|
* دكتر حميد پارسانيا * قسمت اول پرسش از نسبت ايدئولوژي با عقل و دين، يكي از مهمترين اركان تئوريك جامعه مدني را در غرب تشكيل مي دهد. آنچه در ادامه مي آيد، مي تواند پيش درآمدي بر بررسي اين مناسبات جهت درك و تحليل دقيقتر مفاهيم دخيل در ماهيت جامعه مدني غربي

باشد. * تعريف ايدئولوژي ايدئولوژي، تركيبي از «ايده» و «لوژي» است. اين تركيب ظاهراَ نخستين بار در پايان قرن هجدهم، بعد از انقلاب فرانسه (1789) يعني به سال 1796 توسط «دوتراسي» (1) به كار رفت. «دوتراسي» به پيروي «كوندياك»، مسلك تجربي، ( empircism) داشت و مراد او ازايدئولوژي، دانش «ايده شناسي» و يا علم مطالعه ايده ها بود. اين دانش به مقتضاي ديدگاه فلسفي او براي ايده هاي بشري منشأ حسي قائل بود و مي كوشيد تا آنها را شناسايي نمايد. ايدئولوژي در اين تعبير، معنايي نزديك به اپيستمولوژي ومعرفت شناسي دارد. ناپلئون، ايدئولوژي را در مقام تحقير، به عنوان وصف براي كساني به كار برد كه دلبسته مطالعه درباره تصورات ايده ها هستند، چندان كه از عمل، غافل مي باشند و بلكه مرد عمل نيستند. او آنها را ايدئولوگ خواند. ماركس، ايدئولوژي را نه به معناي معرفت وايده شناسي، بلكه به معناي انديشه و آگاهي به كاربرد. در اصطلاح او، ايدئولوژي، انديشه اي است كه در ارتباط با رفتار اجتماعي و سياسي طبقه حاكم و براي توجيه وضعيت موجود، سازمان مي يابد و به همين دليل ايدئولوژي را انديشه اي كاذب مي دانست. اين انديشه كاذب، شامل مجموعه عقايد، باورها و اعتقادهايي مي شود كه به عمل اجتماعي، جهتي خاص مي دهد. ايدئولوژي در كاربرد نخستين خود در آثارماركس، معنايي منفور دارد و لكن به موازات آن، معناي مثبتي از ايدئولوژي نيز مورد توجه قرارمي گيرد و آن مجموعه عقايد، باورها و اعتقاداتي است كه نه براي توجيه وضعيت اجتماعي وسياسي حاكم بلكه براي تبيين و تفسير وضعيت مورد نظر طبقه پيشتاز سازمان مي يابد. ايدئولوژي در اين معنا نيز، عقايد و ارزشهاي معطوف به عمل اجتماعي در رفتار سياسي است. كارل مانهايم پس از ماركس، ايدئولوژي رابيشتر درباره مجموعه عقايد ناظر به وضع موجود به كار برده و مفاهيمي را كه در خدمت جامعه ونظام آرماني به كار گرفته مي شوند، با عنوان«اوتوپيا» در برابر ايدئولوژي قرار داد. لكن او نتوانست كاربرد ايدئولوژي را در معنايي مقابل با «اوتوپيا» محدود كند و ايدئولوژي از قرن نوزدهم به بعد، همچنان به معناي مجموعه باورها،انديشه ها و ارزشهاي ناظر بر رفتار اجتماعي وسياسي به كار مي رود. ايدئولوژي در اين معنا، بخشي از فعاليت ذهني آدمي است كه به طورمستقيم يا غيرمستقيم، در خدمت رفتار انسان قرار مي گيرد. ايدئولوژي گر چه از قرن نوزدهم در معناي فوق به كار رفت و لكن ذهنيت معطوف به عمل سياسي مختص به آن سده نمي باشد و تأملات فلسفي بخش عظيمي از انديشمندان سده هاي هفدهم و هجدهم، مصداق بارز همان معنايي هستند كه لفظ ايدئولوژي به آن دلالت مي كند. كارهاي «هابز» و «گروتيوس» در طي قرن هفدهم، با وجود اختلافهايي كه در مفروضات نظري آن دو وجود دارد و تلاشهاي نظريه پردازان سياسي در قرن هجدهم، كه با تكيه بر مقولات عقلاني از قبيل حقوق و قوانين طبيعي و درقالب قراردادهاي اجتماعي، سازمان مي يافت نمونه هايي آشكار از تلاش ايدئولوژيك قبل ازكاربرد لفظ ايدئولوژي است. انقلاب فرانسه مهمترين حركت ايدئولوژيك قرن هجدهم است كه بدون استفاده از لفظ ايدئولوژي انجام شد. قرن نوزدهم از تحركات ايدئولوژيك فراواني برخوردار است و تفاوتهاي چشمگيري با قبل دارد. در قرن هفدهم و هجدهم، انديشه هاي سياسي بيشتر از روش تحليلي و عقلي بهره مندهستند. كانت با آن كه در قرن هجدهم هجوم جدي خود را به عقل نظري سامان مي دهد، براعتبار عقل در ابعاد عملي پاي مي فشارد و قواعد ثابت و استوار عملي را كه با تأملات و تحليلهاي عقلي آشكار مي شوند، به عنوان موازين ضروري عمل، محترم مي شمارد و حتي مي كوشد از اين رهگذر براي عقل نظري نيز شاءني بيابد. لكن ازپايان سده هجده با ورود رمانتيسم به حوزه انديشه سياسي، ايدئولوژيهايي پديد مي آيد كه كمتر به تحليلهاي عقلي محض، وفادار مي مانند، و به موازات آن ايدئولوژيهايي شكل مي گيرد كه در صدد تفسير علمي (نه عقلي) مي باشند. تلاش ماركس براي ارائه ايدئولوژي علمي و كوشش آگوست كنت براي تحكيم مواضع«مذهب انسانيت»، نمونه هايي برجسته از ايدئولوژيهاي علمي قرن نوزدهم هستند. سالهاي نخستين قرن بيستم، سالهاي درگيريهاي فراواني است كه باعنوان حركتهاي ايدئولوژيك خود را معرفي مي كنند، ناسيوناليسم، ماركسيسم، فاشيسم، عناوين ايدئولوژيكي هستند كه مسؤوليت بخش عظيمي از نزاعهاي دهه هاي نخستين قرن بيستم را برعهده مي گيرند. نخستين بار در سال 1955 «ادوارد شيلز»اصطلاح پايان ايدئولوژي را به كاربرد و «بل» دراوايل دهه شصت كتابي را با اين نا م نوشت و از آن پس به مدت دو دهه، اين اصطلاح در مركزتوجهات محافظه كاران و ليبراليستها نظير هان آرنت، كارل پوپر، ريمون آرون و سيمور ليپست قرار گرفت. فروپاشي بلوك شرق به اقتدار انديشه «پايان ايدئولوژي» افزود، و انديشمندان سياسي ديگري كه در حقيقت، نقش ايدئولوگهاي نظام سياسي غرب را ايفا مي كنند، به صورتهاي مختلف برپايان پذيرفتن حركتهاي ايدئولوژيك، تأكيد ورزيدند. نظير تافلر، و هابر ماس كه پايان ايدئولوژي را خصيصه تمدن جديد و حاصل فرآيند عقلاني شدن جهان در تمدن غربي مي داند و فوكوياما كه با عنوان پايان تاريخ، حركتهاي ايدئولوژيك را عقيم و نازا مي داند. * نسبت ايدئولوژي با دين آنچه گذشت مروري كوتاه بر واژه ايدئولوژي وتاريخ دو صد ساله تطورات آن است. اصطلاح ايدئولوژي در اين دو سده، داراي دو ويژگي اصلي است. اولاً كار و فعاليتي ذهني است، و ثانياً معطوف به عمل و ناظر به رفتار آدمي است. ويژگي اول، خصيصه اي است كه ايدئولوژي را از دين، متمايز مي سازد. ويژگي دوم، موجب امتياز ايدئولوژي از علم مي شود و البته اين دوامتياز براساس برخي از تعاريفي است كه نسبت به دين و يا علم وجود دارد. اگر دين را فعاليت ذهني بشر براي تفسيرعالم و آدم بدانيم، عقايد و باورهاي ديني به دليل نقش و اثري كه در فعاليتهاي سياسي انسان دارند، به صورت نوعي ايدئولوژي شناخته مي شوند. ماركس به همين دليل اعتقادات بشر را در زمره ايدئولوژيهاي كاذبي مي دانست كه براي توجيه منافع اقتصادي طبقه حاكم سازمان مي يابند. اما اگر دين، هويتي صرفاَ ذهني و ياعقلي نداشته و معرفتي باشد كه پس از فناي انسان و ملاقات او با خداوند سبحان حاصل مي شود و يا آن كه با وحي و الهام الهي به افق فهم و ادراك آدمي نازل مي گردد، نمي توان آن را در چارچوب اصطلاح رايج ايدئولوژي گنجاند. دين در اين تعريف، گر چه هدايت انسان را به سوي سعادت ازلي و ابدي و راهبري او را براي تكوين مدينه فاضله و جامعه الهي بر عهده مي گيرد و درنتيجه ناظر به رفتار فردي و اجتماعي انسان نيز مي باشد، لكن تفاوتي بنيادين با ايدئولوژي دارد. دين، آنچه را از ايدئولوژي انتظار مي رود و يا ايدئولوژي مدعي آن است، با شور و حرارتي فراتر انجام مي دهد و لكن حاصل آگاهي حسي و يا معرفت مفهومي - عقلي بشر نيست. قرآن كريم، دين را حاصل معرفتي مي داند كه بشر، هرچند با توان علمي خود به حقانيت آن پي مي برد و لكن از نزد خود و بدون وحي و الهام الهي، هرگز نمي تواند به آن دست يابد. در آيات قرآن، انبياء چيزي را به انسان مي آموزند كه بدون ارسال رسل و انزال كتب، هرگز نمي تواند آن را فرا گيرد: «و يعلمكم مالم تكونوا تعلمون؛ انبياء به شما آنچه را كه از نزد خود نمي توانيد فرا گيريد، تعليم مي دهند.» سنت نيز اگر به معناي ذهنيت رسوب يافته اي باشد كه در اثر ممارست و تكرار، به صورت عادت در آمده است، در قالب يك ايدئولوژي محافظه كارانه تفسير مي شود. لكن اگر به معناي راهي باشد كه از متن شهود ديني برخاسته و به سوي آن راه مي برد، در محدوده تعريف مصطلح ايدئولوژي نمي تواند قرار گيرد. * نسبت ايدئولوژي با ايده هاي دكارتي و مثل افلاطوني البته براي «ايده»، معناي ديگري است كه درآن معنا مي تواند با سنت و دين، قرابت داشته باشد. ايده در معناي رايج و مصطلح آن، چيزي جز تصورات و انديشه هاي ذهني بشر نيست. اين معنا از قرن هفدهم به بعد، مقبوليت يافته است. دو جريان فلسفي راسيوناليستي و امپرياليستي، كه با دكارت و بيكن آغاز مي شوند «ايده ها» را به معناي مفاهيم ذهني بشري در نظر مي گيرند. تفاوت اين دو جريان، در اين است كه حسگرايان، ايده ها را بر خواسته از حواس انساني مي دانند و عقل گرايان، براي آنها هويتي ذهني قايل هستند، و از تقليل و ارجاع آنها به داده هاي حسي، سرباز مي زنند. دكارت، ايده ها رامفاهيمي مي دانست كه عقل بي واسطه، شهود مي كند. شهود عقلي نزد دكارت، چيزي جز دريافت واضح و بدون واسطه مفاهيم ذهني نيست. نظامهاي فلسفي كه پس از دكارت تا كانت، دوام يافت، حاصل فعاليتهاي ذهني است كه بر مدار همان ايده ها و مفاهيم ذهني شكل مي گيرد. كانت با انقلاب كپرنيكي خود، اعتبارسازه هاي مزبور را مورد ترديد قرار داد و ايدئولوژي در قرن نوزدهم و بيستم، معناي اصطلاحي خود را وامدار همان معناي رايجي مي داند كه از دكارت به بعد، براي «ايده»، پيدا مي شود. ايدئولوژي در معناي اصطلاحي خود، مجموعه مفاهيم و مقررات سازمان يافته اي است كه معطوف به عمل و كنش سياسي مي باشد. معناي ديگري كه «ايده» دارا بود، آن است كه نزد افلاطون و سقراط سابقه داشت. «ايده» نزد افلاطون، امري مفهومي نيست، بلكه واقعيتي كلي و ثابت است و حقيقت آن از طريق تزكيه - سلوك و شهود - حاصل مي شود. شهود نزد افلاطون و ارسطو، يك بداهت مفهومي نيست، بلكه اتصالي وجودي است كه موجب گسترش واقعيت سالك مي شود. «ايده ها» يا «مثل»؛ ارباب انواع و مدبرات امورطبيعي هستند، و همه آنها در تحت احاطه و شمول «مثال خير مطلق» مي باشند. مثل، علاوه بر آن كه از طريق اشياي طبيعي - كه در حكم سايه هاي آنها هستند - پيام عام خودرا به ساكنان طبيعت مي رسانند، از طريق ارتباط خاصي كه با اهل سلوك پيدا مي كنند، پيامهاي ويژه تري را جهت تدبير و تنظيم عمل فردي واجتماعي آنان ابلاغ مي نمايند. سقراط براساس همين باور بود كه پيام الهه معبد دلفي را كه ازطريق كاهن آن معبد به مردم ابلاغ شده بود،محترم مي شمرد و در نهايت نيز جان خود را براي اجراي آن پيام تقديم نمود. ايدئولوژي اگر نظر به معناي افلاطوني وسقراطي «ايده» و «مثال» داشته باشد، با دين وسنت، قرابت پيدا مي كند. لكن، معناي اصطلاحي ايدئولوژي در قرن نوزدهم توسط كساني وضع يا به كار برده شد كه با معناي افلاطوني «ايده»، بيگانه اند و آن را چيزي جز پندار و خيال نمي دانند. نزد آنها، مثل افلاطوني از سنخ ايده هاي دكارتي هستند كه به غلط، واقعيتهاي عيني شمرده مي شوند. چه اينكه در نظر آنها دين و سنت نيز چيزي جز ذهنيت تبديل يافته و واژگون شده انسان نيست وبه همين دليل، آنها فلسفه افلاطون و اديان و سنن الهي را چيزي فراتر از يك ايدئولوژي بشري نمي بينند. با وجود اصراري كه ايدئولوگهاي معاصر در دو سده اخير بر هويت ايدئولوژيك مثلا افلاطوني و يا سنن ديني دارند، امتياز دين وسنت و همچنين امتياز ايده ها و مثل افلاطوني با ايدئولوژيهاي انساني محفوظ است، زيرا هيچ يك از اين امور، خصيصه نخست ايدئولوژي را ندارند؛ يعني براساس تعريفي كه دين از خود ارائه مي دهد و يا براساس تعريفي كه افلاطون از مثل مي دهد، هيچ يك از آنها هويتي ذهني و يا صرفا مفهومي نداشته و بلكه حقايقي عيني و محيطي هستند كه از طريق شهود، دريافت مي شوند. |