---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- یادداشتهای روزانه من برای خدا ؛ من رفتم، دنبالم نیا
شنبه
مطمئنم كه صدایم را نمی شنوی. نمی دانم چطور دلت می آید این همه بلا روی سرم بریزی. كاش
می دانستی كه وقتی امروز از مدرسه برگشتم و یادداشت مامان را روی میز دیدم، چه حالی
داشتم.
صدایم را می شنوی ؟
هیچ می دانی معنی جمله " من رفتم خونه مادر جان، دنبالم نیا " چه می تواند باشد؟ اصلا
كجایی تو؟
یكشنبه
كاش غروبها نارنجی نبودند. كاش بابا این قدر اخم نمی كرد. كاش سرم داد نمی كشید كه :كم
كن این ضبط لعنتی رو.
توهم نمی دانی، او هم نمی داند كه وقتی از فرق سر تا نوك پا بغض می شوم، با صدای تیس
تیس همین لعنتی دل می تركانم.
سحر دلش برای مامان تنگ شده. اگر راست می گویی، مامان را برگردان.به ماچه ربطی دارد
كه بابا پول برای كادوی عروسی خاله ندارد.
دوشنبه
نمره تاریخم افتضاح شد. همه چیز یادم رفته بود. بی خیال. وقتی برای كسی مهم نیستم. وقتی هیچ كس دوستم ندارد. درس می خواهم چكار؟ امروز بعد ازظهر می خواستم بخوابم و به
مامان فكر كنم كه شبها یواشكی زنگ می زند. داشت خوابم می برد كه سحر زیر پتو خزید و
گفت :خدا كجاست ؟گفتم :همه جا. گفت :ولی به نظر من توی آسمونه. بعد پرسید :صدای ما رو
می شنوه ؟ گفتم :آره. گفت :هر كاری بخواد می تونه انجام بده ؟ گفتم :آره
آهسته گفت:پس بهش بگو مامانو بیاره.
سه شنبه
دلم می خواست می توانستیم با هم حرف بزنیم. خیلی خوب، این هم پرچم سفید . من تسلیم
شدم. فقط خواهش می كنم یك كمی نگاه كن. بابا موقع ناهار گفت :از مامانتون چه خبر ؟
من و سحر خندیدیم.
چهارشنبه
شیشه كوچك عطرم خالی شده. همان كه مامان برای جا نمازم داده بود. گذاشتم توی جعبه
گنجهای سحر. یادت هست با چه دقتی تسبیحم را خوشبو می كردم؟ امروز باران قشنگی
بارید. هر وقت باران می بارد، احساس می كنم صدای تورا می شنوم... مامان امروز زنگ
نزد.
پنجشنبه
صبح زود، بدون زنگ ساعت بیدار شدم. مامان می گفت :به بالشت كه بگی بیدارت می كنه. به بالشم چیزی نگفتم، فقط چند قطره اشك تحویلش دادم.با آب سرد وضو گرفتم. پنجره
اتاقم را باز كردم و نفسی عمیق كشیدم. وقتی دلم می لرزد، آماده ام تا با هم حرف
بزنیم. من و سحر، هم بابا لازم داریم هم مامان. مطمئنم كه شنیدی چون همان موقع یك برگ
سبز كوچك توی اتاقم افتاد.
جمعه
می دانم كه توی آسمانی،سحر راست می گفت. وقتی خاله با لب خندان آمد و به بابا گفت :من
سلامتی شما و خوشحالیتونو می خوام كادو لازم ندارم، احساس كردم ازآسمان افتاده است
پایین.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- گزارشی متفاوت از شبهای امتحان ؛
این غول رنگی 70×50 است
شاید وقتی یكی می گه امتحان، همه یاد فیزیك و شیمی و مسائل فیثاغورث بیفتیم. بعضی وقتها هم یاد منطق و فلسفه و یا مثلا زیست گیاهی وجانوری، مو به تنمون راست می
كنه. معلوم نیست این امتحان تا به حال نفس چند نفر رو بند آورده .خلاصه اینكه خاطره
اكثر ما از امتحان چیزی بیشتر از یك كتاب نخونده و آب سرد و چشمهای بی خواب یك ساعت
شماطه دار نیست. اما بین همه این آدما، یك عده هم هستن كه وقتی اسم امتحان می یاد، یاد
رنگ، پالت، مقوای بافت دار و پاسپارتو 70×50 می افتن. همین آدما شبای امتحان خواب
دبیر مربوطه رو می بینن كه با كمال لطافت چشم می دوزه تو چشمشون و می گه چون پاسپار
توی كارت روی قاب فیكس نشده، فقط به درد پاره كردن می خوره و بعد... جرررر... اتفاقا همین آدمان كه شبای تحویل كار تا صبح بیدار می مونن تا پروژه های آخر ترمشون
رو تموم كنن. بعضی وقتها هم از ترس اینكه نكنه نتیجه شب زنده داریها شون رو صبح توی
خونه جا بذارن، بالای سرش كشیك می دن.
و درست به خاطر همین آدما شال و كلاه كردیم و رفتیم توی یكی از هنرستانهایی كه یك عالمه
دانش آموز رشته گرافیك به دقیقه 90 شبهای امتحان نزدیك می شن.
به نظر می رسه از این آدما می شه دو جور سؤال كرد. اول اینكه شبای امتحان دروس تخصصی
یا به قول خودشون تحویل كار چه شكلیه؟ و در چنین شبهای سختی، یاد چی می افتن؟
الهام نبی 16 ساله كه یكی از همین بچه هاست، غش غش می خنده، یك كمی فكر می كنه و باز
پقی می زنه زیر خنده و می گه :شبای تحویل كار مثل یه غول 70×50 رنگیه كه چشماش
قرمزه، یه دم بنفش مات داره با یه صورت سبز فسفری كه توی دستش یه قاب داره كه خودش
رو به زور توش جا می كنه.یكی دیگه از بچه ها كه اصرار داره اسمش به صورت مخفف N.K چاپ
بشه، عینكشو سر دماغش جابجا می كنه و می گه :شبایی كه فرداش تحویل كار داریم، از سه
روز قبل به همه دوستام می سپرم برام پیغام نفرستن ؛ تازه، حسابی از گشت و گذار توی
اینترنت هم می افتم.
مینا پاسبان 17 ساله، آرام و مطمئن جواب می ده :شبا خواب كوچه شاهین فر رو می بینم
و بعد از خواب می پرم.
مرضیه میرنژاد مطمئنه كه شبای امتحان، قرمزه و بلافاصله یاد تابلوی رنگ و روغن می
افته.
یكی دیگه از بچه ها كه حاضر نیست اسمشو بگه، می خنده و جواب می ده :شبای امتحان به
حرف بابام می رسم كه می گه هیچ كاره هم نمی شم.
الهام باغبانیان، 17 ساله، لبخند غمگینی می زنه و بعد از كمی فكر كردن می گه :یاد شب
زنده داری و بی خوابی می افتم و بیشتر خواب دبیرایی رو می بینم كه كار زیاد می خوان.
زنگ كلاس كه می خوره، همه خداحافظی می كنن تا دیر به كلاسشون نرسن. وقتی حیاط، خلوت می
شه، سایه غریب شبای امتحان روی دیوار بزرگ مدرسه جا می مونه.
زینب حاجی محمد زاده
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- درباره داستان
درباره هر داستانی می شود زیاد نوشت و حرف زد.
اما شاید بهتر باشد وقتی داستانی را می خوانیم به دنبال كلمات برجسته و تكنیكهای تازه
آن باشیم تا بتوانیم خلاقیت نویسنده را كشف كنیم.
"هدیه پشت شیشه" داستانی عمیق و در عین حال شیرین و خواندنی است.
نویسنده تلاش كرده تا با استفاده از تكنیك زاویه دید، با نگاهی تازه و خلاقانه، به
كشف جدیدی دست پیدا كند. جنین داخل شیشه پر از الكل، راوی داستان اوست كه هر چند تا
آخر داستان، زمان لازم است برای اینكه او را درست بشناسیم، اما نشانه هایی كه از
آستانه داستان آغاز می شود به ما فرصت می دهد هر لحظه او را بشناسیم، و بعد به لایه
های پنهان برسیم.
بعضی از داستانها بر مبنای آشنایی زدایی نوشته می شوند؛ یعنی نویسنده تلاش می كند تا
داستانی معما گونه بنویسد، به طوری كه در پایان و با گره گشایی نهایی، مخاطب تازه
متوجه می شود راوی كیست. اگر چه چنین داستانهایی همیشه نوشته می شوند، اما از آنجا كه
بیشتر معما محسوب می شوند، اثر نیستند.در "هدیه ی پشت شیشه" تلاش شده تا محتوا بر فرم
غلبه كند. پایانه زیبا و زبان جذاب، از برجستگی های داستان است.اما شاید بهتر بود
مخاطب راوی، همانهایی كه می گویند، برگه سفید، سیاه می كنند و نگاه می كنند، كمی بیشتر
پرداخت می شدند تا ابهام داستان رفع می شد.
به هر حال ، باید قبول كرد كه در فضای محدود داستان كوتاه خلق محتوایی جدید و عمیق
نشدن، كار سختی است.
دوستان عزیز، شما هم می توانید داستانهای كوتاهتان را برای ما بفرستید تا مداد آبی
چند خط درباره اثرتان بنویسد.
موفق باشید.
با چشمهای سیاهتان نگاهم می كنید و آهسته می گویید، خدای من.
نگاهم می كنید و می بینید كه دارم نگاهتان می كنم، اما رویتان را برمی گردانید و
می گویید:چشمهایش را بسته است؟ پس از اینكه خوب براندازم كردید، می روید و برگه های
سفید دستتان را سیاه می كنید.
هی با چشمهای سیاهتان نگاهم می كنید و از همدیگر سؤال می كنید:چشمهایش چه رنگی
می شد؟ و آرام با انگشتهای بلندتان به شیشه ام می زنید و می گویید:حیوانكی با دستش
سرش را گرفته. به سرم كه نگاهی می اندازید، لبهایتان غنچه می شود و چشمهایتان تنگ. پوست زمختتان جمع می شود، عین پوست نازك سرم. آن وقت خانمی كه لباس سفید و بلند دارد،
نشانم می دهد و می گوید:الكلش كم بوده تجزیه شده. و من فكر می كنم تجزیه را كجا
شنیده ام و شما فكر می كنید چطور برگه های سفیدتان را سیاه كنید.
از من می ترسید؟ اگر همان روز كه دلم درد گرفت، نوار، دور گلویم را فشار نداده بود. اگر وقتی زمین را دیدم، پایم را نمی گرفتند و توی این اتاق شیشه ای نمی انداختنم كه
دیگر من هم مثل شما چشمهایم سیاه بود.
تقصیر من بود، وقتی به زمین رسیدم، نوار دورم باز شد و دیگر كسی ندید كه رویش
نوشته اند:از طرف خدا.
سیده افروز ارزه گر،14 ساله،مشهد
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- به بهانه تماشای كارتون "روباتها" ؛
امتیاز خرید سبزی آش واگذار شد !
اصلاَ خجالت نكشید.
سرتان را بالا بگیرید و در كمال عزت و احترام، تخمه ژاپنی میان انگشتانتان را بشكنید و
از دیدن كارتونی كه همراه سایر اعضای خانواده مشغول تماشای آن هستید، لذت ببرید؛ چرا
كه شاید با این كارتان، پدر خسته از دو شیفت كار، مادر مشغول آشپزی.
خواهر از دانشگاه آمده و برادر بزرگ سربازی رفته تان كم بیاورند و باور كنند كه
مخاطبان اصلی چنین كارتونهایی، نوجوانان عزیزی همچون شما هستید و نه آنها(!).
البته، شاید بتوانید این را به حساب بزرگواری تان بگذارید كه اجازه داده اید آنها
نیز پای تماشای فیلم دوست داشتنی تان بنشینند، چرا كه اگر به جای "روباتها"، یك فیلم
بزن بزن و پر از خون و خونریزی قرار بود در خانه تان نمایش داده شود ؛ آنها چنین لطفی
را در حق شما نمی كردند.اما "روباتها"؛ فیلمی كه این روزها در سراسر جهان، بچه های
زیادی را با دنیای این موجودات آهنی آشنا كرده است. موجوداتی كه امروز در شكلهای
مختلفی مشغول خدمت به انسانها هستند و هر روز به ما نزدیكتر هم می شوند.
زمانی فقط می شد آنها را با قیافه هایی نه چندان دوست داشتنی در كارخانه های صنعتی
دید، اما با تولید روباتهای سخنگو و با اندامی شبیه به انسان كه در سرزمین چشم
بادامی ها اتفاق افتاد، امیدها به دیدن این رفقای آهنی كه می توانیم تمام
كارهایمان ؛ از جمله نان از نانوایی، سبزی آش از سبزی فروشی و عدس و ماش از بقالی سر
كوچه خریدن هایمان را روی دوش محكم آنها بیندازیم، بیشتر از قبل شد.
قهرمان اصلی انیمیشن 91 دقیقه ای "روباتها"، جوان نابغه ای است به اسم "رادنی" كه در
دنیایی منحصر به فرد زندگی می كند، زیرا ساكنان این دنیا، تنها روباتها هستند...
شاید برای شما هم قابل حدس باشد كه نبوغ قهرمان ماجرا ممكن است برایش ماجراهایی را
بیافریند كه دیدنی باشند.در "روباتها" این ماجراها در حول و حواشی آرزوی رادنی برای
ساختن جهانی بهتر برای دوستانش شكل می گیرد، ولی یك مشكل كوچك او را در رسیدن به آن
دچار زحمت می كند.
این زحمت را رییس مستبد یك شركت بزرگ چند ملیتی درست می كند كه ...
اجازه بدهید داستان فیلم را بیشتر از این برایتان افشا نكنم، زیرا ممكن است مزه دیدن
تصاویر انباشته از نقاشی های متحرك زیبای آن كه موسیقی و گفتگوهای خنده دار هم آنها
را همراهی می كنند، برایتان از دست برود.
"روباتها" را دو كارگردان به اسمهای "كریس وج" و "كارلوس سالونها" ساخته اند كه ممكن
است شما آنها را نشناسید ؛ اما به احتمال زیاد، كارتون قبل آنها را در تلویزیون تماشا
كرده اید.
كارتون معركه ای به اسم "عصر یخبندان" كه با وجود تصاویر سفید و پر از برف و یخ محیط
زندگی قهرمانهایش، توانست گرمای قابل لمس موضوع احساسی خود را به همه ما منتقل كند.این
انتقال احساس را تنها و تنها می توان مدیون دنیای نقاشی های متحرك دانست؛ دنیایی كه
می توان با استفاده از آنها با سایر اعضای خانواده كه متوسط قدشان، بیش از یك متر و
نیم است، تسویه حساب كرد و به ازای مشاركت در ورود به این سرزمین زیبا و فارغ از
درد و غم، مثلاَ خرید سبزی آش امروز عصر را به برادر بزرگتر سربازی رفته واگذار نمود.
صادق پارسا
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- پشه ها روزها كجا می روند؟
اگر "سپهر" سریال پاورچین را دیدید بگویید حتماَ این مطلب را بخواند. باور كنید نه
تنها سپهر، كه دانشمندان هم توی كار پشه ها مانده اند. جالب است بدانید كه بیشتر
پشه ها شبگرد هستند و كل فعالیت این حشرات، در یك تا دو ساعت متمركز می شود. كاش
سپهر می دانست كه پشه ها جای دوری نمی روند. آنها با استفاده از استتار و رنگ بدن،
تمام مدت روز لای علفها، سبزه ها روی درختها یا دیوار خانه ها استراحت می كنند. هیچ كس
به درستی نمی داند پشه ها در 22 ساعت استراحت، می خوابند یا بیدارند؛ اما مهم این است
كه حالا شما می دانید پشه ها روزها كجا می روند؟
شما جزو چه گروهی هستید؟ آنهایی كه وقتی برای جواب دادن درس صدایشان می كنند، خجالت
می كشند و یا مثلاَ بعد از عمری نمره 20 می گیرند و از شاهكارشان كه تعریف می كنند،
سرخ می شوند؟
اگر متعلق به گروه سرخ شوندگان و گرمایی ها هستید، حتماَ بدتان نمی آید كه علت مثل
لبو شدنتان را بدانید. بهتر است به خاطر داشته باشید كه بر اثر واكنش احساسی، رگهای
پوست منبسط می شوند و در این موقع، خون به سطح بدن هجوم می برد و مناطق حساس و لطیف
را سرخ می كند. شاید تا به حال فقط به سرخ شدن صورتتان توجه داشته باشید، ولی
اگركمی دقت كنید، شاید متوجه قرمزی مختصر گردن و گرمای بدن هم بشوید. بد نیست بدانید
كه احساس گرما مربوط به مغز است كه از طریق گیرنده های پوست گرما را احساس می كند.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- چه موقع شامپوها كف می كنند؟
لازم نیست سر خودتان را شیره بمالید. بیخودی تقصیر را به گردن شامپوی بدبخت نیندازید. این قدر نق نزنید كه شامپو كف نمی كند. زحمت بكشید و همان هفته ای یك بار كه به حمام
تشریف می برید، حداقل دو بار موهایتان را بشویید. لازم است بدانید كه حتی اگر دستها
و موهایتان را هم خیس كنید، بار اول شامپو چنان كه باید كف می كند. اشكال از كیفیت
شامپو نیست. مشكل به هپلی ها برمی گردد. چربی ها و گرد و غبار داخل موها، مانع كف
كردن می شوند و دقیقاَ به همین دلیل آخرین بار كه شامپو می زنید، موهایتان قیریچی صدا
می كند و با كفها می توانید بستنی قیفی بسازید.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- چرا در عكسهای قدیمی هیچ كس نمی خندد؟
حتماًچند تا از عكسهای پدربزرگ و مادربزرگتان را دیده اید. از همانهایی كه سیاه و
سفیدند و یك یا چند آدم بداخلاق را نشان می دهد كه با چهره هایی جدی و گرفته، به
دوربین زل زده اند. واقعیت این است كه همه این افراد افسرده و غمگین نیستند. علت را
باید در كندی نور دهی جستجو كرد. آن وقتها مثل امروز نمی گفتند:آماده... یك دو سه
بلكه برای آن كه تصویری كامل روی شیشه حساس عكس قرار بگیرد، چند دقیقه زمان لازم بود
و واقعاَ لبخندی این قدر طولانی، خسته كننده به نظر می رسید. حالت چهره عكسهای قدیمی،
مربوط به تمام كسانی است كه ماهیچه های صورتشان را به حالت عادی رها كرده باشند.
امروز كودكی را با تمام خوشی هایش در باغچه فراموشی چال می كنم و پشت به عروسكهایم،
شانه به شانه یاس خانه بزرگ می شوم و پا به شهر فردا می گذارم ؛ فردایی كه مرا از
لحظه های آبی حوض پر ازماهی دور می كند و تا برج های غرور می كشاند؛ فردایی كه خط
قرمزی است بر همه مشق شبهای بچگی. دیوارها بلند و بلند تر می شوند. آدمهای مثل باد
سردی از كنار هم می گذرند و هنوز فرداهای دیگر را به انتظار نشسته اند.
طاهره خاكشور