|
وحدت عماد يك آن قدر جدي و محكم سرجايش ايستاده است كه گمان مي كني با يك مرد چهل ساله طرف شده اي. پيراهن مشكي اش با آن شلوار جين آبي كه پوشيده از او يك پسربچه شيك و امروزي تصوير مي كند، بخصوص كه عطرش هم آن قدر خوشبوست كه بيني ات را نوازش مي دهد. خيلي مؤدب و بااحترام، شمع تازه اي را از روي ميز برمي دارد و تعارف مي كند. تو هم آن را با شمعي ديگر روشن مي كني و جلوي سقاخانه قرار مي دهي. مي گويد كه قرار است اين شمعها را يكي يكي، بچه ها و اوليايي كه نذر و نياز دارند، روشن كنند تا به رقم 72 برسد، آن موقع ديگر دكور سقاخانه ابتكاري بچه هاي مدرسه راهنمايي شهيد كريمي كامل مي شود و... روي ديوارهاي سقاخانه كه در كنج سالن اصلي مدرسه آن را ساخته اند، چند نيزه شكسته هم چسبانده اند و اگر قرمزي آبي را كه اطراف آن روي ديوار پاشيده اند بيشتر مي كردند، از آن صحنه هاي معركه اي درمي آمد كه دكورسازهاي حرفه اي شهر براي تكيه ها و ايستگاههاي صلواتي روز عاشورا تدارك مي بينند... اما باز هم خوش به غيرتشان. بچه هاي اين مدرسه با اينكه تازه، دو سه روز از امتحانات ترم اولشان گذشته است، ولي باسليقه و صد البته تلاش، محيط تحصيلشان را آن قدر «محرمي» كرده اند كه اشك آدم را درمي آورد.
د وكلاسها همه خالي اند. كيفهاي رنگارنگ روي صندليها مرتب چيده شده اند و انتظار بچه ها را مي كشند. اما آنها كجا هستند؟ تنها نشانه اي كه مي تواني در مورد اين سؤال به پاسخ مشخصي برسي، يك صداي آشناست: «... يا اباعبدا...، اني سلم لمن سالمكم و حرب لمن حاربكم...». اگر كمي گوشت را تيز كني و دنبال صدا بروي، به يك سالن بزرگ مي رسي كه تنها روشني اش همان پنجره اي است كه پرده هايش را نكشيده اند و بالاي سر «آقاي مداح» قرار دارد. هر كدام از بچه ها يك طوري نشسته اند. يكي سرش را بين پاهايش نگه داشته، يكي با چفيه چشمهايش را پنهان كرده، ديگري به نقطه اي نامعلوم خيره شده و حواسش به هيچ چيز نيست، حتي به آن قطره اشكي كه گونه هايش را نصف كرده و... اينجا نمازخانه مدرسه است و هر روز صبح، تا دهم محرم، قبل از شروع درس و مشق، يكي از كلاسها مسؤول برگزاري مراسم زيارت عاشورا مي شود. امروز نوبت قدبلندهاي مدرسه يا همان كلاس سومي هاست. آنان با يك مداح خوش صدا صحبت كرده اند تا به مدرسه بيايد و به مراسم يك حال اساسي بدهد. روزهاي ديگر خود بچه ها اين كار را برعهده مي گيرند، اما كلاس سومي ها همه چيزشان با بقيه متفاوت است؛ حتي صبحانه اي كه بنا به نوبت، تهيه آن را برعهده گرفته اند. آنان به فهرست مشهور به «پرچم» كه شامل خيار و پنير و گوجه فرنگي مي شود، گردو را هم اضافه كرده اند كه انصافاً به خيلي ها مي چسبد! سفره امام حسين(ع) پهن مي شود و بچه هاي مدرسه پاي آن مي نشينند. موضوع داغ روز، مسابقه روزنامه ديواري «عاشورا» است كه بدجوري همه را به جنب و جوش انداخته است...
سه آقاي پارسا يا آن طور كه بچه ها صدايش مي كنند؛ «آقاسيد» كه مربي پرورشي مدرسه است، اين مسابقه را طراحي كرده است. بچه ها براي رسيدن به جايزه بزرگ مسابقه مي بايد زيباترين و پرمحتواترين روزنامه ديواري مدرسه را با موضوع درسهايي كه از واقعه عاشورا آموخته اند، طراحي كنند و براي اين كار تا فرداي روز عاشورا وقت دارند. ابتكار آقاي پارسا، بازار مسؤول كتابخانه را داغ داغ كرده و بنده خدا حتي نمي تواند سرش را بخاراند !كتابهاي شهيد مطهري بيش از سايرين توي بورس هستند و امانت گرفتن بيش از يك روز آنها ممنوع اعلام شده است. چند تا از گروهها كه سابقه درست كردن روزنامه ديواري هم دارند، با كمك دبير اجتماعي شان، درباره دركي كه بچه هاي مدرسه از واقعه عاشورا دارند، سؤالاتي را طرح كرده اند كه از دوستانشان مي پرسند و قرار است كه نتايج آن را در اختيار مدير و مربي پرورشي مدرسه هم قرار دهند... چند گروه مطالبشان را كامل كرده اند و مشغول طراحي مقواهايشان شده اند و همان طور كه مي شود حدس زد، نمره بيستهاي درس هنر اين مسؤوليت را بر عهده دارند. جايزه مسابقه، معرفي برندگان به مراحل بعدي است؛ ناحيه، شهر و استان كه اگر گروهي بتواند از تمام اين مراحل عبور كند، راه كربلا را براي خودش هموار كرده است...
چهار مدرسه شهيد كريمي، روي نقشه جغرافيا آن قدر كوچك است كه اصلاً به چشم نمي آيد، اما اگر مي شد دستگاهي اختراع كرد كه شور و اشتياق نوجوانهاي دنيا را براي زنده نگاه داشتن يك پيام، ارزش يا هر چيز خوب ديگري كه آفريده اولياي الهي است با آن اندازه گرفت، بي شك پررنگترين نقطه عالم همين كوچه اي است كه آقاپسرهاي 12 تا 14 ساله اين مدرسه مشغول هماهنگ كردن برنامه هاي دهه اول محرم آن هستند. براي آنها، «محرم» زمان يادآوري مردانگي و ايثار است، ماهي كه قدبلندها به حرمت آقايي حضرت ابوالفضل(ع)، ناز كلاس اولي ها و دومي ها را مي كشند و از چايي دادن و خدمت كردن به كوچكترهاي مدرسه ابايي ندارند. براي بچه هاي اين مدرسه، محرم ماه تعزيه خواني و عزاداري است و صد البته فكر كردن درباره حرفي كه سيدالشهدا(ع) مي خواسته آن را در گوش تاريخ زمزمه كند. توي اين ماه، سر چهارراه سوت زدن و پلي استيشن و اردو زدن در گيم نت محل تعطيل است. همه «مرد» هستند و با آقايي، زير علم امام حسين(ع) سينه مي زنند. اين روايت، حقيقت تمام بچه هاي اين ديار است. |