---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- كلاغی كه دوست داشت نردبان داشته باشد(قسمت آخر)
هفته قبل خواندید كه كلاغ آرزو داشت یك نردبان داشته باشد. در شهر نردبانی را پیدا
می كند و او را راضی می كند تا به جنگل فرار كند، حالا ادامه داستان را بخوانید.
دری كه در كنار نردبان دراز كشیده بود، گفت:"ای... نردبون فرار می كنه یكی اونو
بگیره" ولی هیچ كس صدای در را نشنید.
چار پایه گفت:"برم بگیرمش؟" و خواست دنبال نردبان راه بیفتد كه پایش به در گیر كرد
و با سر به جدول خورد و سرش گیج رفت.
در، خنده اش گرفت. در با بی حوصلگی گفت:"ولش كن بیا دراز بكش بذار بره خودش
برمی گرده."
كلاغ داشت پرواز می كرد و نردبان به دنبالش می دوید. چند دفعه نزدیك بود تصادف كند. همان طور كه داشت می دوید به یك نجاری رسید كه دو نردبان ساخته بود خواست بایستد ولی
فكر كرد الان پیرمرد نجار می رسد. برای همین قدمهایش را بلندتر برداشت.
بچه هایی كه از مدرسه برمی گشتند، همین كه نردبان را در حال فرار دیدند جیغ كشیدند و
دنبال نردبان دویدند؛ ولی قدمهای بلند نردبان از آنها جلو افتاد. بعد از كلی دویدن
نردبان به یك بزرگراه رسید، ماشینها با سرعت در رفت و آمد بودند.
نردبان ایستاد.
كلاغ گفت:چیه؟ چرا ایستادی نكنه می خوای بیان بگیرنت."
نردبان كه عرق كرده بود جواب داد:"هی كلاغ، مثل این كه فراموش كردی من یه نردبونم كه
از یه درخت پیر ساخته شدم. قلبم ضعیفه، مثل تو كه جوون نیستم، بذار یكم استراحت كنم
تازه این همه ماشین من چه جوری رد بشم".
كلاغ كمی فكر كرد و گفت:"هی فهمیدم تو باید از روی بزرگراه بری این تنها راه رد شدن
از بزرگراهه".
نردبان با همه خستگی هاش عقب عقب رفت و بعد شروع كرد به دویدن، به بزرگراه كه رسید
دو تا پایش را به زمین فشار داد و ناگهان مثل پرنده ای كه پرواز می كند به هوا
پرید، كلاغ جیغ كشید و لابه لای قارقارش می گفت:"خوبه خوبه یكم دیگه تو رد میشی، تو رد
میشی" و بعد نردبان ناگهان در آن طرف بزرگراه به زمین خورد، كمرش درد گرفته بود. نتوانسته بود روی دو پایش فرود بیاد، كمی آخ و اوخ كرد و بعد بلند شد. آنها از شهر
بیرون رفتند، رفتند و رفتند تا جایی كه كلاغ از اون بالا گفت:
"هی جنگل داریم می رسیم، داریم می رسیم."
نردبان گفت:"ای بابا تو هم فقط می گی داریم می رسیم ولی هنوز كه نرسیدیم."
كلاغ گفت:"فقط یكم دیگه مونده، "بدو بدو " و نردبان بازم دوید چند دقیقه بعد نردبان
و كلاغ به جنگل رسیدند. نردبان خسته شده بود، می خواست كمی استراحت كند به خانه كلاغ كه رسیدند در سایه درخت
سبز دراز كشید و به آسمان نگاه كرد بالای سرش پر از درخت و قار قار كلاغ و صدای پرنده
بود آفتاب داشت می تابید، نردبان دلش می خواست دوباره مثل همان روزهایی كه درخت بود
ایستاده باشد، بلند شد نگاهی به اطراف كرد و بعد به درخت تكیه داد، كلاغ خوشحال بود،
او اولین پرنده ای بود كه نردبان داشت پر زد و آمد پایین و شروع كرد به بالا رفتن از
نردبان حال كلاغ نردبان داشت نردبان هم خانه.
عباسعلی سپاهی یونسی
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- از جای خودتان تكان نخورید،نوشته سوم
سلام. امروز، نه ببخشید، دو سه روز قبل روزهای خوبی برای من بودند. اول صبح یك نامه
به دست من رسید كه آن را "سلماز باغبان" نوشته بود.
توی پاكت نامه یك داستان به اسم "جادوگر بدجنس" بود. دو ساعت بعد بابای "فاطمه
باخدا" به روزنامه آمد. بابای فاطمه 10 ساله، چند داستان هم از فاطمه آورده بود كه
یكی از آنها را برایت چاپ كرده ام. این دو اتفاق دوشنبه افتاد.
سه شنبه هم روز خوبی بود، اول مادر "آزاده كریمیان اقبال" كلاس دوم ابتدایی آمد. مادر آزاده یك عالمه شعر آورده بود، همه هم شعرهای آزاده بودند. اصلاَ امروز این صفحه را بخوانید تا با آزاده بیشتر آشنا شوید. بعد از رفتن مادر آزاده،
یك نامه دیگر به دست من رسید. یك نامه باز هم از "سلماز باغبان"؛ سلماز یكی از
دوستان خوب منه كه تا حالا دو نامه برای من فرستاده و خیلی هم دقیق صفحه را خوانده
است. از كجا می دانم؟ از نامه ای كه نوشته. در شماره پنج شنبه هفته گذشته یك جا به
جای كفشدوزك نوشته شده بود "شاپرك" كه كسی متوجه این اشتباه نشده بود و همان "شاپرك"
چاپ شد. سلماز در نامه اش این اشتباه را نوشته بود. در صفحه هفته قبل یك جای دیگر
هم نوشته بود "گربه سیاهه" ولی نقاش گربه را قهوه ای كشیده بود كه سلماز این اشتباه
را هم تذكر داده بود و البته نوشته بود كفشدوزك خیلی قشنگ است.
یك نفر هم یك دعا برای من فرستاده ولی اصلاً اسم خودش را ننوشته است، فقط در یك تكه
كاغذ كوچك نوشته "تقدیم به دست اندركاران صفحه كودكان".
خلاصه این هفته سر من حسابی شلوغ بود. دیگه می خواستم چی بگم؟ یادم آمد من دوست همه
شما بچه ها هستم جان مامان كفشدوزكم.
كیك
مادر:دخترم من دیشب دو تا كیك توی یخچال گذاشتم ولی امروز فقط یكی تو یخچال بود.
دختر:مامان جون، چون تاریك بود اون یكی رو ندیدم.
٭٭٭
آیینه
پسر:پدرجان شما اگر كسی را دیده باشید می توانید صورتش را به یاد بیاورید.
پدر:بله، فكر كنم بتوانم.
پسر:پس امروز وقتی می خواهید اصلاح كنید صورت خودتان را به یاد بیاورید، چون من آینه
را شكستم.
٭٭٭
اولی:چرا گربه شما دیشب این قدر سر و صدا می كرد؟
دومی:خیال می كرد چون قناری شما را خورده می تواند آواز بخواند.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- یك دوست جدید
آزاده كریمیان اقبال در كلاس دوم ابتدایی درس می خواند. مادرش برای ما نوشته سولماز
5/8 ساله است و از 7 سالگی شعر می نویسد. وقتی خیلی خوشحال می شود شعر می نویسد و
البته وقتی اتفاق جالبی می افتد هم شعر می گوید. و وقتی هم حوصله اش سر می رود باز
شعر می نویسد. او تا حالا صد شعر گفته، حال با هم شعر سولماز را بخوانیم.
همچون گل
ستاره، به روی آسمان نشسته
سبزه ها قدم می زنن، شوق را جارو می كنن
جارو می كنن
ماشین ها با بوق رد می شن از خیابون
بوق، بوق
دوچرخه ها در حال راه رفتن، راه رافتن
بچه ها بیایید
ماشین ها را كنار بگذاریم
با دوچرخه ها برویم
ماشینها دود دارن
عیبهای دیگه دارن
با دوچرخه بریم
دود ندارن
دود ندارن
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- داستان ،عروسك تنها
آن روز عروسك من كنار بخاری نشسته بود و فكر می كرد... به خانه ای كه قرار بود تازگی
برای خودش درست كند و در آن زندگی كند... همین طور كه فكر می كرد ناگهان یك گربه را
در آن طرف پنجره دید. برای همین ترسید و پشت بخاری دوید.
بعد از ده روز كه رفتم دستمالی را كه شسته بود روی بخاری بیندازم تا خشك شود به پشت
بخاری هم نگاهی كردم. دیدم ای داد بیداد عروسكم از گرمای بخاری لباسش از عرق خیس شده
است و گوشه ای نشسته و گیر كرده نمی تواند بیرون بیاید. سریع به پشت بخاری رفتم و
عروسك را برداشتم و به طرف آب یخ رفتم از پارچ آب برای عروسكم آب ریختم و آب را به
او دادم او هم آب را خورد و كمی هم روی لباسش ریخت تا خنك شود.
بعد هم كه به حال آمد از من خیلی تشكر كرد و كمی هم دلخور بود كه ده روز به یاد او
نبودم.
فاطمه باخدا،10 ساله
خوب باز هم كتاب و كتابخانه، اما امروز قرار است به جای معرفی یك كتاب یك مجله را
معرفی كنیم. حتماً شما هم خبر دارید، اما من برای آنهایی می گویم كه شاید خیلی خبر
نداشته باشند كه هر ماه و هر هفته مجله هایی چاپ می شود تا من و تو با خواندن آنها
خیلی چیزها یاد بگیریم.
من از این به بعد هر چند وقت یكی از این مجلات را برای شما معرفی می كنم. قبل از این
كه فراموش كنم باید بگویم كه شما می توانید نوشته های خودتان را برای این مجلات هم
بفرستید تا اگر خوب بودند از نوشته های شما استفاده كنند.
یكی از این مجله ها "پوپك" است، حتماَ می دانید كه پوپك یك نوع پرنده است. مجله پوپك
12 سال عمر داد و قبلاً یك قسمت از مجله "سلام بچه ها" بود، اما حالا برای خودش یك مجله
جدا شده و دوستان زیادی هم دارد.
این تصویر روی جلد آخرین شماره پوپك است. شاید برای شما جالب باشد كه پوپك یك مجله
شهرستانی است كه در قم چاپ می شود. اما مطالبی كه هر ماه در پوپك چاپ می شوند
نوشته های جور واجوری هستند. از شعر و داستان گرفته تا معرفی كتاب و نوشته های
بچه ها و خبرهای خواندنی.
مثلاَ در شماره اردیبهشت پوپك اعترافات كوچك، شكوفه های آسمانی، با قرآن آشنا شویم،
داستان مداد تنها، كاردستی، شعر مثل یك مورچه خوار و خرخر، بچه ها خبر قندان و خیلی
مطالب دیگر چاپ شده كه اگر خواسته باشم همه آنها را معرفی كنم خیلی نوشته ام طولانی
می شود.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
از دنیای اینترنت
نام وبلاگ:بچه های خوب
اینترنت از صفحه های وب تشكیل شده است. وب به معنای تار عنكبوت است ، چون اینترنت
شبكه بزرگی است كه به تار عنكبوت شباهت دارد.
اینترنت به ما كمك می كند به جاهای مختلف دنیا سفر كنیم. اما این ما هستیم كه تصمیم
می گیریم به كجا برویم و به كجا نرویم. در این سفر باید حواسمان را جمع كنیم، چون در
اینترنت مثل زندگی روزمره همه جور آدم پیدا می شود، حتی بعضی ها خودشان را به جای كس
دیگر جا می زنند. در این شبكه هر كس می تواند شخصیت خودش را در نوشته ها، پیامها و
نامه ها به خوبی نشان دهد. بچه هایی هستند كه برای خودشان جایی دارند و خاطرات،
نوشته ها و نظرات خود را در آن جا می نویسند، اسم آن "وبلاگ" است.
یكی از این وبلاگها "بچه های خوب" نام دارد. بیشتر بچه ها در این وبلاگها نام واقعی
خود را نمی نویسند و یك اسم دیگر انتخاب می كنند.
هفته آینده نوشته ای از وبلاگ:بچه های خوب را
می خوانیم.
ترجمه لیدا سبزه كار
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
بدانید بهتر است؛ صدای باد از كجاست
وقتی كه باد می وزد و ما خارج از خانه هستیم صدایش را نمی شنویم، ولی موقعی كه توی
خانه باشی و در و پنجره ها را ببندی باد به در و پنجره می خورد و آنها را تكان می
دهد و از میان درزهای در و پنجره رد می شود و این باعث می شود صدای باد را بشنویم.
بعضی ها از صدای باد می ترسند. اگر می خواهید صدای باد را نشنوید، وقتی كه باد
می وزد از خانه بیرون بیایید و وسط باد بایستید. می بینید كه صدای آن را نمی شنوید. اما بهتر است بدانید اصلاً صدای باد ترسی ندارد، سعی كنید وقتی كه آن را می شنوید نترسید
چون همه شما فهمیدید كه صدای باد چطور به وجود می آید.