خانه   |   صفحات   |   آرشيو   |  آرشيو PDF |   درباره موسسه   |   ارتباط با ما   |   نقشه سایت   چهارشنبه 17اسفند ماه 1384
منوي اصلي
 صفحه اول   
 اخبار   
 یادداشت روز   
 حریم ملکوت   
 بین الملل   
 هنر   
 میهن   
 خطه خورشید   
 چوب خط   
 گزارش   
 گفت و گو   
 بادبادك   
 رسانه   
 بانوان   
 مردم   
 ورزش   
 عبرت   
 در حوالی امروز   
 فراسو   
 نگاهي به مطبوعات   

[ بادبادك ]


يادداشتهاي روزانه من براي خدا ؛ يك نفر اتاق مرا تكانده است !

گزارش

يادداشت

مداد آبي ؛ برادر

نفس عميق

از كجا چه خبر؟



----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
يادداشتهاي روزانه من براي خدا ؛ يك نفر اتاق مرا تكانده است !

شنبه
نه اينكه منظم باشم. كارم خيلي حساب و كتاب ندارد. اما از به هم ريختگي هم متنفرم. حواسم را پرت مي كند. دلم مي خواهد هميشه همه چيز سر جاي خودش باشد. مامان مي گويد: تا به هم ريختگي نباشه نظم نيست. نمي دانم چرا كسي به حرف من گوش نمي دهد. اگر نخواهم خانه تكاني كنم، بايد چه كار كنم؟ حتي سحر و سعيد هم به حرفم اهميت نمي دهند. دوست ندارم تختم را بكشم وسط اتاق و بروم روي صندلي تا پرده اتاقم را باز كنم. دلم نمي خواهد عنكبوت كوچك و بيچاره گوشه سقف را با جارو، سر به نيست كنم.
ولي اينها بهانه است. خودت كه خوب مي داني. واقعيت اين است كه مي ترسم همه چيز به هم بريزد و كنار پنجره رنگش عوض شود. همان جايي كه رنگ تو را دارد. آن وقت چكار كنم؟

يكشنبه
از مدرسه كه برگشتم، صغري خانم داشت شيشه ها را پاك مي كرد داد زدم: به شيشه اتاق من كاري نداشته باشين!
مامان تعجب كرد و گفت: چه خبره؟ اتاقت مال خودت.
نمي توانم براي كسي توضيح بدهم.
سعيد يك كاميون آشغال از اتاقش بيرون ريخته است، ولي من مي ترسم دست به وسايلم بزنم. هيچ كس نمي داند كه حضور تو در اتاق من مثل يك موج، نور يا رنگ يا هزار حس ديگر است و نبايد به آن دست زد. من كه مدام اتاقم را تميز مي كنم. ديگر چه نيازي به نظافت صغري خانم دارم؟
مامان سعي مي كند نسبت به من بي اعتنا باشد، ولي معلوم است كه تعجب كرده. خواهش مي كنم پنجره ام را حفظ كن!

دوشنبه
سحر مي گويد: چرا اتاق تو كثيفه؟ سعيد، نگاهم مي كند و سر تكان مي دهد. بابا چيزي نمي گويد، ولي مي دانم كه از مامان پرسيده است، "چرا من خانه تكاني نمي كنم؟"
مامان هم لابد جواب داده: "حتماً دلش براي انبار كاغذهاي زير تختش تنگ مي شه.
تمام خانه برق مي زند، غير از اتاق من. احساس آرامش مي كنم از اينكه همه چيز سر جاي خودش است. صغري خانم چادرش را كه سر مي كرد، گفت: ديگه خونه هم نو شد، غير از اتاق...
مامان شانه بالا انداخت: مهم نيست!
ولي مي دانم كه برايش مهم است. نشسته ام كنار پنجره. رد انگشتانم روي شيشه است، ولي هركدام از اين لكه ها برايم يك خاطره است. خاطره اي از ارتباط با تو.

سه شنبه
فكر مي كردم دوستم داري. فكر مي كردم خلوتم برايت مهم است فكر مي كردم رد انگشتانم را روي شيشه ديده اي. فكرمي كردم لرزيدن قلبم برايت اهميت دارد. ولي نمي دانستم كه...
وقتي از مدرسه آمدم ديدم پرده اتاقم نيست. ميزم وسط اتاق بود و شيشه ها برق مي زد. مامان دستهايش را خشك مي كرد. تا نگاه مات من را ديد، اخم كرد و گفت: "هرچي بهت رو مي دم انگار فايده نداره. خجالت بكش از اين اتاقت! عوض اينكه كمكم كني، هي ادا در مي آري."
همان جا وسط اتاق نشستم و گريه كردم. آن هم نه هق هق و بي صدا، بلند بلند گريه كردم. به خاطر تو گريه كردم. اينكه برايت مهم نيستم. من ديگر پشت پنجره نمي آيم!

چهارشنبه
دلم نمي خواهد چيزي بنويسم. اصلاً چرا بايد بنويسم؟ چرا؟
تو كه به حرفم گوش نمي دهي. چه فايده دارد اين ميز تميز و پنجره براق؟
طفلكي عنكبوت! بدجوري جايش گوشه سقف خالي است.
كاش بود. بابا كمي نگران است. مامان هم همين طور.
خودم شنيدم كه درباره ام حرف مي زنند. مامان مي ترسد مشكل ديگري داشته باشم. بابا تازه از هيأت آمده بود. مامان برايش چاي ريخت و از من حرف زدند. هيچ كدام نمي دانند كه چرا از خانه تكاني متنفرم. واي... چقدر نوشتم! قرار بود ننويسم.
يادداشتهاي امشب براي خودم است نه تو.

پنجشنبه
داشتم كتاب مي خواندم كه مامان توي اتاقم آمد. خودم را جمع و جور كردم. مامان بي مقدمه پرسيد: چي شده؟ اگه من باعث شدم كه ناراحت بشي متأسفم.
نمي دانستم چه بگويم. آهسته آهسته براي مامان درددل كردم.
مامان با دقت گوش مي داد. وقتي حرفهايم تمام شد، پرسيد: فكر مي كني چرا نزديك عيد خونه تكوني مي كنيم؟ رسم و عادت كه نيست. حتماً دليلي داره. هيچ كاري بي دليل نيست.
بعد مامان از تازه شدن و آمادگي براي نو شدن گفت. مي دانستم كه مخصوصاً مي گويد. خودم تمام حرفهايش را بلد بودم، ولي كلمات مامان مثل اين بود كه آرام، بيدارم مي كند. وقتي در اتاقم را بست و داشت مي رفت، گفت: يك جاي تميز و تازه، توي اتاقت براي خدا پيدا كن.
و من دلم لرزيد. هيچ وقت به نو شدن و تازگي براي تو فكر نكرده بودم.

جمعه
از صبح دارم مي گردم. اتاقم ديگر برق مي زند. توي كمد و ميز تحريرم را هم تميز كرده ام، كتابها مرتب است و قابها انگار نو شده اند.
سحر با خوشحالي گفت: حالا حتماً خدا خوشحال مي شه و برات كادو مي فرسته. توي دلم به او خنديدم، ولي به فكر فرو رفتم. يعني ممكن است برايم هديه اي بفرستي؟
دوباره كنار پنجره ايستاده ام. نمي توانم جاي ديگري را انتخاب كنم. از پشت شيشه تميز و با پرده اي پاك، احساس سبكي مي كنم و بعد... دلم مي لرزد. اولين شكوفه بهار، روي درخت آلبالو نشسته است.


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
گزارش

خوب كه نگاه مي كني، همه چيز تغيير كرده است. خانه، حياط، باغچه و حتي رنگ آسمان... همه چيز عوض شده است. خوب كه گوش مي كني، صداهاي جديدي را مي شنوي. صداي تبريك و شادباش، صداي آواز پرنده ها، صداي پاي بهار...
زمستان كه تمام مي شود، يك صدا، يك احساس، صدايي مثل ردپاي كسي كه خيلي آشناست، همه جا مي پيچد. نمي دانم از كجا آمده، صداي پاي بهار را مي گويم.
رؤيا سلطاني، 13 ساله است، صداي پاي بهار برايش غريبه نيست،
مي گويد: بهار وقتي مي آيد با صداي پايش چيزهاي زيادي مي آورد. مثل يك هواي لطيف، مانند بارون و شكوفه هاي ريز.
مي پرسم: بهار مي خواد چي بگه؟
رؤيا كمي فكر مي كند و مي گويد: يك چيز جديد! چيزي كه فكر مي كند آدمها توي سال فراموشش كرده اند. مي خواهد چيزهاي جديدي را به ما گوشزد كند.
بهار چيز عجيبي است. مي آيد و با خودش هوايي براي تنفس مي آورد. باراني كه گاهي از ديدنش شاد مي شوي و گاه با ديدنش دلتنگ مي شوي. شكوفه ها هم زيبا هستند و به تو آرامش مي دهند. به حرف رؤيا فكر مي كنم. اينكه شايد باران و شكوفه و اين هوا هم بتوانند حرف بزنند.
فرشته عليزاده حرفهايش را به من مي گويد: به نظر او هواي نرم و لطيف بهار من را نرم تر و ملايم تر مي كند. باران هم هيچ وقت در يك جا نمي بارد. روي همه مي ريزد و همه را سيراب مي كند.
شكوفه هديه خداست. خدا كه درخت خشك را شكوفه مي دهد، درخت بيكار نمي نشيند. ميوه تشكر او از خداست.
بهار خوب است. بهار كه مي آيد خيلي از چيزها عوض مي شود. مثل سبزه ها كه رشد مي كند، همه عوض مي شوند و قد مي كشند. بهار خوب است. اما كي مي آيد؟
ر- د مي گويد: آخر زمستان. موقعي كه پولهاي بابا رو مي دهند، مي آيد. بهار پايش كفش كتاني مي كند. پس بهار خوب است. چون بهار عيدي مي دهد.
عليرضا صراف از بهار زياد عيدي مي گيرد. او مي گويد: عيدي بهار؛ يعني لباس نو، خريد، بازار رفتن از غروب تا نزديكي هاي صبح است. بهار زياد عيدي مي دهد. بهار عيدي هاي ديگري هم دارد. مثل از صبح تا لنگ ظهر خوابيدن و 13 روز تعطيلي. بهار خوبي هاي ديگري هم دارد. مثل رفتن به ديدن خان عمويي كه خيلي وقت است او را نديده اي. بهار ديدني هاي جالبي هم دارد. مثل كمي نشستن پشت پنجره و به بهار نگاه كردن. گوش دادن به صداي پايش كه لحظه به لحظه به تو نزديكتر مي شود.
الف. الف.


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
يادداشت

ايستاده ام روي ايوان. به پدر نگاه مي كنم كه با بيل خاك را زير و رو مي كند و زير لب شعر مي خواند. امروز يك نهال گيلاس گرفته ايم. پدر همين طور كه خاك را زيرورو مي كند، مي گويد: چند سال ديگر اين درخت بزرگ مي شود و همه مي آييم روي ايوان و به حياط كه با صفاتر شده نگاه مي كنيم.
نهال گيلاس خواب است. آرام توي خواب بغلش كرديم تا آن را توي باغچه حياط بكاريم. چند سال ديگر نهال آنقدر بزرگ مي شود كه از روي ايوان دستم به شاخه هايش مي رسد و گيلاسهايش را مي چينم.
ايوان جاي قشنگي است. نفس كشيدن روي ايوان با نفس كشيدنهاي ديگر فرق مي كند. يك حس ديگر دارد. آشناست و هم خوشايند. ايوان در نزديكي هاي عيد، بوي فرش تازه شسته را مي دهد. بوي شيشه پاك كردن، بوي جارو زدن، بوي زير و رو كردن خاكهاي باغچه.
مادر روي چهار پايه، پشت پنجره ايستاده است. روسري اش را از پشت بسته كه موها توي صورتش نيايند. يك دستش را چسبانده به شيشه و دست ديگرش تند تند لكه هاي شيشه را پاك مي كند. دستش از پشت شيشه سفيد به نظر مي آيد،...
پدر نهال را توي گودالي كه درست كرده است مي گذارد و دورش را خاك مي ريزد. با پا روي خاكها مي زند و وقتي مطمئن شد كه نهال سر جايش ايستاده، رو به من مي كند و مي گويد: اين هم از اين! نهال عيدمون هم درست شد.
گيلاسها ميوه هاي عجيبي هستند. نهالشان هم عجيب است. توي خانه كه مي آيد، فضاي باغچه عوض مي شود. انگار روح مي گيرد. يك چوب خالي بدون برگ، مگر چقدر روح دارد كه به باغچه هم مي دهد! گيلاسها يك چيزي دارند كه بقيه ميوه ها ندارند. يك چيز مخصوص، مثل عيد! مثل روزهاي نزديك عيد.
پدر مي آيد روي ايوان و دستش را مي گذارد روي شانه ام، مي گويد: سال خيلي زود تموم شد، مگر نه؟ و با هم توي اتاق مي رويم. مادر چهار پايه را توي آشپزخانه مي گذارد. صورت خاكي پدر را كه مي بيند، مي گويد: صورتش را نگاه كن تو رو خدا، چقدر خاكي شدي!
مادر روي ظرف عدسها كمي آب مي ريزد و رويشان يك پارچه نازك مي كشد. بعد مي گويد: تا چند روز ديگر سبزه عيدمون هم سبز مي شود.
من از پلو عدس بدم مي آيد. انگار يك عالمه شن و ماسه ريخته اند توي غذا. نزديك عيد عدسها قد مي كشند و عوض مي شوند. مي شوند سبزه هايي كه وقتي نگاهشان مي كنم، مرا هم سبز مي كنند.
سبزه ها جادويي اند. وقتي بيايند توي خانه، همه را سبز مي كنند. مادرها جادويي اند. وقتي نفس راحتي مي كشند، انگار خانه آرام شده است. مادر مي گويد: "كارهاي امروز هم بخير و خوشي تموم شد" و بعد جايي مهمانمان مي كند.
يك زيرانداز كوچك روي ايوان پهن مي كنيم و به حياط كه كم كم دارد از خواب بيدار مي شود، نگاه مي كنيم. پدر مي گويد: حيف كه تا سال ديگر دوباره شيشه ها خاك مي گيره و يك سبزه ديگه بايد درست كنيم.
مادر لبخند مي زند. از پشت لبخندش مي گويد: شيشه ها كه مهم نيست. دلامون تا سال ديگه تميز مي مونه.
احساس مي كنيم سبك تر شده ايم. رو به روي ما، لا به لاي نهال تازه كاشته شده، كسي از جنس ماهي و سبزه و آينه برايمان دست تكان مي دهد.
سيده افروز ارزه گر


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
مداد آبي ؛ برادر

پسركوچولو به تازگي صاحب يك برادر شده بود و مدام به پدر و مادرش اصرار مي كرد او را با برادر كوچكش تنها بگذارند.
پدر و مادر مي ترسيدند پسر كوچولو هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند و به او آسيبي برساند. براي همين، به او اجازه نمي دادند با نوزاد تنها بماند. اما در رفتار او هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد، با نوزاد مهربان بود و اصرارش براي تنها ماندن با او، روز به روز بيشتر مي شد.
بالاخره پدر و مادرش به او اجازه دادند.
پسر كوچولو با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست. به طرف برادرش رفت، صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت: داداش كوچولو، به من بگو خدا چه شكليه؟ من كم كم داره يادم مي ره!


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
نفس عميق

آقاي آهوها

صبح ها خورشيد مي تابد
صبح ها خورشيد مي خندد




در مسير رفت و آمدها
بقچه اش را ماه مي بندد

ماه خارج مي شود از شهر
مي رسد خورشيد نوراني
كوچه كوچه مي شود پر نور
مي شود مانند مهماني

شهر ما دارد دو تا خورشيد
شهر ما شهر پرستوهاست
شهر ما يك تكه نور است
خانه آقاي آهو هاست

هر چه ما داريم از آقاست
هر چه ...حتي برف و باران هم
ذوق كردم مثل روز پيش
باز باران مي شوم كم كم

مي شوم باران و مي بارم
رو به روي خانه خورشيد
مشهد از جنس گل و نور است
مي شود اين خاك را بوسيد

عباسعلي سپاهي يونسي


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
از كجا چه خبر؟

زلزله كه زير سر موش باشد...




موش حيوان كوچكي نيست! اين را دانشمندان ژاپني مي گويند. پروفسور "ياكي" پژوهشگري است كه فكر مي كند موش حيوان كوچكي نيست و مي تواند خبرهاي مهمي را به انسان بگويد. مثل خبر زلزله! قبل از زلزله در زمين، ميدانهاي الكترو مغناطيسي بوجود مي آيد. شدت اين ميدانها بسيار كمتر از چيزي است كه انسان قادر به درك آن باشد.
موشهاي آزمايشگاهي پروفسور "ياكي" به مدت 2 هفته در يك محيط پايدار قرار داده شدند. در اين مدت رفتار روزانه و شبانه آنها را زير نظر گرفتند. پس از آن، آنها را به مدت 30 دقيقه در ميدانهاي الكترومغناطيسي كم فشار قرار دادند. اين پالس ها، ساعت دروني موش را مختل مي كند و باعث كم خوابي موشها مي شود. پروفسور "ياكي" كم خوابي موشها را علت زلزله دانست و زلزله را علت كم خوابي موشها. او مي خواهد توانايي هاي ديگر حيوانات را در درك زلزله بيابد. به غير از پژوهشگران، آدمهاي ديگري هم به اين موضوع علاقه نشان داده اند. مثلاً در آمريكا يك كارمند از مؤسسه مطالعات زمين شناسي ادعا كرده است كه مي تواند با شمارش آگهي هاي مربوط به گم شدن حيوانات خانگي، زلزله را پيش بيني كند. به اعتقاد چيني ها قبل از زلزله ماهي ها از آب بيرون مي جهند و مكزيكي ها هم مي گويند: مارها حفره هاي خود را ترك مي كنند.

قطع حقوق ناخنك زنها




يخچالي كه نه شكلات داشته باشد، نه آبنبات، نه تويش از كرم كارامل خبري باشد، ديگر ناخنك زدن نمي خواهد. وقتي ليست رژيم غذايي هم رويش چسبانده باشند كه ديگر...
ناخنك زدن به يخچالي كيف مي دهد كه تلويزيون داشته باشد، موسيقي پخش كند، بتوانم با آن ايميل كنم، دوربين فيلمبرداري داشته باشد، سيستم هشدار دهنده غذاهاي فاسد و دفترچه يادداشت الكترونيكي هم جزيي از آن باشد. ماكروفر اين يخچال 641 ليتر گنجايش دارد و كره اي ها به قيمت 8هزار يورو آن را مي فروشند.
اين يخچال آنقدرها هم خوب نيست. وقتي داري بستني از تويش برمي داري، عكست را مي اندازد، آژير مي كشد و مچت را مي گيرد. مامان آنقدر اين يخچال مجهز را دوست دارد كه پيشنهاد كرده رختخوابهايمان را هم ببريم به آشپزخانه و توي يخچال بيندازيم.

چسبنده هاي مغناطيسي




در كابينتها، دستگيره درها، قفسه فلزي كتابها و... هر جا كه فلزي باشد، مي چسبند به آن و ول نمي كند.
آهن ربا اسباب بازي خوبي براي سرگرم شدن است. خيلي از دانشمندان موفقيتشان را از بازي با همين قطعه سياه چسبنده به دست آورده اند. آهن رباها از بزرگترين نيروهاي توليد شده در جهان هستند، يعني آنتروپي ها. در آهنربا، ميدانهاي بسيار كوچكي وجود دارد. ميدانها اتمهاي بسيار كوچكي دارند. در اتمها الكترونهاي بسيار كوچكي وجود دارد. در الكترونها هيچ چيز وجود ندارد. هنگامي كه اين الكترونها به دور هسته گردش مي كنند، همديگر را جذب مي كنند و آرايشي منطقي را بوجود مي آورند.
به هم زدن قدرت نظم اين آنتروپي آسان نيست. يكي از روشهاي به هم زدن چرخه منظم آهنربا، گرايش كيهان براي مقابله با افزايش آنتروپي موجود در جهان است كه خطر زيادي براي آهنرباي شما ندارد. اما دماي پايين و ميدانهاي الكترومغناطيس كه در وسايل برقي وجود دارد، ساختار منظم اتمها را خراب مي كند و در نهايت باعث مي شود آهنرباي شما به فلزات نچسبد.


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------


تبليغات
نظرسنجي

نظر شما در مورد نحوه عملكرد گروه ايراني در مسئله پرونده هسته اي ايران چيست؟

عضويت در خبرنامه روزنامه

با عضويت در اين بخش شما آخرين اخبار و تحليل هاي روز را در صندوق پستي خود دريافت خواهيد نمود

موسسه فرهنگي قدس
روزنامه قدس
آدرس پست الكترونيكي: Info@Qudsdaily.net
InsertAmar