---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- اصول تحول از ديدگاه ثامن الحجج (ع)
٭ محمد حسن پاكدامن "تحول" كه به معناي دگرگون شدن است در زندگي انسانها جدا كننده پويايي طلبان از ايستا نظران است. با اين حال، نمي توان هر تحولي را "تحول" ناميد؛ چرا كه تحولي در منطق انسانهاي الهي، تحول و دگرگوني مثبت ناميده مي شود كه در هر گام از پويايي اش آدمي را به نقطه اي حساس تر و مركز عطفي نوين(1) رهنمون شود.از اين رو در چنين انديشه اي هيچ گاه ساحل تحول و دگرگوني
مفيد در زندگي سالكان، دست يافتني نيست. در اين منطق هر سالك دگرگون شده اي همچنان با نگاه در افق پيش رويش در مي يابد كه هر چند نسبت به زمان پيشين، تحول يافته است، ولي هنوز در شاهراه تكامل، راه درازي را در پيش دارد. از ويژگي هاي انسانهاي تحول طلب، بهره وري از زمانها و مكانهايي است كه آدمي را در مسير دگرگوني و رشد روحي و معنوي مددكار مي شود.بي گمان سر و راز اين مهم كه در مكتب پوياي تشيع تقويم زندگي سالكان و شيعيان به مناسبتها و بزرگداشت ها، اماكن و مناسك ويژه، اعياد و وفيات پيوند خورده است؛ در همين امداد الهي نهفته است كه سالك رشدخواه، راه كمال و تحول طلبي خويش را با سهولت بپيمايد. گر چه اين امداد الهي براي سالكان سهولتي را به ارمغان آورده است، با اين حال بسياري از درك چنين عطيه اي عاجزند و با سرگرمي در هوسها و غفلتهايشان دنياطلب مي شوند و پيشرفت و تحول را در كليشه ماديات دنياگرانه تعريف مي نمايند و از نسيم روحبخش معنويت و اصالتها فاصله مي گيرند.بر اين اساس، آن گاه كه آدمي در سختي عزم و اراده، مستحكم گرديد و با هدفي مقدس، فرصت را غنيمت دانست، سهولت و شيريني اراده و خواست خداوند را درك مي كند و براي هميشه شاكر الطاف وي مي شود. در اين منطق نه تنها، ايام شادي در تقابل با ايام حزن قرار نمي گيرند كه مكمل يكديگرند؛ چرا كه در اعياد و وفيات، جوهره واحدي وجود دارد كه همان تقرب، نزديكي به خالق و تحول مضاعف است. گر چه در نگاهي سطحي و ظاهري، مرز بين اين دو، شاد بودن و محزون شدن است.هميشه در بهار طبيعت به هنگام تحويل سال جديد ايده آرماني تحول، به نقطه حساس خود مي رسد و شيريني ذكر "حول حالنا الي احسن الحال" احساس مي شود. چنين ذكري رهنمون گر بهار سبز رويش هاي معنوي براي سالكان است. با اين حال بتدريج با كهنگي ايام، برخي از افراد تحول طلب با فراموشي اهداف نوراني خدا در باتلاق غفلتها هضم مي شوند و دوباره در سنتي تكراري به هنگام سالي جديد سخن از تحول و دگرگوني مي رانند. اين حيراني، حكايت آن عده از انسانهايي است كه در جهانبيني اصولي اسلام، پالايش يافته در مكتب جعفري، به يقين و باور نرسيده اند و تنها در نگاهي كلي به ظاهر رسمها و سنتها بسنده نموده اند و از رسيدن به عمق معارف محروم مانده اند. نگارنده با مبحث "اصول تحول از ديدگاه امام رضا در منطق وحي" ارائه گر سرفصل هايي با اهميت در جهانبيني مي شود تا همگام با آغازين روزهاي سال نو؛ اصولي ترين و زيربنايي ترين اركان تحول و دگرگوني مفيد شناخت پيدا شود.
"روايت شده است كه مأمون، فضل بن سهل ذوالرياستين را نزد امام رضا(ع) فرستاد و به آن حضرت گفت: من دوست دارم كلياتي از حلال و حرام و واجبات شرعي و سنتها(اصول تحول) را برايم فراهم كني؛ زيرا تويي حجت خدا بر خلقش و تويي معدن علم. آن گاه امام رضا(ع) دوات و كاغذ خواست و به فضل فرمودند: بنويس..."(2)در اين روايت همان گونه كه مأمون از حضرت رضا(ع) درخواست نموده است، اركان تحول و دگرگوني براي كساني كه در غفلتها و بي خبري ها مشغولند بيان مي شود. مباحثي مهم از قبيل حلالها و حرامها، واجبات و وظايف و سنن ديني، شالوده هر خواهان تحول و بازنگري را پي ريزي مي نمايد. اين روايت از آن رو ارزشمند است كه امام رضا(ع) با كلام معجزه آسايش اصول تحول را بيان مي دارد تا بدان جايي كه هر خواهان دگرگوني با بازنگري اعمالش براي ريزترين و جزيي ترين وظايفش نيز شايق سلوكي منظم مي شود. دستآورد اين بازنگري و سلوك به غير از بهره وري از جذابيت هاي روحي و معنوي، ره توشه اي گرانقدري است كه آدمي را در زندگاني دنيوي اش نيز هدفدار مي سازد و داخل در گروهي مي شود كه دنيا و آخرتشان باعاقبتي سبز تزيين شده است.
اقرار به وحدانيت خدا اين مقوله اولين و مهمترين ركن هر تحولي را رقم مي زند. با سيري در زندگي انسانها گر چه به گونه شفاهي و زباني چنين اقراري فراوان به گوش مي رسد، با اين حال در بسياري از موارد نوع كاركردهاي فردي و اجتماعي آدميزادگان چيزي به غير از آن است. علي بن ابراهيم روايت كرده است: "ابو عمر و زبيري گفت به امام صادق(ع) عرض كردم به من خبر بده كدام عمل نزد خدا افضل است؟ حضرت فرمودند: آن عملي كه خدا هيچ عملي را نمي پذيرد مگر به وسيله آن. عرض كردم آن عمل چيست؟ فرمود: ايمان به خدا از همه اعمال درجه اش بالاتر، منزلتش شريفتر و بهره اش پر بهاتر است. عرض كردم: آيا ايمان، قول (شفاهي) و عمل با هم است يا قول تنها و بدون عمل مي باشد؟ فرمودند: ايمان فقط عمل است و قول نيز يكي از عملها مي باشد كه خداوند در كتابش آن را واجب كرده است. قرآن بر آن گواه است و بنده را به سوي آن دعوت مي كند. عرض كردم: فدايت شوم، براي من آن را توصيف كن تا متوجه گردم. فرمودند: ايمان داراي حالتها، درجه ها، طبقه ها و منزلهايي مي باشد كه بعضي در نهايت كمال بوده و بعضي از اين مراتب داراي نقص آشكار مي باشند. عرض كردم آيا ايمان كم و زياد مي شود؟ فرمودند: بلي. عرض كردم: چگونه؟ فرمودند: به اين صورت كه خداوند ايمان را بر تمام اعضا و جوارح واجب نموده و بين آنها تقسيم كرده و هيچ عضوي از بدن نيست مگر اين كه تكليفي براي او قرار داده شده، غير از تكليفي كه براي عضو ديگر واجب شده است..."(3) با اين مقدمه ارزشمند از كلام امام صادق(ع) تأمل در سخنان علي بن موسي الرضا(ع) مي تواند ياريگر هر سالكي براي شناخت بيشتر خداوند باشد. حضرت رضا(ع) پس از آنكه دوات و كاغذ آماده شد به فضل فرمودند: بنويس... "به نام خداي بخشنده و مهربان... بس است ما را گواهي به اين كه شايسته پرستشي نيست جز ا...، يكتا و پناه نيازمندان است، همسر و فرزندي نگرفته، پاينده و شنوا و بينا، توانا و بر جا و جاويدان است. نور است. دانايي است كه ناداني ندارد، توانايي كه در نماند، بي نيازي كه نياز ندارد، عادلي كه ستم نكند، هر چيزي را آفريده و چيزي چون او نيست، شبيه و ضد و مانند و همتا ندارد..."(4)
ايمان به نبوت "گواهم كه محمد(ص) بنده و فرستاده اوست و امين و برگزيده خلق اوست. سيد فرستاده شدگان از سوي خدا و خاتم پيغمبران و افضل جهانيان است. پس از وي پيامبري نيست و دينش را تبديل و دگرگوني نباشد و گواهم كه هر آنچه محمد(ص) آورده همان حق آشكار است. آن را باور داريم و همه كساني كه پيش از او گذشته اند از رسولان و پيغمبران و حجت هاي خدا"(5)
ايمان به قرآن "و تصديق داريم به كتاب صادق خدا كه بيهودگي در آن راه ندارد و به اين كه قرآن بر تمام كتب گواه است. از ابتدا تا پايانش همه حق و حقيقت است. ايمان داريم به آيات محكم و متشابهش، خاص و عامش، وعده و وعيدش، ناسخ و منسوخش و همه خبرهايش كه احدي از مخلوق نتواند همانندش بياورد..."(6)
ايمان به امامت و ولايت "و گواهيم كه دليل و حجت پس از پيامبر(ص)، علي(ع) امير مؤمنان است كه سرپرست امور مسلمانان و سخنگوي از قرآن و داناي به احكام بود. او برادر و جانشين و وصي اش بود، آنكه مقامش نسبت به پيامبر چون مقام هارون بود نسبت به موسي(ع). علي بن ابيطالب امير مؤمنان و امام متقيان و پيشواي بزرگان نامور، رئيس و بزرگتر مؤمنين و افضل اوصيا پس از پيامبران بود و پس از وي حسن(ع) و حسين(ع) بودند، يكي بعد از ديگري تا امروز، خاندان رسول و عالمتر از همه به كتاب و سنت و عادلتر در قضاوت و سزاوارتر به امامت در هر عصر و زمان. گواهيم كه آنان عروة الوثقي (وسيله محكم براي رستگاري) و پيشوايان هدايت و حجت بر اهل دنيا هستند تا پايان روزگار كه خدا وارث همه است و او بهترين وارثان است و گواهيم كه هر كه مخالف آنهاست؛ گمراه و گمراه كننده و تارك حق و هدايت است و به اينكه آنان بيان كننده قرآن و ناطقي شيوا از طرف رسولند، هر كه بميرد و آنها را به نام خودشان و نام پدرانشان نشناسد و ولايتشان را نپذيرد، مانند مردن عهد جاهليت مرده است"(7)
ايمان به برترين دين و شيوه زندگي "و گواهيم كه دين آنان - پيامبر(ص) و اهل بيت او(ع) - پارسايي و پاكدامني و راستي و صلاح و كوشش و اداي امانت به نيكوكار و بدكار و طول سجود و شب زنده داري و دوري از كارهاي حرام و انتظار فرج است با صبر و خوش صحبتي و خوش همسايگي و نيكي كردن و بي آزاري و گشاده رويي و نصيحت و خيرخواهي و مهرباني به مؤمنان و دوستي اولياي خدا و دوستانشان و دشمني دشمنانشان و بيزاري از آنها و پيشوايانشان است.خوشرفتاري با پدر و مادر اگر چه مشرك باشند، از آنها پيروي مكن و در دنيا با آنها به خوشي معاشرت كن؛ زيرا خداي متعال مي فرمايد: "مرا شكرگزار و پدر و مادرت را، بازگشت همه به درگاه من است و اگر تو را وادار كنند كه چيزي را با من شريك گرداني كه علم بدان نداري(و حقيقت ندارد) از آنها پيروي مكن" امر به معروف و نهي از منكر به زبان واجب است. ايمان به جا آوردن واجبات و دوري از محرمات است، ايمان شناخت به دل و اقرار به زبان و عمل با اعضاي بدن است..."(8)
شناخت احكام "و لازم است اجتناب از گناهان كبيره و آنها عبارت است از: 1- كشتن و قتل كسي كه خدا حرام كرده است. 2- ميخواري و شراب خوري 3- نارضايتي و عقوق پدر و مادر 4- گريز و فرار از جبهه جهاد 5- خوردن مال و حق يتيم به ناحق 6- خوردن مردار و خون و گوشت خوك و قرباني براي جز خدا 7- خوردن ربا و مال حرام پس از علم به حرمت آن 8- قمار كردن 9- كم فروشي با ترازو يا پيمانه 10- زنان پاكدامن و صالحه را متهم كردن 11- زنا 12- لواط 13- گواهي و شهادت ناحق 14- يأس و نوميدي از رحمت خدا 15- ايمن شدن از مكر خدا 16- نا اميدي از بخشش و رحمت خدا 17- كمك به ظالمان و ستمگران و شتافتن به سوي آنان 18- قسم و سوگند دروغ 19- حبس و ندادن بدهي براي غير تنگدست گرفتار 20- تكبر 21- كفر 22- اسراف 23- تبذير 24- خيانت 25- كتمان شهادت 26- انجام كارهاي لهو كه آدمي را از ياد خدا باز مي دارد؛ مانند غنا 27- اصرار بر گناهان صغيره. سپس حضرت رضا(ع) در پايان چنين فرمودند: "اينهاست اركان و اصول دين، و الحمدا... رب العالمين و صلي ا... علي نبيه و آله و سلم تسليما"(9)
آخرين سخن با بررسي آيات و روايات، برداشت مي شود كه ايمان بر دو گونه است: الف: ايمان مستقر و ثابت ب: ايمان مستودع و غير ثابت "ابابصير روايتي را از امام محمد باقر(ع) در ذيل آيه شريفه "هو الذي انشأكم من نفس واحدة فمستقر و مستودع" يعني "او همان كسي است كه شما را از يك تن پديد آورد. پس براي شما قرارگاه و محل امانتي مقرر كرد" بيان مي دارد كه از حضرت تفسير اين آيه سؤال شد. حضرت فرمودند: مردم شهري كه در آن هستي چه مي گويند؟ عرض كردم: مي گويند، مراد از "مستقر" استقرار در رحم و مراد از "مستودع" وديعه در صلب است. حضرت فرمودند: اشتباه مي كنند، مستقر آن است كه ايمان در دلش قرار گرفته است و هرگز از او گرفته نمي شود و "مستودع" آن است كه ايمان براي مدتي در دلش مي ماند سپس ربوده مي شود و زبير از اين دسته افراد بود"(10) بر اين اساس آنچه در اين نوشتار با موضوعيت اصول تحول از ديدگاه امام رضا(ع) در منطق وحي ارائه گرديد، از آن رو داراي اهميت است كه همگان در هر رتبه و مقام و درجه اي از ايمان و ولايت هستند، در آغازين روزهاي سال جديد كه به فرموده مقام معظم رهبري به سال رسول اعظم(ص) مزين گرديده است، به بازنگري خود بپردازند و با اراده اي قوي پس از تحول و تزكيه فردي زمينه ساز جامعه و اجتماعي الهي و خدا محور دور از گناه و گمراهي باشند. و اين انتظاري است كه مؤمنان و سالكان واقعي در دعاي پس از نماز روز عيد غديرشان زمزمه دارند كه "خدايا! به آن حقي كه نزد ايشان (پيامبر و آل او) قرار داده اي و به آنچه ايشان را بر عالميان فضيلت بخشيده اي، از تو درخواست مي كنم در اين روز، آنچه را بر ما كرامت بخشيده اي بر ما مبارك گرداني و نعمت خود را (ولايت علي(ع)) بر ما تمام و كامل گرداني و نيز آن را براي ما مستقر و ثابت گرداني و هرگز اين نعمت (ولايت) را از ما نگيري و آن را براي ما مستودع و سپرده قرار ندهي؛ چون خودت فرموده اي "فمستقر و مستودع" پس ايمان و ولايت(11) (و مجرا و خط تحول و بازنگري) ما را ثابت و هميشگي قرار ده و مستودع و سپرده قرار مده. آمين يا رب العالمين"
پي نوشتها 1- فرهنگ مبين 1/447/ ذيل كلمه "التحول"/ "نقطة التحول"؛ نقطه عطف، مرحله حساس و سرنوشت ساز. 2- ر.ك: ابن شعبة الحراني/ تحف العقول/ 416 و همچنين همين روايت با سندي متفاوت و اختلافي اندك ر.ك: الشيخ الصدوق/ عيون اخبار الرضا(ع) 1/129 العلامة المجلسي/ بحار الانوار/10/352- 360 و 65/261 3- ر.ك: كليني/ اصول كافي 2/33- 37 4- ر.ك: تحف العقول/ 416 و همچنين ر.ك: زير نظر دكتر محمد مهدي ركني/ الاربعون حديثاً للامام الرضا(ع) / 8-11 5 و 6 و 7 و 8 و 9 - پيشين 10- ر.ك: العياشي/ تفسير العياشي 2/ح1464/69 11- ر.ك: الطوسي/ تهذيب الاحكام 3/ح317/ 1 و همچنين ر.ك: سيد مهدي ركن الديني غرآبادي/ چهل حديث/ 43
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- جغرافياي تاريخي هجرت امام رضا(ع)
٭ حسين محقق (قسمت اول)
اسناد تاريخي، گوياي اولين زمينه هاي سفر امام رضا(ع) از مدينه به مرو نيست و جزئيات بسياري از مقدمات هجرت رضوي ناگفته مانده و در پرده ابهام قرار دارد. ولي با مطالعه اسناد موجود، اين حقيقت مسلم است كه از پيش مكاتباتي بين مرو و مدينه صورت مي گرفته و اين سفر در شرايطي خاص و تحت فشار دستگاه خلافت انجام شده است.
خط سير هجرت حضرت رضا(ع) ازمدينه به مرو - به ويژه خط سير حركت ايشان در ايران- نيز از جمله مسايلي است كه درباره آن اظهار نظرهاي مختلفي وجود دارد كه در اينجا، مجال پرداختن به آنها نيست، بنابراين در اين نوشتار تنها به بررسي مسير جغرافيايي حركت امام درخراسان مي پردازيم:
خراسان در فارسي قديم به معني خاور زمين است. اين اسم در قرون اول اسلام بر همه ايالات اسلامي كه از خاور كوير لوت تا كوههاي هند واقع بودند، اطلاق و به اين ترتيب تمام بلاد ماوراءالنهر را در شمال خاوري به استثناي سيستان و قهستان شامل مي شد.
خراسان در زمان خليفه دوم و به قولي در سال 29(هـ.ق) هنگامي كه عثمان به خلافت رسيد توسط سپاه اسلام فتح شد.(1) در سال 29(هـ.ق) عبدا... بن عامر براي فتح خراسان مسير بصره تا مرو را پيمود. اين خط سير با مسيري كه حضرت رضا(ع)، 171 سال بعد پيمود تشابه زيادي دارد. اعثم كوفي درالفتوح مي نويسد: "هنگامي كه ماهك بن شاهك در فارس سر به شورش برداشت، عثمان، عبدا... بن عامر را با سپاهيانش روانه فارس كرد و دستور داد از آن جا عازم خراسان شوند. عبدا... بن عامر از بصره به جانب فارس روان شد و... در صحراي اصطخر، ماهك تسليم شد... و سپس عبدا... از اصطخر به طرف خراسان حركت كرد و با عبور از نيشابور و توس و سرخس سرانجام به جانب مرو رفت(2).
حدود خارجي خراسان در آسياي مركزي، بيابان چين و پامير و از سمت هند، جبال هندوكش بود؛ ولي بعدها اين حدود هم دقيق تر و هم كوچكتر شد تا آن جا كه مي توان گفت، خراسان كه يكي از ايالتهاي ايران در قرون اول اسلامي بود، از سمت شمال خاوري از رود جيحون به آن طرف را شامل نمي شد، ولي همچنان تمام ارتفاعات ماوراي هرات را كه اكنون در قسمت شمال باختري افغانستان است، در برداشت. بنابراين شهرهايي كه در منطقه علياي رود جيحون يعني در ناحيه پامير واقع بودند در نزد مسلمانان، جز خراسان يعني در داخل و حدود آن ايالت محسوب مي شدند(3).
ايالت خراسان در دوران اوليه اسلامي به چهار قسمت يعني چهار ربع تقسيم مي شد و هر ربعي به نام يكي از چهار شهر بزرگي كه در زمانهاي مختلف كرسي آن ربع يا كرسي تمام ايالت به شمار مي رفت، خوانده مي شد و آنها عبارت بودند از: نيشابور، مرو، هرات و بلخ.
پس از فتوحات اول اسلامي، كرسي ايالت خراسان مرو و بلخ بود ولي بعدها امراي سلسله طاهريان مركز فرمانروايي خود را به ناحيه باختر بردند و نيشابور را كه شهر مهمي در غربي ترين قسمتهاي چهارگانه بود، مركز امارت خويش قرار دادند(4). دو شهر نيشابور و مرو از مهمترين شهرهاي خراسان به شمار مي رفت. حضرت علي بن موسي الرضا(ع) براي رفتن به مرو كه در آن زمان مركز حكومت مأمون بود، از ناحيه خراسان و از شهرهاي مهم نيشابور و توس - كه بعدها مشهد آن حضرت شد- و سرخس عبور كردند تا به مرو رسيدند. لازم به يادآوري است، در منطقه خراسان اولين شهري كه در مسير راه امام قرار داشت، نيشابور بود.
نيشابور
نام اين شهر را در زبان كنوني فارسي به صورت نيشابور و در عربي نيسابور تلفظ مي كنند و از كلمه فارسي قديم "نيو شاه پور" كه به معني "چيز يا كار خوب يا جاي خوب شاه" است گرفته شده و منسوب به شاپور دوم پادشاه ساساني است كه در قرن چهارم ميلادي به تجديد بناي آن شهر همت گماشت. باني اول نيشابور، شاپور اول، پسر اردشير بابكان مؤسس سلسله ساساني است.
جغرافي نويسان مسلمان در قرن سوم، فهرست مفصلي از شهرهاي مهم ولايت نيشابور نام برده اند كه قسمت عمده ايالت قهستان را شامل مي شود. فايده مهمي كه از اين فهرست به دست مي آيد تلفظ قديم بعضي از اسامي است، ولي بسياري از آن اسامي را امروزه نمي توان معين كرد كه با كدام محل تطبيق مي شود(5). در اوايل دولت اسلامي به شهر نيشابور، "ابر شهر" مي گفتند و همين نام بر سكه هاي آن شهر در دوران خلفاي اموي و عباسي ضرب شده است.
مقدسي و برخي از مورخان ديگر، آن را ايرانشهر نيز ضبط كرده اند؛ ولي گويا اين نام فقط عنوان دولتي يا عنوان رسمي و افتخاري اين شهر بوده است(6).
در قرن چهارم هجري، نيشابور شهري بزرگ، بسيار آباد، با مساحتي حدود يك فرسخ در يك فرسخ و داراي شهر، قهندز و حومه بود و مسجد جامع بزرگي از آثار عمرو ليث صفاري كه مقابل ميداني معروف به لشگرگاه واقع بود، در حومه اين شهر قرار داشت.
همچنين، دارالاماره اي نزديك اين مسجد بود كه به ميدان ديگر معروف به ميدان حسينين اتصال داشت. زندان نيز تا دارالاماره فاصله زيادي نداشت و ميان هر يك از اين عمارتها بيش از يك چهارم فرسخ فاصله نبود. قهندز دو دروازه و شهر چهار دروازه داشت. دروازه هاي شهر موسوم بودند به دروازه پل، دروازه كوچه معقل، دروازه قهندز و دروازه پل تگين. در بيرون شهر و خارج از قهندز و گرداگرد آنها حومه واقع بود و بازارهاي شهر در حومه قرار داشت. اين حومه دروازه هاي متعددي داشت. دروازه قباب (گنبدان) كه به سمت غرب باز مي شد و در مقابل آن دروازه جنگ روبروي ولايت (بشتفرش) واقع بود و در سمت جنوب دروازه احوص آباد قرار داشت(7).
ياقوت حموي در معجم البلدان مي نويسد: در زمان او(قرن هفتم) اين شهر را "نشاوور" مي گفتند و همچنين مي گويد: با وجود ويراني هايي كه از زمين لرزه سال 540 در نيشابور حادث شد و نيز پس از آن در سال 548 كه تاخت و تاز و غارت عشاير "غز" به وقوع پيوست، باز در تمام خراسان نقطه اي از نيشابور آبادتر نيست.
ابن بطوطه كه پس از فتنه مغول شهر نيشابور را ديده مي نويسد: اين شهر آباد و معمور است و مسجدي زيبا دارد. مقدسي نيز از چهار روستاي مهم نيشابور درعصر خود ياد مي كند كه عبارتند از: شامات، ريوند، مازول و پشته فروش (پشت فروش)(8). حافظ ابرو شهر نيشابور را در اكثر اوقات از ديگر شهرهاي خراسان بزرگتر توصيف مي كند و معادن و محصولات آن را نام مي برد(9).
پي نوشت ها
1- فتوح البلدان، بلاذري، ص 158
2- الفتوح، اعثم كوفي، ص 84 و 85
3- جغرافياي تاريخي سرزمينهاي خلافت شرقي، لسترنج، ص 408 و 409
4- همان، ص 409
5- همان
6- احسن التقاسيم، مقدسي، ص 314/ مسالك الممالك، اصطخري، ص 409
7- جغرافياي تاريخي سرزمينهاي خلافت شرقي ، ص 409 و 410
8- معجم البلدان، ياقوت حموي، ص 228/ سفرنامه، ابن بطوطه، ص 80 و 81
9- جغرافياي حافظ ابرو، حافظ ابرو، ص 62 و 63
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- خواهش هاي دل ؛ يادداشتهايي از دور
٭ محمدتقي صبور جنتي آن زمانها، در آن زمانها، در آن زمانها چيزي است؛ چيزي ناگفتني و برگشت ناپذير براي همه. مقصودم دنياي كودكي است. كودكي بهار عمر است. فراخي جان است. جلوه گاه همه چيز. تازگي هر حرف و ديدني شدن هر شيئي.
كودكي و خاطرات چنان به هم پيچيده اند كه كلمه اي هستند بي مدلول. همه ما كودكي داشته ايم، حس اش را هم، حالا وقتي مي خواهم از كودكي بنويسم، دست دل و دست دل و قلمم هر دو با هم مي لرزند و مي دانم! مي دانم در آخر نتوانسته ام. ٭٭٭ تاكسي 5 ريال بود، دستم مثل هميشه دست آقاجانم بود؛ آقاجاني كه در دوازده سالگي من گم شد. ميدان مجسمه آن زمانها و ميدان شهداي همين حالا ايستاده بودم. جويي پرگل از وسط دو خيابان مي گذشت كه به آن بالاخيابون (مشهدي و خراساني بالاخيابان) مي گفتند. نمي دانستم به كجا مي رود.هيچ وقت آن جاهاي دور نرفتم، مرا نبردند آقاجانم نبرد. تازه، مي ترسيدم كه بروم آنجا. آن زمان مي گفتند ميدان اعدام(پنجراه پايين خيابان). من و آقاجانم مي خواستيم برويم حرم. از همان مجسمه پيدا بود، گنبد و مناره هايش پيدا بود، آقاجانم براي بار اول بود كه مرا به آنجا مي برد. فقط و فقط مي دانستم جاي مقدسي است. آرامگاه و حرم امام هشتم، و من سركلاس شرعيات دوازده امام را از حفظ بلد بودم. درشكه سوار شديم، يك ريال بود و از من چون كوچكتر بودم ده شاهي كرايه مي گرفت؛ يعني نصف يك ريال. براي همسن و سالهاي من غريبه نيست اما براي خيلي از جمعيت همين مشهد باور نكردني است. درشكه مي رفت و دل من مثل هميشه كه به جايي ناآشنا مي رفتم، مي تپيد و مي كوفت. حالا مي توانم آن را به دهل دل تشبيه كنم. به حرم كه رسيديم و از درشكه پياده شديم، رفتيم توي حرم. دم در، دو خادم حرم ايستاده بودند با چوبدستي هاي نقره كوب كه نقره كوب در بالاي آن توي دستها بود. بعد كفش كني، بايد كفش ها را مثل وقتي كه مسجد مي رفتيم در مي آورديم. و او به ما شماره اي داد كه روي فيبر نوشته بود و بعد رفتيم توي حرم. با آن همه آينه كاريهاي زاويه دار كه نور را باز مي تاباند، چهره هاي ما را منعكس مي كرده و كتيبه هايي كه هر كار مي كردم نمي توانستم آنها را بخوانم، روي سنگ بودند. روي سنگ حك شده بودند، برجسته بودند. انحناهاي "ن" كشيده گي هاي "ب" و... و مردم و گريه و بوي گلاب و گلاب و گريه. گريه گلاب بود و عشق گل آن موج جمعيت مرا به اين سو و آن سو مي برد. ضريح پيدا بود. از دور، اما نزديكتر كه شدم، غير از موج جمعيت هيچ نديدم؛ بعضي ها بقچه هايي را به ضريح مي ماليدند، بعضي ها گريه مي كردند زار زار و سن شان از من خيلي زيادتر بود. تا حالا مردي را نديده بودم، بزرگتر از حتي آقاجانم يا كوچكتر كه آن جور زار زار گريه كند، ولي گريه بود؛ خيلي دلم مي خواست بدانم در آن ضريح چيست. آقاجانم گفت: "جواد! بيا" و بعد مرا برد بالاي سرش و گفت: "دستت را بكش به ضريح و سه بار صلوات بفرست." از آن بالا، موج مردم چرخ زننده بيشتر ديده و حس مي شد. نماز را بلد بودم، اما دلم مي خواست بدانم توي ضريح كه آرامگاه امام هشتم ماست، چيست؟ باز هم موج جمعيت و من كه به سختي در دستهاي لاغر و سفيد آقاجانم اين طرف و آن طرف مي رفتم. مرا زمين گذاشت و نماز خواند؛ دو ركعت. من هم خواندم. بعد آقاجانم زيارت نامه خواند. هجوم مردم هر لحظه بيشتر از پيش مي شد. باز هم دلم خواست بدانم توي ضريح چيست و امام چه معنايي دارد. هنوز هم اين دو پرسش پرشور سوزان در گلويم آتشم مي زند!
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- اينجا آدم به خدا نزديكتراست
٭ معصومه نافرمان دوست دارم زودتر برسم، پيش از آن كه سال تمام شود. سجاده ام را برداشته ام، با قرآن كوچك جيبي ام. خيلي هاي ديگر مثل من به راه زده اند، از شمال، جنوب، شرق و غرب. ترافيك حسابي غافلگيرم كرده است. نه اين كه اين خاص اين روزها باشد، نه؛ هميشه همين طور است.
٭٭٭ جلوي ورودي ها صداي ني مويه كنان از همه جا بلند است. آدمها سياه پوشيده اند. محرم است. گفتم شايد يكي از آنهايي كه بغضش با ديدن آن ضريح نوراني مي شكند، من باشم. ٭٭٭ عادت كرده ام پيش از ورود، اذن دخول بخوانم. مي ايستم، برق گنبد طلايت خستگي هايم را مي گيرد. ديگر شلوغي راه هم خلقم را تنگ نمي كند. ٭٭٭ ميان اين همه هتل و آپارتمان، چراغهاي روشن خانه تو چيز ديگري است و آن نقطه پشت پنجره كه جاي خالي همه چيزهاي وجودم را پر مي كند. خيلي ها تمام شب را پشت پنجره اميدت خوابيده اند. همه آنهايي كه پتو آورده اند و طناب و گوشه اي كز كرده اند. بايد قلب آدم از آهن باشد كه اين جا نلرزد. راستي، بعضي وقتها اينجا چقدر سرد مي شود، آدم لرزش مي گيرد. ٭٭٭ توي صحن جاي نشستن نيست. خيلي ها سفره هاي هفت سين شان را آورده اند با آب و قرآن. عقربه هاي ساعت از 9 گذشته و چيزي به تحويل سال نمانده است. ٭٭٭ گوشه اي را پيدا كرده و مي نشينم. چشمهايم را مي بندم. بايد به همه چيز اعتراف كنم. هر چند مي دانم تو حساب همه روزهايم را داري. تو مي داني چند بار اشتباه كرده ام. چند بار شيطان از نزديكي هاي قلبم گذشته است. تو حساب همه آرزوهايم را داري. چه حال خوبي پيدا مي كنم، وقتي مي فهمم تو همه و همه را مي داني ! ٭٭٭ چشمهايم را باز مي كنم. يكي از ميان جمعيت بلند مي گويد: ان شاءا... سال بعد بين الحرمين. همه به دعايش آمين مي گويند. صداي "يا حسين" فضاي حرم را پر مي كند. چقدر بوي سيب مي آيد! ٭٭٭ دست ها به دعا بلند مي شود. صحن پر از نواي "يا مقلب القلوب و الابصار" است. چقدر زيبا و نشاط انگيز است، زير اين آسمان گرفته اما دل انگيز، به استقبال سالي نو رفتن. حالا باد مي آيد لابه لاي دعاهايمان مي پيچد. مي دانم تو گره تك تك بغضهايمان را باز مي كني، سنگيني ها را برمي داري و جايش سبكي مي گذاري. حالا من هم يكصدا با همه كنار بارگاه تو خدا را مي خوانم. ٭٭٭ پيرمرد اولين نفري است كه بعد از تحويل سال مي بينمش. اشك عين باران روي شيارهاي صورتش موج مي زند. مي گويد: تحويل سال براي همه مسلمانان دعا كرده است تا خدا نگهدارشان باشد. بعد هم براي خودش تا خدا قوتي دهد، هر سال بيايد مشهد پابوس آقا. تازه صندلي چرخ دارش را مي بينم و دستهاي پرچين و چروكش را كه سايه بان صورتش مي كند و با حسرت مي گويد: يعني باز هم عمري مي ماند بياييم زيارت!؟ ٭٭٭ "زهرا" موقع تحويل سال آرزو كرده است اسمش براي حج دانش آموزي دربيايد. "ندا" به نيت دانشگاه نماز خوانده است. توي قنوتش فرج امام زمان(عج) را خواسته است. خيلي ها هنوز هم سر بر زانو گذاشته اند. حيف، حيف از من كه نمي توانم زيبا صدايت كنم، آن قدر كه جواب اجابتت را بشنوم. آن هم اينجا كه آدم احساس مي كند به خدا نزديكتر است. ٭٭٭ خيلي ها حال و هوايشان عوض شده است، آن قدر كه مي خواهند اين لحظه ها را براي تمام سال به يادگار نگه دارند. حالا دستها به دعا بلند مي شود. راستي كه نبايد هيچ لحظه اي را از دست داد. ٭٭٭ اين لحظه ها غنيمتي است كه كمتر در زندگي اتفاق مي افتد. جمعيت به سوي حرم پيش مي رود. شام غريبان با ورود خدام به حرم و صحن جمهوري پايان مي پذيرد.