---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- چراغم نفت مي خواهد
٭ابوالفضل زرويي نصرآباد
هوا سرد است! به روي بيني ام از سقف منزل مي چكد باران. زمين يخ، دست يخ، پا يخ، كمر يخ، سينه يخ، دل يخ غلط كردم اگر هنگام گرما "اوخ و اخ" كردم خدايا! پاك، يخ كردم! ٭٭٭ چراغي دارم اي ياران كه هر سالي در اين ايام باراني ز من چيزي عجايب ناك و هشت الهفت! مي خواهد چراغم، "نفت" مي خواهد! چراغي مانده ازاجداد من باقي - الا يا ايها الساقي! - دمش سرد است و آهش گرم اما حيف، خاموش است! ٭٭٭ الا اي مرد نفتي، مرد روغنمال چركين جامه، در بگشا! منم، من! مرد سرماخورده بي حال منم، من! مرد هالوي مشنگ بيخودي خوشحال! نباشد بشكه ات خالي، زبانم لال! ٭٭٭ هوا سرد است و جانسوز است يكي مي گفت: "روز اول هر سال نوروز است - و گرما مي رسد از راه - " صد و چل روز و اندي مانده تا نوروز صد و چل روز طاقت سوز به فكر نفت بايد بود از امروز! ٭٭٭ علي از من كتاب و كيف مي خواهد حسن كفش و ثريا دامن و مهري جهاز و اصغري قاقا! زنم از من لباس پشمي و زربفت مي خواهد در اين احوال وانفسا چراغم نفت مي خواهد! ٭٭٭ ستايش باد خياطان ايران را كه ارزاني به ما بيچارگان كردند تنبان را مربا، لوله قوري، صنوبر، طبل تو خالي الك، دفتر، سماور، اشك! يعني كشك! خداوندا! دلم غمگين و لرزان است و پر درد است وزير نفت و بنزينا! هوا سرد است!
٭ مهدي محمدي
1- ماهي سرش را از آب بيرون آورد و گفت: تشنه ام.
2- فقير با خودش گفت: كاسه من سوراخ است، به درد غذا خوردن نمي خورد.
گدا با خودش گفت: كاسه من نو است، كسي داخل ظرفي كه اين قدر نو است، پول نمي اندازد آنها كاسه ها را با هم عوض كردند.
3- مرد به بانك رفت تا پولي در حسابش بگذارد، پسرش از دانشگاه آزاد به همراهش زنگ زد. از گذاشتن پول توي حسابش منصرف شد و درخواست وام كرد.
4- به گونه اي رفتار كرده بود كه وقتي مرد، هنگام دفن او احساسي شبيه دفن زباله داشتند.
5- آن قدر به قرارش فكر كرد كه ساعت قرار را فراموش كرد.
6- ارباب رجوع ها هر روز در اتاق انتظار آن قدر معطل مي شدند كه سرانجام رئيس ناچار شد ماشين چمن زني بخرد.
7- از حمام كردن مي ترسيد، ولي وصيت كرد بعد از مرگش هر روز سنگ قبرش را بشويند.
8- باد در حزب نقش اساسي داشت، تمام آرمانهاي حزب، روي دستشان بادكرده بود.
9-دختر قاليباف فقط گلهاي قالي را مي بافت و گلهاي خانه شان پژمرده شده بودند.
10- پادشاه مي خواست همسطح با مردمش زندگي كند، اتاقش را به طبقه همكف كاخش منتقل كرد.
11- آيينه تخت براي مرد خودبزرگ بين حكم آيينه مقعر را داشت.
12- مرد كچل را برق گرفت، هوا روشن شد.
13- ماهي پول خرد نداشت تا به بقال بدهد، پولك داد.
14- اگر روز از او ساعت مي پرسيدند نمي دانست؛ چون ساعت شب نما خريده بود.
15- ريش پروفسوري گذاشت، همه به او احترام گذاشتند.
16- تيم فوتبال، داوري را كه وجدانش را فروخته بود، خريد.
17- چاي كمرنگ مي خواست، زنش چاي پررنگ برايش ريخت و محبت مرد كمرنگ شد.
18- دلش به حال شوهرش سوخت، شوهرش با خودش گفت: بوي سوختگي مي آيد.
٭ م. ناران شهروند: سلام دروكردم آقاي تيك تاك. من بواي بلقيس برره هستم. راستش تازگي ها يك پسري از تهرون ويومده اينجا از اين دختر ما خواستگاري وكرده. مواي بلقيس ورگونزج بايد در موردش تحقيقات دروشه. مي شه شما لطف دروكنيد و توي روزنامه تون (كه البته با يك روز تأخير به بخش ما و ياد و حقيقت ديروزنامه وشه) يك آگهي حصر وراثتي، تعقيب و تاديبي، گمشده اي، ترحيم و تسليتي چيزي دروكنيد. كه يك كم در مورد اي پسر اطلاعات دروياد! تيك تاك: آقاجان شما اجازه ودهيد ما با بر و بچه هاي سرويس آگهي يك صحبتي وكنيم. همانا اگر ورگونزج راه داره ما هم بدمان نمي آيد، بلقيس خانم شما يك عروسي بگيرد و برره اي ها يك بار ديگر به اين بهانه بزن و بكوب راه ويندازند.
شهروند: سلام. چطور مي شه يك خواننده معروف و محبوب شد؟ تيك تاك: قيافه ات چه جوري هاست؟
شهروند محترمه: آقا اين شوهر من الان حدود دو هفته س كه باهام حرف نمي زنه! قهر كرده. قهر! من چه كار كنم آقا. چكار كنم!؟ تيك تاك: طلاق بگيريد خانوم. طلاق!
شهروند: من يك جوان در حال ازدواج هستم. لطفاً من را راهنمايي كنيد و بهم بگوييد كه براي شروع زندگي چه چيزهايي لازم است. تيك تاك: راستش حالا فعلاً جيب پر و گردن كلفت و دل خوش از همه واجب تر است. اينها كه فراهم شد زنگ بزن تا بقيه اش را هم بهت بگويم.
شهروند: من يك فيلمساز پست مدرني هستم كه توي اين جامعه هنري مان ناشناخته مانده ام. لطفاً توي صفحه تان يك مصاحبه اي با من بكنيد تا بلكه يك كمي مطرح بشوم. تيك تاك: اشتباه گرفتيد، جناب آقا! تو اين مدت هر كس با صفحه ما احياناً مصاحبه اي كرده، يا از كار بي كار شده و با كله خورده به زمين. يا اينكه اصلاً به محض مطرح شدن، از صحنه روزگار نيست و نابود شده. جا كه قحط نيست. برو با اين هفته نامه هاي گل من جاي گلي مصاحبه كن. عكست رو هم با كاغذ گلاسه مي زنن رو جلدشون. يه كم خرج كني، دو روزه از كارگردان ارباب حلقه ها هم معروف تر مي شي.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- حكايت گنجشك هاي اين دوره زمانه
٭ مهدي نصيري
يكي بود، يكي نبود. در بيابان بي آب و علف يك ولايتي، يك گنجشك كوچولويي داشت از روي زمين تخم هل و دارچين مي خورد كه نفهميد و يك خار بي معرفت رفت توي پايش، گنجشك از شدت درد فرياد كشيد و بلند شد، رفت توي ده و كنار ننه بزرگي كه از صبح نشسته بود و داشت نان مي پخت، نشست و گفت: اي ننه بزرگ. همانا لطف كن و اين خار را از توي پاي من در بيار. پيرزن بيچاره هم لطف كرد و خار را از توي پاي گنجشك درآورد. بعد هم آن را انداخت توي آتش. گنجشك گفت: عجب پيرزن پررويي! زودباش ! يا خارم را بده، يا اينكه يك دونه از نانهايت را برمي دارم و مي برم. ننه بزرگ گفت: حالا كه خارت توي تنور سوخته!. گنجشك هم يك نان را برداشت و رفت.
رسيد به يك تپه اي كه چوپان كنار گله اش نشسته بود و داشت توي كاسه اش دوغ مي ريخت بخورد. گنجشك آمد و نشست كنار چوپان و گفت: بيا اين نان از من، دوغ از تو! چوپان هم نان را توي كاسه تريت كرد و خورد. گنجشك رو كرد و بهش گفت: اي چوپان همانا زود باش نان من را بده وگرنه يكي از گوسفندهايت را مي برم. چوپان آمد، خنده اش بگيرد كه ديد گنجشك رفت يك گوسفند را ورداشت زد زير بغلش و پرواز كرد توي آسمان.
گنجشك رفت و رفت تا به يك ولايت غربتي رسيد كه توي آن عروسي بود و مردم ولايت گوسفند نداشتند براي عروسي شان بكشند. گنجشك رفت گوسفند را داد به خانواده عروس و داماد. آنها هم با گوشت گوسفند و باقي مخلفات يك عالم ميني پيتزاي ولايتي درست كردند و به همه مهمانها دادند و خوب كه عروسي تمام شد. گنجشك بي معرفت رفت سراغ داماد و گفت: ياا... گوسفندم را بده بياد. داماد گفت: آخه نيم وجبي گوسفند را كه مردم ولايت توي پيتزاهايشان خوردند، اما بيا همه پول شاباش هايمان را به جاي پول گوسفند بردار ببر! گنجشك گفت: يا گوسفندم را بده يا اينكه عروست را با خودم مي برم. داماد آمد به گنجشك بخندد كه گنجشك عروس را زد زير بغلش و پرواز كرد، رفت توي آسمان. گنجشك فرداي آن روز سر ساعت هفت صبح توي يك ولايت ديگري آمد پايين و ديد روي پرده سينماها عكس يك فيلمي را چسبانده اند كه اسمش"عروس فراري" است بعد هم رفت يك موبايل دوربين داري آورد و از عروسي كه دزديده بود، فيلم گرفت و فيلم را ريخت روي سي دي و يك عكسي هم چسباند و به تعداد نامحدود از آن كپي كرد و داد به دلالهاي سي دي فروش سطح شهر تا آنها را يكي ششصد تومان به مردم بفروشند.و از اين راه خرج مواد يكسالش را درآورد.
ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه گنجشكهاي اين دور و زمانه را بايد همان اول بگيريم و ازش يك آبگوشت خوشمزه اي درست كنيم. وگرنه سينما ورشكست مي شود.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- من و غول چراغ جادو
٭ ارژنگ حاتمي من پسر سر به زيري هستم. راستش از وقتي يكي از دوستانم يك پانصد توماني از روي زمين پيدا كرد، من متوجه شدم كه سر به زيري فايده هاي فراواني دارد. در پارك قدم مي زدم كه يك چراغ قديمي توجهم را به خود جلب كرد. با خودم گفتم: واقعاً احمقانه است كه فكر كنم توي اون غول باشه! اما از آن جا كه من آدم عاقلي هستم چراغ را برداشتم و دستي به آن كشيدم. چراغ اول يك عالمه دود كرد و بعد يك آقاغول، يك خانوم غول به همراه پنج تا بچه غول قد و نيم قد از توي چراغ بيرون افتادند. بچه غولها و مادرشان روي چمنها
و آقاغول روي شاخه يك درخت افتاد. من در حال تماشاي اين حوادث بودم و منتظر، كه هر لحظه مردم با ديدن غولها داد و فرياد راه بيندازند... . پيرمردي كه در پارك در حال ورزش كردن بود، غول را كه ديد از همان دور فرياد زد: "آقاي محترم! شما كه واسه خودت غولي هستي! شما ديگه چرا؟ با بيژامه توي پارك؟ خجالت بكش!" غول پدر نگاهي به سر و وضعش انداخت و گفت: ببخشيد! من توي چراغ خواب بودم، فكر نمي كردم اين (با انگشت به من اشاره كرد) مزاحم بشه! "خانووم اون شلوارم رو بده!" غول پدر در حال پوشيدن شلوار بود كه متوجه مأمور شهرداري شد: "آقاي غول! اين برگ جريمه شماست بابت افتادن شما روي درخت و شكستن اون!"، پشت سرش هم يك مأمور راهنمايي و رانندگي: "آقاي غول! چراغ شما بيش از حد نرمال دود مي كنه و باعث آلودگي هوا و آسيب ديدن لايه اوزون مي شه، لطفاً اين جريمه رو پرداخت كنيد." - با خودم گفتم: "آخه چرا هيچ كس از ديدن اين غولها تعجب نمي كنه؟!"- غول پدر در حال چونه زدن با مأمور شهرداري و راهنمايي و رانندگي بود: "ندارم! من شكم بچه هامو هم نمي تونم سير كنم! آخه از كجا بيارم!" كه چشمش به من افتاد: "آقايون! اين نامرد! (باز هم با انگشت به من اشاره كرد) ماهارو از اين چراغ در آورد جريمه ها رو هم او بايد بده" ... برگه هاي جريمه را گرفتم و با خودم گفتم: "اين جريمه ها در برابر برآورده شدن سه تا آرزو كه ارزشي نداره" توي فكر بودم كه چه آرزوهايي بكنم، كه غول نگاهي به من كرد و گفت: "آقا پسر، من سه تا آرزو دارم!"، با تعجب گفتم: .اِ اِ اِ... تو بايد آرزوهام رو برآورده كني... نه من آرزوهاي تو رو. غول قيافه حق به جانبي گرفت و گفت: "اون مال قديمها بود، من اگه مي تونستم اول آرزوهاي خودم رو برآورده مي كردم و با پنج تا بچه تو اين چراغ قديمي كوچك زندگي نمي كردم."، خيلي خونسرد جواب دادم: "به من چه، من كه ميرم..."، غول يقه ام رو گرفت و گفت: "چي گفتي؟!"، فهميدم غول زياد مهرباني نيست، از روي اجبار گفتم: "حالا آرزوهات رو بگو، شايد تونستم واست كاري كنم!"، غول بدون اين كه زياد فكر كند، گفت: "اول از همه يك خونه مي خوام، بچه ها دارن بزرگ مي شن. تا چند سال ديگه اصلاً تو چراغ جا نمي شيم! بعدشم توي اين چراغ امنيت نداريم، هي يك آدم فضول (اين دفعه به من اشاره نكرد، اما منظورش من بودم) ميآد به چراغ دست مي كشه و ما مي افتيم بيرون...، آرزوي دوم من هم اينه كه يك BMW مي خوام، مگه من چيم از اين فوتباليستها كمتره كه فقط بلدن توپ شوت كنن؟!"، من گفتم: "پيكان هم خوبه ها!"، غول ناراحت شد و گفت:" چرا فحش ميدي؟!، آرزوي سوم من هم اينه كه خرج دانشگاه آزاد بچه ام رو بدي!"، گفتم: "اين آخري كه مسأله مهمي نيست، قرار شده وام بدن و شهريه ها رو كم كنن". غول لبخندي زد و گفت: اي بابا! ما از اين قولها زياد شنيده ايم!" مغزم داشت سوت مي كشيد... با ترس و لرز گفتم: "آقاي غول اگه اين آرزوهات رو برآورده نكنم، چي مي شه؟" غول گفت: "از لوله همين چراغ مي كنمت توي چراغ!" به زحمت لبخندي زدم و گفتم: "شوخي مي كني؟!" غول با يك دست من را برداشت و سرم را به طرف لوله چراغ برد... . آره شايد منتظريد كه بگويم بعدش از خواب پريدم، اما متأسفانه اين داستان واقعيت داشت و من الآن سي و دو ساله كه توي اين چراغ هستم. "لطفاً يكي من را در بياورد." نتيجه گيريهاي داستان: 1- سر به زير بودن زياد هم خوب نيست. 2- دو تا بچه كافيه، اگر غول باشي كه يكي هم بسه! 3- هيچ وقت چراغ جادو پيدا نكنيم. 4- وقت خودمان را با خواندن داستانهاي بي سر و ته هدر ندهيم!
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- حافظ به روايت شير فرهاد
ناگهان پرده بر انداخته اي ، يعني چه؟
مست از خانه برون تاخته اي ، يعني چه؟
"حافظ"
"ناگهان پرده بر انداخته ...." اي ، يعني چه؟(!)
"مست از خانه برون تاخته ... " اي ، يعني چه؟(!)
عشق شون پت ، وَزده چنبره بر زندگيم
"سهم دل ، خشكه نپرداخته!..."اي يعني چه؟
اي كَيانوش كه با ما وَزده شطرنجي
"شده چُلمنگ و فقط باخته!..."اي يعني چه؟
"نوَديدي كه "سحرناز" به روي "ليلون
"باز هم خنجر خود آخته؟!..."اي يعني چه؟
وا وَكن چشم و وَبين گرد نخود چي فوكولَه
"كار ِ اي "دو برره" ساخته!..."اي يعني چه؟
"بوالفضول الشعرا" "حافظ" طنز است و "بگور"
"پيش او لُنگ وَ يَنداخته!..."اي يعني چه؟
٭٭٭
هر كه پنداشت تو تعريف ز طنزت فوكولي!
"فعل معكوس تو نشناخته!..."اي يعني چه؟
بوالفضول الشعراي ارومي
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ... اما سيگارهايش خوب است
"ايران چهارمين وارد كننده سيگار از آمريكا شناخته شد"
(روزنامه قدس 23/8/84)
نتيجه گيري منطقي:
آمريكا بد است، اما سيگارهايش خوب است.
توصيه غير بهداشتي:
از اين پس سيگارهاي ايراني بكشيد تا هم به شكوفايي صنعت دخانيات كشور كمك كرده باشيد و هم حال وزارت بازرگاني آمريكا را گرفته باشيد.
نتيجه گيري غير منطقي:
با توجه به باخت تيم فوتبال كشورمان به تيم دوم مقدونيه سيگاري هاي ايران به اين نتيجه رسيده اند كه ما در فوتبال به هيچ مقام جهاني نمي رسيم، به همين خاطرقصد دارند با كشيدن يك عالمه سيگار باعث شوند حداقل ما يك مقام جهاني در زمينه اي ديگر كسب كنيم!
نتيجه گيري احساسي:
ما خيلي خوب هستيم... قالي، خاويار، نفت، آب، زعفران و يك عالمه چيز خوب ديگه به كشورهاي ديگر صادر مي كنيم، اما آنها به كشور ما سيگار، مواد مخدر، اكستازي و چيزهاي بد ديگر مي فرستند.