---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- نگاهي به حوزه ها و مسايل فلسفه اخلاق ؛ آنچه اخلاق تجويز مي كند
٭ حسين كاجي اشاره: فلسفه اخلاق هم اكنون از زنده ترين و البته بحث برانگيزترين شاخه هاي فلسفه قلمداد مي شود. يكي از مدخلهايي كه بخشي از مهمترين مسايل و جريانهاي اين فلسفه درجه دوم را بخوبي معرفي كرده دايرة المعارف فلسفي "راتلج" است. آنچه مي خوانيد ترجمه به همراه شرح مختصري از اين مدخل است كه به بررسي دقيق تر حوزه ها و مسايل فلسفه اخلاق مي پردازد.
فلسفه اخلاق و فرااخلاق فلسفه اخلاق چيست؟ در ابتدا نظامهاي اخلاقي كه در زندگيهاي گروههاي متفاوتي از افراد حضور دارند، به عنوان فلسفه اخلاق اين گروهها قلمداد مي شود. فيلسوفان ممكن است خود را با تأمل بر تدوين اين نظامها سرگرم كنند، اما اين كار بيشتر وظيفه انسان شناسان و مردم شناسان است. دوم اينكه اين اصطلاح براي اشاره به يك مفهوم موجود در اين نظامها هم به كار مي رود، يعني مفهوم "اخلاقيات" كه با تصوراتي نظير درستي و نادرستي، گناه، شرم و نظاير آنها پيوند برقرار مي كند. پرسش محوري در اينجا اين است كه چگونه اين نظام به بهترين نحو تعريف شود؟ آيا يك نظام اخلاقي با كاركردي مشخص نظير اين كاركرد كه بين افراد مشاركت ايجاد مي كند يا با گرايشهاي مشخصي گره مي خورد نظير آن نظامهايي كه با شرم پيوند برقرار مي كنند وجود دارند يا نه؟ سوم اينكه اخلاق مي تواند در درون خود اين نظام اخلاقيات، به اصول اخلاق عيني اشاره كند : "چرا اين كتاب را برگردانديد؟" "در اين شرايط تنها كاري اخلاقي كه مي توانستم انجام دهم همين است". عاقبت اينكه فلسفه اخلاق حوزه اي از فلسفه است كه با مطالعه اخلاق در معاني ديگرش ارتباط برقرار مي كند. اخلاق شناسي فلسفي مستقل از ديگر حوزه هاي فلسفي نيست. پاسخ دادن به بسياري از مسايل اخلاقي به پاسخ در مابعدالطبيعه و ديگر حوزه هاي معرفت بشري متكي است. علاوه بر اين، فيلسوفان به بسط پيوندهايي ميان گستره اخلاقي زندگي و ديگر حوزه ها انديشيده اند. بعضي از فيلسوفان به دلايل فلسفي در باب اينكه آيا فلسفه بهترين رويكرد را براي مواجهه با اخلاق فراهم مي كند يا نه ايرادها و شكهايي روا داشته اند ( به طور مثال ويتگنشتاين). حتي كساني كه باور دارند فلسفه مشاركتي جدي در اين زمينه دارد ممكن است اذعان كنند كه توجيه اخلاقي بايد در خارج از فلسفه به باورهاي عقل مشترك يا مثالهاي زندگي واقعي اشاره كند. وظيفه محوري اخلاق شناسي فلسفي تدوين موضوعاتي است كه اخلاق يا اخلاقيات را مي سازند. اين طرح "فرااخلاق" ناميده مي شود. آن چيست كه ديدگاهي اخلاقي را در تقابل با ديدگاههاي ديگر به وجود مي آورد؟ بعضي از افراد از اين نكته بحث كرده اند، آنچه اخلاق تجويز مي كند همان است كه عقل تجويز مي كند، در حالي كه ديگران تأكيد مي كنند كه اخلاقيات صرفاً مبنايي براي دلايل به شمار مي آيند. با اين همه افرادي هم هستند كه مي گويند همه دلايل براي علايق شخصي اند و توجه به ديگر افراد غيرمعقول است. هرچند كه اين افراد تأكيد مي ورزند اين خوددوستي دشمن مفهوم اخلاق به شمار نمي آيد، زيرا يك نظام اخلاقي مي تواند به عنوان سود مشاركت با ديگر افراد قلمداد شود. خود اين ديدگاه اخلاقي اغلب به عنوان تصوري از احترام متقابل و برابر بسط مي يابد. اما بحثي در باب اينكه اخلاقيات بي طرفانه ما را ملزم به چگونه بودني مي كند وجود دارد. مجموعه اي ديگر از مضامين هم در اين باب كه موقعيت اخلاقي انسان چيست، وجود دارد خواه اين موقعيت دغدغه اخلاقي يا شيئ يا عامل اخلاقي واقعي باشد. همچنين در اين باب كه چگونه فهم ما از سرشت انساني بر تصور ما از اخلاق و عامل اخلاقي تأثير مي گذارد مباحثي جدي مطرح هستند. هنگامي كه فهمي از چيستي فلسفه اخلاق داشته باشيم مي توانيم پرسشهايي در باب خود اصول اخلاقي مطرح كنيم. اصول اخلاقي اغلب بر حسب آنچه وظيفه حكم مي كند، تعريف مي شوند، اما واكنشي هم نسبت به اين موضع وجود دارد. بعضي از افراد، اين اصول را از مد افتاده مي دانند و قوانيني قلمداد مي كنند كه مناسب جهان مدرن نيست. اين در حالي است كه پاره اي ديگر از افراد اين تأويل را بر نمي تابند و آن را نتيجه تأكيد زياد بر قواعد در مقابل همدلي و مراقبت قلمداد مي كنند. اين شكها با تصورات كلي در باب نقشي كه اصول بايد در تفكر اخلاقي ايفا كنند ارتباط برقرار مي كند. اخلاق گرايان قايل به موقعيت، اذعان مي كنند كه شرايط مي تواند لغو هر اصلي اخلاقي را اثبات كند. جزءگرايان هم پيشنهاد مي كنند اين امر بدين جهت است كه نمي توان اين گونه پنداشت كه عقلي كه در يك موقعيت به كار مي رود در موقعيتهاي ديگر هم به كار رود. اين سنت، معيارگرايي اصول اخلاقي را به كار برده است اما با تكيه بر اين فهم كه هيچ اصل برتري كه در هنگام تعارض اصول تصميم بگيرد وجود ندارد. در انتهاي ديگر اين طيف، بعضي از فيلسوفان در جستجوي فهم اخلاقيات كه با اصلي واحد ساخته مي شوند هستند. نظير اين اصل كه دروغ نگوييد. وظايف همچنين به عنوان سازنده فقط بخشي از اخلاقيات به شمار آمده اند. اين وظايف فرمان فراتر رفتن از وظايف را هم صادر مي كنند. اين امر مستلزم گستره اي از تصور وظيفه در دل اخلاقيات است. همچنين مضاميني در ارتباط با حوزه اي از اصول اخلاقي كه كلي تر هستند وجود دارند. آيا يك اصل اخلاقي مفروض در هر جا و در همه زمانها به كار مي رود؟ يا آيا اخلاقيات تا حدي با زمان و مكان محدود مي شوند؟ اين پرسش با اين سؤال كه هنگامي كه فردي اجازه مي دهد اخلاقيات او را هدايت كنند، چه رخ مي دهد در ارتباط است؟ همچنين با اين پرسش كه چگونه قابليت حكم اخلاقي به دست مي آيد؟ مربوط است. اين ديدگاه كه انسانها حس اخلاقي ويژه اي را در اختيار دارند يا قابليتي براي شهود در اختيار دارند، اغلب با خودآگاهي معادل گرفته مي شود. اين رويكرد در ميان شهودگرايان معاصر فراوان و به وضوح موجود است. شك گرايان در باب مدعيات اخلاقيات، پيرو رويكردي هستند كه هنوز در بين عده زيادي طرفدار دارد. در قرون اخير دوگانگي و شكافي ميان آنها كه باور دارند اخلاقيات صرفاً بر عقل متكي هستند و آنها كه اجزايي غيرعقلاني چون خواست يا احساس را در امر اخلاقيات اثرگذار مي دانند به وجود آمده است. البته عقل گرايي مطلق در اينجا به معناي از ريشه كندن اخلاقيات نيست. بيشتر كارهايي كه در اين زمينه در قرن بيستم موجودند به اين پرسش پرداخته اند كه آيا احكام اخلاقي بايد به عنوان باورها ( كه مي توانند صدق و كذب بردار باشند) فهم شوند يا صرفاً بايد بيان احساسات و امرها به شمار آيند؟ آيا هر فردي به تمامي مسؤول پيشرفت اخلاقي انسانها است؟ اصول اخلاقي مي توانند مبتني بر ارزشهاي اخلاقي به شمار آيند. با اين همه هنوز بحثهايي در باب اينكه چگونه اين ارزشها را تشخيص دهيم و چگونه فرضهاي ارزشي بيشتري مورد نيازند تا مدعيات اخلاقي را اثبات كنيم وجود دارند. در مقابل احساس گرايان و خط فكري نزديكي به آنان، رئاليستهاي اخلاقي بيان كرده اند كه وجود ارزشها را مي توان اثبات كرد و بخشي از كيفيات اخلاقي با كيفيات علمي رابطه اينهماني دارند.
مفاهيم اخلاقي و نظريه هاي اخلاقي بعضي از اخلاق شناسان فلسفي به دنبال يافتن اصولي كلي مي گردند يا در صدد هستند تا اخلاقيات را با تبيينهايي نشان دهند. يكي از اين مفاهيم كلي كه محور بسياري از بحثها در سالهاي اخير بوده بحث "استقلال" است. علاقه به هدايت و قيموميت خود با مباحثي چون خود، سرشت اخلاقي اين خود و نسبت اين خود با ديگران پيوند برقرار مي كند. اين ارتباطهاي خودها البته در بستري اجتماعي مطرحند. مضاميني ديگر در باب سرشت آرمانهاي اخلاقي و تصورهاي ما از لياقت و مسؤوليت اخلاقي در اين گستره مطرح مي شوند. اين پرسش كه چه چيز زندگي انسان را يك زندگي خوب مي سازد در مركز اخلاق از دوران يونان باستان تاكنون بوده است و اين پرسش بحث خوشبختي و سعادت را به ميان مي آورد. در اينجا هم نظريه فلسفي در باب خير با ديدگاههاي كلي ديگر پيوند برقرار مي كند. به طور مثال آنها كه بر تجربه حسي براي فهممان از جهان دست مي گذارند، به وسيله اين ديدگاه تحريك مي شوند كه خير بر انواع مشخصي از تجربه و لذت متكي است. ديگران البته مدعي اند كه براي زندگي چيزي بيش از لذت صرف، مورد نياز است و زندگي خير بر تحقق سرشت پيچيده جهانمان متكي است. در اين ميان فيلسوفان توجه به امر شر را نيز فراموش نكرده اند. اخلاق شناسي فلسفي يا فلسفه اخلاق در بخشي با طرفداري از روشهاي ويژه زندگي يا عمل گره خورده است. بعضي از سنتها هم اكنون از فروغ سابق برخوردار نيستند، اما هنوز ديدگاههاي گسترده اي در اين باب كه چگونه بايد زندگي كنيم وجود دارند. يك سنت مدرن و فربه البته "نتيجه گرايي" است. طبق اين ديدگاه ما از جهت اخلاقي مقيد هستيم كه بيشترين خير را به وجود آوريم. سرشت هر ديدگاه نتيجه گرايانه خاص، بر ديدگاهي از خير متكي است. بدين گونه است كه نتيجه گرايي به يكي از معروفترين جنبه هاي خود كه "فايده گرايي" است نزديك مي شود. در نيمه دوم قرن بيستم مقاومت و واكنشي در مقابل پاره اي ازافراط پويي نتيجه گرايي و اخلاق تكليف گرايانه به وجود آمد و بازگشتي به مفهوم فضيلت را دامن زد. بيشتر كارهاي اين جريان با حمله به اخلاق مدرن نضج گرفتند، با اين همه اين نظريه ها از دقت بيشتري نسبت به نظريه هاي سابق با رويكرد فضيلت گرايانه بهره مند بودند.
اخلاق كاربردي اخلاق شناسي فلسفي هميشه تا حدي با زندگي واقعي پيوند داشته است. به طور مثال ارسطو باور دارد كه تصور تأمل بر اخلاق بدون تفطن بر زندگي عادي و معمولي انسانها بي معناست. با اين همه از دهه 1960 علاقه اي جديد و نو به بحثهاي عيني و انضمامي اخلاق رخ داد. يك گستره كه اخلاق نقشي قابل توجه داشته حوزه پزشكي است؛ بخصوص مسايلي كه به مرگ و زندگي مربوط مي شوند. اخيراً و پيرو پيشرفتهاي علمي و فناورانه، گستره هاي جديدي هم مورد تفحص فيلسوفان اخلاق قرار گرفته اند. علاوه بر اين بخشهايي از پزشكي كه قبلاً كمتر مورد توجه اخلاق شناسي فلسفي بوده اند، اخيراً بسيار پررنگ شده اند. اين پيشرفت از يك جنبه ناشي از پيشرفت كلان ترو گستره تري است كه در زمينه پژوهشهاي اخلاقي در اين تخصصهاي خاص صورت گرفته اند. برخي از اين پژوهشها با پيشرفت علمي و الزامات آن براي سياستگذاري دولتي مرتبط است. توجهات هم اكنون به تخصصهايي چون تجارت، روزنامه نگاري و حقوق كه پيشتر كمتر مورد توجه بوده اند، جلب شده اند. كره زميني كه هم اكنون در آن زيست مي كنيم، بسيار مورد توجه است و توجهات سياسي كه به آن مي شود، بر فلسفه هم تأثير گذاشته است. علاوه بر اين از آنجا كه فلسفه حوزه اي بسيار گسترده را در بر مي گيرد، حتي فلسفه به روابط بين انساني نيز عطف توجه نشان داده است، اين انديشه به روابط بين افراد، حتي به گستره خانواده و دولت هم كشيده شده است.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- الزامات جديد براي سياستگذاري در بخش علم و نوآوري ؛سطح حمايتها را بالا ببريم
٭ حسين فرزانه روابط جهاني مي توانند دسترسي كشورها به علم و فناوري را افزايش دهند. هرگاه هزينه نوآوري در مرزهاي علمي افزايش يابد، كشورها نياز دارند كه براي دريافت ايده هايي از خارج، گشوده باشند. اين امر بزرگترين چالش براي كشورهاي كوچك و متوسط است. حتي براي كشورهاي بزرگ هم اين امر به يك چالش مهم مبدل شده است. تأكيد پژوهش بر آموزه هاي مشخص يا حوزه هاي مسأله آفرين براي تحقق كم و كيف مطلوب، مي تواند خطرات جديدي را مطرح كند و اين نكته البته هنگامي است كه نوآوري ها پيچيده تر مي شوند و پيشرفتها در يك حوزه براي نوآوري حوزه ديگر مهم مي گردند، (به طور مثال نسبت پيچيده اي ميان ميكرو الكترونيك، فناوري زيستي و نانوتكنولوژي وجود دارد) پيوندهاي بين المللي بيشتر به روشي مؤثر براي كشورهاي كوچك و متوسط مبدل مي شوند تا كم و كيف اقتصادي فعاليت پژوهشي به دست آيند.
تحكيم پيوندهاي بين المللي فعاليت نوآورانه تمايل به تحقق در حوزه هاي خاصي دارد و اغلب بر ساختارهاي موجود محقق مي شود (به طور مثال يك دانشگاه مهم يك شركت مهم يا بخش تحقيقاتي دولتي مهم). جهاني شدن و گروه بندي منطقه اي در زمينه فعاليتهاي نوآورانه به صورت متقابل همديگر را تقويت مي كنند و پاره اي از گروه هاي خلاق، جذب كننده هاي اصلي نيروي كار متخصص و سرمايه گذاري مستقيم خارجي هستند. تحت كنترل قرار دادن منافع ملي در گستره جهاني شدن، مستلزم رويكردي منطقه اي به مشاركتهاي صنعتي -علمي است، زيرا ماهيت پيوندهاي جهاني بسط يافته، به ويژگي اين گروه خلاقانه متكي است. اين نكته بخصوص به صورت تقريبي در باب دانشگاههايي كه در سه نوع رابطه صنعت- علم مشاركت دارند صادق است؛ آن دانشگاههايي كه درگير فعاليتهاي چند مليتي و جهاني هستند؛ آن دانشگاههايي كه ميان خودشان و شركتهاي كوچك واجد فناوري برتر قرار مي گيرند و مشاركتهاي منطقه اي ميان شركتها (اغلب شركتهاي كوچك و متوسط كه به دنبال قابليتهاي كوتاه مدت تر هستند) و دانشگاه هاي محلي.
جهاني سازي راهبرد توسعه تداخل ميان نظامهاي علم و نوآوري در ابتدا حول و حوش شركتهاي پژوهشي ملي و شركتهاي محلي سامان يافته بود و اين زماني بود كه علايق راهبردي بنگاه هاي تجاري به آساني با اهداف ملي هم پوشاني داشتند. پيوندهاي بين المللي اساساً از طريق جامعه علمي برقرار مي شوند. اين موقعيت بتدريج در دهه هاي 1970 و 1980 به عنوان همكاري جهاني دولت محور در توسعه فناوري بخصوص در اروپا گسترش يافت. جهاني سازي راهبرد توسعه و تحقيق شركتها و دسترسي به پژوهش دولتي به همراه جابجايي روزافزون نيروي كارگر ماهر به تغييراتي بنيادين تر رهنمون شده است.
گسترش تعامل ميان علم و صنعت كشورها به تعامل علم و نوآوري كارآمد و سيال نياز دارند. كشورهاي زيادي در تعامل برقراركردن ميان علم و نوآوري تأخير كرده اند. آنها هم كه در راستاي ساختن تعامل كارآمد و سيال كار مي كنند با چالشهاي جديدي در قبال آشتي اهداف ملي و اهداف گروه هاي صنعتي كه با هم در ارتباط هستند مواجه هستند.
ترويج اصلاحات جامع بسط مشاركت ميان نظامهاي علم و نوآوري مستلزم سياستگذاريهايي است كه بنيان و ابزارهاي آنها با سرشت متغير فرآيندهاي نوآوري سازگار هستند و با نيازهاي متحول، همه بازارهاي تجاري در پژوهش دولتي مواجه مي شوند. اين امر چندين حوزه را تعريف كرده است كه در آنها دولتهاي زيادي سياستگذاري را مورد ارزيابي مجدد قرار داده اند و اين جايي است كه فعاليتهاي درست مي توانستند اصلاحات كنوني را ترويج كنند. بهبود مشاركتهاي سازمانهاي پژوهشي تغييراتي در ساختارهاي هدايتي و سرمايه گذاري مي توانند نهادهاي پژوهشي دولتي را نسبت به نيازهاي اقتصادي و اجتماعي بيشتر حساس نمايند. هدايت بهتر دانشگاهها و آزمايشگاههاي دولتي مي تواند از طريق استفاده از مكانيسمهاي جديد براي راهبرد سرمايه گذاري پژوهش محقق شود. اين مكانيسمها شامل كاربرد بزرگتر سرمايه گذاري طرح (به طور نمونه قراردادها و جوايزي كه مسابقات اعطا مي شوند) هستند. اين مكانيسمها در مقابل امتيازات نهادي، افزايش گزينش سرمايه گذاري براي حوزه هاي پژوهشي كه به نيازهاي اجتماعي و اقتصادي مربوط هستند و توليد مراكز يا شبكه هاي پژوهشهاي ميان رشته اي كه به حوزه هاي مخصوص علم و فناوري تأكيد مي كنند و پژوهش را در ارتباط با چندين رشته به پيش مي برند، مي ايستند. اين نكته اغلب مستلزم آن است كه پايبندي بيشتري به ارزيابي پژوهشگران و نهادهاي پژوهشي صورت گيرد و تغييراتي در روشي كه ارزيابي ها اتخاذ مي شوند انجام پذيرند. معيارهاي ارزيابي بايد بر اين نكته تأكيد كنند كه مزيت پژوهش و آموزش فارغ التحصيلان دست كم در برخي از حوزه ها بيشتر با الزامات صنعتي و مشاركت در توجه به مسايل اجتماعي در ارتباطند. آنها بايد كيفيت اين پژوهش، تأثيرات اجتماعي و اقتصادي بالقوه آن و ارزش پژوهش دانشگاهي در دانشجويان متخصص را تبيين كنند. در اين حوزه، ابتكارات ملي به صورت روزافزوني با تلاش هاي بيشتر براي بسط نشانه ها و روش شناختي هاي معيار در سطح جهاني و با به كار بردن تلاش هاي خارجي ارزيابي ملي، كامل مي شوند. پژوهشهاي بنيادين اين نظام علمي نبايد بيش از اين نسبت به موقعيتهاي مشخص با هزينه خلاقيت و تنوع در كشف مرزهاي دانش در دل يك چارچوب بلندمدت مسؤول باشد. از آنجا كه تغييرات در خط مشي هاي توسعه و تحقيق تجاري عموماً موانع بلندمدت براي بخش خصوصي را كه در پژوهشهاي بنيادين سرمايه گذاري مي كند تقويت مي كنند، ضرورت حمايت دولتي افزايش مي يابد. بنابراين تضمين حمايت از پژوهشهاي بنيادين براي بيشتر حكومتها در اولويت قرار دارد و اين امر حتي زماني كه بعضي افراد رسيدن به اين اهداف را دشوار يافته اند، برقرار است. همچنين ضروري است كه دانش دولتي را براي تضمين توزيع گستره نتايج پژوهشهاي دولتي حفظ و محافظت كنيم. راهنماهاي اخلاقي هم براي جلوگيري يا حل تعارضات منابع در بين نهادهاي پژوهشي دولتي و پژوهشگران درگير همكاري صنعتي ضروري هستند. به همين ترتيب تلاش ها بايد تضمين كنند كه تغيير به سرمايه گذاري طرح محور، سرمايه گذاري براي پژوهش بنيادين را كمرنگ نمي كند. حكومتها نياز دارند كه يا خط مشي هايي براي متحد كردن بخشي از هزينه شالوده هاي پژوهشي جديد و به روز، در سرمايه گذاري طرحها را ارائه دهند يا منابع مالي مجزايي براي اين مباني داشته باشند.
مديريت مؤثر مديريت بهتر مؤسسات روابط دولتي براي بسط پيوندهاي ميان پژوهش و صنعت ضروري است. مديريت بهتر مؤسسات روابط دولتي در نهادهاي دولتي براي بسط پيوندهاي مطلوب ميان پژوهش دولتي و نوآوري صنعتي ضروري است. بسياري از كشورها روندي را براي تغيير مالكيت پژوهش دولتي از دولت به يك عامل (بخش دولتي يا خصوصي) كه اين پژوهشها را انجام دهد طي كرده اند. اين كشورها البته در تخصيص بودجه در بين عامل هاي اجرايي (نهاد پژوهشي يا پژوهشگر شخصي) متفاوت عمل مي كنند، همانگونه كه در فعاليتهاي مربوط به پروانه هاي تجاري، در تخصيص حقوق امتياز حاصل و در قوانين تضمين سودهاي ملي كه از نتايج حق ثبت اختراع پژوهش عمومي حاصل مي شوند متفاوت هستند. يك فعاليت خوب به نظر براي مؤسسات روابط دولتي در نظر گرفته شده اند تا نهادهاي پژوهشي را هدايت كنند و پژوهشگران فردي يا گروههاي پژوهشي سهيم در اين مزايا و جوايز را در نظر بگيرند.
كاهش موانع فراروي براي مديريت بهتر دانش كه خود را در حقوق ثبت اختراع و كتابها نشان مي دهد، تلاش هايي مورد نيازند تا تعامل هاي دانش ضمني ميان بخشهاي دولتي و خصوصي را تقويت كنند و اين كار را البته به طور مثال از طريق منابع انساني انجام دهند. نرخهاي پايين جابجايي پژوهشگران بين بخشهاي دولتي و خصوصي مانعي براي انتقال دانش در بسياري از كشورهاست. در سال هاي اخير تلاش هايي صورت گرفته تا اين موانع و محدوديت هاي جابجايي و سياست استخدام نيروهاي پژوهشي رفع شوند. اين مهم البته با تكيه بر ديدگاهي كه جريان هاي دانش ضمني ميان نظام صنعت و علم را تشديد مي كند صورت مي گيرد.
ايجاد تقاضا در بخش تجاري پيوندهاي صنعت -علم به تقاضاي فربه بخش تجاري براي علم و فناوري وابسته هستند. اصلاحات تنظيمي مرتبط با جابجايي نيروي كار، مؤسسات روابط دولتي و پروانه ثبت اختراع اغلب با معيارهايي كه تقاضاي تجاري را به عنوان وروديهاي علمي مطرح مي سازند و قابليت نهادهاي بخش دولتي را براي انتقال دانش و فناوري بخش خصوصي بهبود مي بخشد كامل مي شوند. داشتن پيوندهايي با پژوهش بخش دولتي در سياست نقش مستقيم مهمي در نوآوري بخصوص در فناوري اطلاعات و بخشهاي مربوط با فناوريهاي زيستي و پزشكي دارد. نقش غيرمستقيم به صورت تغيير فرهنگي در نهاد پژوهش دولتي حتي بيشتر است. نقش دولت در اين زمينه البته بهبود چارچوبهاي نهادي (به طور مثال كارآمد كردن طرحهاي غيربارور و مديريت نهادهاي بخش دولتي) و بهبود ساختارهاي مشوق (به طور مثال قوانيني كه جابجايي پژوهشگران را هدايت مي كنند و كارهاي مربوط به امر تأسيس را انجام مي دهند) است. سرمايه اوليه بخش دولتي براي كمك به سرمايه گذاري هاي اوليه تجاري، هنگامي كه اعتماد به كار نيست و يا طرحهاي كوچك با سرمايه بزرگ بخش خصوصي صورت مي گيرند، سودمند ارزيابي شده اند. اما اين امر بخصوص در كشورهايي كه سرمايه گذاران غيررسمي (فرصت هاي تجاري) وجود دارند نمي تواند در پر كردن شكاف موفق عمل كند. همچنين حمايت و تشويق هاي بخش دولتي براي نمايندگي هاي فروش و بازاريابي موجود بخصوص در صنايع بالغ براي كمك به برقراري پيوندهايي فربه تر با بخش علمي اهميت خاصي دارد. اين امر همچنين به محيط تجاري كه با نوآوري در ارتباط است وابسته است. سياستگذاري ها براي بسط همكاريهاي علم - صنعت بايد بخشي از خط مشي كلي كه نياز بخشهاي تجاري براي نتايج پژوهش دولتي به آنها اشاره مي كند به شمار آيند. پژوهش دولتي نمي تواند براي جبران مسايل بخشهاي ديگر اقتصاد به كار رود و اصلاحات نهادهاي پژوهشي دولتي نمي توانند خود نياز بازار براي علم و فناوري را به وجود آورند. قوت هاي بخش دولتي در كشورهاي زيادي كاستيهاي بخش تجاري در زمينه نوآوري را كامل مي كنند. دولتهاي زيادي در روشهاي بهينه سازي منافع ملي كه از روابط صنعت -علم مرتبط مشاركتهاي صنعتي در مقياس جهاني تر ناشي مي شوند، بازانديشي كرده اند. توليد مبتني بر جهاني سازي براي افزايش منافع ملي مستلزم دسترسي خارجي آسان تر به برنامه هاي ملي و ساده سازي معيارهاي شايستگي معطوف به موقعيت فعاليتهاي پژوهشي با حمايت دولتي است. تلاش هاي بيشتري مورد نياز هستند تا سازگاري ميان تلاش هاي منطقه اي براي بسط قابليت نوآوري و برنامه هاي ملي و فراملي كه پيوندهاي صنعت-علم را تقويت مي سازند تضمين كنند. مشاركتهاي بخش دولتي - خصوصي نيز مي توانند به تقويت پيوندهاي صنعت علم براي سود رساندن هم به اقتصاد و هم به جامعه مدد رسانند. تجربه موفق در زمينه گسترش پيشرفتهاي سريع در علم و فناوري كه نوآوري صنعتي در حوزه هاي راهبردي را در خود نهفته دارد تصريح مي كند كه برنامه هاي توسعه و تحقيق مرتبط نياز دارند كه در عرصه هاي سرمايه گذاري و مديريت ارتباط تنگاتنگ تري با صنعت داشته باشند. مشاركتهاي بخشهاي دولتي و خصوصي در زمينه نوآوري همكاري ميان بخش دولتي و بخش خصوصي را در طرحهاي پژوهش مشاركتي يا بنيان نهادن ساختارهاي دانش تقويت مي كنند. آنها همچنين شكافهاي ميان نظامهاي علم و نوآوري را پر مي كنند و سطح حمايت هاي دولتي را در زمينه تحقيق و توسعه از طريق مشاركت در هزينه و خطرات سرمايه گذاري افزايش مي دهند.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- تجدد و نيازهاي درون
٭ مهدي مجديان حركت به سمت توسعه اقتصادي، فرهنگي، سياسي و اجتماعي از ضروريات جامعه كنوني است و امروزه حركت به اين سمت و سو اجتناب ناپذير شده و جوامع انساني همواره معيارهايي را براي رسيدن به توسعه همه جانبه به فراخور فرهنگ جامعه خود لحاظ مي كنند، بحث سنت و تجدد نيز از دلمشغولي هاي انسان عصر حاضر است. متأسفانه جوامع انساني صرفاً گرايش به رفع نيازهاي مادي و آسايش دنيوي پيدا كرده است، اين گرايش تك بعدي موجب شده تا اعتلاي فرهنگي و روحي انسان به فراموشي سپرده شود.
"آلوين تافلر" در كتاب موج سوم به مشكلات امروز جامعه انساني اشاره مي كند.وي مي نويسد: "شكاف در خانواده هسته اي، بحران همه جاگير انرژي، نفوذ كشيشهاي مذهبي و تلويزيون سيمي، شيوع ساعات كار شناور و مزاياي شغلي گوناگون، ظهور جنبش هاي تجزيه طلب و بسياري حوادث و رويدادهاي ديگر به هم پيوسته اند. در واقع آنها جزئي از پديده اي گسترده تر هستند: غروب تمدن صنعتي و طلوع تمدني نوين. به اعتقاد دانشمندان علم اخلاق، فلاسفه، مذاهب الهي و حتي روانكاوان، گرايش انسان قرن بيستم از جامعه سنتي به جامعه نوين يا به عبارتي عبور از "سنت" به "تجدد" در قالب سرمايه داري صنعتي غرب به وقوع پيوسته است. "دوركهايم" نيز اين تحول را در قالب دو نوع همبستگي اجتماعي تعريف مي كند، وي اظهار مي دارد كه بشر در اغلب برهه هاي تاريخي خود در جوامعي به سر برده كه در آن همگوني اخلاقي و اجتماعي موجود بوده است، به نظر وي اين جوامع از حالت مكانيكي سنتي به حالت ارگانيك فعلي تحول يافته است. در جوامع مكانيكي سنتي، رسوم حكمفرما بوده و جايگاه فرد در قالب رسوم اجتماعي شكل گرفته، بنابراين وجود فرد صرفاً در قالب كليت اجتماعي تعريف شده و فردگرايي به طور كلي موجود نبوده است. عدالت كاملاً موجب تبعيت فرد ازكل وجدان جمعي جامعه مي شد و مذهب به عنوان مؤيد رسومات گذشته به وضعيت اجتماعي حاكم قوام مي داد، وابستگي مذهبي متضمن انجام فرايض بود. در چنين جامعه اي به قول دوركهايم، همه مسائل فكري و رفتاري فرد با اراده اجتماعي تبيين مي شد كه داراي هدف بود و اين وضعيت به فرد اطمينان خاطر و جايگاهي ثابت در نظام مي داد. برعكس، جامعه ارگانيك فعلي كه "تافلر" آن را "موج دوم" مي نامد، بر ارجحيت تقسيم كار كه از مشخصات بارز نظام سرمايه داري است، استوار مي باشد. ويژگي اين وضعيت حاكميت عقل و كنار رفتن ايمان، كنار گذاشتن سنت و عاطفه مي باشد و اصولي چون، انسان مداري، عقل گرايي، برابري، مساوات، خردتجربي و... به نحوي دقيق فرمول بندي شدند. به اعتقاد "ماكس وبر" مشخصات چنين جامعه اي آن است كه زندگي حالت بسته و سنتي خود را از دست داده و با از دست رفتن جاي ثابت انسان در آن، بشر دچار سرگرداني و بي هدفي شده است، البته ممكن است افرادي كه از وضعيت گذشته گريزان بوده اند، جذب وضعيت جديد شده اند، اما آنان كه در نظام جديد نوگراي مبتني بر سرمايه داري، موجوديت انساني خود را مورد تهديد مي بينند، به شدت از آن بيگانه شده اند. به اعتقاد "فروم" در ذات جريان نوگرايي مبتني بر سرمايه داري كه اتكاي صرف بر رشد صنعتي ومسؤوليت پذيري فرد انساني است، پاسخي براي نيازهاي معنوي فرد در نظر گرفته نشده است. به اعتقاد وي نظام سرمايه داري موجب غريب افتادگي و بيگانگي انسان در اقتصاد و از آن طريق در ديگر روابط اجتماعي مي شود. روابط بين افراد به صورت اشيايي مجزا و صرفاً تحت عناوين كارگر و كارفرما، رئيس و مرئوس قرار مي گيرد. فرد دراين نظام مجبور به فروش خود به كار توليدي كه حاصل دسترنج وي است، مي باشد. اين تحولات در نهايت موجب تنهايي و جدايي فزاينده آدمي شده كه به صورت ابزاري در اختيار قواي خارجي چون ماشين و صنعت درآمده است. به اعتقاد روانكاوان، انسان موجودي دوگانه است كه علاوه بر تأمين نيازهاي مادي، به نيازهاي معنوي كه فراسوي ماديات قرار دارد، نيازمند است. به نظر دوركهايم، بشر به عنوان حيواني اجتماعي نيازمند قدرتي است كه از وراي انسان به عنوان عضوي از جامعه بگذرد و با ايجاد چتر حمايت همبستگي به زندگي خودمعنا و مفهوم دهد، در جوامع قديمي، اين اقتدارها در قالب هنر، اخلاق، مذهب و باورهاي سياسي به آحاد افرادي كه آن را پذيرفته بودند تحميل مي شد. مثلاً در ايران با وجود تمايزات اجتماعي- اقتصادي، عامل مذهب به عنوان ايدئولوژي اكثريت قريب به اتفاق جامعه نوعي اجماع و همبستگي حداقل از اين لحاظ اعطا كرده بود. اگر چه تمايزات طبقاتي موجب تقسيم جامعه گرديده بود، اما مذهب همانند اروپاي قبل از نوزايي (رنسانس) به اعضاي جامعه نوعي همبستگي برتر ارائه مي كرد، كه به آنان امنيت خاطر مي داد. اما اين همبستگي با روند نوسازي به هم خورد. معنا بخشيدن به زندگي از گرايشات فطري انسان است و با وجود عصر تجدد و نوسازي، عطش احساس، عاطفه و عشق به زندگي خاموش شدني نيست و دستورات مذهبي اسلام در قالب تزكيه و علم مؤيد اين نياز انساني است. بنابراين نظريه هايي كه ذكر شد به نحوي به آموخته هاي انساني افزوده است و انسان را قادر ساخته تا تواناييهاي بالقوه خود را - هر چند در يك بعد مادي- فعليت بخشد. بنابراين لازم است انسان با بررسي نقص و كاستيهاي پيشرفتهاي حاصله و توجه بر نيازهاي خاص جامعه خود و با بهره گرفتن از تعاليم معنوي، قدم را فراترگذاشته و بر حل مشكلات فايق آيد. منابع: 1- دكتر سيف زاده،حسين، نوسازي و دگرگوني سياسي 2- آلوين تافلر، موج سوم، ترجمه شهيندخت خوارزمي. 3- اريك فردم، گريز از آزادي، ترجمه عزت ا... فولادوند