خانه   |   صفحات   |   آرشيو   |  آرشيو PDF |   درباره موسسه   |   ارتباط با ما   |   نقشه سایت   یک شنبه 9بهمن ماه 1384
منوي اصلي
 صفحه اول   
 سر مقاله   
 اخبار   
 اقتصادی   
 بین الملل   
 هنر   
 میهن   
 خطه خورشید   
 چوب خط   
 سوسه   
 ديدگاه   
 حقوقي   
 فرهنگی   
 مردم   
 ورزش   
 عبرت   
 در حوالی امروز   
 فراسو   
 نگاهي به مطبوعات   

[ سوسه ]


من و غول چراغ جادو

تعمير و تعبير خواب! ؛ انگشت

چرا هيچي نمي نويسي؟

اندر ذكر نانوايان

گفتگو با "كيوون" مديريت محترم كالج پولي ولايت برره ؛ پول برره اي داشته بيدي

خبرهاي ويژه

يادداشت ؛ آقاجان فعلا مرخص مي شود



----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
من و غول چراغ جادو

(قسمت آخر) (بازگشت بچه غول!)
خلاصه دو قسمت گذشته: در پارك يك چراغ قديمي پيدا كردم، وقتي بهش دست كشيدم غول چراغ به همراه همسر و پنج فرزندش از داخل چراغ بيرون افتادند، غول به جاي تشكر يقه ام را گرفت و از من تقاضاي برآورده كردن آرزوهاش رو كرد و هنگامي كه ديد من نمي تونم آرزوهاش رو برآورده كنم، با عصبانيت منو داخل چراغ كرد و خودش به همراه خانوم و پنج فرزندش رفتند تا در كنار آدمها زندگي كنند... سي و دو سال گذشت تا بالاخره يك جوون كه قسمت اول داستان من و غول چراغ رو در صفحه ي "سوسه" خونده بود، دلش به حالم سوخت و منو از چراغ خارج كرد، همون روز به طور اتفاقي در خيابون قدم مي زدم كه "غول چراغ" كه حالا تبديل به "غول



كارتون خواب" شده بود رو ديدم، با مهرباني از من عذرخواهي كرد، وقتي سراغ بچه هاش رو ازش گرفتم، با گريه گفت: "يكي از پسرام اكس زد تركيد، يكي ديگه هم به تقليد از سريال شبهاي ژواستيك مي خواست هندوانه سالم رو قورت بده، خفه شد و دخترم هم بعد از اينكه خواستگارش با اون ازدواج نكرد، خودكشي كرد، از يكي از پسرام هم اصلاً خبري ندارم و نمي دونم كجاست..."
با غول به اين نتيجه رسيديم تا اتفاق ديگه اي براشون نيفتاده، دست خانوم و يك دونه فرزند باقي موندش رو بگيره و بره داخل چراغ و اون هم همين كار رو انجام داد.
و اينك ادامه داستان ...
- توي خونه جلوي تلويزيون نشسته بودم و بازي فوتبال بين استقلال و رئال مادريد از سري مسابقات جام باشگاه هاي جهان رو تماشا مي كردم كه زنگ در خونه به صدا دراومد، گوشي تلفن رو برداشتم و روي صفحه تلويزيون چهره كسي كه زنگ خونه رو مي زد، ديدم (خوانندگان عزيز فراموش نكنند الآن سي و دو سال آينده است و تكنولوژي يه كم پيشرفت كرده است.)، نمي شناختمش، قيافش تعريفي نداشت.
- با كي كار داري؟

با شما! اومدم تكليف منو روشن كني!
- مي شه خودت رو معرفي كني؟!

من پسر همون غولي هستم كه تو در موردشون داستان مي نويسي.
- اينجا چه كار مي كني؟ من چه كمكي مي تونم بهت بكنم؟

انگار متوجه نيستي! توي قسمت دوم داستان نوشته بودي كه هيچكس از من خبري نداره! تكليف منو روشن كن، تو كه دلت از سنگه، سه تا از خواهر برادرام رو كشتي! منو هم بكش تا از اين بلاتكليفي و سردرگمي راحت شم...
- حالا چرا داد مي زني، همسايه ها فكر مي كنن چه خبري شده! در رو باز مي كنم بيا تو...
بچه غول وارد خونه شد و روي مبل نشست... لبخندي بهش زدم:
- عزيزم! اين حرفها چيه مي زني؟ من تو رو نگه داشتم واسه روزي كه سوژه اي براي نوشتن نداشتم، تا ازت كمك بگيرم، اتفاقاً موقع خوبي اومدي سراغم، اين روزها سوژه براي نوشتن خيلي سخت پيدا مي كنم.

تو فقط به فكر خودتي! حتي واسه من يك اسم درست و حسابي هم انتخاب نكردي! به خاطر همين تو اين مدت حتي نتونستم شناسنامه بگيرم.
نمي خواي اول بگي تو اين مدت كجا بودي كه نه تنها بابات از تو خبري نداشت، بلكه من هم كه نويسنده داستان هستم، ازت خبري نداشتم!

به علت فقدان درك عاطفي متقابل از سوي والدين اقدام به ...
- عزيزم! خوانندگان صفحه "سوسه" از قلمبه سلمبه گويي خوششون نمي ياد، همون طور كه تا الان حرف مي زدي، راحت حرف بزن.

مامان بابام منو درك نمي كردن، مامانم يك بار سيگار از توي جيبم پيدا كرد، نمي دوني چه الم شنگه اي به پا كرد، من هم از خونه زدم بيرون و همون شب با دو تا آدم آشنا شدم...
- و همون داستان قديمي رفيق ناباب و ...

آره، يه چند وقتي هم توي زندان بودم.
- خوب، چي شد ياد ما كردي؟ راستش رو بگو... من خودم تو رو خلق كردم، مي دونم الكي نيست كه به سراغم اومدي، حتماً يه جايي به مشكلي برخوردي، رودروايستي نكن!

راستش چند روز پيش كه پشت چراغ قرمز "پيتزا" مي فروختم...
- اِ... مگه پشت چراغ قرمزها غير از روزنامه و آدامس، پيتزا هم مي فروشند؟

ضايع نكن... انگاري يادت رفته الان مثلاًَ سي و دو سال آينده است، آخه خواننده ها بايد بفهمند توي اين سالها اوضاع تغيير كرده.
- آخ! اصلاً يادم نبود... ادامه بده!

آره... پيتزا مي فروختم كه يك دختر پشت ماشين Bigh Bigh 2038 (گرون قيمت ترين ماشين در سال 1416) از من پيتزا خواست و من هم در همون نگاه اول...
- نمي خواد ادامه بدي، بقيه داستان تكراريه، يك دل نه صد دل عاشقش شدي، خوب بگو من چه كمكي مي تونم برات انجام بدم؟

تو خيلي كارها مي توني بكني، همين الان اون خودكار رو بردار و ادامه داستان رو بنويس، البته طوري داستان رو تموم كن كه من و اون با هم ازدواج كنيم! آخه من بدون اون مي ميرم!
- خب اول بگو اين دختر خانم كي هست؟

باباش كارخونه سفينه فضايي سازي داره، مادرش هم كلينيك جراحي زيبايي گوش و گردن داره، خودش هم دكتراي جانورشناسي مي خونه، البته هيچ كدوم اينا واسه من مهم نيست، مهم...
- مي دونم مهم نجابت و صداقت و تفاهم و ... اين جور چيزاست!

تو اين ها رو از كجا مي دوني؟


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
تعمير و تعبير خواب! ؛ انگشت

اگر در خواب بيند كه دو انگشت در دو گوش خود فرو كرده است؛ مسؤوليتي يابد در خور!
اگر غل بيند كه به جاي دست؛ تنها بر انگشت دارد؛ دير نباشد كه يكي از انگشتانش به حلقه ازدواج مفتخر شود!
اگر يك انگشت اشاره خويش در هوا تكان تكان داد و خوش به حالش شد؛ سخنران شود پيش از دستور!
اگر دو انگشت اشاره بر هوا بلند كرد و تكان تكان داد موزون گونه!؛ از رسيدن به وام رئيس جمهور مشعوف شده؛ از خود رقص برره اي در وكند(!) (در متن دو كلمه مفهوم نيست!)
اگر ديد با چشمان چهار تا شده؛ انگشت بر دهان، ديري حيران بر جاي ايستاد؛ فردايش شهريه دانشگاه آزاد كاستي يابد!
اگر ديد كه انگشت در دماغ كرد، معلوم مي شود كه تربيت خانوادگي ندارد به ضرس قاطع!
اگر ديد انگشت اشاره به حالت عمود بر لبها مماس كرد، در قوه قضاييه مسؤول پرونده هاي مفسدان اقتصادي گردد!
اگر ديد همه انگشتان مشت كرد جز انگشت ابهام؛ تعبيرش حوالت شانس و اقبال بلند است بر زندگي و لاغير!
اگر ديد كه انگشت در سوراخ مار كرد؛ طنزنويس شود و قيد انگشت را بزند!
اگر ديد كسي سد راهش شد و انگشت شست توأمان به دو انگشت مياني و سبابه ماليد؛ گذارش به اداره اي افتد و پول زور دهد! (پول چاي سابق!)
اگر ديد انگشت در منقل سوزان كرد؛ اين خواب را بنا به احوال خواب بيننده دو حالت متصور است:
1- اگر خواب بيننده بي سوات(!) بود؛ انگشتش برشته شده؛ از حيز انتفاع ساقط شود!
2- اگر خواب بيننده با سوات(!) بود؛ جان و انگشت به سلامت برد؛ چون داند آن انگشتي كه در خواب ديده است (با كسر گاف) بوده است نه با (ضم گاف)!
٭ سعيد ارومي


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
چرا هيچي نمي نويسي؟

- دارم فكر مي كنم داستان رو چه جوري تموم كنم، از يك طرف خيلي دوست دارم داستان "happy end" باشه و از طرفي نمي خوام داستان يك پايان غيرمنطقي داشته باشه و مثل فيلم هندي ها به جاي خلق صحنه هاي احساسي باعث خنده تماشاگرها بشه.
سعي خودت رو بكن، ازت خواهش مي كنم، من بيشتر نگران اونم. مي ترسم مثل خواهرم بعد از شكست عشقي خودكشي كنه!
- تو كه راست ميگي! اما بچه غول عزيز! منطقي باش، شماها اختلاف طبقاتي دارين، سطح فرهنگيتون فرق مي كنه، هيچي تون به هم نمي خوره! روم نمي شه بگم، اما اون آدمه حتي تو آدم هم نيستي!
خب آدم مي شم مگه من چي ام از اون پينوكيوي دروغگوي چوبي كمتره؟ چطور اون تونست آدم بشه، اصلاً حالا كه اين طور شد من اين قرصها رو مي خورم.
- نه! خودت رو نكش...
نمي خوام خودمو بكشم، مي خوام آدم بشم، يادت نره الان سال 2038 ميلاديه، علم خيلي پيشرفت كرده!
(و بچه غول به همين سادگي با خوردن چند تا قرص آدم شد)
- خيلي با خودم فكر كردم... چند بار متن رو پاكنويس كردم. من توانايي شكستن دل بچه غول رو نداشتم، به علاوه من در حق اين بچه غول خيلي بدي كرده بودم و امروز مي تونستم جبران كنم، تصميم خودم رو گرفتم، بگذار خواننده ها بگويند پايان اين داستان غيرمنطقيه، خودكارم رو برداشتم و پايان داستان رو اين گونه نوشتم: "بچه غول با دختر مورد علاقه اش ازدواج كرد!"
- "تنها نتيجه گيري ممكن داستان: نويسنده داستان بايد كمتر فيلم هندي تماشا كند!"


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
اندر ذكر نانوايان

"به قلم ميرزا رسول"
آن شاطر دائم در سرور، آن سوخته گرماي حرور، آن چسباننده خمير در تنور، آن خورنده آب طهور، آن خريدار ماهي كپور، آن در مقابل مشتري صبور، شاطر نان بود و لطفش بر همگان بود و سرآمد اقران بود. اگر چه قاسم نان بود، ولي تا بود همان بود. آورده اند كه در كار خويش استاد بود و اهل وداد بود و اسم جدش مراد بود و كم كمك باسواد بود.
نقل است كه روزي نانوايي زبردست، دامن كشان و دست افشان از مرغزاري نزه عبور مي فرمود، به ناگاه در موزه خويش احساس ريگي كرد به غايت تيز و دم به دم نيش خويش همچون خيش فرو مي برد. نانوا با خشمي فراوان و چهره اي دژم موزه از پاي بيرون كشيد تا ريگ يا خود به در رود و يا، ... كه ناگاه چشمش به دانه گندمي بيفتاد، ظريف و لاغر و زردنبو كه به موزه اندر شده بود. آن را به احترام دوستي از عهد قديم و از سر ارادت و از روي ملاطفت معهود برگرفت و بر فرق سرش نهاد و پيوسته نجوا مي كرد كه: مرحبا، مرحبا، نيكا حبه اي كه تو باشي و بدا حبه اي كه تو بوده اي!
خميرگيري قچاق كه از اصحاب سر او بود و اندر قفاي او روان، اين طرفه سخن بشنود و گفت: يا شيخ! بر اين تلميذ بي ميز روشن فرماي كه جمع ضدين چگونه است؟ نيكا حبه و بدا حبه! عنايتاً وادي پر از ظلمت جهل را بر من منور بگردان.
نانواي ما فرمود: احمقا، خميرگيري كه تو باشي، نيك بدان جهت كه شكم گرسنه خلايقي امثال من و تو را اشباع مي نمايد و بد از آن جهت كه همين دانه به اين اندكي و خردي، پدر ما را دربياورد، منتها از بهشت! همين دانه خرد كاري كرد كه ابوي گرامي حضرت آدم را با اطلاع قبلي از بهشت بيرون نمودند، همان بهشتي كه دودآلود نبودي و ترافيك و گاز كربنيك نداشتي، همان بهشتي كه جريمه و دود و دم و ماليات نداشتي و همان بهشتي كه سرانه فضاي سبزش حسب مسموعات فرزندان همين آدم، پانصد و بيست برابر استاندارد جهاني است. همان بهشتي كه از بهر پارك ماشين كارت پارك نخواستي، دزدگير آن چنان هم نخواستي و نه دودي و نه دمي بودي و نه كنترل مواليدي بودي و خلاصه بدان و آگاه باش كه همين دانه خرد پدر ما را هم در شرف درآوردن است.
خواجه هرمز كاشف العيوب در كتاب "خصة الحبوب في معدن الجنوب" آورده است كه مردك شاطري خام و كم تجربت به دنبال كارچاق كني مي گشت! تا او را پس از تأييدات كارگزيني شاغل به شغلي فرمايد در سيلوي شهر، باشد كه تكافوي هزينه هاي دانشگاه آزاد فرزندان و تاتوكاري! عيال مكرمه را بنمايد. پيري روشن ضمير را يافت كه انواع استخدامها از سر گذرانده بود. از او مساعدتي در راهنمايي خواست. پير فرمود: هر آن كس كه بتواند در ظرف نيم ساعت گندمهاي اين سيلو را به شمار آرد اول نفر است در رتبه ميان مستخدمين سيلو و اگر هم بگويد كه چند دانه سر به سوي شرق خفته دارند و چند دانه به سوي غرب، او را رسمي به كار گيرند جداً و اگر غير از اين بود روزمزد وارد آن دستگاه گردد. مرد ساده دل صيحه اي بزد و همان جا از هوش بشد.
پيري كه سالها گندم خورده و برده و كشته و هشته بود بر سبيل نصايح ماندگار مي فرمود: آي ابناي بشر فقط دقت كنيد كه از قبل همين دانه بدين خردي چند طايفه بدين بزرگي نان خورش تيار مي كنند! و در همان مقام نان خشكه اي را دعايي سخت فرمود. بر ديوار غاري زيرزميني كه سنگ نبشته قانون حمورابي در فاصله سي فرسنگي آن كشف شد، آمده است كه:
تئوزيوس ارسطيا ماقليانوس كه در سنه سه هزار ماقبل ميلاد مي زيسته است، نانوايي فهيم بود در رم باستان. نان خويش در آبدوغ تريد كرده، مي خورد. همسايگان او را از اين عمل سخت خنده آمده و گفتند: اي ماقليانوس بي نوا، اگر اندكي از سهميه آرد دولتي را فروخته بودي، ديگر تعب نان بي خورش نكشيدي و في الحال به ازاي موتور گازي، زانتيا سوار بودي و يا بنز داشتي و دغدغه نداشتي. ماقليانوس سخت برآشفت و گفت: اقوي ناجوانمرد اين خطه بوده باشم، اگر تا به حال مثقالي از آرد دولتي را در بازار آزاد، از بهر منفعت به شيريني پزي فروخته باشم، من به عمر خود از اين پولها نخورم. و همسايگان بر بله ظاهري او سخت خنديدند. خنديدني!!
بزرگ نانوايي را گفتند: يا شيخ تو را با اين مرتبت، در اين شغل پرمعرفت و در كنار اين حرارت ما را آيتي فرماي تا در خريد نان مغبون نگرديم! سوخته و نپخته به ما قالب ننمايند؟
نانواي بامعرفت قفاي كله خويش بخارانيد و دستي بر محاسن نيم سوخته اش كشيد و تأملي كرد و فرمود: چنانچه نان خوب مي خواهيد منزل و يا مغازه اي ابتياع فرماييد درست در جنبين نانوايي و يا هم طبقه فوقاني و لاغير. خلق را از اين پيشنهاد سخت دندان قروچه اي آمده است طولاني.


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
گفتگو با "كيوون" مديريت محترم كالج پولي ولايت برره ؛ پول برره اي داشته بيدي

آقاي "كيوون" متولد سال 11500 برره اي از بخش برره است. ايشان مدتها به عنوان يك كاسب در تهرون مشغول به كار بوده اند و حالا هم چندي است كه در پي مقابله اهالي برره در برابر فرار مغزها به ولايت خودشان برگشته و پس از كلي كسب و كار توانسته يك كالجي را با سرمايه خود مردم در برره راه بيندازد كه هم بسترسازي فرهنگي و علمي و از اين جور چيزها شده باشد و هم يك لقمه ناني دربياورد و زن بگيرد و الي آخر. به همين بهانه يك مصاحبه اي با ايشان در وكرديم كه مي خوانيد:

سلام آقاي كيوون، بنده از سوسه تماس گرفتم...
حالت خوب بيد؟

خيلي ممنون، راستش مي خواستم اگر وقت داشته باشيد، باهاتون يك گفتگويي داشته باشم!
اشكالي نداشته بيد، فقط وگويين فيش آورده بيدين؟

فيش چي؟
فيش پول زور! پنجاه تومن بريزيد به حساب كالج برره، بعد زنگ وزنيد مصاحبه وكنيد!

حالا چرا اينقدر گرون؟ با شيرفرهاد و كيانوش كه كمتر حساب مي كردين.
اون موقع فرق وكرد. تازه شيرفرهاد خودش كارگردان بيد، ضمن اينكه ما امسال تو برره حقوق اعضاي هيأت علمي رو زياد كرده بيديم و بايد يك جوري اين هزينه ها رو جبران وكنيم.

پس كالج برره هيأت علمي هم داره؟
نه وتونم بهتون وگويم، اين يه راز بيد!

خب بابا، باشه حالا كه پول نريختم به حساب كالج نمي شه به قول خودتون خشكه حساب كنم؟
وشه! پول برره اي داشته بيدي؟

به! اينجا هر گوشه شهر بري پول برره رو دونه اي چهارصد، پونصد تومن مي فروشن!
چشمم روشن، پس پول برره توي تهرون جعل شده بيد؟
بايد ورم به رئيس بانك مركزي برره وگويم.

اوه، مگه برره رئيس بانك مركزي هم داشته بيد؟
من نه وتونم بهتون وگويم!

باشه بابا پول مصاحبه تو مي دم با پيك برات بيارن.
خب باشه! رئيس بانك مركزي هم با حفظ سمت، خودم بيدم.

آقاي كيوون، آيا تخفيف هاي مصوب در مورد شهريه هاي دانشگاه، شامل كالج شما هم مي شه؟
نخير، برره زير بار حرف زور نوره! ما از مردم پول علم و دانش وگيريم و اونا هم براي پيشرفت علمي برره مجبور بيدن پول خرج وكنن.

حالا اگر يك كسي پول شهريه نداشت و خواست علم و دانش ياد بگيره، چيكار مي كنيد؟
بله، تو آخرين جلسه شوراي مركزي كالج قرار شد كه از اين جور خانواده ها كه قادر به تأمين مخارج تحصيل بچه هاشون نبيدن، پول وگيريم! ضمانت اجرايي ژاندارمري برره هم مقررات رو قبول كرده.

ژاندارمري چطور زير بار اين عمل ظالمانه رفته؟
راستش آقاي سوسه بين خودمون باشه، ژاندارمري خشكه گرفته بيد!

بابا شما برره اي ها ديگه گندشو درآوردين!
توهين وكني؟ ياا... پول توهين وده وگرنه به خرزوخان وگويم وياد خاك سرويس سوسه رو توبره وكنه!

چشم اين پولم مي دم با همون قبلي ها پيك وياره.
خوب بيد! از قديم و نديم وويگولنسج كه مزد مصاحبه شونده را بايد پيش از پايان مصاحبه و خشك شدن عرقش بهش وديم.

آقاي كيوون ظاهراً حرفهاي زيادي پشت سر شما زده مي شه، آيا نمي خواييد با ازدواجتون به اين شايعات پايان بدين؟
چرا اتفاقاً چند تا پيشنهاد از انگليس و ايتاليا و بريتانيا داشته بيدم كه دارم در موردشون تحقيق وكنم

تحقيق؟!
تحقيق كه نبيد، حسابهاي مالي شونو چك وكنم.

شما براي حضور در برره چقدر پول گرفتيد؟
هيچي! آقاي مديري روز اول به من وگفت قرارداد باهات نوبندم. خودت ويا تو برره هر چقدر كه دوست داشته بيدي، به زور از مردم برره وگير وزار تو جيبت!

پس در واقع اين شخصيت رو مهران مديري براي شما ساخته است.
نخير! اينجوري ها هم نبيد، من خودم هم پيش زمينه ها و انگيزه هاشو داشته بيدم.

شنيده شده كه ...
صبر كنيد آقاي سوسه، شما پولي كه براي مصاحبه داده بيديد، تموم شده بيد، بازم بايد پول وديد!

باشه براتون مي فرستم...
نوشه! هر وقت پول وياد، زنگ وزن... تلق... بوق... بوق... بوق...
مهدي نصيري


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
خبرهاي ويژه

1- "90 درصد جانبازان آذربايجاني زير خط فقر قرار دارند." (روزنامه قدس 17/10/84)
نتيجه گيري شماره (1): ما انسانهايي قدرشناس هستيم.
نتيجه گيري شماره (2): ما انسانهايي فراموشكار نيستيم.
... اِ، آقا چرا اين خبر جانبازان رو اشتباهي اون بالا چاپ كردي؟ اين نتيجه گيري ها مربوط به خبر بازي خداحافظي عابدزاده بود...
2- "دستگيري 167 نفر در بزرگترين همايش گلدكوئست در مشهد" (روزنامه قدس 24/10/84)
"دو هزار نفر عضو شركتهاي هرمي در خراسان رضوي دستگير شده اند." (روزنامه خراسان 26/10/84)
فرضيه: با عضو شدن در شركتهاي هرمي مقدار زيادي طلا از دست مي دهيد.
در صورتي كه عضو شركتهاي هرمي شويد دو حالت وجود دارد: 1- بعد از كلي وقت گذاشتن و زدن مخ دوستان و آشنايان تبديل به سرشاخه مي شويد. 2- بعد از كلي وقت گذاشتن و هدر دادن انرژي و زمان تبديل به سرشاخه نمي شويد.
اگر سرشاخه شويد: يك حالت وجود دارد و آن اين است كه دستگير مي شويد.
اگر سرشاخه نشويد: سرتان كلاه رفته است و مي رويد شكايت مي كنيد.
اثبات فرضيه: با توجه به مطالب فوق، در هر صورت سر و كارتان با دادگاه است و از آنجا كه وقت طلاست، نتيجه مي گيريم با عضو شدن در شركتهاي هرمي مقدار زيادي طلا از دست مي دهيد.
يك داستان بي ربط در رابطه با شبكه هاي هرمي (كه البته همه تون شنيده ايد): شخصي كاسه كاسه ماست در دريا مي ريخت، دوستش از او پرسيد: "چه كار مي كني؟"، شخص گفت: "مي خواهم دوغ درست كنم!"، دوستش خنديد و گفت: "محال است!" و شخص جواب داد:"خودم هم مي دانم. ولي فكرش را بكن اگر تمام آب دريا دوغ بشود چه حالي مي دهد!"
يك تشبيه: افرادي را كه در شبكه هاي هرمي عضو مي شوند، به پينوكيو تشبيه كرده اند، روباه مكار به پينوكيو مي گويد: "پولهايت را به من بده تا در زميني جادويي بكاريم تا از آن "درخت پول" سبز شود، پينوكيو هم پولهايش را به طمع سبز شدن "درخت پول" مي كارد، اما هنگامي كه مي رود براي رويش درخت آب بياورد، روباه مكار پولهايش را از دل خاك برمي دارد و پينوكيو روزها و شبهاي زيادي را منتظر مي ماند تا درخت پول سبز شود!
3- "هفت هزار مدرسه كشور سيستم گرمايشي ندارند." (روزنامه قدس 25/10/84)
آيين نامه زير جهت تأمين گرماي كلاسها به تمام مدارسي كه بخاري آنها سوخت ندارد، ابلاغ مي گردد. بديهي است در پي عدم اجراي آن حالتان را مي گيريم!
ماده 1- دانش آموزان مجازند در صورتي كه سردشان بود؛ دفتر، كتاب، ميز و نيمكت خود را در بخاري بيندازند.
ماده 2- در صورتي كه موارد عنوان شده در ماده 1 تمام شدند، دانش آموزان مي توانند از معلمهايشان براي گرم كردن كلاس بهره گيرند.
تبصره 1- معلمهايي كه سابقه دادن نمره تك به دانش آموزان را دارند، در اولويتند.
تبصره 2- مدير و ناظم در صورت داشتن سابقه تنبيه بدني و يا گير دادن به موهاي دانش آموزان قبل از معلمان در بخاري انداخته مي شوند، در غير اين صورت بعد از معلمان از آنان استفاده مي شود.
تبصره 3- معلم ورزش آخرين معلمي خواهد بود كه در بخاري انداخته مي شود!
تبصره 4- بعد از انداختن معلم ورزش در بخاري، مدرسه تعطيل بوده و مي توانيد با همكلاسي ها گل كوچيك باز...
- آخ گوشم! (اين صداي همون فردي است كه دارد اين مطلب را مي نويسد.)
اين مزخرفات چيه داري مي نويسي؟ حالا مي خواي منو توي بخاري بندازي؟
- نه آقاي مدير! شوخي كردم! داشتم مطلب واسه صفحه "سوسه" مي نوشتم، اينها مطالب طنز ...
ساكت! وقتي از مدرسه اخراجت كردم، مي فهمي نبايد با بزرگتر از خودت شوخي كني...!
ارژنگ.ح


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
يادداشت ؛ آقاجان فعلا مرخص مي شود

نه ديگر، مقدمه چيني نمي خواهد، مقدمه چيني مال وقتي است كه آدم بخواهد، في المثل يادداشتي چيزي بنويسد. ما كه اين همه وقت يادداشتي چيزي ننوشتيم و كم مانده پاك از ذهن خوانندگان محترم برويم. حالا بنويسيم كه چه بشود. حالا مقدمه پردازي كنيم كه مثلاًَ چي بگوييم. اصلاً مقدمه چيني مال وقتي است كه بخواهيم يك خبر خيلي هيجاني يا يك خبر خيلي ناگوار را به كسي بدهيم والا اين خبري كه ما مي خواهيم بدهيم، اگر موجب انبساط خاطر خوانندگان محترم را فراهم نكند، قطعاً اسباب ناراحتي شان نمي شود. پس همينطور بي مقدمه مي رويم سر اصل مطلب و مي گوييم اين شماره آخرين شماره سوسه در سال 84 است و ما تا پايان سال خدمتتان نمي رسيم...
چه فرموديد؟ بهتر؟! جدي مي فرماييد. يعني خوشحال شديد كه ما ديگر مصدع نمي شويم. هي...
اشكالي ندارد ما يكي دو ماه خدمت نمي رسيم، شايد تا آن موقع دلتان برايمان تنگ شد. آن وقت با بهار طبيعت ما كه كانه درخت خشكيده اي با نسيم دوباره جوانه مي زنيم و باز هم خدمت مي رسيم تا آن موقع خدا نگه دار ما و شما.


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------


تبليغات
نظرسنجي

نظر شما در مورد نحوه عملكرد گروه ايراني در مسئله پرونده هسته اي ايران چيست؟

عضويت در خبرنامه روزنامه

با عضويت در اين بخش شما آخرين اخبار و تحليل هاي روز را در صندوق پستي خود دريافت خواهيد نمود

موسسه فرهنگي قدس
روزنامه قدس
آدرس پست الكترونيكي: Info@Qudsdaily.net
InsertAmar