|
* علي شعار «پرويز كلانتري» نقاش است. مقالات زيادي چاپ كرده و كاريكاتور هم كشيده است براي كتابهاي درسي هم نقاشيهايي كشيده كه

«حسنك كجايي؟» را همه به ياد مي آورند، و تاكنون چهار كتاب چاپ كرده: «چهار روايت از شب سال نويي كه بر نيما گذشت»، «ولي افتاد مشكلها». «نيچه نه، فقط بگو: مشد اسماعيل» و «برگزيده اي از نقاشيهاي پرويز كلانتري». اين گفتگو هم داستان عجيبي داشت. چند ماهي را به دنبال اين گفتگو دويدم. هر زماني كه دست مي داد، تماس مي گرفتم و خواسته ام را تكرار مي كردم و هر بار استاد بهانه اي براي فرار مي تراشيد تا اين كه سرانجام نام «زاون قوكاسيان» در اين ميان كليدي شد تا قفل باز شود. قرار گفتگو را كه گذاشتيم، نشاني اي داد كه بسيار نزديك آتليه «آيدين آغداشلو» بود، ولي نيم ساعتي سردر گم شدم تا محل را يافتم. اين جا مي خواهم اعترافي بكنم: همه زمان گفتگو يك طرف، پايان آن هم يك طرف؛ آن وقتي كه نويسندگان، كتابهايشان را برايم امضا مي كنند؛ كه اين بار هم اين اتفاق افتاد. «پرويز كلانتري» كتاب «نيچه نه، فقط بگو، مشد اسماعيل»اش را برايم امضا كرد و به دستم داد. دزدكي نگاهي به يادداشت صفحه اول كتاب انداختم. نوشته بود: «ارادتمند پرويز كلانتري» و در سطر بالاتر: «نيچه نه، فقط بگو: علي شعار»! *** *كوير شما را نقاش كرد يا اين كه شما كوير را نقاشي كرديد؟ ** به طور كلي هيچ وقت من سبك را انتخاب نكردم، بلكه سبك مرا انتخاب كرد. علتش هم زندگي جاري و تقدير آن بود. مثلاً زماني در دانشكده هنرهاي زيبا به دانشجويان رشته معماري، طراحي درس مي دادم و بايد آنان را به ارگ بم، كاشان و اين طرف و آن طرف مي بردم تا از آن بناها، طراحي كنند. پنج سال آزگار من اين موضوعات را به دانشجويان تعليم مي دادم و خود به آنها نگاه مي كردم. بعد از پنج سال، تقدير حكم كرد و موضوع نقاشيهاي من شد: «چشم اندازهاي حاشيه كوير».

* كارهاي شما را كه نگاه مي كنم مي بينم آنها را به چند موضوع تقسيم كرده ايد: سياه در سياه، كاهگلها، سقاخانه، عشاير و اگر اشتباه نكنم ميني مالها و اساطير. اين موضوعات از كجاها آمده؟ ** درباره «كوير»ها برايتان گفتم كه از دانشكده هنرهاي زيبا شروع شد، اما چندين سال پيش موزه مردم شناسي براي برپايي يك موزه كاربردي عشايري از من درخواست همكاري كرد و وقتي آن جا رفتم و مشغول نقاشي از «جل»هاي عشايري شدم، آن قدر هندسه اين جلها برايم زيبا بود كه ناگهان عشاير خودشان را به من تحميل كردند (مي خندد)؛ به خانه آمدم و به همسرم گفتم كه تا يك سال از من هيچ كاري نخواهد! خرج خانه را تنظيم كردم و يك سال تمام روي موضوع «همراه با عشاير» به كار پرداختم. اين شد كه عشاير وارد زندگي من شدند. * خب اين از عشاير، در مورد «سقاخانه» چه؟ ** من در دانشكده هاي مختلف درس داده ام. در يكي از اين دانشكده ها، دانشجويي براي رساله نهايي خود كه «فعل و انفعالات نقاشي معاصر ايران» را به عنوان موضوع انتخاب كرده، پيش من آمد تا به او كمك كنم، ولي ديدم كه هيچ اطلاعاتي درباره نقاشي مكتب «سقاخانه» ندارد و برانگيخته شدم تا براي نسلي كه اين مكتب را فراموش كرده، دوباره احيايش كنم. در واقع مكتب «سقاخانه» عنواني است كه «كريم امامي» به اين گونه نقاشيها داد و گفت كه اين نوع نقاشيها از عناصر داخل «سقاخانه» استفاده كرده اند. مكتب «سقاخانه» مكتبي بود كه نسلي از نقاشان كه عمدتاً از دانشكده هنرهاي تزئيني آن زمان آمده بودند، به سراغش رفتند. البته سردمدار اين جريان «پرويز تناولي» بود و «حسين زنده رودي». خب من براي اين كه ديدم اين دانشجو هيچ اطلاعي از اين ماجرا ندارد، خودم يك دوره «سقاخانه» روي پاسپارتوي كاهگل مخصوص خودم، كار كردم. بنابراين مكتب «سقاخانه» را هم آن دانشجو به من القا كرد. بنابراين همان طور كه گفتم هميشه سبك، مرا انتخاب كرده است. * خودتان را بيشتر به كدام سبك نزديك مي دانيد و اگر سؤالم را به گونه اي ديگر مطرح كنم؛ با كدام دوره از نقاشيهايتان احساس نزديكي بيشتري مي كنيد؟ ** من آن نقاشيهايي را كه دوست دارم، نمي فروشم. همسرم عنوان اين گونه كارها را گذاشته: «حيف رنگ، حيف بوم»! اينها «ميني مال آرت» هستند. خيلي مختصرند. مثلاً يك خط ساده است و يا يك تكه كاهگل و يا هر چيز ديگري. گرايش من به طور كلي به هنر ميني مال است. مي دانيد كه من با ادبيات داستاني هم انس و الفت دارم و در آن جا هم به داستانهاي ميني مال علاقه مندم. * اما در اين آخرين كتابي كه از شما به چاپ رسيده، يعني «ولي افتاد مشكلها» داستانها زياد هم ميني مال نيست! ** نه. من خيلي پراكنده كار كرده ام. گاهي اوقات دلم خواسته كارم بسيار آوانگارد باشد. مثل «تلويزيون گل اندود» كه محمدابراهيم جعفري نام «گله ويزيون» بر آن گذاشته. شيشه شفاف تلويزيون كه براي ديدن است را گل اندود كرده ام كه نبينم. بنابراين گاهي اوقات به همين سادگي كار خيلي مدرني انجام مي دهم و گاهي اوقات مي خواهم مثل بچه آدم بنشينم و يك موضوع را دقيق نقاشي كنم. براي كار هيچ مانعي برايم وجود ندارد و اگر دلم خواست و هواي اين را كردم كه خيلي طبيعي نقاشي كنم، به طبيعت بسيار بادقت نگاه مي كنم. در داستانها هم اين گونه هستم، گاهي اوقات يك صحنه و يا يك موضوع توصيف مي شود و گاهي اوقات خيلي تند و به اختصار از يك موضوع عبور مي كنم. * «گله ويزيون» واكنش و احساسي بود كه به تلويزيون داشتيد يا فكر كرديد كه بايد اين كار را بكنيد؟ چون دور و اطرافم را نگاه مي كنم تلويزيوني نمي بينم. ضبط صوت و يا پيانو هست، اما خبري از تلويزيون نيست! ** تلويزيون در اتاق بالاست كه هنوز قندشكن حواله اش نشده (مي خندد)! ولي من اين مسأله را نوشته ام و اتفاقاً يكي از نوشته هاي خوب من همين «گله ويزيون» است و فكر مي كنم در كتابي هم چاپش كرده ام. * اين نوشته را مي توانيد تعريف كنيد؟ ** چرا كه نه؟ از نظر سبك راوي كه من باشم دو نفر شده ام، يكي خودم هستم و ديگري كودك درونم كه هر دو برابر تلويزيون نشسته ايم. كنترل در دست من است و مرتب اين كانال و آن كانال مي زنم و آن بچه من كه «پرويز» نام دارد، گريه مي كند و مي خواهد كارتون تماشا كند و آخر سر آن قدر عصباني مي شود كه لنگه كفشش را پرت مي كند و شيشه تلويزيون را مي شكند. در اين داستان، اين شيوه كه راوي دو قسمت شده، برايم نو بود، يكي خودش است و ديگري كودك درونش. آن كودك درون كه «من خموشم و او در فغان و در غوغاست» مي زند و شيشه تلويزيون را خرد مي كند. خلاصه داستان جالبي است. * شما با يك حس مردم شناسي به سراغ نقاشي رفتيد. اين حس در شما بود يا وقتي كه شروع به كار كرديد، اين حس به وجود آمد؟ چون فكر مي كنم كه بعد از «سياه در سياه» ناگهان شيوه كارهايتان عوض شد. ** حق با شماست. اين حس از خيلي دور از من آمده، من در جواني درگير نقاشي كتابهاي درسي شدم. سال 1336 كتابهاي درسي را نقاشي كردم و به نشان دادن عناصر بومي در آنها خيلي علاقمند بودم و توجه داشتم. يعني اگر من تصويري را براي كتاب نقاشي مي كردم، در آن نقاشي براي قهرمان داستان، خانه و مجموعه اي كه پيرامونش است دقيقاً آدرس داده شده. الان هم به مناسبت دومين جشنواره كتابهاي درسي، نقاشي من براي درس «حسنك كجايي؟» را پوستر كرده اند. حسنك و محيط اطرافش دقيقاً ايراني هستند و در كارهاي آن دوره ام به عناصر بومي بسيار توجه داشتم و اين مسأله هنوز هم در من هست و در نقاشيهايم ظاهر مي شود. در داستانهايم اين وفاداري به عناصر بومي كه شما به مردم شناسي تعبيرش كرديد، هم وجود دارد. * مي گويند هنرمند زماني جهاني مي شود كه هنرش از درون فرهنگ بومي خود به وجود بيايد، با اين حساب، شما خود را يك هنرمند جهاني به حساب مي آوريد؟ ** بحث خيلي پيچيده اي است كه بايد بشكافيمش. جهاني شدن براي ما يك تقدير تاريخي است، چه دوست داشته باشيم و چه نداشته باشيم اين اتفاق مي افتد، اما در عين حال ما حق داريم كه با كوله باري از ارزشها و ميراث فرهنگيمان وارد آن شويم. اما مسأله اين است كه من اين مسأله را به گونه اي خاص مي بينم. هنرمندي كار مي كند و اثري را خلق مي نمايد. در حقيقت هنرمند با اين كار خود، هستي اش را توجيه مي كند. اين هستي براي من بومي است، چون نمي توانم ايراني باشم ولي اداي آمريكاييها را درآورم. بنابراين خصوصيات بومي خود را نشان مي دهم و بيان مي كنم. از اين خاستگاه است كه اگر هنرمند با صداقت كار كرده باشد، جهان آن را مي پذيرد و قبول مي كند و هنرمند جهاني مي شود. * اتفاقاتي كه در دهه هاي 30 و يا 40 ايران افتاد باعث شد كه بسياري از هم نسلان شما به سبك و سياق خاصي در آثارشان دست پيدا كنند. اين اتفاقات چه تأثيري بر كارهايتان گذاشت؟ ** آن زماني كه جواني ما گذشت، زمانه پرسر و صداي «زنده بادها» و «مرده بادها» بود. من امروز اصلاً آدمي سياسي نيستم اما در جواني مثل بقيه جوانان هم نسل خودم درگير زنده باد و مرده بادهاي دوران ملي شدن صنعت نفت بودم و بهاي آن را پرداختم و به دليل پخش كردن يك اعلاميه بعد از كودتاي 28 مرداد، يك ماه زندان رفتم. * يعني وقتي كه از زندان آزاد شديد، سياست را كنار گذاشتيد و در كنج خلوت خود به هنر پرداختيد؟ ** نمي شود گفت كنج خلوت. زندان رفتن به من فهماند كه اصلاًَ آدم سياسي نيستم و نمي توانم مسؤوليت يك جريان سياسي را بر عهده بگيرم. * تا اين جا درست، اما نگفتيد كه چه تأثيري بر آثارتان گذاشت. ** مي توان اسمش را يك جور ملي گرايي گذاشت كه همچنان و تا امروز هم ادامه پيدا كرده. بعد از انقلاب اسلامي هم ما اين را مي بينيم. يعني شايد يك معناي انقلاب اسلامي اين بود كه ملتي به دنبال هويت خودش مي گشت، كه اين ارزيابي مجدد در تمامي زمينه ها اتفاق افتاد. در مسايل شخصي و خانوادگي هم، در قلمرو سياست، فلسفه، انديشه، ايدئولوژي و... هم. يعني ملتي به يك ارزيابي مجدد واداشته شد تا به اين سؤال پاسخ دهد كه: «من كيستم؟» اين مسأله خيلي اهميت دارد. من كم كم به امور خيريه علاقه مند شدم و به خلق آثار هنري و ارشاد نسلهاي بعدي؛ ارشاد به مفهوم سوادآموزي. براي سوادآموزي خيلي اهميت قائل هستم و به جامعه «ياوري»، كه مدرسه مي ساخت، كمك كردم و با آنان همراه شدم و در جنوب خراسان صدها مدرسه ساختيم و به اين نتيجه رسيدم كه علت و علل همه محروميتها و عقب افتادگيمان، جهل است. وقتي مدرسه بسازيم، بچه ها مي توانند شكفته شوند؛ آخر آنها حق دارند كه درس بخوانند و من فكر مي كنم اين مسؤوليت را دارم تا كاري كنم كه بچه ها درس بخوانند. * يعني حتي آن زمان كه موزه هنرهاي معاصر و يا گالريهاي خصوصي بسته شد، هيچ تأثيري بر زندگي شما نگذاشت؟ ** مي خواهم چيزي برايتان بگويم. زمان جنگ، درست همان موقعي كه كردستان را مي زدند و داغان مي كردند، به جاي اين كه جنگ را تصوير كنم، در مجموعه «همراه با عشاير» كردها را نقاشي كردم كه در مراسم عروسي شان «چوبي» مي رقصند. نه اين كه من اين جنگ را، به عنوان دفاع مقدس قبول نداشته باشم كه بسيار هم قبول دارم، ولي واكنش من نسبت به آن اين گونه بود. اجازه بدهيد خاطره اي برايتان تعريف كنم. زماني هنرمندي سوئدي به نام «بومن» از هنرمندان جهان تقاضا كرد كه براي مشاركت در ايجاد نمايشگاهي مدرن براي بيان صلح، آثار هنري خود را بفرستند. من مشتي خاك را با كيسه اي كاه برايش فرستادم و در نامه اي خطاب به او نوشتم: «پيشنهاد شما گه گامي است هنرمندانه به سوي صلح، براي من ايراني كه هشت سال تمام مصايب جنگي را در كشورم داشته ام، بسيار خوشحال كننده است. مشتي خاك از سرزمين پهناور ايران را برايتان مي فرستم. خاك سرزميني كهنسال را كه در گذشته ها سهم بزرگي در تمدن بشري داشته است. خاك سرزميني را كه اگر چه همواره در معرض تاخت و تاز بيگانگان بوده، ولي شعر و ادبياتش آكنده از دوستي و عشق و مهر بين انسانهاست، و همچنين كيسه كاهي از گندمزارهايي كه هشت سال آزگار در آتش جنگي ناخواسته سوختند و خوشحالم كه از كشوري جنگ زده در نمايشگاهي براي صلح شركت مي كنم. (اين جا اشكي كه از ابتداي اين خاطره در چشمانش حلقه زده بود، فرو مي ريزد و گفتگو چند دقيقه اي قطع مي شود.) * معذرت مي خواهم، فكر مي كنم كه سؤال بدي را پرسيدم... ** نه. جان كلام بود. آخر مي داني، دفاع معنا دارد، ولي جنگ!... تا وقتي مي توان از صلح گفت، چرا از جنگ؟ اصلاً صلح برايمان خوب است يا جنگ؟ * جواب كه كاملاً واضح است. احتياج به صلح و از آن بالاتر آرامش داريم تا بتوانيم كار كنيم و بسازيم. (سكوتي طولاني بين هر دو طرف)مي توان اين گونه نتيجه گرفت كه شما هيچ وقت از راه فروش آثارتان گذران نكرده ايد و نقاشي مشغوليتي شخصي برايتان به حساب مي آمده؟ ** نه. واقعيت اين است كه ما ايرانيها با احساسات قرن هفدهمي در قرن بيست و يكم زندگي مي كنيم! يعني ايراني فكر مي كند كه فروختن نقاشي قباحت دارد، زشت است و بد، ولي يك نقاش قرن بيست و يكم از اين كه نقاشيهايش را در يك گالري مي گذارد و مي فروشد و از پول آن گذران مي كند، هيچ شرمنده نيست. من هم همين كار را مي كنم. من نقاشي معاصر و امروزي هستم. در قرن هفدهم زندگي نمي كنم كه با فروتني گوشه اي بنشينم و منزوي باشم. با بقيه مردم زير اين آسمان زندگي مي كنم، نقاشي مي كشم، روي ديوار مي گذارم و كسي مي آيد و آن را مي خرد و از اين راه گذران زندگي مي كنم. يعني از فروش نقاشي شرمنده نيستم، اما فاجعه آن جاست كه بخواهم تابعي از متغير بازار شوم. اين خطري است كه همه هنرمندان را تهديد مي كند. * در تغييراتي كه در دوره هاي مختلف كاريتان داشته ايد چقدر موادي كه استفاده كرده ايد، تغيير كرده است؟ ** الان كه با شما صحبت مي كنم رغبت من به كار كردن مستقيم با ماده است و از آن فراتر، كار كردن با اشيا، يعني يك مجموعه تلويزيون دارم و مجموعه اي ساعت. يعني خود ساعت است و هيچ كار روي آن نمي كنم. * همان ساعتي كه در كاهگل كاشته ايد؟ ** بله. اشيا مستقيماً فكري را در من بيدار مي كنند كه پرداختن به آن اشيا برايم بسيار دلپذير است تا نقاشي كردنشان، و به طور كلي از كارهايي كه به شيوه كولاژ ساخته مي شوند، بسيار خوشم مي آيد. «سقاخانه»ها به من اين امكان را مي داد كه از مواد گوناگون، نظر قربانيها، دخيلها و گچ و گل و هر چيز ديگري بتوانم استفاده كنم و يك كولاژ بسازم. بنابراين كار كردن با مواد را دوست دارم. در ادبيات هم به كولاژ كردن علاقه مندم، يعني نوشته ام به گونه اي است كه تكه هاي مختلف، با زبان و واژگان گوناگون سر هم مي شوند تا يك اثر داستاني را به وجود آورند. آخرين كاري كه در دست دارم، رماني است كه به شدت اين در هم آميختگي زبانهاي گوناگون در آن وجود دارد. عنوان اين رمان «خداحافظ آقاي شاگال» است كه در آن زبانهاي مختلف به كار رفته. البته اين رمان هنوز چاپ نشده. * يعني «عجايب المخلوقات» چاپ شد؟ ** نه، اين كتاب همان است. از «عجايب المخلوقات» خيلي استفاده كردم. با زبان و نثر آن و چيزهايي از دوره قاجار، زبان روزنامه، زبان راديو، بروشورها، كاتالوگها و...؛ همه اينها دست به دست هم دادند كه گونه اي كولاژ در ادبيات داستاني به وجود بياورم. * اصلاً چه شد كه اين گونه كار كرديد؟ يعني از روزنامه نگاري به نقاشي آمديد و از نقاشي به داستان نويسي و در كنارش نقاشي. ** راستش را بخواهيد در ابتدا يك كاريكاتوريست بودم. زماني كه دبيرستان مي رفتم كاريكاتور مي كشيدم و بنابراين با روزنامه سروكار داشتم. گاهي به هيأت تحريريه يك روزنامه مي رفتم و با نويسندگان روزنامه و با شاعراني كه در آن كار مي كردند انس و الفت داشتم. بعدها در قلمرو كار گرافيك تنها به كتابهاي درسي پرداختم و بعد از دانشكده، به طور كاملاً حرفه اي فقط نقاشي كردم، ولي هميشه نوشتن، عشقي برايم بود. مي نوشتم بدون اين كه بفهمم براي چه مي نويسم و چه استفاده اي از آن خواهد شد. در هر شماره درباره نقاشان هم عصر خودم داستانواره هايي مي نوشتم با برداشتي كمرنگ از زندگي اين عزيزان و اين همچنان ادامه پيدا كرد و الان كه روبه روي شما نشسته ام، آخرين داستانم بسيار عجيب و غريب است. * مي توانيد درباره اين داستان آخر توضيح بيشتري بدهيد؟ ** بله. راوي داستان از فروش نقاشيهايش گيتاري خريده بود و به كوه زده و در هوايي باراني، جلوي دهانه غاري آتشي روشن كرده و تا سحر ترانه هاي دلخواهش را مي زند. بعد مي بيند كه عده اي شبيه افغانيها، با همان نوع لباس و سگي زيبا از غار بيرون مي آيند و با زباني صحبت مي كنند كه راوي زبان آنها را نمي فهمد و آن گروه در برابر چاشتي كه راوي به آنها مي دهد سكه اي قديمي كه هيچ معنايي ندارد، مي دهند و با راوي به شهر مي آيند. راوي در ابتدا خيال مي كند كه اين گروه عده اي هستند كه در آن غار براي يافتن زيرخاكي كند و كاو كرده اند، ولي آن قدر افراد اين گروه با شخصيت هستند كه از اين پيش داوري خود شرمنده مي شود. اين گروه همراه راوي در شهر كه همه چيزش براي غارنشينان عجيب است به بنياد «گلشيري» مي روند و راوي، آنان را به «حسين محمدي» نويسنده جوان افغاني كه به خاطر كتاب «انجيرهاي سرخ مزار» جايزه گرفته، معرفي مي كند، چون فكر مي كند كه زبان آنان پشتو است، ولي «محمدي» هم زبان آنان را نمي فهمد. يكي از زبان شناسان كه در آن جمع است به موضوع علاقه مند مي شود و همراه با گروهي از يونسكو كه درباره زبانهاي آركائيك و فراموش شده كار مي كنند، به اين گروه مي پردازند و فيلمسازي هم مي خواهد كه فيلمي مستند درباره شان بسازد و آن قدر با راوي تماس مي گيرد كه او را ذله مي كند. تا اين كه يك روز كه راوي به هتل محل اقامت غارنشينان مي رود، مي بيند كه آنان رفته اند. از «حسين محمدي» مي پرسد كه با «اصحاب كهف» چه كردي؟ و او جواب مي دهد: آقاي كلانتري، اصحاب كهف يعني چه؟ شما عده اي افغاني را به من معرفي كرديد كه مي خواستند به افغانستان باز گردند و من به آنان كمك كردم! شما آن قدر در داستاني كه نوشته ايد و خيالاتتان غرق شده ايد كه همه آن خيالات را واقعيت پنداشته ايد. راوي مي فهمد كه اشكالي پيدا شده، مدتي پيش روانپزشك مي رود. الان كه چند سالي گذشته راوي به ما مي گويد كه الان خوب شده ام، ولي هنوز هم ترديد دارم. چون نمي دانم آن فيلمساز چرا اين همه اصرار داشت كه فيلمي درباره آنان بسازد؛ و داستان تمام مي شود. داستاني رئاليستي/اساطيري است بر محور تعليق. * اين جا دو مسأله وجود دارد. يكي اين كه خودتان را خيلي وارد داستانهايتان مي كنيد. چون در يكي از داستانهاي مجموعه «ولي افتاد مشكلها» شخصيتهاي داستان از شما به عنوان نويسنده آن اسم مي برند.... ** بله. اين گونه است. در اين داستان هم من به عنوان راوي حضور دارم. * و مسأله دوم: اين گونه كه موضوع داستانتان را باز مي گوييد فكر نمي كنيد ديگران از اين داستانها كه هنوز چاپ نشده، سوء استفاده كنند؟ ** سوء استفاده يعني چه؟ * يعني از پيرنگ داستانتان استفاده كنند و داستاني با همان موضوع بنويسند؟ ** خدا پدرت را بيامرزد. حدود 50 سال است كه نقاشي مي كنم و عده اي كار من را كپي مي كنند و مي فروشند. * به اسم خودشان يا نه نام شما؟ ** به اسم خودشان! * براي جلوگيري از اين مسأله كاري نكرده ايد؟ ** با وكيلي صحبت كردم و وكيلم به آن شخص اعتراض كرد و او هم گفت كه ديگر اين كار را نمي كند، ولي باز هم كارش را ادامه داد! به هر حال چون خسته شدم، او و كپي كردن كارهايم را رها كردم. به هر حال باكم نيست. من فقط كار خودم را مي كنم. * فكر نمي كنيد با اين همه كار مختلفي كه انجام داده ايد به «از اين شاخه به آن شاخه پريدن» متهمتان كنند؟ ** من به اين گناه خودم اعتراف مي كنم، ولي وقتي يك نياز دروني مي گويد كه الان بنشينم و اين منظره را عيناً نقاشي كنم، چرا نبايد اين كار را بكنم؟ چون تلويزيون را گل گرفته ام اجازه ندارم به طبيعت نگاه كنم؟ * آثاري كه نوشته ايد با سكوت منتقدان ادبياتي مواجه شد. اين مسأله ناراحتتان نمي كند؟ ** زندگي من سه قسمت كاملاً مجزاست. همه جواني ام با زنده باد و مرده باد گذشت. در دوره اي آثار «كافكا» و «بكت» و از اين دست داستانها خواندم و به طرف آنها كشيده شدم و در پيري آدمي هستم كه با جهان و كائنات آشتي هستم و از هيچ چيز ناراحت نمي شوم. در جواني مي خواستم روي صحنه باشم و برايم دست بزنند، ولي الان چنين نيازي را حس نمي كنم. چند روز پيش در جشنواره كتابهاي درسي روي صحنه بودم و برايم كف مي زدند، اما الان ديگر آن آدم قديم نيستم. |