---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- از جاي خود تكان نخوريد
نوشته سي و يكم
1- مثل هميشه اول سلام. خدا لبخند را از شما نگيرد و دوستي با شما را از من.
2- هوا آرام آرام سرد و سردتر مي شود، بايد لباسهاي بيشتري بپوشيم تا گرم و گرم تر شويم و سرما نخوريم. همه اينها خبر از اين مي دهد كه به ماه سوم پاييز رسيده ايم و طبيعت تغيير مي كند.
3- چه قدر خوب است وقتي كه نقاشي هاي شما به دست من مي رسند، هم تميز رنگ شده اند و هم مشخصات پشت نقاشي نوشته شده است و همچنين روي كاغذ بدون خط نقاشي شده است.
4- ريحانه خطيب، سوگند شهرآبادي، فاطمه زمانيان نژاد، زينب السادات علوي، قاسم سليمان زاده، مريم شبان پور، فهيمه بهشتي راد، عباس پاكدل، احسان پاكدل، منيره پاكدل، زينب كرماني، ساجده قوچ خاني، مليكا بي تقصير، علي خزاعي، فاطمه عباسي نيا، زهرا صفري مقدم، مهلا سليمان زاده چهارتكابي، زهره صفري مقدم، فاطمه حيدرآبادي، محسن متولي حبيبي نقاشي ها و مطالب خوب شما به دستم رسيد، منتظر بمانيد كه به زودي چاپ شوند.
5- آدرس ما: مشهد، چهارراه خيام، روزنامه قدس، صفحه كفشدوزك
6- خدا نگهدار همه شما.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- داستان ؛ بازيگر شدن آقاي گربه
٭ افسانه سرايي چند روزي مي شود كه غذاي درست و حسابي نخوردم. كنار سطل آشغال يك ساندويچ گاززده همبرگر افتاده. هر گربه اي جاي من بود حتماً با حرص و ولع آن را مي خورد، ولي من اصلاً از همبرگر خوشم نمي آيد. مي دانيد من اصلاً از اين غذاهاي مدرن و جديد خوشم نمي آيد. من همان موشهاي چاق و چله قديم را دوست دارم. يادش بخير وقتي جوان بودم اين محله پر از موشهاي چاق و چله بود تا مي توانستم مي خوردم.
ولي حالا با اين همه مرگ موش و تله موش و... ديگر موشي باقي نمانده. شايد سالي يك بار يك موش لاغر استخواني اين دور و برها پيدا شود. اصلاً شهر ديگر جاي زندگي كردن نيست، براي همين است كه تصميم گرفته ام از اينجا بروم. يكي از دوستانم مي گويد: بيرون شهر در يك مزرعه قديمي چغندر، موشهايي پيدا مي شوند كه هر كدام اندازه يك كلاغند. من هم تصميم گرفته ام به آنجا بروم. بهتر است راه بيفتم و تا شب نشده به مزرعه چغندر برسم... . واي عجب جايي! چقدر چغندر؟ چقدر موش؟ دوستم راست مي گفت. اينجا سرزمين رؤياهاست، ولي نمي دانم چه خبر است اِ، آقاي موش بزرگ من كه كاري نكردم؟ موش بزرگ: من رئيس موشهاي صحرايي هستم. تو به جرم ورود غيرقانوني به محدوده من دستگير مي شوي تا فردا ظهر، به دار آويخته شوي.
حسابي ترسيده ام. باورم نمي شود. شايد دارم خواب مي بينم. چند بار دست خودم را گاز مي گيرم. نه، خواب نيستم. چقدر مايه شرمندگي خاندان گربه هاي راه راه است كه يكي از آنها به وسيله موشها اعدام شود! نمي دانم چه كار كنم. از بس غذا نخورده ام، آنقدر ضعيف شده ام كه زورم به اين موشهاي گنده نمي رسد. من را كجا مي بريد ولم كنيد. موش نگهبان همين طور كه من را روي زمين دنبال خود مي كشيد، با خنده مي گويد: بيا گربه پر رو و شكمو. از عصبانيت داد مي زنم: من ديگر بازي نمي كنم. شايد علاقه زيادي به هنرپيشه شدن داشته باشم، ولي حاضر نيستم با اين فيلم، آبروي چند هزار ساله گربه ها را ببرم، كات.
امروز يك سوسك آمده بود توي اتاقم. من از سوسك خيلي مي ترسم. اصلاً نمي دانم كجا قايم شده، خدايا! كاري كن سوسك بدجنس از اتاقم بيرون برود تا من امشب راحت بخوابم
رفتگر
هوا خيلي سرد شده، بابا از صبح رفته سر كار. حتماً حسابي سرما خورده، بابا هميشه بايد توي خيابان كار كند، او رفتگر است. خدايا! كاري كن كه آنقدر پول داشته باشيم تا بابا مجبور نباشد در هواي به اين سردي خيابانها را جارو كند.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- درد دل با امام رضا(ع)
عماد پوريزدان پناه كرماني
اي امام رضا جان! به من كمك كن تا ماشين بخرم و مريضها را كمك كن تا يك زندگي خوب و سالم داشته باشند. از شما مي خواهم من هم يك زندگي خوب داشته باشم. من هم تو را دوست دارم و مي دانم كه شما هم خيلي من را دوست داريد و به من كمك مي كنيد.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- بدانيد بهتر است
لبخند تمساح
اگر روزي روزگاري ديديد كه يك تمساح دندان تيز به شما لبخند مي زند، تعجب نكنيد و خوشحال نشويد؛ چرا؟ چون تمساحها مي توانند لبخند بزنند و البته لبخند آنها به معني اين كه مي خواهند با ما دوست شوند، نيست بلكه مي خواهند ما را يك لقمه چپ بكنند. مي گويند كمتر حيواني است كه بتواند مثل تمساح لبخند بزند و البته لبخندش هم تا اين حد خطرناك باشد. وقتي تمساح لبخند مي زند آرواره پاييني آن در انتها به طرف بالا برمي گردد و اين لبخند تمساح است. آقاي تمساح همين كه غذاي خوشمزه اي پيدا مي كند، لبخند مي زند. با اين كار مي شود دندانهاي تيزش را هم ديد و فراموش نكنيد تمساح حوصله خوردن همه چيز را دارد حتي شما را. باور نمي كنيد كتاب "تمساح غول پيكر" رولد دال را بخوانيد.
بد به حال كوسه ها
چرا بد به حال كوسه ها؛ چون كوسه ها مجبورند يكسره شنا كنند. چون اگر اين كار را نكنند، با اجازه بزرگترها! غرق مي شوند. حالا چرا غرق مي شوند، مگر با ماهي ها فرق دارند؟ بله ماهي ها كيسه هوايي دارند كه با گاز پر مي شوند، البته نه گازي كه ما در خانه مصرف مي كنيم. اين كيسه هوايي كمك مي كند كه ماهي بتواند در آب شناور بماند و غرق نشود، اما كوسه ها اين كيسه را ندارند؛ پس بايد شنا كنند تا غرق نشوند.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- نامه و جواب نامه
جواب نامه امروز براي نامه محمدمهدي يزداني است كه با نامه خود يك داستان كوتاه به اسم "پسر خجالتي" براي من فرستاده است. محمدمهدي نوشته است. من خيلي دوست دارم داستان نويس بشوم، لطفاً من را راهنمايي كنيد. متشكرم.
محمدمهدي جان! براي اين كه نويسنده خوبي بشوي بايد كتاب زياد بخواني، و مثل همين داستاني كه براي ما نوشته اي داستانهاي ديگري هم بنويسي و آنها را براي كفشدوزك بفرستي. اين داستاني هم كه فرستادي قشنگ بود، اما داستانهاي ديگرت را براي ما بفرست تا آنها را چاپ كنيم. ما منتظر داستانهاي خوبت هستيم. در ضمن اگر نامه ها و داستانهاي بعدي ات روي كاغذ A4 باشد، بهتر است. تو استعداد نويسنده شدن را داري و حتماً موفق مي شوي. خداحافظ.
ابرها را گاه گاهي در دلم حس مي كنم. زيبايي آنها، پاكي آنها و مهرباني آنها را. پنبه بودن ابرها را در موهايم و اشك آنان (باران) را در چشم هايم حس مي كنم. تميزي آنها را در قلبم مي گذارم تا مانند آنها پاك باشم. اما آيا مي توانم مثل آنها مهربان باشم؟
شاخه هاي خشك
شاخه هاي خشكيده درختان مثل چيه؟ مثل موهايي كه سال به سال زير دوش آب نمي روند. شاخه خشكيده درختها به چه چيز شباهت دارد؟ به قلمي كه همان شاخه خشكيده به من داده است و هميشه در دست من است و هيچ وقت آن را ول نمي كنم.