خانه   |   صفحات   |   آرشيو   |  آرشيو PDF |   درباره موسسه   |   ارتباط با ما   |   نقشه سایت   چهارشنبه 24اسفند ماه 1384
منوي اصلي
 صفحه اول   
 اخبار   
 حریم ملکوت   
 بین الملل   
 هنر   
 میهن   
 خطه خورشید   
 چوب خط   
 گزارش   
 بادبادك   
 رسانه   
 بانوان   
 مردم   
 ورزش   
 عبرت   
 در حوالی امروز   
 فراسو   
 نگاهي به مطبوعات   

[ بادبادك ]


يادداشتهاي روزانه من براي خدا ؛ بهار ، در دستهاي سبز توست !

گزارش ؛ امسال عيد چه رنگي است؟

يادداشت ؛ ماهي هايم خوش به حالشان است

گزارش تحريريه ؛ بادبادكي ها هفت تا سين دارند

نفس عميق ؛ عيد



----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
يادداشتهاي روزانه من براي خدا ؛ بهار ، در دستهاي سبز توست !

شنبه
كنار پنجره ايستاده ام و به جاي آسمان، بشقابهاي پر از گندم و عدس را نگاه مي كنم كه رديف شده اند كنارهم. مامان مي گويد: وقتي جوانه بزنند، زود سبز مي شوند.
احساس غريبي دارم. ياد حرف بي بي افتاده ام. هميشه مي گفت: سبزه ها شانس سال بعد هستند. بشقاب سفيد را انتخاب كرده ام. كمي دلم شور مي زند. نكند سبزه ام سبز نشود! خرافاتي نيستم، ولي سبزه عيد برايم خيلي مهم است، كمكم مي كني؟





يكشنبه
سحر آنقدر روي سبزه هاي جوانه زده دست كشيده است كه هنوز هيچي نشده خم شده اند. خواستم دعوايش كنم، ولي دلم نيامد. سعيد يك لحظه كنار سبزه اش ايستاد، چيزي زير لب گفت و رفت. نمي دانم چه گفت. ولي مطمئنم كه آرزو كرد. با دقت گندمها را خيس مي كنم. يك بشقاب كوچك هم عدس هست. مي دانم كه عدس دير سبز مي شود، ولي گندم چه؟ نبايد تا حالا سبز مي شد؟

دوشنبه
امسال خيلي هيجان خريد عيد نداريم. مامان گفته آجيل هم نمي خريم. مگر مي شود؟ ولي در عوض يكي از سبزه ها مال هيأت باباست. سعيد هم گفته سبزه اش را مي برد مسجد.
الان نمازم تمام شده. توي جا نمازم، پر از ياسهاي زرد است. به سبزه ام كه نگاه مي كنم دلم مي لرزد. هنوز حتي درست سبز نشده اند. مامان مي گويد بايد آفتاب بخورد. تا عيد خيلي مانده است. نمي دانم چرا آينده ام را توي اين سبزه ها مي بينم، نكند شانسم بد باشد. مي دانم كه همه چيز در دستهاي بزرگ توست. ولي سبزه ها هم مهم هستند. لطفاً سبزشان كن.

سه شنبه
از مدرسه كه برگشتم، مامان سبزه ها را گذاشته بود روي ايوان، من هم كنار بشقابها نشستم. سعيد موقعي كه كفشهايش را مي پوشيد، براي اينكه چيزي گفته باشد، گفت: چرا اينقدر زحمت بي خود مي كشين؟ كوزه از بيرون مي خريديم، مثل ماه.
سحر پا به زمين مي كوبيد: من كوزه مي خوام!
من به جاي مامان، چشمهايم را گرد كردم و گفتم: پس برو شانستو توي كوزه ها پيدا كن. سعيد شانه بالا انداخت و سحر پيله كرد كه: شانس من كجاست؟
مامان با تعجب نگاهم كرد و گفت: جريان شانس چيه؟
حرفهاي بي بي را مو به مو گفتم. مامان ريسه رفت از خنده.
سرم گيج مي رود. نمي تواند همه چيز دروغ باشد. مي تواند؟

چهارشنبه
باران شديدي مي بارد. آنقدر شديد كه حتي كفشهايمان را گذاشته ايم توي راهرو.
زانوهايم را بغل گرفته ام و به سبزه هاي سفيد و بي رمقم نگاه مي كنم. نه ... شانسم خوب نيست. مامان در اتاقم را باز مي كند. برايم ميوه آورده. مي گويد: باز زانوي غم به بغل گرفتي! چيزي نمي گويم. انگار خط نگاهم را دنبال مي كند.
آرام مي گويد: امروز يادداشت نوشتي؟ به دفترم اشاره مي كنم. مامان مي گويد: به او بگو آينده ات رو سبز كنه. دلم مي لرزد. مامان ادامه مي دهد: الان وقت غصه خوردن براي سبزه نيست. وقت مرور يادداشتهاي سال گذشته است. دفترت رو بخون.
مامان كه مي رود انگشتانم مي لرزد.

پنجشنبه
تمام بعد از ظهر را نشستم و دفتر يادداشتهايم را براي تو خواندم. گاهي خنديدم و گاهي اشك توي چشمم جمع شد. چقدر به تو نزديكم و خودم خبر ندارم. اميدوارم كوتاهي هايم را ببخشي. هنوز آنقدرها خوب نيستم. اين را وقتي فهميدم كه آخرين سطر دفترم را خواندم. بايد خيلي بيشتر از اينها به تو توكل كنم. اگر واقعاً يكسال تمام، روز به روز دلم براي تو لرزيده است و نشانه هايت را دريافت كرده ام، پس چرا مطمئن نيستم كه سال ديگر را برايم پر از رنگهاي شاد نقاشي كرده اي؟
بايد هم گريه كنم. اگر به جاي تو بودم از تمام كساني كه آينده را در سبز شدن سبزه مي بينند، نااميد مي شدم. ولي هر چه هست، تصميم دارم سال ديگر هم بنويسم. يادداشتهاي روزانه ام براي تو مثل گلهاي جانمازم ضروري است.

جمعه
تو آنقدر مهرباني كه حتي دروني ترين حس آدم را مي خواني. تو از اول مي دانستي كه من فقط درگير يك باور بودم، و گرنه از ته دلم دوستت دارم.
من شانسم خوب است. تو آن را خوب آفريدي.
قول مي دهم سال آينده پر از انرژي و شور و ايمان به تو باشم.
قول مي دهم مثل نور، سفيد و پاك باشم.
خداي عزيز و مهربان! ممنونم كه امروز، سبزه ام سبز شد.


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
گزارش ؛ امسال عيد چه رنگي است؟

براي تهيه گزارش به بازار شهر مي روي، مركز ازدحام و شلوغي. اين روزهاي باقيمانده از سال جاي سوزن انداختن نيست. مي گويند رنگ سال تيره است، به خاطر ايام سوگواري چند مغازه كركره هايشان را كشيده اند و روي پرده اي اعلام كرده اند كه به علت نزديك شدن به ايام سوگواري اربعين حسيني از خريد و فروش معذوريم.
هركس سرش به كار خودش گرم است. امسال هم مثل تمام سالهاي گذشته مردم براي خريد آمده اند، ولي همه طوري ديگر هستند، طوري كه... كه گفتنش سخت است.
با تمام اينها چشمهايت را بازتر و گوشهايت را تيزتر مي كني. دنبال اولين سوژه مي گردي، به نظرت انتخاب يك نفر بين اين همه آدم كار سختي است. به يك مغازه پناه مي بري پشت دخل پسرك نوجواني دسته اي پول گرفته و مي شمارد، نزديكتر مي روي هنوز حرف از دهانت بيرون نيامده كه مي گويد: بلوز مي خواين يا شلوار، چه سايزي بدم؟
جا مي خوري انتظار هر حرفي را داشتي جز اين. خودت را جمع و جور مي كني. لبخند مي زني و خودت را معرفي مي كني. منتظر عكس العمل او مي ماني، ولي او همچنان پولها را نگاه مي كند و گاهي هم زير لب چيزي مي گويد.
هنوز سرش پايين است كه بالاخره مي گويد: فقط لطفاً سؤالتون رو كوتاه كنيد، سد معبر مانع كسب است.
كمي به تو برمي خورد، دلت نمي آيد بپرسي. انگار فهميده باشد مي گويد البته معذرت، خب؟
يك راست سراغ سؤالت مي روي و مي پرسي عيد امسال به نظرت چه جوريه، هنوز فكر كرده و نكرده مي گويد: راستش رو بخواين واسه ما جماعت كاسب هميشه يه شكل و يه رنگه. فقط گاهي مثل امسال تيره است و گاهي هم روشن.
مي پرسي چرا تيره؟ نگاهي به سر تا پايت مي اندازد و مي گويد: راستش آبجي بهتون نمي خوره ندونين امسال عيد چه خبره.
از سؤالي كه پرسيدي، پشيمان مي شوي. از مغازه بيرون مي آيي و بين جمعيت دنبال نفر بعد مي گردي، پيدايش مي كني يك گوشه ايستاده نزديكتر مي روي، خودش را ساناز معرفي مي كند. مي پرسي به نظرت امسال عيد چه شكليه؟ او مي خندد. از چه چيز اين قدر خوشحال است، نمي داني. كمي فكر مي كند و مي گويد: عيد امسال همه شكلي هست، شكل عيدي، شكل هفت سين، شكل مسافرت، شكل همه اون چيزهايي كه بايد باشد.
تشكر مي كني و راه مي افتي. به آخر بازار كه مي رسي سنگيني نگاهي را از آن پايين ها شايد روي زمين احساس مي كني. به پايين نگاه مي كني آن گوشه ها دستهاي خشك و لاغر دختر يا پسري (چه فرقي مي كند) به سمت تو گرد شده است.
زينب حاجي محمدزاده


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
يادداشت ؛ ماهي هايم خوش به حالشان است

ماهي هايم توي تنگ آب مي چرخند و دهانشان را باز و بسته مي كنند.
ماهي هايم خواب ندارند. شب تا صبح كارشان چرخيدن است. انگار هيچ وقت خسته نمي شوند. مي خواهم براي خسته نشدنشان جايزه بدهم.
ماهيهايم كوچكند. اما از پشت تنگ، خيلي گنده ديده مي شوند. آنقدر گنده كه فكر مي كنم تنگم برايشان كوچك است. براي همين هميشه در حال چرخيدن هستند تا جاي بهتري را پيدا كنند. از صبح دارم دور خودم مي چرخم تا ماهيهايم را توي يك تنگ خوشگل بيندازم. دنبال يك روبان هستم تا هم تنگ را خوشگل كند و هم سفره هفت سينم را.
ماهيهايم شكل هم نيستند. يكي قرمز است و يكي سياه. ماهي عيد هميشه قرمز است. هيچ كس ماهي سياه توي تنگ عيد نمي اندازد. اما من انداخته ام. دلم براي ماهي سياه سوخت. كسي ماهي سياه را براي عيد نمي خرد. دور چشمهاي ماهي سياهم زيادي سفيد است. انگار كور است و هيچ جا را نمي بيند. ماهي قرمزم چشمهاي سرخي دارد. انگار هميشه گريه مي كند و ناراحت است. دلش يك تنگ خوشگل مي خواهد. هنوز روبان پيدا نكرده ام. ماهيهاي عيد زود مي ميرند. گازهاي توي شكمشان بالا مي آيد و از پشت روي آب مي افتند. از اينكه با دست از توي آب بردارمشان حالم بد مي شود. با ملاقه برمي دارمشان و آنها را توي قوطي خالي پنير مي اندازم. توي حياط خاكشان مي كنم و برايشان فاتحه مي خوانم. مادرم فكر مي كند ماهي ،دريا مي خواهد. تنگ برايش كوچك است.
من هميشه فكر مي كنم ماهيهاي دريا وقتي مي ميرند، كجا مي روند. شكمشان باد مي كند و مي آيند روي آب؟ من هيچ ماهي اي را افتاده روي دريا نديده ام.
ماهيهاي توي دريا قبر ندارند. هيچ كس برايشان فاتحه نمي فرستد. براي عيد هيچ وقت شنا نكرده اند و كسي برايشان روبان انتخاب نكرده است. نمي دانم چرا مادرم فكر مي كند، دريا جاي خوبي براي ماهي هاست؟
امسال تنگ ماهيهايم خيلي قشنگ مي شود. مطمئنم تا آخر عيد زنده هستند و توي آب مي چرخند.
امسال براي ماهيها روبان بسته ام. سياه، با خالهاي كوچك سفيد. امسال ماهيهايم از سبزه كنار تنگ خوششان آمده. وقتي صداي يا مقلب القلوب و الابصار توي خانه پيچيد، دمهايشان را تكان دادند و دور تنگشان بي صدا چرخيدند. ماهيهايم حسابي خوش به حالشان است.
سيده افروز ارزه گر


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
گزارش تحريريه ؛ بادبادكي ها هفت تا سين دارند

دور هم نشستن با كساني كه يك سال با نوشته هايشان خنديده اي، شاد شده اي و گاهي ناراحت شده اي و يا به فكر فرو رفته اي، لحظه جالبي است.
بادبادك همين جاست. نفس عميق آرامي دارد و از كجا چه خبرش هميشه در حال تكاپو است. بوفه شاد است و همه را شاد مي كند. مداد آبي صميمي ترين دوست بادبادكي است.
همه دور هم نشسته ايم. نفس عميق به سمت پنجره مي رود. پنجره را باز مي كند و مي گويد: هواي خوبيه. حيفه پشت پنجره زندوني بشه.
هواي لطيفي وارد اتاق مي شود. از كجا چه خبر با شور و شوق خاصي مي گويد: يك سال! چشم بستيم، باز كرديم و شد يك سال.
بوفه خميازه بلندي مي شكد و مي گويد: اين چه چشم باز كردن و بستني بود كه 365 روز طول كشيد.
مداد آبي با سيني چاي وارد مي شود: اين هم براي جلسه بهاريمون.
فقط جاي پفك نفس عميق خاليه.
بوفه يك ليوان چاي از توي سيني برمي دارد: پفك كه با چايي نمي چسبه. چايي با شكلات خوشمزه است و بزرگترين شكلات را از توي شكلات خوري، برمي دارد.
مداد آبي مي گويد: شما براي عيد چه كار مي كنيد؟
بوفه مي گويد: من كه مي خوابم. از الان براي يك چرت حسابي عيدانه آماده شده ام.
آفرين! چه كار مفيدي. به خاطر اين كار بسيار مفيدي كه پيشنهاد كردي، يك پيشنهاد هم الان بده. بگو الان چه كار كنيم؟
بوفه كمي فكر مي كند: خب الان...
نفس عميق دستش را به معني اجازه بالا مي برد و مي گويد: مي شه سفره هفت سين درست كنيم؟
همه به سفره هفت سين فكر مي كنيم. دستور صدور داده نمي شود. چون همه با اين پيشنهاد موافقيم.
وظايف را تقسيم بندي مي كنيم. سير و سماق و سركه پاي بوفه است. چه طوري پيدايش مي كند، نمي دانيم. سكه هايمان؛ 25 توماني هاي توي جيب بادبادك است.
سمنو را از كجا چه خبر مي خواهد بياورد و سنجد براي مداد آبي. نفس عميق سبزه و ماهي را انتخاب كرده. تا چند دقيقه ديگر سفره يمان آماده است.
بادبادكها را مثل سفره روي ميز چيده ايم. همه وسايلشان را آماده كرده اند و يكي يكي روي ميز مي چينند. آخرين نفر نفس عميق است. تنگ ماهي اش را روي سفره مي گذارد. اثري از سبزه نيست.
بوفه مي پرسد: كو سبزه ات؟
نفس عميق به سمت پنجره مي رود و مي گويد: "يادم نرفته" و به يك شاخه از اقاقيا كه تازه جوانه زده است، روبان مشكي اي مي بندد.
همه دور سفره هفت سين جمع شده ايم. باد شاخه اقاقيا را تكان مي دهد. عيد خيلي چيزها را به يادمان آورده.


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
نفس عميق ؛ عيد

وقتي بهار،
مي آيد از راه
تكرار خواهد شد پرنده
تبريك و بوسه
آواز و خنده

وقتي بهار،
مي آيد از راه
در سفره هاي هفت سين باز
لبخند سيب است
باران هديه
در چاله خوشبخت جيب است

وقتي بهار،
مي آيد از راه
هر چيز زيبا
تكرار خواهد شد دوباره
آخر بهار تازه، جز عشق
جز راه و رسم مهرباني را بلد نيست.
حرف من اين است:
تكرار هر چيزي كه بد نيست.
محمود پور وهاب


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------


تبليغات
نظرسنجي

نظر شما در مورد نحوه عملكرد گروه ايراني در مسئله پرونده هسته اي ايران چيست؟

عضويت در خبرنامه روزنامه

با عضويت در اين بخش شما آخرين اخبار و تحليل هاي روز را در صندوق پستي خود دريافت خواهيد نمود

موسسه فرهنگي قدس
روزنامه قدس
آدرس پست الكترونيكي: Info@Qudsdaily.net
InsertAmar