---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- به آسمان نگاه كنيد ؛"بادبادك" همين جاست!
قبلاً گفته بوديم: به آسمان نگاه كنيد، بادبادك در راه است.
حالا همان طور كه به آسمان خيره شده ايد. مواظب باشيد زياد ذوق نكنيد. نگاه كنيد! آن بادبادك را مي بينيد؟ شاد و سرحال نزديك مي شود. بدنه اش پر از مطالب جور واجور و قشنگ است. هر چه مي خواهيد توي آن پيدا مي كنيد. دنباله اش يك عالمه پيغام دارد. از طرف دوستان شما كه تصميم گرفتند، نشريه اي مخصوص نوجوانان روبه راه كنند. "بادبادك" از اين به بعد مهمان شما خواهد بود. يكي از همين روزها كه خيلي خيلي نزديك است، نشريه شما منتشر خواهد شد. نمي خواهد بيكار بايستيد و فقط به آسمان نگاه كنيد. مگر توي همين صفحه به شما ياد ندادند كه بادبادك درست كنيد؟ خوب، پس دست به كار شويد و به استقبال بادبادك برويد.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- يادداشتهاي روزانه من براي خدا ؛خواب بهاري ممنوع!
شنبه
خوابم مي آيد. توي مدرسه مرتب چرت مي زنم. معلم رياضي معتقد است كه بايد با خواب بهاري مبارزه كنيم. نمي دانم چرا، ولي انگار اعداد، روزها و حتي بوي گلها و شكوفه ها هم خواب آورند.
مامان مي گويد: از بس خوردي و خوابيدي، اين طوري شدي. اما خودم مي دانم كه بي حوصلگي ام ربطي به بهار ندارد. شايد هم داشته باشد. امروز از مدرسه كه برگشتم چند دقيقه اي كنار باغچه ايستادم. از ياسهاي زرد خوشم مي آيد. احساس مي كنم راز بزرگي را مي دانند، چون زودتر از همه چيز بهار را مي آورند و بعد...
دلم برايت تنگ شده. با اين همه كسالت و ملال، جرأت نمي كنم، به طرفت بيايم. تازگي ها نمازم هم زودتر تمام مي شود. حتماً ديگر دوستم نداري. مگر نه؟
يكشنبه
مامان هنوز نمي داند كه دو طبقه كمدم را تميز نكرده ام. موقع خانه تكاني هم احساس خوبي نداشتم. هيچ چيزي را دلم نمي خواست بيندازم بيرون. خودكار، كاغذهاي پر از يادداشت، يادگاري هاي دوستانم و هزار خرت و پرت ديگر نمي توانم از هيچ چيز دل بكنم. حتي وقتي رفتيم ماهي براي عيد بخريم، دلم نمي آمد ماهي انتخاب كنم، مي ترسيدم ماهي ها را از آكواريوم جدا كنم. چرا اين طور شده ام؟ تو مي داني؟ كاش مي شد هر وقت پر از سؤال مي شوم، بيايم يك جاي خوب و از تو بپرسم و تو هي جواب بدهي. متأسفم! خيلي خوابم مي آيد. مرتب خميازه مي كشم. مشكل اصلي اينجاست كه خواب هم نمي بينم. اين ديگر فاجعه است. نكند ديگر دوستم نداري كه رنگ همه چيز برايم عوض شده. فعلاً شب بخير.
دوشنبه
امروز مدرسه نرفتم. باورت مي شود؟ خود مامان گفت: نرو، من هم خوابيدم. ولي هر كار كردم بيشتر از ساعت 9 نتوانستم بخوابم. كسل و بي حوصله بلند شدم. مامان داشت آشپزي مي كرد. آهسته پرسيد: حالت خوب نيست؟
گفتم: بد نيستم. مامان چيزي نگفت. برخلاف هميشه نشستم و او برايم چاي ريخت. حتي كنارم نشست و برايم لقمه درست كرد. دليل اين همه توجهش را نمي فهميدم. دوست نداشتم حرف بزنم، ولي احساس بهتري داشتم و از آرامش شيريني لذت مي بردم. به مامان گفتم: من مريض نيستم. دوباره برايم چاي ريخت و گفت: مي دونم.
و بعد من فهميدم كه مامان مخصوصاً مرا در خانه نگه داشته است. بلند شدم و برگشتم به اتاقم. فكر مي كردم كه الآن بچه ها سر كلاسند و من بيكار نشسته ام، بدون هيچ عذر موجهي. رفتم سراغ كمدم. تمام يادگاري ها را دورم ريختم و شروع كردم به مرور خاطرات. نمي دانم چقدر غرق در دوران دور و نزديك بودم، وقتي به خودم آمدم، احساس كردم كه بايد بروم توي حياط. باغبان، امسال بنفشه ها را به ترتيب رنگ كاشته است و درست وسط بنفشه هاي بنفش، ياسهاي زرد ايستاده اند. ياس هاي زرد عطر ندارند، ولي عجيب بي قرارند. چرا من نمي توانم ياس زرد را بفهمم؟
سه شنبه
حالم كمي بهتر شده است. امروز براي سحر قصه تعريف كردم. از تو برايش گفتم. فرشته مهربان، نقش اصلي را داشت. قصه درباره يك دختر بي حوصله بداخلاق بود كه فكر مي كرد كسي او را دوست ندارد. مرتب مي خوابيد و اصلاً دوستي نداشت. بعد يك روز كه خوابيده بود و سعي مي كرد يك خواب خوب ببيند، احساس كرد، گلبرگ لطيفي روي صورتش تكان مي خورد، چشم باز كرد و فرشته مهربان را ديد كه ياس زرد آورده بود تا بيدارش كند. فرشته مهربان گفت: خدا مي خواهد تو بيدار شوي. نمي بيني بهار شده؟
قصه به اينجا كه رسيد: كم آوردم. سحر با دقت گوش مي داد. پرسيد: خوب بعد چي شد؟ سريع گفتم: هيچي ديگه، دختر بيدار شد و فهميد كه بهار اومده.
سحر متفكرانه پرسيد: چرا فرشته مهربون ياس زرد آورد؟ گفتم: چون ياس هاي زرد يك راز بزرگ دارند. سحر هيجان زده پرسيد: چه رازي؟ بلند شدم، كمي فكر كردم و زير لب گفتم: نمي دونم.
چهارشنبه
تو حتماً مي خواهي چيزي به من بگويي. مطمئنم و گرنه سعيد برايم يك عالمه گل ياس زرد نمي آورد تا توي جانمازم بگذارم. شايد باور نكني، ولي مطمئنم كه نشانه ات را كم كم دارم مي فهمم. هنوز يك جاي كار مي لنگد.
امروز موقع نماز، صداي تق تقي روي كانال كولر شروع شد. اول يكي يكي بود و بعد يكدست صدا، صدا، صدا.
مامان مي گويد: خدا كنه غمهاي آدم مثل بارون بهار باشه، زود بره و آسمون صاف بشه.
احساس مي كنم، بايد كمد خاطراتم را خانه تكاني كنم. چه اشكالي دارد؟ ذهنم شلوغ است. تازگي ها پيچيده تر برايم نشانه مي فرستي؛ يعني بزرگتر شده ام؟
پنجشنبه
با سحر داشتم توي حياط بازي مي كردم. بعضي وقتها كه حوصله اش سر مي رود، مي رويم توي حياط و بازي مي كنيم. مثل هميشه كنار ياسهاي زرد ايستادم. دلم گرفت. ياسهاي زيادي روي خاك باغچه ريخته بودند. اگر ياسها نباشند؟
دست كوچك سحر، دستم را گرفت. آهسته گفت: غصه نخور، دوباره سبز مي شن!
اي خدا! نشانه ات را فهميدم. چرا تا آن لحظه خودم نفهميده بودم ياسهاي زرد كه بريزند، شاخه ها پر از برگهاي سبز مي شوند.
بوته هاي ياس هميشه سبزند. چرا زودتر نگفتي؟
جمعه
سبك شده ام. وقتي از خواب بيدار شدم، يادم آمد كه خواب ديده ام. يك نفر با گلبرگي لطيف، صورتم را نوازش مي داد. درست نديدمش، اما صداي بالهايش را احساس مي كردم. شبيه تق تقي روي كانال كولر!
ياسهاي زرد، زودتر از همه بهار را خبر مي دهند، پژمرده نمي شوند، هميشه سبز سبزند. دلم مي خواهد سبز شوم، مثل ياسهاي زرد. مطمئنم كه كمكم مي كني تا ميان خاطرات گذشته نمانم. كمدم برق مي زند. يادگاري ها را گذاشته ام توي صندوقچه اي كوچك. قول مي دهم كه با سرعت و دقت رو به جلو حركت كنم. همين را مي خواستي بگويي؟
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- راههايي براي تلخ كردن اردو ؛كاش اردو نمي رفتي!
پايم را محكم كوباندم به زمين و گفتم: من هم مي خوام برم. مامان اخمي كرد و بابا با بداخلاقي گفت: يك بار ديگر هم گفتم. نه، نمي شه! اشك توي چشمهايم جمع شده به طرف اتاق دويدم و روي تخت ولو شدم. نمي فهمم كه دليل اجازه ندادن مامان و بابا چيست. اردوي يك شبه كه خطري ندارد. معلم ها مواظبم هستند. مطمئنم دوستانم كه از اردو بيايند شروع به تعريف كردن از خوبيهاي اردو مي كنند. اينكه چقدر خوش گذشت و جاي من آنجا خيلي خالي بود. اينكه درختهاي اردوگاه شكوفه زده اند و نشستن زير آنها خيلي شاعرانه است. اينكه... دوستانم خيلي خوب بلدند كسي را كه اردو نيامده است اذيت كنند. دوستانم خيلي خوب بلدند بگويند: طفلكي! نگذاشتند بياي اردو؟ اين اولين باري نيست كه اجازه اردو رفتن به من نمي دهند. گاهي اوقات شيطون دست توي سرم مي برد و كارهاي بد يادم مي دهد. مثل همين محكم پا كوبيدن روي زمين و لجبازي كردن. شيطون دستش را توي سرم كرده است و هي مي چرخاندش. مي گويد: اذيت كن. درست است كه تو اردو نرفته اي اما هرچه راه براي اذيت كردن است بنويس. بنويس چگونه كسي را كه رفته است اردو، اذيت كنيم؟ و از چه راههايي كسي را كه اردو نرفته است اذيت كنيم؟ شيطون دست توي سرم مي برد و من مي نويسم. چون من بچه خيلي بدي هستم. راههايي براي اذيت كردن كسي كه به اردو رفته است. 1- از فيلمهايي كه در اين مدت پخش شده است، صحبت كنيد. بگوييد: يك فيلم قشنگي گذاشت كه تا به حال توي عمرت نديده اي. بعد از اينكه حسابي تعريف كرديد بگويد: اين فيلمهاي قشنگ تكرار ندارند. الف) مواظب باشيد فيلمهايي را كه تعريف مي كنيد، تكراري نباشند و تكرارش هم پخش نشوند. ب) دقت كنيد فيلمهايي را كه تعريف مي كنيد دوستتان دوست داشته باشد. براي كسي كه فيلم كمدي دوست دارد، از فيلم جنگي صحبت نكنيد. ج) اين را در نظر داشته باشيد كه دوستتان اهل فيلم و تلويزيون باشد. 2- از اتفاقهاي جالبي در اين مدتي كه او نبوده است، صحبت كنيد. سعي كنيد اين اتفاقها، حادثه مورد علاقه او باشد. 3- وقتي او در اردوست، به او تلفن بزنيد. صدايتان را خيلي خوشحال نشان بدهيد كه فكر كند آنجا چه خبر است! و با خودش بگويد: كاش اردو نرفته بودم! 4- تمام راهكارها را در يك جمله مي توانيد به كار ببريد: حيف كه تو نبودي. اين جمله را بارها و بارها تكرار كنيد.
بدين وسيله من رسماً از بزرگسالي استعفا مي دهم و مسؤوليتهاي يك كودك 8 ساله را قبول مي كنم. مي خواهم به يك ساندويچ فروشي بروم و فكر كنم كه آنجا يك رستوران 5 ستاره است.
مي خواهم فكر كنم شكلات از پول بهتر است، چون مي توانم آن را بخورم!
مي خواهم زير يك درخت بلوط بزرگ بنشينم و با دوستانم بستني بخورم.
مي خواهم درون يك چاله آب بازي كنم و بادبادك خود را در هوا پرواز دهم.
مي خواهم به گذشته برگردم، وقتي همه چيز ساده بود، وقتي داشتم رنگها را، جدول ضرب را و شعرهاي كودكانه را ياد مي گرفتم، وقتي نمي دانستم كه چه چيزهايي نمي دانم و هيچ اهميتي نمي دادم.
مي خواهم فكر كنم كه دنيا چقدر زيباست و همه راستگو وخوب هستند.
مي خواهم ايمان داشته باشم كه هر چيزي ممكن است و مي خواهم از پيچيدگي هاي دنيا بي خبر باشم.
مي خواهم دوباره به همان زندگي ساده خودم برگردم. نمي خواهم زندگي من پر شود از كوهي از مدارك اداري، خبرهاي ناراحت كننده، صورتحساب، جريمه و...
مي خواهم به نيروي لبخند ايمان داشته باشم، به يك كلمه محبت آميز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، به...
اين دسته چك من، كليد ماشين، كارت اعتباري و بقيه مدارك، مال شما.
من رسماً از بزرگسالي استعفا مي دهم. اگر مي خواهيد بيشتر از اين با من بحث كنيد، بايد بتوانيد مرا بگيريد، چون...!
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- راههايي براي اذيت كردن كسي كه به اردو نمي آيد ؛كاش اردو مي يومدي!
1- قبل از اردو، درباره اردوي قبل كه خيلي به شما خوش گذشته صحبت كنيد و اين را بگوييد: اردوي دفعه قبل بهترين اردوي عمرم بود، فكر مي كنم اين اردو از دفعه قبل هم بهتر باشد.
2- در ميان حرفهايتان از كلمه اردو و خوش گذشتن بسيار استفاده كنيد.
3- براي اردوهايي كه از صبح تا شب است، خريد زياد كنيد. از شير مرغ تا جان آدميزاد را بخريد و بسته بندي شده كنار كوله پشتي تان بگذاريد.
4- كوله اردويتان را با دقت بسيار آماده كنيد. هر چند لحظه يك بار بگوييد: ديگه چي بايد بردارم؟
5- شما خيلي دلتان مي خواهد كه دوست از اردو محروم شده يتان با شما به اردو بيايد. اما شما كه در اين موضوع تقصيري نداريد. به او حرفي بزنيد كه نشان دهد چقدر به فكر او هستيد. مثلاً: "كاش به اردوي مي يومدي" يا "بدون تو اصلاً خوش نمي گذره"
6- براي راهكار شماره 5 از كلمات كاش، حيف، بدون تو و... زياد استفاده كنيد.
7- مواظب باشيد لبخند يادتان نرود. اين لبخند كارهاي زيادي مي كند.
8- يادتان باشد در اردو آسمان آبي تر از بقيه جاهاست. از آسمان آبي و زيباي آنجا سخن بگوييد. در اردو بارانهاي عجيب و غريبي هم مي بارد. از بارانهاي اردو بگوييد.
الف) در توضيحات خود هيجان زيادي به كار ببريد.
ب) در توضيحات خود از قوه تخيلتان بهره بگيريد. مثلاً بگوييد: آنقدر باران شديد بود كه آسمان به زمين وصل شده بود.
9- خاطرات خود را مرور كنيد. از خنديدنها، لحظات جالب، زير درخت پر از شكوفه نشستن خود بگوييد. براي تأثير بيشتر اين جملات را به كار ببريد: صحنه جالبي بود. مگه نه؟ و در ادامه تأسف بخوريد كه: آخ، تو كه نبودي ببيني.
10- اين جمله را زياد به كار ببريد: حتماً اردوي بعدي بيا، خيلي خوش مي گذره.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- نفس عميق
همه جا هستي
تو شروع حرفهايي
تو صداي آبشاري
تو رسيدن پرستو
تو خود خود بهاري
٭٭٭
تو دو بال شاپركها
تو همان گل شكفته!
تو همان دعاي صبحي
كه پدربزرگ گفته
٭٭٭
تو به ابر ، شكل دادي
تو به چشمه آب دادي
به درخت سايه دادي
و به چشم خواب دادي
٭٭٭
تو همان ترانه شاد
به نوك پرنده هايي
همه جا حضور داري
تو خداي خوب مايي!
داوود لطف ا...
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- آموزش اختصاصي ؛چگونه قشنگ ترين بادبادك دنيا را درست كنيد؟
از آخرين دفعه اي كه بادبادك درست كردم، مدت زيادي نمي گذرد. كاغذها و مقواهاي رنگي و خوشگل خواهرم را برداشتم و قشنگ ترين بادبادك دنيا را درست كردم. بادبادك قشنگم به هوا نرفت. از همان جايي كه مي فرستادمش به هوا، سقوط مي كرد روي زمين. به هوا نرفتن بادبادك خيلي غصه دارم كرد. آنقدر كه دعواهاي خواهرم براي بي اجازه دست زدنم به وسايلش، پيشش هيچ بود.
به بادبادكم زياد كاغذرنگي و وسيله هاي جور واجور وصل كرده بودم. سنگين شده بود. باد نمي توانست توي شكمش برود و آن را بالا ببرد. كاغذ رنگي هايي كه به آن آويزان كرده بودم وجنس مقوايي كه با آن بدنه اش را ساختم، آن را سنگين كرده بود. با اينكه باد خوب مي آمد، اما بادبادك از جايش تكان نمي خورد. تا ولش مي كردم، سقوط مي كرد روي زمين.
يك بادبادك جديد ياد گرفته ام و مي خواهم آن را بسازم. بادبادكم ساده تر از بادبادكي است كه از كاغذ رنگي درست مي شود. وسايل كمتري مي خواهد و اگر خوب باد بوزد تا هر جا دلم بخواهد، بالا مي رود و اوج مي گيرد.
تمام وسايلي كه براي ساخت بادبادكم لازم است، اينهاست:
1) يك برگه پلاستيك به ابعاد 65x35 براي بدنه بادبادك
(پيدا كردن اين برگه آسان است. از كيسه هاي زباله و كاور نازك لباس و سفره هاي نازك يك بار مصرف مي توانيد استفاده كنيد.)
2) دو عدد چوب حصير و يا شيرازه هاي پلاستيكي.
(اين دو قطعه، اسكلت بادبادك را تشكيل مي دهد. اندازه آنها برابر قطر مستطيل(بدنه بادبادك) است. اين دو قطعه بايد هم اندازه هم باشند.)
3) چهار عدد محل اتصال اسكلت به بدنه بادبادك.
(اين محل اتصال مي تواند پاكت مربعي شكل 2x2 باشد كه اسكلت(چوب حصير) را درون خود مستقر مي كند. و به چهار گوشه بدنه وصل مي شود مانند شكل)
4) 25 عدد دنباله كاغذي، كه به صورت حلقه حلقه به هم چسبيده اند.
اين حلقه ها از يك گوشه به گوشه ديگر وصل مي شوند.
5) يك قرقره بلند نخ و 3 قطعه كش يك سانتي متري به طول مساوي.
قرقره نخ طوري باشد كه باز كردن آن آسان و بدون مانع باشد. مهمترين و مشكل ترين قسمت ساخت بادبادك محل اتصال نخ مي باشد. به اصطلاح به اين محل ميزان گفته مي شود.
وسايلم را آماده كرده ام. بدنه مستطيل شكل را روي زمين پهن مي كنم و پاكتهايي كه درست كرده ام را چهار گوشه بدنه، با چسب نواري مي چسبانم. چسب نواري سبك تر از چسبهاي ديگر است و به بهتر شدن بادبادك كمك مي كند.
دو قطعه اسكلت را به صورت قطرهاي مستطيل روي بدنه قرار مي دهم. انتهاي اسكلت را در يك پاكت قرار مي دهم؛ به طوري كه مطمئن باشم از آن جدا نمي شود. محل تقاطع دو چوب را با يك نخ محكم مي كنم.
دنباله هاي بادبادك را مطابق شكل وصل مي كنم. دنباله ها باعث حركت محكم و استوار بادبادك در آسمان مي شود. اگر اين دنباله ها نباشند، بادبادك مثل تكه پلاستيكي است كه در هوا فقط چرخ مي خورد.
مرحله بعد ثابت نگه داشتن و وصل كردن نخ به بادبادك است. به سه گوش بادبادك، سه تكه كش دقيقاً مساوي وصل مي كنيم. طبق شكل
به گوشه هايي كه دنباله به آن وصل است، كش وصل نمي كنيم.
كشها بايد مثل يك هرم در كنار هم قرار بگيرند و نخ در مركز اتصال اين سه كش وصل مي شود تا بادبادك را به سمت آسمان هدايت كند.
به بادبادك ساخته شده نگاه مي كنم. بادبادكي كه نمونه ساده اي از بادبادكهاي حرفه اي است. اگر هوا مناسب باشد و باد كمي بيايد، مي توانم آن را به هوا بفرستم و يك خسته نباشيد جانانه به خودم بگويم.