خانه   |   صفحات   |   آرشيو   |  آرشيو PDF |   درباره موسسه   |   ارتباط با ما   |   نقشه سایت   پنج شنبه 18اسفند ماه 1384
منوي اصلي
 صفحه اول   
 اخبار   
 یادداشت روز   
 اقتصادی   
 بین الملل   
 عشقستان   
 میهن   
 خطه خورشید   
 چوب خط   
 ورود آزاد   
 كفشدوزك   
 رسانه   
 فرهنگی   
 مردم   
 ورزش   
 عبرت   
 در حوالی امروز   
 فراسو   
 نگاهي به مطبوعات   

[ كفشدوزك ]


از جاي خودتان تكان نخوريد ؛ نوشته چهل و دوم

داستان ؛ دوست خوب

يك نوشته مخصوص امروز ؛ ديگران را فراموش نكنيم

شعر ؛ مسواك

آي خنده خنده خنده

نويسندگان كفشدوزك



----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
از جاي خودتان تكان نخوريد ؛ نوشته چهل و دوم

1- اول سلام! اگر همين الان كه اين نوشته را مي خوانيد، ناراحتيد و اخم كرده ايد، اخم و ناراحتي را دور بريزيد و فراموش نكنيد كه اخم، آدمها را زشت مي كند، پس اخم نكنيد.
2- يك نامه به دست من رسيده است كه آن را مدير آموزشگاه عشايري غدير از روستاي مهلار پايين نوشته است. به همراه اين نامه تعدادي نقاشي هم فرستاده است كه نقاشي هاي خيلي قشنگي هستند. اين مدير خوب نوشته است: "اين نقاشي ها، نقاشي هاي برگزيده مسابقه عيد غديرخم است كه در مدرسه برگزار شده است" و از من خواسته اند كه تعدادي از آنها را چاپ كنم. من از اين معلم خوب و مهربان و از دانش آموزان با ذوق مدرسه تشكر مي كنم. اما اسامي آنها و تعدادي ديگر از بچه ها كه براي كفشدوزك مطلب و نقاشي فرستاده اند را برايتان مي نويسم:
معصومه براتي مقدم، عرفان ايماني، آيناز ملكي، مهشيد محرم، سحر زماني، محمد وظيفه دان، زهرا زماني، جواد روانگرد، مرضيه قرباني، فاطمه اميني، رضا زماني، اكرم طاهريان، ناديا ميرزانيا، فاطمه ميرزانيا، مرتضي ميرزانيا، عاطفه طاهريان، فائزه اميني، اميرحسين جمالي ماريان
3- دست علي يار شما، خدانگهدار شما.


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
داستان ؛ دوست خوب

٭ افسانه سرايي
مورچه كوچولو دلش مي خواست دوستان زيادي داشته باشد. او از اين كه هميشه با موريانه كوچولو و كفشدوزك و هزارپا بازي مي كرد خسته شده بود. دلش مي خواست دوستان جديدي پيدا كند. براي همين يك روز كه مثل هميشه براي بازي از خانه بيرون مي رفت به طرف جنگل به راه افتاد. او رفت و رفت تا به چند درخت بزرگ رسيد، ولي انگار آنها درخت نبودند؛ چون تكان مي خوردند. مورچه كوچولو بالا را نگاه كرد آنها پاهاي يك فيل بزرگ بودند. مورچه كوچولو خوشحال شد و گفت: عجب دوست خوبي! بهتر است با او دوست شوم و داد زد: سلام.




فيل كوچولو دور و برش را نگاه كرد، ولي كسي را نديد. مورچه دوباره داد زد: من اين پايينم. فيل كوچولو روي زمين را نگاه كرد، ولي باز هم چيزي نديد. او آنقدر سرش را پايين آورد، پايين و پايين، تا اينكه مورچه كوچولو را ديد و گفت: آي كوچولو! اينجا چه كار مي كني؟
مورچه گفت: آمده ام دوست جديدي پيدا كنم. تو دوست من مي شوي؟
فيل با خوشحالي گفت: چقدر خوب، بيا با هم بازي كنيم چون من حوصله ام سر رفته.
مورچه با خوشحالي گفت: پس من فرار مي كنم و تو اگر توانستي من را بگير. مورچه شروع كرد به دويدن ولي فيل با يك قدم به او رسيد و چيزي نمانده بود پايش را روي سر مورچه بگذارد.
مورچه كوچولو كه ترسيده بود، داد زد: چه كار داري مي كني؟ مي خواستي من را له كني. نه تو به درد دوستي نمي خوري.
و با ناراحتي مورچه كوچولو از آنجا رفت، رفت و رفت تا به جوجه گنجشك رسيد و گفت: سلام جوجه گنجشك، با من دوست مي شوي.
جوجه گنجشك قبول كرد و آنها شروع كردند به بازي، لي لي، طناب بازي و ... آنقدر بازي كردند كه حسابي خسته و گرسنه شدند.
جوجه كوچولو گفت: "مورچه كوچولو من خيلي گرسنه ام، بهتر است تو را بخورم" و دويد دنبال مورچه. مورچه كوچولو هم از ترس دويد و لاي علفها پنهان شد. جوجه گنجشك كه رفت، مورچه كوچولو نفس راحتي كشيد و به راهش ادامه داد. توي راهش زرافه، ميمون و اسب آبي را ديد، ولي نتوانست با هيچ كدامشان دوست شود. بالاخره خسته شد و كنار بركه نشست. قورقوري كه آنجا آفتاب مي گرفت، گفت: مورچه كوچولو بيا بازي كنيم.
مورچه كوچولو خوشحال شد و گفت: اين دوست خوبي است. نه خيلي بزرگ است و نه مورچه مي خورد، براي همين قبول كرد.
قورباغه گفت: بيا تا آن طرف رودخانه شنا كنيم.
مورچه كوچولو گفت: من كه شنا بلد نيستم.
قورقوري با تعجب گفت: مگر مي شود بلد نباشي، حتماً بلدي و خودت خبر نداري و پريد توي بركه.
مورچه هم دنبال او پريد توي آب، ولي چشمتان روز بد نبيند، مورچه كه شنا بلد نبود، داشت غرق مي شد كه يك دفعه يك برگ كوچولو از راه رسيد و از روي آن 6 تا دست كوچولو او را از آب بيرون كشيدند. بله كفشدوزك و هزارپا و موريانه بودند كه داشتند قايق سواري مي كردند.
آنها با قايقشان چهار تايي همه بركه را دور زدند و برگشتند خانه. خيلي به مورچه كوچولو خوش گذشت. مورچه كوچولو هم فهميد هر كسي نمي تواند يك دوست خوب باشد.


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
يك نوشته مخصوص امروز ؛ ديگران را فراموش نكنيم

امروز روز پنج شنبه است، اما امروز كمي با پنج شنبه هاي ديگر فرق دارد. حتماً منظورم را فهميديد، امروز روز جشن عاطفه هاست. جشن عاطفه ها چند سالي است كه در همين ماه كه آخرين ماه سال است، برگزار مي شود. حتماً مي دانيد چرا اين ماه را براي جشن عاطفه ها انتخاب كرده اند؟ اسفند، ماهي است كه به عيد مي رسد. با رسيدن اسفند مي شود صداي پاي عيد و بهار را شنيد كه آرام آرام دارند مي آيند، مي آيند تا دوباره آدمها بعد از 12 ماه همه چيز را نو كنند، از خانه هايشان گرفته تا رفتارشان. عيد كه مي رسد دوست دارد هيچ كس غمگين نباشد، اما مگر مي شود همه آدمها غمگين نباشند، بعضي از آدمها پولي ندارند كه براي خودشان و خانواده هايشان چيزي بخرند.
اين جشن براي آنهاست، براي اين است كه ما ياد بگيريم تنها خوشحال نباشيم، اصلاً تنهايي شاد بودن، مزه اي ندارد. خوب است به ديگران كمك كنيم تا آنها هم خوشحال باشند تا آنها هم عيد خوبي داشته باشند. امروز خيلي ها منتظر كمك ما هستند، پس بلند شو تا با همديگر به جشن عاطفه ها برويم و ديگران را خوشحال كنيم.


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
شعر ؛ مسواك

٭عباسعلي سپاهي يونسي
مسواك من گفت:
چي خوردي الان؟




چون هستي امروز
خوشحال و خندان

من زود گفتم:
كيك و كلوچه
وقتي كه رفتم
تا توي كوچه

مسواك زودي
من را صدا كرد
توي دهانم
يك كم نگا كرد

آن وقت هم گفت:
يك حرف زيبا
بايد بجنگيم
با ميكروبها

گفتم بيا پس
مسواك جانم
زودي بپر باز
توي دهانم


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
آي خنده خنده خنده

جدي، شوخي
مردي در خيابان راه مي رفت كه ناگهان مردي ديگر محكم به او ضربه اي زد.
مرد اولي برگشت و به مرد هيكلي كه به او زده بود، نگاه كرد و گفت: جدي زدي يا شوخي بود؟
مرد هيكلي گفت: جدي جدي زدم. مرد اولي گفت: شانس آوردي چون من الان اصلاً حوصله شوخي ندارم.

سوختن




يك نفر پدرش مي سوزد و مجبور مي شود، چند روزي مغازه اش را تعطيل كند، براي اين كه مشتري ها بدانند چرا مغازه تعطيل است، روي در مغازه مي نويسد: به علت پدر سوختگي، مغازه تا چهار روز تعطيل است.

خريد
مشتري وارد آجيل فروشي مي شود و مي گويد:
آقا اين پنجاه تومن را بگير، نيم كيلو پسته، نيم كيلو مغز بادام و يك كيلو آجيل مخلوط بده. آجيل فروش كمي به او نگاه مي كند و مي گويد: زرشك. مشتري هم در جواب مي گويد: زرشك نمي خواهم، همين دو سه قلم كه گفتم كافي است.


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
نويسندگان كفشدوزك

مهمان

٭ محمد مهدي يزداني




خسته و تشنه بود، آفتاب سوزان بر سرش مي تابيد. با خودش فكر كرد كاش يك خانه بود كه هم آب بود و هم غذا. نمي شود، آن خانه صاحب دارد. كاش زير درختي سفره اي پهن بود و آب و غذا داشت. باز هم نمي شود، شايد آن سفره و آن غذاها براي مردي باشد. شايد مرد مهرباني مرا ببيند و غذاي خودش را به من بدهد. باز هم نمي شود، او گرسنه مي شود.
ظهر بود. تيمم كرد. يك سنگ را ديد با آن نماز خواند. بعد از نماز با خداي خود راز و نياز كرد و گفت: "من گرسنه و تشنه ام " مردي مهربان او را ديد. كنار او رفت و گفت: "بيا با هم غذا بخوريم". مرد خوشحال شد.
مرد سوار اسب شد، با سرعت حركت مي كرد تا به يك جاي پرآب و علف رسيدند پياده شدند مرد دست و صورتش را شست و سفره را باز كرد در آن، نمك، نان و شير بود. از او پرسيد نمك براي چيست؟ مرد گفت: "مگر نمي داني بهتر است وقت غذا اول دستها را بشويي، بعد به نام خدا بگويي، بعد غذايت را با مزه كردن كمي نمك، بخوري آخر كه تمام شد نمك بخوري و خدا را شكر كني. او پا شد دست و صورتش را شست. بعد آمد سر سفره بسم ا... گفت. وقتي غذايش را خورد، نمك خورد و خدا را شكر كرد و از خدا تشكر كرد.

بي نظم

٭عليرضا غلامي




يكي بود يكي نبود. يك مداد سياه بود كه از صاحبش راضي نبود. مداد سياه هر روز ناراحت بود؛ چون صاحبش حسن او را خيلي مي تراشيد. حسن بچه بي نظمي بود، او همه اسباب بازي هاي خود را به اين طرف و آن طرف پرت مي كرد.
يك روز صبح حسن بلند شد تا به مدرسه برود. حسن هر چه دنبال جوراب و كتاب و مدادهايش گشت، آنها را پيدا نكرد. آنها از دست حسن ناراحت بودند؛ چون او بي نظم بود. آنها زير كمد قايم شده بودند. حسن آن روز بدون كتاب و جوراب و مدادهايش به مدرسه رفت. معلم حسن او را دعوا كرد. حسن قول داد كه ديگر بچه بانظمي باشد. لوازم مدرسه اش هم از زير كمد بيرون آمدند. حسن ديگر پسر خوبي شده بود و هيچ وقت كاري نكرد تا لوازم مدرسه اش از دستش ناراحت باشند.

لنگه جوراب گمشده

٭حسين طيار




لنگ جوراب گمشده بود. غمگين و ناراحت به دنبال لنگه خود مي گشت كه يك دفعه زلزله آمد و لنگ جوراب زير آوار ماند. خوشبختانه با كمك گروه هلال احمر و امداد و نجات لنگه جوراب از زير آوار درآمد. او زنده بود، اما چند جاي بدنش شكسته بود. لنگه جوراب را به بيمارستان منتقل كردند. دكترها مي گفتند كه دست و پاي او شكسته است، چند ماهي طول مي كشد تا كاملاً خوب شود. وقتي خبر شكستگي دست و پاي لنگه جوراب به لنگه ديگر آن رسيد، لنگه جوراب براي ملاقات به بيمارستان رفت. در راه لنگه جوراب براي لنگه خود شيريني مورد علاقه اش را خريد و براي لنگه خود برد. وقتي لنگه جوراب لنگه خود را ديد، بسيار خوشحال شد و وقتي شيريني ها را ديد خوشحال تر شد و همه آنها را خورد. بعد از چند روز لنگه جوراب از بيمارستان مرخص شد.


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------


تبليغات
نظرسنجي

نظر شما در مورد نحوه عملكرد گروه ايراني در مسئله پرونده هسته اي ايران چيست؟

عضويت در خبرنامه روزنامه

با عضويت در اين بخش شما آخرين اخبار و تحليل هاي روز را در صندوق پستي خود دريافت خواهيد نمود

موسسه فرهنگي قدس
روزنامه قدس
آدرس پست الكترونيكي: Info@Qudsdaily.net
InsertAmar