خانه   |   صفحات   |   آرشيو   |  آرشيو PDF |   درباره موسسه   |   ارتباط با ما   |   نقشه سایت   پنج شنبه 3آذر ماه 1384
منوي اصلي
 صفحه اول   
 سر مقاله   
 اخبار   
 اقتصادی   
 بین الملل   
 سوسه   
 میهن   
 خطه خورشید   
 چوب خط   
 ورود آزاد   
 كفشدوزك   
 رسانه   
 عشقستان   
 مردم   
 ورزش   
 عبرت   
 در حوالی امروز   
 فراسو   
 نگاهي به مطبوعات   

[ ورود آزاد ]


گزارشي درباره كارگران جوان سر گذر ؛ كار كه عار نيست

حرف اول ؛ صفحه مهمترين چيز است

جايي براي قلبهايمان ؛ قربون غريبي ات ، امام رضا(ع)

آسموني ؛ خدايا سلام! باز هم منم

دست نوشته هاي تو ؛ يك شروع تازه

راپورت ؛ جشن ازدواج دانشجويي؛ امسال سكه ها زياد شده اند



----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
گزارشي درباره كارگران جوان سر گذر ؛ كار كه عار نيست

صداي پي در پي كلنگ كه به تنه آجري ديوار فرود مي آيد توي سرم ضربه مي زند. از صبح زود است كه صداي تيشه و كلنگ نگذاشته است بخوابيم. كارگرها زودتر از استا آمده بودند. سر ساعت هفت زنگ خانه را زدند. گفته بودند ساعت هفت مي آيند. گفتيم خب از 9 زودتر نمي آيند. بگيريم بخوابيم. توي اين مملكت رييس، رؤسايش سر ساعت نمي آيند، چه برسد به دو تا كارگر سر گذر. جوان بودند.
لباسهاي مد روز پوشيده بودند و به موهايشان هم حسابي رسيده بودند، اگر به دستهايشان نگاه نمي كردي و گچ و سيمان زير ناخنها و تركهاي روي انگشتهايشان را نمي ديدي، فكر مي كردي لابد بازاري اند. لباسهاي كار را كه پوشيدند خيالمان راحت شد كه كارگر آورده ايم.
٭٭٭
پدر نقشه مي كشد اين ديوار را خراب كنيم. آنجا يك اتاق بزنيم. آشپزخانه را اپن كنيم. كف اتاقها را سراميك كنيم. اين شد كه از دو روز پيش پاي استا و عمله و بنا به خانه باز شده و با بيل و كلنگ افتاده اند به جان ديوارها. خوراكمان شده خاك و گل و تازه بعد از رفتن عمله و بناها كار ما شروع مي شد كه بايد خاكها و نخاله ها را جارو كنيم و با فرقون ببريم بيرون با همه خاطرات كودكي مان كه حالا لابه لاي پاره آجرها خاك شده اند.
٭٭٭
يكي شان 17 سالش است. تازه از شهرستان آمده. اسمش عباس است. سال ديگر بايد برود سربازي و تا آن موقع بايد پول جمع كند. متوسط روزي 6 يا هفت هزار تومان مزد مي گيرد. خودش مي گويد بد نيست، به شرطي كه هميشه باشد.
موقع ناهار با هم حرف مي زنيم. با اشتها غذا مي خورد. لقمه را كه توي دهانش مي گذارد لپش به اندازه يك سيبچه بالا مي آيد. هيكل درشتي دارد. همين هم باعث مي شود كه توسط صاحب كارها براي كار انتخاب شود. كار سنگين حسابي عرقش را در مي آورد و به اندازه دو نفر آدم بزرگ غذا مي خورد، كارهاي زيادي تا حالا كرده هر كاري كه بگويي برايش فرقي ندارد، مهم اين است كه صاحب كار سر پول دادن دبه نكند. مهارت خاصي توي آجر پرت كردن دارد، چنان آجرها را منظم، مثل يك منحني سينوسي بالا مي اندازد كه فكر مي كني مكان و زمان برخوردش را محاسبه كرده است، مي گويد: غروب كه خانه مي روم مثل جنازه مي افتم. جورابهايم را خواهرم در مي آورد.
عباس دوم راهنمايي كه بوده درس را ول كرد. با خودش فكر كرد درس بخواند كه چي بشود؟ همه بيكارند. پس چرا از حالا نرود دنبال كار و پول در نياورد. البته درسهايش هم زياد خوب نبود و هر سال چهار، پنج تا تجديدي را رديف مي كرد.
ولي انصافاً فكر نمي كرد كار كردن اين قدر سخت باشد. به هر حال نمي توانسته تا قبل سربازي بيكار توي خانه بماند. مي خواهد يك سرمايه اي جمع و جور كند تا از خدمت كه برگشت بتواند مغازه اي دست پا كند يا ماشيني بخرد و باهاش كار كند. خلاصه يك پشتوانه اي داشته باشد. چون فكر مي كند توي اين دوره زمانه به غير از خودت روي هيچ كس ديگر نمي تواني حساب باز كني. نه پدر پولداري دارد، نه فاميل يا آشناي كله گنده اي كه با پارتي بازي كاري برايش جور كند.
دور ظرف را با نان تميز مي كند و لقمه آخر را مي زند. بايد دوباره برگردد سر كار، استا ملات مي خواهد.
٭٭٭
آشپزخانه مان كم كم اپن مي شود. با كف سراميكي و ما هم كم كم متمدن مي شويم.
مادر مي گويد: بعدش ولي بايد پرده و كركره بزنيم. براي وقتي مهمان غريبه مي آيد. جلوي نامحرم كه نمي شود غذا درست كرد. پدر نقشه مي كشد كه چطور تمدن جديدش را سنتيزه كند. مادر مي گويد: زودتر بخوابيم. فردا سر صبح كارگرها در مي زنند. با خودم فكر مي كنم لابد تا حالا عباس مثل جنازه افتاده جلوي تلويزيون و خواهرش دارد جورابهاي عرق كرده اش را از پايش بيرون مي كشد. مي گفت كه دختر عمويش را دوست دارد. معطل سربازي است كه بعدش برود او را به اسم خودش بكند. مي گفت از برخوردهاي دخترعمويش فهميده كه او هم بي ميل نيست ولي نمي داند كه عباس روزها مي آيد سر گذر و الا خوشش نمي آيد. بي كلاسي است. چون هيچ كس دختر را به عمله نمي دهد. عباس مي گفت: ولي كار كه عار نيست. مي گفت اين قدر دانشجو مي شناسد كه تابستانها مي آيند كارگري كه خرج دانشگاهشان را در آورند. ولي خب دختر عمويش نفهمد بهتر است. تا آخر عمرش كه نمي خواهد كارگري كند.
٭٭٭
خروس همسايه يكي دو روز است كه خواب مانده. شايد هم مثل ما بي خواب شده. از صداي تق و توق بيل و كلنگ. چند روز ديگر اگر بنايي مان طول بكشد، ما هم سرانجام سحرخيز مي شويم. قيافه عباس، با شلوار لي دم پا و تي شرت و موهاي روغن زده چقدر فرق مي كند. وقتي لباس كار مي پوشد. حسن آقا كارگر ديگري است كه وردست استا حساب مي شود. پخته تر از عباس است و مثل او چپه تراش نمي كند.
عباس مي گفت كه زن و يك بچه چند ماهه دارد. توي كارخانه كار مي كرده، با يك حقوق بخور و نمير. اما بدشانسي آورده و ماه پيش خيلي از كارگرها را اخراج كرده اند.
حسن آقا 23 يا 24 سال دارد. زياد حرف نمي زند و بيشتر سرش به كارش است. بيشتر از عباس راجع بهش مي پرسم. موضوع گزارشم را بهش گفتم. گفت با خودش حرف بزن. بچه خوبيه. راست مي گفت. آرام و سنجيده حرف مي زد. ديپلمه است و چون كنكور قبول نشده رفته سربازي. بعدش هم ازدواج كرده و فرصت نكرده درسش را ادامه بدهد. اما دوست دارد حتماً هر طور شده درس بخواند و كنكور شركت كند. مي گويد: بايد دنبال يك كار درست و حسابي باشد. اين كار تا موقعي كه باشد خوب است، اما هر روز نيست. خيلي روزها تا سر ظهر سر گذر مي ماند و برمي گردد خانه. مي گويد البته جوانها وضعشان بهتر است. چون نيرو دارند. همه دنبال جوانها مي گردند و تا دلشان مي خواهد ازشان كار مي كشند. اما خب آدم مگر چند سال جوان مي ماند؟ تازه بعد چند سال كمردرد و پادرد مي آيد سراغش. بدون بيمه و هيچ چيز ديگر. كي به فكر ماست؟ حسن آقا دلش خيلي پر است. اما مي ترسد از كارش بماند. مي گويم باشد بعد از كارت صحبت كنيم.
٭٭٭
بعد از اين كه لباسهايشان را عوض كردند، با سيني چاي مي روم سراغ حسن آقا. فكر كرد يادم رفته. مي گويد براي چي اصلاً اين چيزها را مي نويسي. اينها را كه همه مي دانند. مي گويم: حالا! مي گويد: همين هفته پيش يكي از كارگرها سر ساختمان، آجر خورد توي سرش رفت بيمارستان. صاحب كارها فقط به كار فكر مي كنند. امنيت كارگرها برايشان اهميتي ندارد. فكر مي كنند با پولي كه مي دهند كارگر را درست خريده اند. وقت رفتنشان است. مي گويد زنم نگران مي شود. عباس لباسهايش را پوشيد و موهايش را مرتب مي كند.
٭٭٭
آشپزخانه مان اپن شد. كركره هاي مادر آويزان شد. ما هم حسابي سحرخيز شده ايم. صبح كه با اتوبوس مي روم بيرون، اول بلوار كارگرها را مي بينم. شور و نشاط جواني در ته نگاههاي بيشترشان موج مي زند. از لباس پوشيدنشان مي شود فهميد شهرستاني اند. اتوبوس سر ايستگاه مي ايستد. پژو سياهرنگي كمي جلوتر مي ايستد و راننده از ماشين پياده مي شود و كارگرها را ورانداز مي كند. كارگرها مي فهمند. راننده با دست اشاره مي كند: يك نفر. اما همه مي دوند سمت ماشين و دو سه نفر خودشان را با وسايلشان مي چپانند توي ماشين. راننده يك جوان قوي هيكل را انتخاب مي كند و از دست بقيه فرار مي كند. كارگرها برمي گردند سر گذر.


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
حرف اول ؛ صفحه مهمترين چيز است

بيشتر مسؤوليت صفحه روي دوش اوست. گمان مي كند اين ستون را من بايد بنويسم.مي گويد بي خودي پيچيده اش نكن. لازم نيست آسمان ريسمان به هم ببافي. راحت باش. ريلكس، جوش نزن. نمي خواهد با خودت كنتاكت ذهني ايجاد كني. لازم هم نيست چرت و پرت بنويسي و تحويل بدهي. هر چه هست همان را بگو. پياز داغش را زياد نكن. نمي خواهيم كه به بچه ها دروغ بگوييم. بگذار آنها هم بدانند ما هر هفته چه كار مي كنيم و چه جوري برايشان صفحه در مي آوريم، مي گويم: خب شايد خواننده اصلاً دلش نخواهد بداند ما چه جوري داريم برايش صفحه مي بنديم.
او صفحه برايش مهم است. تازه اين چيزها چه جذابيتي برايش دارد كه ما توقع داشته باشيم كه آنها را بخواند. اگر هم بخواهيم خالي ببنديم و مثل رسم معمول اين جور ستونها، هي افه تحريريه تحريريه بگذاريم آنقدر ديگه اين قضايا تابلو شده است يا نه، خوانندگان اينقدر فهيم شده اند كه سه سوته دستمان را خوانده اند و ديگر چيزي نداريم كه بهش چنگ بزنيم.
چشمهايش را روي هم مي فشارد و دوباره باز مي كند. دستش را توي هوا مي چرخاند انگار كه نمي داند با چه زباني حاليم كند و انگار كه مي خواهد بگويد نه بابا براي چي اينقدر تو شوتي. ولي نمي گويد.
عادتش نيست كه اين قضايا را اين جوري بگويد. يك لحظه فكرش را متمركز مي كند و مي گويد: ببين نمي خواهد خالي ببندي. مي شود اين كار را بكني. ها! ولي ما اين كار را نمي كنيم. يعني بهش معتقد نيستيم، هستيم؟! مثل دانش آموزها بهش نگاه مي كنم و همان طور بهت زده مي گويم: نه!
خودش هم يك لحظه ساكت مي شود. بعد اما دوباره شروع مي كند به حرف زدن. انگار كه چيز مهمي يادش آمده باشد. با قيافه اي حق به جانب مي گويد: آن موقعي كه نشريه دانشجويي در مي آورديم مگر چه جوري كار مي كرديم. اگر مي خواستيم، نمي توانستيم از اين ژانگولر بازي ها در بياوريم!
بدون وقفه ادامه مي دهد: آن موقع كه كسي از ما سؤال و جواب نمي كرد، مي كرد؟
باز هم بگويم: نه! مي گويد: خودمان چقدر به اين پايبند بوديم كه با مخاطب رو راست باشيم؟ خوب همين باعث شد كارمان موفق باشد، همين نبود؟
چشمهايم را باز و بسته مي كنم و مي گويم: خب آره. اين همه كه آسمان و ريسمان ندارد، دارد؟
با حالت بهت زده مي گويد: نه! مي گويم: گرفتم. اين يك ستون است كه ما براي خودمان گذاشته ايم. براي اينكه توش راحت باشيم. نه خالي مي بنديم نه پيچيده اش مي كنيم نه؟! سرش را تكان مي دهد و به كارش مي رسد.
الهام ظريفيان


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
جايي براي قلبهايمان ؛ قربون غريبي ات ، امام رضا(ع)

آخ قربون غريبي ات برم امام رضا. امشب اگر اين سقف بريزد پايين من اينجا تك و تنها چكاري از دستم ساخته است. جاي بچه ها را انداخته ام گوشه اتاق. خودم اينجا نشسته ام و زل زده ام به سقف تا كي بيايد پايين! لحاف را مي كشم تا زير چانه ستاره ،صبح تا شب آنقدر كه ورجه وورجه مي كند، شب اين طور بي حال مي افتد توي رختخواب. دلم براي دستهاي كوچكش كباب شده ، از سرما خشكي زده اند. امروز صبح حسين كت بابايش را برداشته بود، پنهان از چشم من براي عروس و داماد بازي، پدر سوخته شيطاني شده كه نگو... وقتي توي خانه عفت خانم با آن كت گيرش آوردم، نمي دانستم چكارش كنم همين طور كه گوشش توي دستم بود دلم ضعف مي رفت براي قد و بالايش، كت علي را آورده بود كه داغ مرا تازه كند، خير نبيند حشمت آقا كه سر بدهي اش علي را آواره شهر كرده. گاهي مي روم به ياد علي، سر زمين مي نشينم و همين طور آه مي كشم ، چه دلم خوش بود به زمينت وقتي زنت شدم علي آقا! سرت بالا بود به خاطر همين يك كف دست زمين، حالا رفته اي شهر غربت عملگي، كارگري مردم را مي كني. از سقف يك چكه آب مي افتد توي صورتم . دلم هوري مي ريزد پايين .. قربان غريبي ات برم امام رضا. حواست به آن غريب هم باشد توي آن شهر واويلا.

حسن برايم چايي مي گذارد. بخور علي آقا! چه باران بد موقعي گرفته، صاحبخانه بيايد ببيند كار سقف تمام نشده بهانه پيدا مي كند براي كم كردن مزد، شايد كس ديگري را بياورد سر كار. خاك تمام حلق و گلويم را گرفته است. چايي از گلويم پايين نمي رود. حسن را صدا مي كنم بجنبد ملات درست كند. گچ سقف را تراشيده اتاق پر شده از گچ. سر و رويم سفيد شده. چشمم كه مي افتد به نم سقف، سينه ام تنگ مي شود. قربان غريبي ات بروم آقا! دو ماه تمام است كه نتوانسته ام سري به نرگس و بچه ها بزنم. چه كسي كاهگل سقف را نو مي كند توي اين زمستان بي پدر! وقت بلند شدن كمرم راست نمي شود. بين آشغالهاي بنايي كله عروسكي افتاده.
ياد ستاره مي افتم كمرم بيشتر تير مي كشد چقدر هواي اين خانه سنگين است. حسن مي گويد از بس كه سقف بي صاحبش كوتاه است. بهش مي گويم اما تا دلت بخواهد سقف خانه ما بلند است توي ده. خودم ساختمش، قرص و محكم. دلم از ياد آن وقتها غنج مي رود،مي خواستم عروسم نرگس را بياورم. چه صفايي داد نرگس به آن خانه! حسن مي گويد: ها خب، شما خيلي اوستايي! پشتم را تكيه مي دهم به چار چوب در، دلم را خوش كرده ام كه حسين پيش نرگس هست، حتماً توي اين چند ماه كلي قد كشيده، نيم وجبي شري اش به خودم رفته و گر نه نرگس كه خيلي خانم است و سر به زير. اما هر چه قدر هم قد كشيده باشد آن سقف را من ساخته ام كي بچه ها مي تواند دوباره كاهگلش كند؟ حسن صدا مي زند بيا ديگر علي آقا الان صاحبخانه مي آيد مي مانيم مچل! مي روم سمت لباسهايم تا شالي را كه نرگس داده ببندم كمرم. روي تخته مي ايستم سرم را كه مي گيرم بالا چشمم مي سوزد و سياهي مي رود، قربان تنهايي ات بروم آقا حواست به نرگس باشد توي آن تنهايي.


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
آسموني ؛ خدايا سلام! باز هم منم

هر آدمي هر قدر هم كه دور و برش پر باشد و دوستان و آشنايان زيادي هم داشته باشد، هر قدر صميمانه ترين دوستيها را هم تجربه كرده باشد از آنهايي كه يك روح مي شوند در دو بدن،هر قدر كتاب و درسهايش روي هم جمع شده باشند كه بخواند، و هر قدر هم كه كار داشته باشد و سرش شلوغ باشد لحظاتي دارد كه فقط مال خودش است حتي اگر شده آن لحظه زماني باشد كه سوار اتوبوس شده يا حتي سوار ماشين مدل بالايش توي ترافيك گير كرده است.
هميشه حرفهايي هست كه نمي توان به ديگران گفت، اصلاً هميشه "حرفهايي هست براي نگفتن". ولي آدميزاد با حرف زدن زنده است (من فكر مي كنم حتي آنهايي هم كه مشكل تكلم دارند سرانجام با نوشتن ،با اشاره و با هر وسيله اي، در دلشان هم كه شده حرف مي زنند) مخصوصاً اگر جنس آن حرف از آنهايي باشد كه قلمبه مي شود تو گلوي طرف. از آنهايي كه فكر مي كنيم اگر نگوييم خفه مي شويم ولي نمي توانيم بگوييم. در اين لحظاتي كه انسان غربت چندين هزار ساله خود را روي اين كره خاكي به ياد مي آورد چه بايد كرد؟ چه مي توان كرد؟ لازم نيست به دنبال راه حلي بگرديم. چرا كه به طور طبيعي و فطري همه يك كار را مي كنيم. براي تو اينطور نبوده؟ تا حالا دقت كرده اي آن وقتهايي كه از همه دوستي ها و رفاقتهاي روي زمين سير شده ايم، مواقعي كه احساس كرده ايم "راست مي گويند انسان زندگي اجتماعي را به خاطر رفع نيازهايش (چه مادي، چه عاطفي، ...) برگزيد"، به چه كسي جز يك بي نياز مهربان، يك قدرت بي انتها و يك محبت بي ادعا مي توانيم فكر كنيم؟
رازداري كه سرمان را حتي بر پيامبرش فاش نمي كند، اميني كه ضعفمان را براي آزارمان به كار نمي بندند، بخشنده اي كه منت نمي گذارد، درگاهي كه هميشه برايمان وقت دارد، گوشي كه براي شنيدن حرفهايمان ساعت تعيين نمي كند، كسي كه نمي خوابد، بي حوصله نمي شود، مسخره مان نمي كند و قيمتمان را با ظاهر نمي سنجد. كسي كه وعده هايش دروغ نيست و در سختيها رهايمان نكرده ،گرچه به هنگام خوشيها فراموشش كرده ايم. اگر ما نخواهيم يا حتي نتوانيم بگوييم او خود مي داند در دلمان چه مي گذرد.
خدايا سلام! بازهم منم، حرفهايم را بشنو. باز هم آرامشت را به دل طوفاني ام بسپار. باز هم دستم را بگير.
ضحي حسيني


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
دست نوشته هاي تو ؛ يك شروع تازه

بعضي وقتها، نوشتن چقدر سخت مي شود، آنقدر كه هي مي نويسي، خطشان مي زني و باز دوباره از نو ...
خيلي وقتها هم براي يك شروع ساده مي ماني؛ همان شروع هميشگي كه مرا به تو مي رساند و بهانه يي مي شود تا با يك سلام گرم غافلگيرت كنم.
تازه از راه رسيده ام، توي اتاقي با همان سكوت هميشگي، خوابم نمي آيد، اما پلكهايم سنگين سنگين شده اند.
حساب كه مي كنم مي بينم چقدر اين روزها از هم دور بوده ايم، لااقل براي چند وقتي كه شده دغدغه هاي ديروز و دلواپسي هاي فردا را كنار بگذار.

يك ليوان چاي توي اين هواي سرد چقدر دلچسب است، درست مثل ريزش باران بر سقف شيرواني خانه مان، مثل نوشتن پاي همان پنجره اي كه ماه را به خلوتم مي كشاند، راستي كه جاي تو خيلي خالي است.

عطر تو يك عطر تازه است، مثل مريمهاي پيرمرد گل فروش. اصلاً حس زندگي مي دهد. تو شايد براي خيليها، فقط يك نفر باشي اما براي من تمام دنيايي. ديروز يك نفر به من گفت: چقدر حرفهايت شكستني است، در جوابش گفتم: وقتي دلت را شكسته باشند، اولين جايي كه خودش را نشان مي دهد، زبان است ديگر.
اما ديگر شكسته نمي نويسم، مبادا فكر كنند تو دلم را شكسته اي؛ تو كه دوست هستي و دوست داشتني.

بوي ملس پاييز، روحم را به ناشناخته ها مي كشاند. 7 شب است، هوا تاريك تاريك. اين روزها خيلي زود شب مي شود؛ شبهايي قشنگتر از همه روزهاي عالم. عطر چاي خستگيهايم را مي گيرد. به پايان راه فكر مي كنم، به تو كه دلتنگ ديدنت شده ام. به كوچه هاي بن بست، به مسيرهايي كه هميشه هموار نيست و به او كه ترديد ندارم هميشه همراهمان خواهد بود، در گذرگاههاي تاريك زندگي.

حالا دستهايت را توي دستم بگذار، دلت را از زمين و زمان خالي كن، بگذار فقط من باشم و تو و يك راه بي انتها... .
مريم عامل


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
راپورت ؛ جشن ازدواج دانشجويي؛ امسال سكه ها زياد شده اند

چند سالي است كه جشنهاي ازدواج دانشجويي توي كشورمان مد شده است. موقع ثبت نام ازدواج دانشجويي كه مي شود، توي اتاقهاي روابط عمومي و امور فرهنگي دانشگاهها غلغله مي شود. يك عالمه عروس و دامادهاي گوگولي مگولي از سر و كول هم بالا مي روند كه زودتر اسمشان را بنويسند و از قافله عقب نمانند. آخر يك سكه اي مي دهند. يك خط تلفني، پتويي چيزي كه مي توانند به يك زخمشان بزنند. تازه تخفيف در شهريه ثابتشان. از هيچي كه بهتر است. براي همين هر سال خيلي از آنهايي كه ثبت نام كرده اند نوبت بهشان نمي رسد و از قافله پتو و سكه جا مي مانند. حالا بماند كه خيلي از زوجهايي كه سال قبلش در جشن شركت كرده بودند هنوز اين چيزها را دريافت نكرده اند و خيليها هم كلاً بي خيالش شده اند.
پارسال 30 هزار زوج ثبت نام كرده بودند. رئيس ستاد دانشجويي كشور امسال از افزايش 25 درصدي سهميه ازدواج دانشجويي كشور خبر داده و پيش بيني كرده كه تعداد ثبت نام كنندگان جشن ازدواج دانشجويي در سال جاري به بيش از 30 هزار نفر برسد. ضمناً آمار سكه هاي اهدايي مقام معظم رهبري امسال از 14 هزار سكه به 25 هزار سكه رسيده است. برگزاري 20 همايش و 80 ميزگرد با موضوع بررسي مسأله ازدواج دانشجويي و خانواده در ايران،60 نمايشگاه كتاب خانواده در حاشيه كارگاههاي آموزشي و آموزش 250 ساعت نفر نيز از طريق كارگاهها به زوجهاي متقاضي از برنامه هاي امسال اين جشن است.
محمد علي وكيلي با اعلام اين كه هيچ اعتباري در سقف بودجه كشور براي برگزاري مراسم ازدواج دانشجويي وجود ندارد، گفته كه با توجه به استقبال دانشجويان بايد آمار در نظر گرفته شده براي مراسم ازدواج دانشجويي به 60 هزار زوج افزايش يابد.

آفريقايي هاي آخر اعتماد به نفس

بر اساس نتايج نظر سنجي كه يك ماه پيش به مناسبت روز بين المللي تساهل توسط موسسه بين المللي گالاپ انجام شده است، آفريقا ديندارترين قاره جهان معرفي شده است.
اين طرح كه با عنوان "صداي مردم - 2005" از اسفند 83 تا مرداد 84 (مي تا ژوئيه 2005) انجام شد از پنجاه هزار نفر از 68 كشور جهان نظرسنجي به عمل آورده است. اين نظرسنجي جامعه شناختي نشان مي دهد پيروي از دين در قاره آفريقا نسبت به ساير قاره هاي جهان قوي تر است؛ 91 درصد از مردمان اين قاره خود را ديندار مي دانند. اين شاخص در نيجريه و غنا به ترتيب به 94 تا 99 درصد مي رسد كه بالاترين ميزان را در جهان نشان مي دهد. 82 درصد از ساكنان آمريكاي لاتين ديندار بوده و اين تعداد در مقايسه با 79 درصد دينداري، در خاورميانه قرار مي گيرد. هفت نفر از ده نفر يا 73 درصد از ساكنان آمريكاي شمالي خود را ديندار دانسته، 25 درصد غير ديندار و تنها يك درصد خود را بدون اعتقادات ديني معرفي كرده اند.
سطح دينداري در اروپاي غربي به ميانگين 60 درصد مي رسد و يونان با 86 درصد در جايگاه ديندارترين كشور قرار گرفته و كمترين ميزان دينداري در اروپاي غربي در نروژ (36 درصد) مشاهده شده است. شش نفر از هر ده نفر ساكنان كشورهاي اروپاي شرقي و اروپاي مركزي ديندار بوده و جمهوري چك با داشتن 51 درصد غيرديندار يك استثنا به وجود آورده است، درحالي كه 20 درصد افرادي كه داراي اعتقادات ديني نيستند نيز در اين كشور زندگي مي كنند.

آموزش دعوا به دختران در مدارس!

هيچ بعيد نيست كه در آينده نزديك در كنار درسهاي حرفه و فن، آموزش دعوا و بزن بهادري براي دخترها هم در مدارس اجباري شود.
البته موضوع به آن خفني كه نوشتم نيست. ولي صديقه قنادي معتقد است كه نيروي انتظامي بايد موضوع حفاظت از خود را براي زنان در مدارس دخترانه و از دوران راهنمايي آغاز كند.
رئيس مجمع زنان عضو شوراهاي اسلامي مراكز استانهاي كشور در گفت و گو با فارس گفته: اين مسأله كه چرا ضريب امنيت اجتماعي زنان در جامعه كاهش يافته به فقر فرهنگي زنان بر مي گردد و اينكه دختران ما حفاظت از امنيتشان را ياد نگرفته اند.
به گفته خانم قنادي، كشورهاي اروپايي به دخترانشان از دوران آمادگي و دبستان، حفاظت از خود را به عنوان يكي از درسها آموزش مي دهند در حالي كه در ايران احكام اسلامي براي امنيت زنان تاكنون اجرا نشده است.

اجباري شدن آموزش براي گواهينامه موتورسيكلت

كارخانه هاي موتورسازي كه هر روز موتورهايشان را به رقابت با هم به بازار مي فرستند حسابي كفر نيروي انتظامي را در آورده اند. چون همه رشته هايشان را پنبه مي كنند.
هم اكنون 130 كارخانه موتورسازي در كشور موتور مي سازد. با اين وضع فعلاً تعداد موتورها و خودروها در كشور برابر شده اند و شايد هم فردا ماشينها از لابه لاي موتورها ويراژ بروند.
معاون راهنمايي و رانندگي نيروي انتظامي به ايسنا گفته، هم اكنون 7 ميليون خودرو و 7 ميليون موتورسيكلت در كشور تردد مي كنند كه رشد شماره گذاري موتورسيكلتها از خودروها پيشي گرفته است. اين در حاليست كه آمارها نشان مي دهد كه موتورسيكلت سواران، مقصران 7/4 درصد از تصادفات شهري و 8/5 درصد از تصادفات جاده اي، 56 درصد كشته ها و مجروحان تصادفات هستند.
دلتان مي خواهد كمي از آمار كشته هاي موتور سواران را بدانيد؟ در حالي كه طي 7 ماه نخست سال 83، 16 هزار و 987 تن در تصادفات جان باختند، رشد كشته هاي تصادفات در كشور در سال جاري با 6 درصد افزايش به حدود 18 هزار تن رسيده است. "ريسك سلامتي" يعني تعداد كشته هاي تصادفات به ازاي هر 100 هزار نفر جمعيت در كشورهايي مانند كانادا، استراليا، فنلاند، آلمان و ژاپن 9 نفر و در كشور ما 38 نفر است.
"ريسك ترافيك" يعني تعداد كشته هاي تصادفات به ازاي هر 10 هزار وسيله نقليه در ايران علي رغم كاهش طي 3 سال گذشته 8/24نفر بوده در حاليكه اين رقم در كشورهايي مانند استراليا، كانادا، آلمان، ژاپن و فنلاند بين 15 تا 16 نفر است.
"شدت تصادفات" در ايران 5/4 كشته در هر 100 تصادف و در كشورهايي مانند استراليا، آلمان، ايتاليا، يونان و تركيه 5/1 كشته در هر يكصد تصادف است.
روزانه 700 موتورسيكلت متخلف در تهران و 1500 موتورسيكلت در كل كشور متوقف و به پاركينگها فرستاده مي شوند، اما ظاهراً اين كافي نيست. سردار محسن انصاري با اشاره به تبصره 1 ماده 27 آييننامه جديد راهنمايي و رانندگي به ايسنا گفته: بر اين اساس براي تمام متقاضيان دريافت انواع گواهينامه ها، ارايه گواهي آموزش مقررات از آموزشگاههاي مربوطه ضروري است كه در اين راستا كتاب آموزش خاص موتورسواران در حال تدوين است. همچنين با توجه به اجباري شدن آموزش متقاضيان دريافت گواهينامه موتورسيكلت، 3 آموزشگاه موتور در تهران راه اندازي مي شود.


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------


تبليغات
نظرسنجي

نظرتان در مورد پوشش خبري اين سايت چيست ؟

عضويت در خبرنامه روزنامه

با عضويت در اين بخش شما آخرين اخبار و تحليل هاي روز را در صندوق پستي خود دريافت خواهيد نمود

موسسه فرهنگي قدس
روزنامه قدس
آدرس پست الكترونيكي: Info@Qudsdaily.net
InsertAmar