---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- از جاي خود تكان نخوريد
نوشته سي ام
1- مثل هميشه اول سلام و بعد هم يك سؤال. به نظر شما چرا من هميشه نوشته ام را يك جور شروع مي كنم؛ يعني هميشه مي نويسم اول سلام؟ كمي درباره اين سؤال من فكر كنيد و اگر هم خواستيد مي توانيد آن را براي من بنويسيد و بفرستيد.
2- صفحه نقاشي ها يك شنبه چاپ شد، اگر شما هم نقاشي فرستاده بوديد، حتماً آن صفحه را نگاه كنيد شايد نقاشي شما در آن صفحه چاپ شده باشد، اگر هم نقاشي شما چاپ نشده نگران نباشيد، صفحات آينده هست.
3- هفته كتابخواني هم تمام شد، ولي كتابخواني كه تمام نمي شود، اصلاً اگر كتابخواني تمام شود زندگي تمام مي شود.
گمان كنم كه امام صادق(ع) مي فرمايند: "مواظب كتابهايتان باشيد؛ چون روزي آنها به درد شما مي خورند." پس ما بايد علاوه بر اين كه كتابخوانهاي خوبي باشيم، بايد مواظب كتابهايمان هم باشيم.
4- آدرس ما: مشهد، چهارراه خيام، روزنامه قدس، صفحه كفشدوزك
5- خدا نگهدار شما.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- يك دوست جديد
دختر قصه ها خدايا! از اين كه من را با دوستان هنرمند جديدي آشنا مي كني از تو متشكرم. اسما سادات كريمدخت هنوز ده ساله نشده، ولي خيلي داستانهاي قشنگي مي نويسد. خودش مي گويد دوست دارم در آينده پزشك جراح مغز و اعصاب شوم؛ چون هر كس سرش شكست وحالش خوب نبود، نگذارم بميرد.
اسما سادات به كتاب و جنگل علاقه دارد با اين كه داستان بيشتر مي نويسد، ولي خودش مي گويد: شعر را بيشتر دوست دارم وقتي از اسما سادات پرسيدم امسال چه كار خوبي انجام دادي كه با فكر كردن به آن، احساس خوبي پيدا مي كني، گفت: به نفيسه حيدريان كه تولدش فروردين ماه بود، هديه تولد دادم كه خيلي خوشحال شد. يكي از داستانهاي اسما سادات را بخوانيم و لذت ببريم. در ضمن او قصه هايش را به صورت كتاب در آورده و از آن چند نسخه هم چاپ كرده است كه يكي را به كفشدوزك هديه داده است.
دشت آرزو يكي بود يكي نبود غير از خداي مهربان هيچ كس نبود مينا دختر بچه اي بود كه آرزوهاي بزرگي داشت يك شب او آرزوي عجيبي كرد. صبح وقتي از خواب بيدار شد، ديد در هوا معلق ايستاده است. اين طرف و آن طرف را نگاه كرد تخت زيبايش داشت راه مي رفت و آواز مي خواند . مينا تعجب كرده پرسيد: "اينجا كجاست؟" تخت جواب داد: دشت آرزوها. او گفت: "يعني مي شود آرزويم را بگويم و برآورده شود؟" تخت جواب داد: آري حالا آرزويت را بگو: مينا گفت من دوست دارم يك دايناسور داشته باشم. فكر نكني عروسك دايناسوري. دايناسور زنده مثل شير كه زنده است و غرش مي كند. دشت آرزوها كنار مينا يك دايناسور زنده گذاشت. او تا نگاه كرد دايناسور را ديد و خيلي ترسيد بعد دايناسور او را ليس زد مينا مي خواست او را بغل كند مثل عروسك هايش اما خيلي بزرگ و سنگين بود شب موقع خواب وقتي مينا به تختش رفت تا بخوابد دايناسور آمد تا كنار او روي تخت بخوابد، ناگهان تخت شكست و مينا از خواب پريد و ديد در خانه يشان پيش مادر و پدرش است.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- دعاي كودكانه ؛ درخت و من و خدا
خداي مهربان! تو خيلي خوبي. امروز كه به مدرسه مي آمدم پايم ليز خورد و محكم به درختي خوردم كه جلوم بود. درخت مرا نگه داشت
و زمين نخوردم. تازه او روي سر من چند برگ پاييزي انداخت. من با آن درخت دوست شدم؛ چون او نگذاشت من زمين بخورم. مي دانم تو به او گفته اي كه مواظب من باشد. من خيلي خيلي از تو ممنونم و بعد از اين درختها را هم بيشتر دوست دارم؛ چون آنها هديه هاي قشنگ خداوندند.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- بدانيد بهتر است ؛ آرايش مو در زمانهاي مختلف
اين بار كه روي صندلي آرايشگاه نشستيد تا آرايشگر موي سر شما را كوتاه كند، براي يك لحظه فكر كنيد كه اصلاً اين اصلاح كردن موي سر را چه كسي اختراع كرده است. اما تا آن روز برسد، اين مطلب را بخوانيد. سابقه اصلاح موي سر به خيلي قديم بر مي گردد، گفته اند شايد به اندازه تاريخ تمدن بشر سابقه داشته باشد. اهميت موي سر هم براي مردان و زنان در هر زماني موضوع جالبي بوده است. مثلاً قبايل وحشي در تمام دنيا از كساني هستند كه موهاي خود را به شكل عجيب و غريب آرايش مي كنند و اين موضوع براي آنها خيلي اهميت دارد. چيني ها در اول موهايشان را در بالاي سرشان به صورت قلمبه اي در مي آوردند، ولي بعد آرايش آنها عوض شد و آن را به صورت موي بافته پشت سر به كار بردند و باز هم آرايش آنها عوض شد. از قديم مدلهاي مختلفي براي آرايش مو وجود داشته؛ مثلاً عده اي به صورت آزاد موهايشان را پايين مي ريختند، ولي عده اي از مردم دنيا موهايشان را روي سرشان جمع مي كردند. تا اين كه عاقبت به اين صورت شد كه زنها موهاي بلند و مردان موهاي كوتاه داشته باشند. البته يك زماني هم مردها موهاي خود را سفيد مي كردند و براي اين كه نشان بدهند موهايشان بلند است. از كلاه گيس هم استفاده مي كردند، بالاخره يك پادشاه تصميم گرفت آرايش موها عوض شود. شايد آن پادشاه از آرايشهاي عجيب و غريب خسته شده بود، دلش نمي خواست مردها موهاي بلندي داشته باشند. بنابراين دستور داد مردها موها را كوتاه كنند، اما ريش بلندي داشته باشند و سبيلشان را تاب بدهند. باز يك پادشاه ديگر اين را عوض كرد و مردم به حالت قبل برگشتند. البته چند دفعه ديگر هم آرايش مو عوض شد تا بالاخره موي كوتاه براي مردان رسم شد. هر چند هنوز در فيلمهاي خارجي مي بينيد قاضي ها از كلاه گيس استفاده مي كنند، چون اين يادگاري از زمان قديم است.
سپيده سجادي ديشب دندونم خيلي درد مي كرد، گمان كنم تا صبح يك كرم گنده داشت توي دندونم خانه سازي مي كرد. چون صبح كه توي آينه دندونم
را ديدم، يك سوراخ بزرگ ديده مي شد. ولي چرا آقا كرمه براي خانه جديدش لامپ نگذاشته بود؟ آخر آن تو خيلي تاريك بود. به مامان گفتم كه دندونم درد مي كنه، مامانم گفت: آخه بچه چقدر بهت بگم شبها مسواك بزن و بعدش هم با هم رفتيم به دندانپزشكي. به آقاي دندان پزشك گفتم ببخشيد! آقا كرمه زن و بچه اش را هم توي خانه جديدش آورده است؟ آقاي دكتر گفت: با اين سوراخ گنده اي كه من مي بينم بـ...له! و بعدش هم مستأجرهاي ناخوانده من را از درون دندونم انداخت بيرون! يادم باشد دوباره دندانم را به هيچ كرمي اجاره ندهم.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- داستان ؛ سوسك
افسانه سرايي آشپزخانه ساكت بود همه خواب بودند. قوري، فنجانها، ماهيتابه، حتي سماور بزرگ روي كابينت. ولي انگار يكي بيدار بود. صداي آرامي از توي كابينت شنيده مي شد. سماور كه روي كابينت چرت مي زد و صداي خر و پفش بلند بود يك دفعه چشمش را باز كرد و با ناراحتي گفت: كي دارد سر و صدا مي كند؟
يخچال خميازه اي كشيد و روشن شد و گفت: بله. يكي دارد سر و صدا مي كند. من هم از خواب پريدم. يعني كي است؟ سماور: نمي دانم. هر كسي كه هست توي كابينت است. صدا از توي كابينت مي آيد و بعد با صداي بلند داد زد، ساكت باش. هنوز حرفش تمام نشده بود كه همه وسايل آشپزخانه از خواب پريدند. قوري لب طلايي گفت: چي شده است؟ چه خبر است. جايي آتش گرفته؟ ترازو با ترس و لرز گفت: شايد دزد آمده! جاروي دسته بلند كه گوشه آشپزخانه بود، سرش را خاراند و گفت: نه، حتماً طوفان شده. يخچال با صداي بلند داد زد: ساكت باشيد. چقدر حرف مي زنيد. سماور: نترسيد، چيزي نشده. ترازو: پس اين صداي وحشتناك مال كي بود؟ سماور دستش را به كمرش زد و با خنده گفت: صدا كه مال من بود. قوري اخمهايش را در هم كشيد و گفت: اين موقع شب اين چه صدايي است كه از خودت در مي آوري. مگر نمي بيني همه خوابند. يخچال كه ديگر خواب از سرش پريده بود با هيجان گفت: يك نفر توي كابينت است. سماور: او سر و صدا مي كند و نمي گذارد ما بخوابيم. يك دفعه همه وسايل شروع كردند به سر و صدا: دزد، هيولا، اژدها و... همه حسابي ترسيده بودند سماور با صدايي كه انگار اصلاً نترسيده است، گفت: چرا شلوغش مي كنيد؟ هنوز كه اتفاقي نيفتاده. هيچ كس جرأت نمي كرد كاري بكند، تا اينكه جاروي دسته بلند شجاعت به خرج داد و در كابينت را باز كرد. يك دفعه سوسك كوچولويي كه توي كابينت بود، بيرون پريد و با سرعت از توي آشپزخانه بيرون رفت. زنبيل زد زير خنده و گفت: دزد همين بود؟ ترازو آب دهانش را قورت داد و گفت: اين كه اصلاً شبيه هيولا نبود. يخچال به سماور نگاهي كرد و گفت: فهميدي چي بود؟ سماور شانه هايش را بالا انداخت و گفت: نه و بعد گفت: نمايش تمام شد برويد و بخوابيد. همه وسايل دوباره خوابيدند، ولي هنوز خوابشان نبرده بود كه صداي مادر سعيد را از توي اتاقش شنيدند كه داد زد: كمك، كمك، سوسك ترازو چشمهايش را باز كرد و گفت: سوسك بود. يخچال: سوسك يعني چي؟... هنوز جواب يخچال تمام نشده بود كه صداي خوردن دمپايي با زمين به گوش رسيد. ناگهان همه جا ساكت شد راستي سوسك موفق شده بود يا دمپايي؟
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- نامه و جواب نامه
هر هفته بين نامه هايي كه به كفشدوزك مي رسد، نامه هايي هم از شهرستانها مي رسد يكي از اين نامه ها نامه مريم چمبري است كه چند روز پيش به كفشدوزك رسيد. اما، خانم مريم چمبري از اين كه براي كفشدوزك نامه فرستاده اي خيلي خوشحاليم داستانت
قشنگ بود معلوم مي شود به موضوعات خيالي بيشتر از موضوعات واقعي علاقه داري اما بايد بداني كه انتخاب موضوع يك قسمت كار است ولي بايد بداني كه داستان چه موضوعي خيالي و چه موضوعي واقعي باشد. اگر داستانتان را دوباره بخوانيد مي بينيد كه به راحتي مي شود بعضي از جاها را حذف كرد، بدون اين كه به داستان آسيبي وارد شود. شما بايد تمرين كنيد كه كوتاه بنويسيد؛ يعني داستان شما ايجاز داشته باشد. اگر براي كودكان داستان مي نويسيد، كلمات كودكانه استفاده كنيد تا كودك معني كلمات را بفهمد موضوعات جديد انتخاب كنيد و خلاصه براي اين كه نويسنده اي موفق شويم بايد تا مي توانيم كتاب داستان بخوانيم كتابهايي از نويسندگان خوب كودك و نوجوان مثل آثار هوشنگ مرادي كرماني، شهرام شفيعي، فرهاد حسن زاده، فريبا كلهر، سوسن طاقديس، محمدرضا يوسفي، ناصر يوسفي، محمدرضا شمس، سرور كتبي و... منتظر داستانهاي بعدي شما هستيم.