---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- گفت و گو با دكتر مرضيه داوودپور، نويسنده رمان "آواز خار" ؛ همسرم اولين خواننده و منتقد آثار من است
٭ محبوبه علي پور دكتر مرضيه داوودپور نويسنده اي است كه كمتر در جمع اهل ادبيات شناخته شده است. او اگر چه سالهاي پيش گهگاهي در جلسات شعر و قصه حضور مي يافت اما حضوري مستمر نداشت و انگار كم كم ترجيح داد كه در خلوت خويش و با نوشتن و نوشتن و نوشتن، تجربه هاي قلم به دست شدن را پشت سر بگذارد، كه گذاشت و چاپ رمان آواز خار و يكي دو كتاب قبل از آن نتيجه اين خلوت گزيني و
نوشتن و نوشتن است. همچنانكه گفتم او كمتر در جلسات ادبي حضور مي يابد و لذا كمتر اهل ادبيات با نام و چهره وي آشنايند اما چاپ رمان "آواز خار" نشان داد كه وي از خيلي از كساني كه مدعي نويسندگي يند راحت تر و روان تر مي نويسد و به همين دليل مخاطب را با خود همراه مي كند و خود را ذهن وي بگونه اي تثبيت مي كند كه نام نويسنده را به خاطر داشته باشد و كارهاي بعدي او را نيز مطالعه كند. با اين بانوي نويسنده كم ادعا كه قلمي بدون پيچيدگي دارد گفتگويي انجام داده ايم كه پيش روي شماست با اين اميد كه در آينده نزديك شاهد كارهاي به ياد ماندني وي باشيم. دكتر مرضيه داوودپور پزشك عمومي متولد 1335 كه حال رسماً دست به قلم شده است. سالها قبل فقط به حضور در جلسات ادبي مي انديشيد و اين كه ساعتي در كنار ديگر بانوان شعري، داستاني بشنود. اما اينك او... ٭٭٭ ... پدر پشت به راه كرد و به طرف چادرشان برگشت ولي چشمان اشك آلود مادرش به راه دوخته شده بود و دستان خالي اش رو به صحرا دراز بودند، اما به جز گرد و غبار بر جاي گذاشته از ماشين، چيزي به چنگش نيامد. حاج يعقوب، خرناسي ديگر كشيد. به چشم رعنا، ديوي بود كه تنوره مي كشيد. چادرهاي خاكستري رنگ مثل يك دسته فاخته از ذهنش پريدند و در افق ناپديد شدند. دست اسكلت وار حاج يعقوب پيش آمد و دامن شليته اش را گرفت و با ميخي به زمين كوبيد. رعنا، زمينگير شد. عطر علفهاي خودروي صحرا، از مشامش بيرون رفت و بوي زننده توتون چپق حاج يعقوب، جاي آن را پر كرد...
خانم دكتر، اولين سؤالي كه براي خواننده مطرح مي شود اين است كه واقعاً رمان "آواز خار" چقدر واقعي است؟ هسته اين داستان واقعي است و ماجراي آن سالها قبل در تربت جام رخ داده و پرونده اش هنوز موجود است. اما قسمت اعظم اين كتاب براساس تخيل مي باشد.
با توجه به استفاده شما از منابع متعدد از جمله فولكور مردم منطقه و آثار عرفاني "شيخ احمد جام"، چقدر زمان صرف تأليف كتاب شده است؟ من مدت 9 ماه صرف اين كتاب كردم و در تأليف آن حتي پايان نامه هاي دانشگاه را مطالعه كردم.
قبل از مطالعه اين آثار چقدر با فرهنگ مردم اين قسمت آشنا بوديد. به دليل حرفه ام كه پنج سال در شهرستان تربت جام زندگي و طبابت كرده بودم، با گروهها و طبقات اين جامعه به ويژه روستاييان آشنا شدم.
ظاهراً نويسندگان اندكي به موضوع روستا و فضاي آن علاقه مند و كمتر براي نوشتن اين محدوده را انتخاب مي كنند، به نظر شما علت اين موضوع چيست؟ شايد نسبت به زندگي روستايي آگاه نيستند به طور سطحي به آن نگاه مي كنند، بنابر اين، تصور مي كنند كه روستا حرف و داستاني ندارد كه به آن بپردازند ، در حالي كه به اعتقاد من در دل روستا هم ماجراهاي بسياري براي گفتن و نوشتن پنهان شده است.
كدام قسمت اين رمان همان هسته واقعي بود؟ ماجراي دوستي دو پسر و قتل يكي به دست ديگري.
خانم داوودپور، احساس مي شود در اين داستان زنان غالباً افرادي مقهور و مغلوب هستند، حتي رعنا هم كه شخصيتي جسور به نظر مي رسد، باز هم در جريان داستان ناتوان است. چرا شخصيتهاي زن منفعل هستند. آيا در اصل ماجرا نيز زنان همين گونه بودند. نه. زنان اين داستان همه تخيلي اند و براساس تجربيات و آگاهيهاي من از وضعيت اقشار و طبقات مختلف به اين صورت ظاهر شده اند. البته من سعي كرده ام چهره واقعي از زن را در اين داستان ارايه كنم. همچنين به اعتقاد من، آن گونه كه شما مي گوييد زنان اين داستان ضعيف و مقهور نيستند. حتي "گل بي بي" كه شايد چهره اي دردمند دارد، اما ضعيف نيست. چون اهل روستا به توانمنديهاي او در درمان بيماريها نياز دارند و به او مطمئن هستند. حتي شوهرش كه به او بي اعتناست وقتي بوته هاي جارو را مي بيند، مي گويد: گل بي بي از آنها جاروهاي خوبي درست مي كند. يعني نمي تواند نقش و هنر زنش را انكار كند.
در روند داستان از كدام قسمت بيشتر احساس لذت كرديد؟ همه داستان را دوست داشتم، اما وقتي به زمان قتل "محمد امين" رسيدم واقعاً حس كردم ديگر تمام شده و بيان بقيه داستان اضافه است.
شايد چون "محمد امين" قهرمان شما بود. اين احساس را داشتيد؟ نه. موضوع اين نبود. چون همه افراد اين داستان برايم قهرمان بودند و سرنوشت همه آنها برايم اهميت داشت.
حتي يونس! و رعنا! بله حتي آنها. يونس گناهكار است، اما رفتارش نتيجه اعمال پدرش است و به نظرم رعنا هم گناهكار نيست و شخصيت ضد قهرماني هم ندارد. او هم حاصل شرايط خانوادگي و اجتماعي مي باشد. و در واقع او هم قرباني است. دختر جواني كه به ازدواج مرد سالمندي در مي آيد.
شما به نتيجه اعمال حاج يعقوب در رفتار پسرش يونس اشاره كرديد. از نكات بارز اين داستان تأثير لقمه حرام است. يعني شما معتقد هستيد چون حاج يعقوب لقمه حرام به خانه مي آورد فرزندش تاوان آن را به صورت قتل دوستش پس مي دهد؟ بله چون به اين موضوع واقعاً اعتقاد دارم. از همين رو، تأثير لقمه حرام يا به نوع ديگر نان حلال را در اين داستان اثرگذار نشان دادم. در مقابل يونس، دوست محمد امين است كه پدرش برخلاف حاج يعقوب زندگي كرده است، مردي مهربان و خانواده دوست كه نان حلالي به خانه مي آورد و اثر اين عمل را مي بيند.
در كدام صحنه از داستان واقعاً تحت تأثير قرار گرفتيد. صحنه قتل محمد امين.
زماني كه مي خواستيد از نوشته ها و گفته هاي شيخ احمد جام استفاده كنيد، اول آن نوشته را مي خوانديد و بعد براساس آن خودتان قسمت مورد نظر را مي نوشتيد يا مي نوشتيد و به عنوان سند و تكميل موضوع از آثار شيخ احمد جام استفاده مي كرديد؟ اصلاً اصرار و پافشاري خاصي نداشتم كه در قسمتي خاص حتماً از آثار اين عارف استفاده كنم، يعني از قبل و با برنامه ريزي اين كار را انجام ندادم. خيلي از مواقع من نوشته ام را تكميل كرده بودم و بعد از مدتها كتابي از شيخ احمد جام به دستم رسيد و ديدم چقدر به نوشته من نزديك است.
بين شخصيتها و ماجراهاي رمان شما با برخي داستانها و شخصيتهاي اسطوره اي و حتي ديني مشابهت ديده مي شود. چقدر در شكل گيري داستان به اين موضوع اهميت مي داديد و پافشاري داشتيد. همان طور كه گفتم هسته اصلي اين داستان واقعي است، يعني قتل مرد جوان و برملا شدن اين راز در پي يك واقعه ديگر كه قهرمانش بوته خار است. بنابر اين لزومي نداشته كه آن را تغيير دهم تا شكل اسطوره اي را القا كند. در بقيه ماجرا نيز اصل بر نوشتن بود و اگر فكري و يا باوري در داستان ديده مي شود، همه از ذهن خودم بوده است و بدون فكر قبلي و برنامه ريزي شده مي باشد.
خانم داوودپور، از كتابهايي كه نوشته ايد يا مي خواهيد بنويسيد، بگوييد؟ غير از اين رمان آواز خار، دو كتاب ديگر نيز قبلاً نوشته ام كه يكي با عنوان برخاسته از دل مجموعه يادداشتهاي من است و كتاب ديگرم كه شامل داستانهاي كوتاه است "دختر چيني فروش" نام دارد. هم اكنون هم يك كتاب در دست تأليف دارم كه داستان كوتاه است. البته خيلي دلم مي خواهد فرصت و توفيقي دست دهد تا سفرنامه حج ام را نيز چاپ كنم.
شما در تأليف آثارتان چقدر به مخاطب فكر مي كنيد؟ اصولاً در درجه اول نفس نوشتن برايم لذت بخش است، اما اين به آن معنا نيست كه به مخاطب توجه ندارم. بلكه سعي مي كنم طوري بنويسم كه ماجرا و شخصيتها براي او قابل درك و محسوس باشد. طوري كه اين افراد را در اطرافش ببيند. در مقابل، مخاطب بر نويسنده هم اثر دارد. وقتي مخاطب به اثري اهميت مي دهد و آن را جدي مي گيرد، نويسنده با اعتماد به نفس بيشتر و با دلگرمي و حتي جسارت بيشتر كارش را دنبال مي كند. البته كمي هم دلهره خواهد داشت كه مبادا نتواند توقع مخاطب را برآورده كند.
در سالهاي اخير غالب نوشته هايي كه به زمان گذشته برمي گردد و به نوعي خاطره گرايي است بيشتر مورد توجه مخاطب قرار مي گيرد به نظرتان علت چيست؟ دقيقاً نمي دانم اما من اين موضوع را كاملاً درك كردم. بنابر اين، معتقدم شايد افراد در اين داستانها به دنبال آرامش دوران كودكي خود هستند. شايد هم مردم خسته از اين زندگي ماشيني به دنبال زندگي ساده و آرام هستند. بنابراين گذشته برايشان جالب است.
خانم داوودپور، به عنوان فردي كه تجربه اي در نوشتن به دست آورديد بگوييد پيروي از نويسندگان بزرگ تا چه حد جايز است. به نظرم بهره گيري از شيوه و تفكر استادان به دور از تقليد مي تواند راه گشاي كار نويسندگان جوان باشد.
به عنوان آخرين سؤال، بفرماييد همسرتان چقدر در نوشتن با شما همراهي كردند. آنقدر كه اولين خواننده و منتقد آثارم است.
خيلي ممنون از اين كه وقتتان را در اختيارمان قرار داديد. من هم متشكرم.
چشمان خود را بست، آخرين قدم را برداشت و آرام پايش را بر زمين گذاشت. دلهره اي آميخته به شوق در درونش جاري بود. آهسته با گوشه چشم نگاه كرد، مي ترسيد مثل هميشه فقط يك رؤيا باشد. كمي جلوتر رفت كاملاً جلو آينه قرار گرفت. با تمام وجود لبخند زد. هنوز نمي توانست باور كند. تصوير آينه را زيباتر از آن چه بود مي ديد. با خود گفت: خيلي مامان شدي پسر، عينهو شادومادا!
دنياي درون آينه پر از مهمان شد. مراسم گرمي بر پا بود. آبجي اكرم با لباسي زيبا پذيرايي مي كرد. خاله مريم با اكراه گفت: مباركتون باشه! ناراحت بود كه چرا با ريحانه او ازدواج نكرده. اصلاً چرا عروس ريحانه نباشد؟ ريحانه هم بد نيست، گر چه اين يكي خوشگل تره. اما مطمئناً ريحانه هم با لباس عروس خوشگل مي شد. پسر همچنان غرق در رؤياهاي خويش بود كه صدايي او را به خود آورد. مادر بود. پرسيد: چرا مي خندي؟ سعيد به سرعت به طرف مادر برگشت و از ته دل خنديد. نفهميد مادر از كي او را مي پايد. كمي خجالت كشيد، اما به روي خودش نياورد و با شوق گفت: مامان بهم مياد. قشنگ شدم نه؟
مادر كه برق شادي را در چشمان سعيد مي ديد با لبخند گفت: آره خيلي قشنگ شدي آقا سعيد. حالا زود كت و شلوارت رو در بيار و تا كن بعد برو به درس و مشقت برس. پسر در حالي كه به طرف مادر مي آمد گفت: امروز رياضي بيست گرفتم مي خواي دفترم رو بيارم ببيني؟
مادر جواب داد: نه مي دونم پسرم خيلي زرنگه، دلم مي خواد نه فقط سال اول راهنمايي، بلكه در تمام دوران تحصيل نفر اول باشه.
سعيد دستش را به نشانه احترام نظامي بالاي گوش برد و گفت: اطاعت سركار! قدمي به سوي مادر برداشت و ايستاد. به آرامي دور خود چرخيد به مادر نگاه كرد و هر دو خنديدند.
به اتاق رفت. با وسواس لباسش را درآورد، كت را رو به روي خود گرفت و به آن خيره شد، برق لذت و شادي در نگاهش موج زد، كت را به صورتش چسباند و بي اختيار بوسيد، بعد با دقت آن را تا كرد و به همراه شلوارش در بقچه پيچيد و بالاي كمد گذاشت.
سراغ برنامه درسي اش رفت، ابروانش گره خورد، باز نوبت انشا نوشتن رسيد دل درد و سردرد هم قديمي شده بود. اگر اين بار نمي نوشت حق شركت در كلاس را نداشت، دفتر انشا را برداشت و كمي ورق زد با ديدن موضوع دلش آرام گرفت و نوشت:
نامه اي به پدر خود بنويسيد:
"بنام خدا"
آنروز حس عجيبي داشتم، براي اولين بار فهميدم كه داشتن تكيه گاه يعني چه؟ فهميدم كه هنوز دست محبتي هست كه مرا به زندگي اميدوار كند. دلم حال و هواي ديگري داشت، فهميدم كه چرا بچه ها از آمدن عيد خوشحال مي شوند و از پوشيدن لباس نو چه احساس خوبي دارند. عيد امسال من هم مي توانم مثل بچه هاي ديگر سرم را بالا بگيرم و با افتخار قدم بزنم از اينكه رنگ اميد را در چشمان مادرم ديدم حس كردم گر چه هرگز تو را نمي بينم، اما مي دانم كه صورت مهرباني داري مطمئنم. لحظه سال تحويل كه لباس جديدم را مي پوشم دست نوازشت را بر سرم احساس خواهم كرد و براي شادي روحت دعا مي كنم.
٭ مهديه فرهنگي
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- پرده اي از نمايش زندگي ؛ آزمون
٭ محبوبه بوري به هر دري زدم كه روز امتحان كارشناسي ارشد، مرخصي بگيرم، موفق نشدم. نمي خواستم دليل مرخصي ام را بگويم، چون زمان ثبت نام آزمون به مدير شركت گفتم امسال در آزمون شركت نمي كنم و او هم با قاطعيت، در مورد عدم شركتش در آزمون و بي اهميت بودن آن، صحبت كرده بود. ياد قطعه زميني افتادم كه از پدر خدابيامرزم به من ارث رسيده بود و سالهاي سال در كنج يكي از روستاهاي دور افتاده به امان خدا رها شده بود.
فروش زمين وارث و وراث، مسايلي بود كه مدير شركتمان به خوبي درك مي كرد، چون به تازگي خودش به خاطر همين مسايل مرخصي رفته بود! او پس از شنيدن دليل مرخصي ام، بي چون و چرا با آن موافقت كرد و من سرجلسه امتحان حاضر شدم. قلبم به شدت مي تپيد. اضطراب لحظه اي امانم نمي داد. شماره صندلي را با شماره كارتم تطبيق دادم. وسايلم را روي دسته صندلي گذاشتم و براي اين كه كمي از اضطرابم كم شود به قصد خوردن آب، صندلي ام را به طرف آب سردكن انتهاي سالن ترك كردم. خوردن آب كمي حالم را جا آورد. شرايط امتحان در بلندگو اعلام مي شد. منتظر برداشتن پاسخنامه بودم. هنوز امتحان شروع نشده بود. هرچه گشتم پاك كنم را پيدا نكردم! دوباره مضطرب شدم. به شانه خانمي كه درست روي صندلي جلويم نشسته بود، زدم و گفتم: "ببخشيد، شما پاك كن اضافه نداريد؟!" او برگشت. نگاهمان به هم افتاد هر دو غافلگير شده بوديم! ديگر نه پاك كن كه امتحان را هم فراموش كردم! حال مدير شركتمان هم دست كمي از حال من نداشت!
- من و همسرم ظاهراً با هم روابط خوبي داريم، اما من احساس مي كنم كه رابطه ما آن قدرها هم صميمانه نيست. او احساسات مرا درك نمي كند... .
اساس نزديكي عاطفي در يك رابطه "همدلي" است، و "همدلي" ريشه و بنياد تجربه ما انسانها به عنوان "ما" به جاي "من" و "تو" است. اگر احساس كنيد شريك زندگي شما (يا طرف مقابل شما هركه باشد) واقعاً آن چيزي را كه شما در مورد يك مسأله احساس مي كنيد حس مي كند، سختي و فشار كمتري را احساس خواهيد كرد، علاوه بر اين به يكديگر نزديكتر خواهيد شد و بيش از پيش به او اعتماد خواهيد كرد، و اين كار به نوبه خود باعث خواهد شد تا او نيز احساسات مشابهي از نزديكي و اعتماد را نسبت به شما تجربه كند. اصولاً همدلي يك مهارت مثل هر مهارت ديگري است كه مي توانيد آن را كسب كنيد و از همسرتان هم بخواهيد آن را كسب كند. علاوه بر اين، تقويت مهارت همدلي به شما كمك خواهد كرد كه بتوانيد والدين خوبي نيز باشيد. بچه ها نيز نياز به همدلي دارند.
تخيل عاطفي همدلي به معناي توافق يا تأييد نيست. همدلي يعني درك كردن، يعني مستقيماً لايه هاي زيرين احساسات، خواسته ها و محركهاي رواني فرد ديگر را درك كنيد، يعني به دنيا از چشمان وي بنگريد: "اگه من جاي اون بودم چه احساسي داشتم؟" همدلي، به معني چهار مهارت اساسي زير است: توجه كردن، پرس و جو، تعمق، مجدداً چك كردن
توجه كردن توجه، مثل نورافكن است، موضوع موردنظر را روشن مي كند. به چندين طريق مي توانيد مهارت "توجه كردن" خود را تقويت كنيد: خونسردي تان را حفظ كنيد. خودآگاهانه بخواهيد كه براي مدت زماني خاص توجه تان را به مخاطب معطوف كنيد. فقط گوش كنيد، بدون اين كه درباره آن چه مي گويد، قضاوت كنيد. بدون اين كه سعي كند نقش روانكاو يا درمانگر را ايفا كند در مورد لايه هاي عميق تر احساسات فرد به ملايمت و با ملاحظه پرس و جو مي كند. اين كار بايد با دقت تمام و اغلب در اواخر گفت و گو انجام شود، بدون اين كه به نظر برسد شما مي خواهيد مسايلي كه اكنون مطرح شده بي اهميت تلقي كنيد (به خصوص اگر در مورد خودتان باشد).
چك مجدد وقتي پيغامي را دريافت مي كنيم بايد به فرستنده اعلام كنيم "پيام دريافت شد". در غيراين صورت او همچنان به ارسال پيام ادامه خواهد داد، حتي گاه قوي تر و بيشتر. بنابراين سعي كنيد سؤالاتي نظير موارد زير را مطرح كنيد: بذار من بگم چي از حرفات فهميدم، تو مي گي... ؟ من مطمئن نيستم كه اونو كاملاً فهميده باشم، اما به نظرم منظورت اينه كه...، درسته؟ آيا مسأله اصلي به نظرت اينه كه ...؟ آيا درسته كه بگيم تو احساس مي كني كه...؟ بنابراين يك قسمت قضيه اينه كه...، قسمت دومش اينه كه... و قسمت سومش هم اينه كه...، درسته؟
پاداش همدلي با داشتن تصوير و تصور بهتري از احساسات و خواسته هاي طرف مقابل مان، بهتر مي توانيم مسايلمان را حل كنيم، چون به اين ترتيب مي توانيم رفتار هماهنگ تر و متناسب تري در قبال يكديگر داشته باشيم. علاوه بر اين وقتي طرف مقابل ما احساس كند كه درك شده، بيشتر مشتاق درك متقابل خواهد شد. وقتي نيازهاي اوليه و اصلي بقا برآورده مي شوند عميق ترين پرسش هركسي در هر رابطه مهمي اين است: "تو مرا درك مي كني؟" و تا وقتي كه اين سؤال با يك "بله" پاسخ داده نشود، اين سؤال همچنان به گل آلود كردن رابطه آن دو خواهد پرداخت، اما وقتي همدلي را دائماً زنده نگه مي داريم، تار و پود رابطه مكرراً درهم بافته مي شود و بافت رابطه محكمتر و مقاومتر مي شود. برگرفته از: www.familyresource.com : ترجمه: نـدا رضوي
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- مشاور خانواده
با همسر متعصب و بد دل چه كنيم؟
مشاور گرامي، خواهرم سه چهار سال پيش ازدواج كرده است. شوهرش 27سال و خودش 19سال دارد. خانواده همسرش مردمان بسيار خوبي هستند و خود او نيز فردي نمازخوان و مذهبي است و از لحاظ تأمين مخارج زندگي مشكلي ندارند، اما بسيار متعصب و بد دل است تا جايي كه خواهرم حق ندارد با پدر و مادرش رفتاري گرم و صميمانه داشته باشد و احوال بستگان و اقوامش را بپرسد با آنها رفت و آمد كند، برادرش نيز بد دل است. لطفاً بگوييد چگونه مي توانيم به خواهرم كمك كنيم و اصولاً خواهرم و ساير زنهايي كه همسرشان بد دل هستند بايد چه رفتاري داشته باشند و چه عكس العملي در مقابل آنها نشان دهند؟ با تشكر حسن زاده
پاسخ مشاور:
خواهر گرامي! توجه شما و خواهراني كه در آستانه ازدواج قرار گرفته اند را به اين نكته جلب مي كنيم كه فرد هنگام ازدواج بايد تاجايي كه مي تواند همسري انتخاب كند كه با خلقيات، روحيات و ارزشهاي او سازگار باشد، اما بعد از ازدواج بحث چشم پوشي و گذشت و پذيرش پيش مي آيد؛ چون هيچ انساني كامل نيست و عوامل متعددي در ساختار شخصيتي او نقش دارد.
خواهر عزيز، اين طبيعي است كه فرهنگ و خصوصيات اخلاقي هر يك از زوجين با يكديگر متفاوت باشد، مهم پذيرش مجموعه شخصيت يكديگر است. از سوي ديگر، از ديدگاه روانشناسي توصيه شده خانمها نبايد سعي كنند شوهرشان را تغيير دهند و به ميل خود درآورند، زيرا هرگاه مرد متوجه شود كه همسرش مي خواهد او را تغيير دهد، مقاومت مي كند. بنابراين پيشنهاد مي كنيم خواهرتان دامنه حساسيتهاي همسر خود را بشناسد و موقعيتي پيش نياورد كه حساسيت همسرش تحريك شود. بهتر است با صبر و حوصله، منتظر گذشت زمان باشيد. مطمئناً با مرور زمان ميزان تعصب و حساسيت ايشان كمتر خواهد شد.
موفق باشيد
با مردي متأهل ازدواج بكنم؟
مشاور محترم! با سلام، زني 32 ساله ام و با داشتن دو فرزند از همسرم جدا شدم. اخيراً مردي 42 ساله به خواستگاري ام آمده كه صاحب همسر و چند فرزند است، اما قصد دارد پنهان از همسرش با من ازدواج كند. به نظر شما قبول كنم يا خير؟
امضا محفوظ
پاسخ مشاور
خواهر گرامي! طبق قانون يك مرد متأهل در شرايطي مي تواند ازدواج مجدد داشته باشد كه از همسر اولش رضايت بگيرد. بهتر است در اين مورد تجديد نظر كنيد و به نداي درون خود كه شما را از درگيري هاي آينده بيم مي دهد و دچار ترديد مي كند، توجه كنيد و در نهايت به خواستگارتان جواب رد بدهيد. چرا كه ممكن است ايشان شما را از روي هوس انتخاب كرده باشد، مطمئن باشيد مردي كه نسبت به همسر اول خود وفادار نباشد، به شما نيز وفادار نخواهد ماند. وانگهي اداره دو خانواده با فرزندان متعدد از هر لحاظ كار بسيار مشكلي است.
در هر صورت به مجردي كه ايشان با مشكلي مواجه شود، شما را رها مي كند و به طرف همسر اول خود برمي گردد، بخصوص كه قانون نيز از همسر اول حمايت مي كند. خواهر عزيز! شما هنوز جوان هستيد و فرصتهاي مناسب تري براي ازدواج داريد بهتر است عجله نكنيد و منتظر بمانيد تا خواستگاري كه مشكلات كمتري دارد به سراغ شما بيايد.
موفق باشيد