مقدمه: در هفته گذشته متوجه شديد كه آقاجان مرده است. بعد از مرگ آقاجان، تنها پسرش (البته فكر مي كرديم تنها پسرش است!) در اطلاعيه اي ادعاي مالكيت صفحه را كرد و اين در حالي است كه طبق آخرين گفته هاي آقاجان براي روشن شدن تكليف صفحه بايد يك ماه صبر كرد تا زمان خواندن وصيت نامه سر برسد. ولي امروز اتفاق جالبي افتاده است. پسر دوم آقاجان از زن دوم(!) ايشان اعاده حيثيت و ادعاي مالكيت صفحه را كرده است. با خواندن صحبتهاي پسر ارشد و بعد پسر دوم آقاجان متوجه همه چي خواهيد شد:
معني كنترل جمعيت رو هم فهميديم!
آقاجان مي دونم كه الآن داري تو گور مي لرزي؛ به خاطر اينكه مسأله به اين مهمي رو به من نگفته بودي. يعني اين قدر از ننه مي ترسيدي كه نگفتي يه زن ديگه هم داري؟ من خودم دو تا زن دارم كه هر سه تاشون به طور مسالمت آميز دور هم زندگي مي كنند. فقط گه گداري عليه همديگه فحش مي دن و يه بشقاب توي سر من خورد مي كنند. البته آقاجان من شك داشتم كه شما غير از ننه... آره! آخه، بعضي شبها به ننه مي گفتي امشب من اضافه كاري دارم، نمي يام خونه؟! ننه هم كه بنده خدا اين چند ماه اضافه كاري شما رو در طول سال مي ديد، هميشه بعد از رفتن شما از خونه مي گفت: "خدا خيرش بده مردهاي ديگه توي اين سن و سال دنبال زن دوم و اين جور چيزهان، ولي بابات به فكر اضافه كار و خدمت به خانوادشه!" درست مي گفت بنده خدا، شما به فكر خدمت به خانواده بودي، ولي به اون خانواده!
هنوز به ننه چيزي نگفتم وگرنه الآن توي گور مي رفتي روي ويبره(!)، منتظرم تا وصيت نامه ات رو باز كنم، ببينم كه حق به حقدار مي رسه يا نه، اونوقت ببينم چه جوري لازمه كه از خجالت شما دربيام، آقاجان!
راستي، آقاجان كنترل جمعيت كه همش ازش دم مي زدي و به ما توصيه مي كردي كه با فرهنگ جمعيت باشيم، همين بود؟! تازه يه زماني بچه كه بودم، ازت پرسيدم كه چرا آقاجان براي من خواهر نمي آري كه من اينقدر توي كوچه با اين دختر همسايه بازي نكنم! جواب مي دادي: "پسر گلم، پس فرهنگ كنترل جمعيت چي ميشه؟!" حالا خدا كنه كه از همين يك داداش تعداد بچه هات بيشتر نشه، چون با اين پسره شوتي كه من ديدم، ميشه مسالمت آميز صفحه رو هپولي كرد! ولي اگه بچه ديگه اي هم تو كار باشه، مشخص ميشه كه جمعيت رو حسابي كنترل كردي و ما رو بيچاره كردي!
راستي من از اين هفته، به غير از تبليغات تحتاني صفحه، به نويسنده هامون توصيه كردم كه در حين مطالبشون چي توز، تيغ ژيلت، قفل وجبي و نيم وجبي و ... را تبليغ كنند. اينو گفتم كه اگه يك وقت توي يه مطلب، شخصيت اصلي اون مطلب، ناغافل تيغ ژيلت درآورد، تعجب نكنيد! خلاصه زندگي خرج داره! اونم با دو تا زن! راستي يه چيز ديگه هم يادم رفت. من پول اضافي ندارم كه خرج اين روزنامه و فرهنگ مملكت كنم. همين الآن براي رسيدن به اينجا 55 تومن به تاكسي دادم. به راننده هم گفتم، فاكتور كنه. اولش چشاش گرد شد، ولي بعد فاكتور رو داد. فاكتور رو ميدم روزنامه بايد پولش رو بده! خب ديگه، تا هفته بعد با كرم ضد آفتاب بَبَك خوش باشيد. شوكوپارس هم بخوريد!
پسر ارشد آقاجان
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- اي (...) خيلي (...) !!!
ارژنگ حاتمي
معاون راهنمايي و رانندگي ناجا: 46 درصد از رانندگان متخلف بعد از اعمال قانون از سوي مأموران به آنها فحاشي كرده و ناسزا مي گويند.
روزنامه قدس 23/1/85 نام فيلم: مأمور وظيفه شناس پلان اول:
كارت و گواهينامه... سلام جناب سروان! خسته نباشيد، ببخشيد... خانومم بيمارستان بستريه... حواسم پرت بود، شما رو نديدم و از چراغ قرمز رد شدم... اگه ميشه خواهشاً اين دفعه رو گذشت كنيد.
نمي شه آقاي محترم، شما با گذشتن از چراغ قرمز جان خيلي ها رو به خطر مي اندازيد. تو رو خدا، نوكرتم... جون بچه هات... آقايي كن اين دفعه رو بي خيال ما شو... قول مي دم تكرار نشه.
اين هم برگه جريمه شما... بفرمايين! (راننده در حالي كه برگه جريمه را پاره مي كند): بي معرفت نالوتي! اصلاً تو (...) نداري! (پاي خود را روي پدال گاز فشار مي دهد و سر خود را از شيشه ماشين بيرون مي آورد): خيلي (...)! پلان دوم:
آقاي محترم اينم برگه جريمه شما! ... (سكوت!)
(مأمور در حالي در چهره اش تعجب و خوشحالي ديده مي شود): شما احياناً از دست من ناراحت نيستيد؟! نمي خواين چيزي بگيد؟! ناگهان راننده دست در جيب كتش مي كند... (مأمور در حالي كه كمي هراسان شده است): نه... اشتباه نكنيد، شما حداكثر بايد در اين لحظه به من ناسزا بگيد... من هنوز آرزو دارم... به خاطر يك جريمه شدن كه آدم نمي كشن! راننده متخلف يك قطعه كاغذ و يك خودكار از جيبش بيرون مي آورد، مأمور نفس راحتي مي كشد، راننده متخلف روي كاغذ مطلبي مي نويسد و به مأمور مي دهد و گاز ماشين را مي گيرد و مي رود: "من لال هستم و متأسفانه نمي توانم آن طور كه بايد از خجالتتان در بيايم: نامرد چرا منو جريمه كردي واقعاً (...)!" پلان سوم:
مأمور از دور يك ماشين مي بيند و خوشحال مي شود و با خود مي گويد: آخ جون اين پدرمه... كمربند نبسته... مطمئن هستم اگه جريمه اش كنم خيلي خوشحال مي شه كه پسرش اين قدر وظيفه شناسه! سلام پدر، اين برگ جريمه شماست، لطفاً كمربند ايمني خودتون را ببندين. پدر لبخند مليحي مي زند.
(مأمور در حالي كه در پوست خود نمي گنجد): پدر جون مي بيني چه پسر وظيفه شناسي تربيت كردي؟ آفرين به پسر وظيفه شناسم كه باباش رو هم جريمه مي كنه! پدر خيلي خونسرد از ماشين پياده مي شود و كمربندش را به جاي اينكه ببندد به قصد كبود كردن فرزندش باز مي كند: پسره بي چشم و رو، حالا بابات رو جريمه مي كني... همش تقصير اون مادر...! پلان چهارم: مأمور در حالي كه لبخندي بر چهره دارد، يك برگه به راننده متخلف مي دهد: سلام، سال نو مبارك... (...)ي (...) چرا جريمه مي كني... چراغ زرد بود نه قرمز!
(مأمور كه به نظر مي رسد ديگر به اين طرز برخوردها عادت كرده با خونسردي): آقاي محترم، اين برگه جريمه نيست، برگه ارشاد است. آخ، خدا منو بكشه جناب سروان، من نوكرتم، ببخشيد بد صحبت كردم، سال نوي شما هم مبارك، خانواده خوبن... ترمزم نگرفت جناب سروان وگرنه من هميشه...
اِ... پس ترمز ندارين! پس حالا اين جريمه رو داشته باشين تا برگه ارشاد رو هم براتون بنويسم! پيام اخلاقي اين مطلب: "مأموران راهنمايي و رانندگي انسانهايي زحمتكش هستند و اين وظيفه ما شهروندان است كه به آنان احترام بگذاريم و ... تق تق تق تق!!! (اين صدا در نتيجه برخورد دست يك مأمور راهنمايي رانندگي به شيشه اتومبيل نويسنده اين مطلب ايجاد شده است.) نويسنده: ... چي شده جناب سروان؟ مأمور: آقاي محترم كارت و گواهينامه... نويسنده: آخه چرا؟ مأمور: نگاه كن چه ترافيكي درست كردي... چرا حركت نمي كني؟ وسط خيابون پشت فرمون ماشين جاي مطلب نوشتنه؟ نويسنده: ببخشيد جناب سروان... مطلب يك دفعه به ذهنم اومد، زدم رو ترمز، ترسيدم ننويسم از يادم بره! مأمور: اينم برگه جريمتون... حركت كنيد نويسنده: اي (...) خيلي (...) !!!
صبر كنيد ديس كانكت بشم... آقا جان هم خدا بيامرز شد! حيووني...! ديدم اين آخريا تريپ مهربون شده بود و هي چپ و راست به من مي گفت پسر گلم... پسر گلم...! چه باباي نازنيني بود... من وقتي باخبر شدم كه راحت شده(!) به احترامش يك دقيقه ديس كانكت شدم!...
خوب ديگه، خيلي جو سنگين شد! ابراز ناراحتي بسه و حالا اصل مطلب! آقاجون هم واسه خودش ناقلايي بود ها! نگفته بود يه زن ديگه هم داره. اينش هم مهم نبود... اما پنهان كردن اينكه من، يه دونه پسرش، قند عسلش، برادر بزرگتر از خودم دارم، ديگه غيرقابل تحمله! چطور مسأله به اين مهمي رو نگفته بود؟! همه نقشه هايي كه براي بعد از فوت آقاجون داشتم، نقش بر آب شد!
تازه هفته قبل اين پسره اومده و گفته مي خواد توي سوسه تبليغ چاپ كنه و سوسه رو تبديل كنه به يك بقالي! باز اگه eBayاي، چيزي مي كرد يه چيزي! اصلاً كار فرهنگي چي مي شه؟! پس دغدغه مخاطب چي ميشه؟! سهم من اين وسط چي ميشه؟! يعني زرشك... يعني جون كامبيز عمراً! من مطمئنم كه آقاجون تو وصيت نامش سوسه رو براي من گذاشته... يعني قاعدتاً بايد گذاشته باشه! يعني اگه نگذاشته باشه، من سوسه رو به آتيش مي كشم! حق گرفتنيه... بايد گاز انبري عمل كرد و فرصت فكر كردن به رقبا رو هم نداد! مي پرسين چه جوري؟ معلومه ديگه... يك تاپيك جديد توي فورم باز مي كنم و مي گم بر و بچ اينترنتي بيان نظر بدن كه كدوم پسرش خوش تيپ تره...! آخرش هم اگه حال داشتن نظر بدن كه سوسه رو چطوري صاحب بشيم صفاش بيشتره: شبيخون بزنيم... بگيم كه سوسه حق مسلم ماست... طرح گفتگوي سوسه اي ها رو راه بندازيم... يا بفرستيمش شوراي امنيت!
خلاصه سوسه مال ماست... همش هم مال ماست... يه سايت براش مي زنيم توپ...
آخيش... ديگه داشت دستم درد مي گرفت! اين تايپ فارسي هم ستميه واسه خودش! بقيه شو هر وقت حوصله داشتم تايپ مي كنم!
پسر ديگر آقاجان
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- عمو جان و پيشرفت علم...!
چه كسي تصور مي كرد كه روزي علم به چنان پيشرفت محيرالعقولي دست پيدا كند كه فرضيه نسبيت انيشتين در برابر آن حكم كتاب علوم دوم دبستان را داشته باشد!... و چه دودي از كله ابناي بشر برخاست وقتي كه آن شب در خبر سراسري اين خبر پخش شد: رشته "زن شناسي" در دانشگاه هاي چين افتتاح شد...
عجب!... بعد از شنيدن اين خبر به دانش بشري يك احسنت جانانه گفتم كه بالاخره توانسته است غيرممكن ها را هم ممكن سازد و به كنه اين موجود لطيف(!) پي ببرد و "زن" را بشناسد؟ ... اين از اين... اما اين پيشرفت دانش بشري براي خانواده ما چندان هم شگون نداشته و دردسرهايي براي ما به وجود آورده است. قضيه از اين قرار است كه با شنيدن اين خبر عموجان 80 ساله ما كه تاكنون به سلامتي، 4 تا منزل(!) را راهي منزل باقي كرده و فعلاً عذب اوغلي است، به فكر ادامه تحصيل افتاده است! اولش كه نمي دانستم قضيه از چه قرار است، رفتم به او گفتم: "عمو جان! هر چيزي يك سن و سالي دارد..." گفت: "اين حرفها نيست!... مگر نشنيده اي كه "ز گهواره تا گور... دانش بجور!" ... حالا من كه شكر خدا از گهواره چندان فاصله اي نگرفته ام!... حالا كو تا گور"! اولش فكر كردم مي خواهد برود دانشگاه آزادي، پيام نوري چيزي، پيش خودم گفتم از پارك كه بهتر است!... سرش گرم مي شود! اما بعد متوجه شدم كه اي دل غافل! عمو جان! به دنبال رشته "زن شناسي" در دانشگاههاي چين است! هر چه گفتم عمو جان! از خر شيطان بيا پايين!... بابا شما خودت يك پا استادي! در اين باره چيني ها بايد بيايند محضرت تلمذ كنند...! سودي نبخشيد. گفتم رطب و يا بسي به هم ببافم و بحث را به انحراف بكشم تا او را از صرافت اين رشته بيندازم: "عمو جان! اصلاً اين چشم بادامي ها - مخصوصاً چيني ها- همه شبيه همند و ... گويا اينها تازگي ها خودشان هم در تشخيص زن از مرد به مشكل برخورده اند و عرض به حضور، قضيه زن شناسي هم..." كه يكهو آتشي شد و عصايش را بلند كرد كه: "حالا هر چي!... اصلاً به تو چه! ...كوپك اوغلي دده سينه تاي فيضولدور!!" و اين ترفند هم سودي نبخشيد و عموجان كه قبلاً از اتاق تا دم در حياط با كمك عصا و با هزار بدبختي طي مي كرد، حالا دو پايش را كرده است توي يك كفش كه: من بايد بروم چين! البته من بعد از مدتي ريشه اين بدبختي را پيدا كردم و كاشف به عمل آمد(!) كه رند شير پاك خورده اي اين عموجان ما را هوايي كرده است! به اين ترتيب كه به او گفته: در رشته زن شناسي بعد از اتمام دروس، دانشجو ملزم است دو تا زن بگيرد!... يكي به عنوان پايان نامه و ديگري به عنوان استاد راهنما! و اين بود حكايت عمو جان ما با دانش پيشرفته بشري!... اين روزها عموجان دنبال ويزاي چين است و ما دنبال چاره كار! سعيد ارومي
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ارشاد از اون لحاظ!
سالهاست كه سعي شده است كه سيستم آموزش و پرورش ما تغيير كند و به روز شود؛ مثلاً براي ايجاد تنوع روحيه معلمان كتابهاي درسي سال به سال تغيير مي كند يا اينكه معلمان ديگر حق استفاده از وسايل كمك آموزشي اي همچون كمربند و شلنگ را در آموزش و مخصوصاً پرورش دانش آموزان ندارند، حتي اجازه دادن مشق شب زياد و غيره را هم ندارند، حال اين مقدمه به چه دردي مي خورد؟ هيچ، فقط اينكه احتمالاً اين تغييرات مسري است؛ چون از آموزش به راهنمايي و رانندگي هم سرايت كرده است و در اين رابطه خبر رسيده است كه: صدور برگه ارشاد به جاي برگه جريمه براي تخلف رانندگان!
توضيح اول: يادش به خير! آن زمان كه ما بچه بوديم، معلمان دلسوز براي تأديب ما ابتدا كلي جريمه به ما مي دادند تا آدم شويم، ولي وقتي مي ديدند ما آدم بشو نيستيم، مجبور مي شدند كه با چوب ما را ارشاد كنند و مي كردند!
توضيح دوم: رانندگان؛ دانشجو، ببخشيد دانش آموز نيستند كه با چوب و چماق ارشاد شوند!
توضيح سوم: البته معلمان دلسوز ما وقتي مي ديدند كه ما با چوب هم قابل ارشاد نيستيم، دوباره دو سه برابر معمول ما را جريمه مي كردند تا با دستان ارشاد شده، آنها را پس دهيم.
نتيجه: حتي بعد از ارشاد هم جريمه واجب است.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- البته فقط از لحاظ اقتصادي!
البته درست است كه گفتند پيشگيري بهتر از درمان است و نيز باز هم درست است كه گفتند به وسيله بيمه مي توان بسياري از حوادث ناگهاني را ختم به خير كرد، ولي هيچ گاه نفرموده بودند كه "توليدكنندگان بايد جوجه هاي يك روزه خود را بيمه كنند" كه البته حالا فرمودند. واضح و مبرهن است كه جوجه يك روزه (يعني جوجه اي كه يك روز زنده است يا جوجه اي كه يك روز جوجه است!) فقط نياز به يك روز بيمه دارد، چون بعد از آن يك روز يا زنده نيست يا اينكه جوجه نيست!
نتيجه يك: انواع بيمه: بيمه بدنه، خدمات درماني، شخص ثالث و رابع و خامس، آتش سوزي، دعاي مادر، درياي غم ساحل ندارد و... و اينك خدمت جديدي از صنعت بيمه كشور، براي اولين بار در دنيا؛ بيمه جوجه اي!
نتيجه دوم: عقل سليم در اينه رويم به سوي بيمه.
نتيجه سوم: دو تا جوجه يك روزه قرار مي ذارن وقتي بزرگ شدند با هم ازدواج كنند، ولي بعد از چند ماه مي بينن اي دل غافل هر دو خروس هستند! (اينجاست كه مي گن قبل از ازدواج همديگر رو خوب بشناسين!)
نتيجه چهار: از فردا منتظر افزايش قيمت انواع فرآورده هاي جوجه اي و حتي مرغي باشيد؛ چون به هر حال هزينه بيمه جوجه ها را خدا بايد از يك جايي برساند.
پيشنهاد: لطفاً علاوه بر جوجه هاي يك روزه مرغ و خروس ها و ايضاً تخم مرغها را هم بيمه كنيد؛ چون تبعيض بين اعضاي يك خانواده باعث اختلاف در كانون گرم خانواده و سست شدن بنيان آن و در نهايت طلاق و به انحراف كشيده شدن اعضا مي شود؛ چون به هر حال بچه هاي طلاق مشكل روحي دارند، حتي اگر بيمه باشند.
تست: چرا معمولاً آقايان خروسها چند همسر (مرغ) اختيار مي كنند؟
الف- به دليل فقر فرهنگي!
ب- به دليل داشتن توانايي بالا (البته فقط از لحاظ اقتصادي)
ج- به دليل بيشتر بودن تعداد مرغها نسبت به خروسها
د- به دليل بيمه بودن تمام فرزندان از بدو تولد و نداشتن غم خرج دارو و درمان آنها
1- به اميد روزي كه سنگدلي نيز مانند سنگ كليه قابل علاج باشد.
2- دل به دنيا بسته بود، مرگ گرهش را باز كرد.
3- براي او كه انتظار مي كشد، حتي شب 31 خرداد هم شب يلداست.
4- روي چارپايه مي انديشيد، فرق او با چارپا اين بود.
5- همه سير شدند، معتاد شير شد.
6- از قاتل كارت شناسايي خواستند، كاردش را درآورد و شناسايي شد.
7- براي آنكه چيزي از آنها كم نشود، دور هم جمع شدند.
8- همه دنبال حق هستند، ولي اگر كسي به آنها بگويد: حقت را كف دستت مي گزارم، ناراحت مي شوند.
9- وقتي اسمش را بردند، گفت: آي دزد، اسمم را بردند.
10- به مريض گفت: بگير اين هم دوات. مريض گفت: من مريضم، خوشنويس كه نيستم.
11- پيش كارتن خوابها رفت و گفت: شما شب خواب كدام كارتنها را مي بينيد.
12- انگشتان او قطع شده بود، به همين خاطر انگشت نما شد.
13- براي اينكه خوابهاي شيرين ببيند، قرص خوابش را با آب قند خورد.
14- پرسيدند: چي شد، پولدار شدي؟ به زنش اشاره كرد و گفت: با طلاش
15- تراشكاري كه هيچ كدام از سفارشها را نتراشيده بود، براي مشتريان شروع به بهانه تراشي كرد.
16- شيريني قند قندان، تلخي درد دندان را به ارمغان آورد.
17- مطالب كتابش را از ديگر كتابها چاپيده بود، ولي در صفحه اول نوشته بود: چاپ اول.