارم تئاتر فجر هم براساس همين موضوع مي توان آن را جزو بهترين اجراهاي جشنواره به شمار آورد.
"باغ آلبالو" درباره موضوع فروش يك باغ آبا و اجدادي و تلاشهاي اشخاص براي تصرف و به چنگ در آوردن اين باغ است.
گولچنكو، چنان كه متن نمايش چخوف مي طلبد، اجرايش را بر عناصر نمادين نمايش استوار ساخته و مفاهيم و نشانه هاي نمادين را بيش از هر بخش ديگر در طراحي صحنه نمايش خود مورد پرداخت قرار داده است.
اجراي يك دست و خلاقه "باغ آلبالو" كه با بازي بسيار خوب بازيگران، طراحي مناسب صحنه، روايت و لحن شاعرانه و نمادين داستان، موسيقي مناسب و همراه با نمايش و ... كامل شده يك كار حرفه اي و منظم از يكي از بهترين نمايشنامه هاي "آنتوان چخوف" را در برابر تماشاگر قرار مي دهد كه نكات مهمي را در زمينه كارگرداني و توليد و اجراي تئاتر در اختيار مخاطبش قرار مي دهد.