|
افسانه سرايي مورچه كوچولو هميشه ناراحت بود، دوست نداشت كوچك باشد، دلش مي خواست بزرگ باشد، بزرگ بزرگ. دلش مي خواست اندازه

فيل باشد، يا حتي اندازه يك زرافه كه گردنش تا بالاترين شاخه ها هم مي رسد. اما هر وقت خودش را توي آينه نگاه مي كرد، موجودي كوچك مي ديد. آن قدر كوچك بود كه هميشه فكر مي كرد ممكن است كسي لگدش كند. براي همين بيشتر وقتها توي خانه مي ماند. هر چقدر پدر و مادر مورچه كوچولو تشويقش مي كردند كه بيرون برود و با دوستانش بازي كند، فايده اي نداشت، زيرا دوست داشت تا وقتي بزرگ مي شود توي خانه بماند. اما اصلاً قرار نبود مورچه كوچولو مثل يك فيل بزرگ شود، چون يك مورچه بود و مورچه ها هم كوچك هستند. مورچه كوچولو هميشه فكر مي كرد حيوانهاي بزرگ از حيوانهاي كوچك مهمترند و كارهاي بهتري انجام مي دهند وديگران آنها را براي بزرگي شان دوست دارند. هميشه با خودش مي گفت: «آخر من با اين كوچكي به چه درد مي خورم؟ اصلاً من چه كاري مي توانم انجام بدهم؟ يك روز در جنگل عروسي بود. آقا و خانم سنجاقك عروس و داماد بودند. همه حيوانها به جشن رفته بودند و حسابي خوشحال بودند. به جز مورچه كوچولو. عروس و داماد دست هم را گرفته بودند و پرواز مي كردند. پشت سر آنها هم بقيه حشرات و حيوانها راه مي رفتند و آواز مي خواندند. فيلها، زرافه ها، زنبورها و... اما يكدفعه اتفاقي افتاد كه باعث شد يك نفر با صداي بلند بگويد: «واي انگشترم، انگشتر قشنگم!» اين صداي سنجاقك خانم بود. انگشترش از آن بالا چرخيد و چرخيد تا افتاد روي زمين بعد هم قل خورد و رفت و افتاد توي سوراخي نزديك خانه مورچه كوچولو. سوراخ آن قدر كوچك بود كه هيچ كس نمي توانست توي آن برود و انگشتر را بيرون بياورد. آقا و خانم سنجاقك با ناراحتي گفتند: «حالا چه كار كنيم عروسي بدون حلقه ازدواج كه نمي شود؟!» مورچه كوچولو كه از توي خانه اش سر و صداي حيوانات را شنيده بود، تصميم گرفت بيرون بيايد تا ببيند چه خبر است. آهسته در را باز كرد. همه حيوانات جنگل جلوي خانه اش ايستاده بودند. مورچه كوچولو با تعجب پرسيد: «چه اتفاقي افتاده؟!» آقاي داماد ماجرا را تعريف كرد و گفت: «بدون حلقه ازدواج عروسي به هم مي خورد.» مورچه كوچولو به سوراخ نگاه كرد و فكري به ذهنش رسيد، آن قدر كوچك بود كه مي توانست توي سوراخ برود و انگشتر را بيرون بياورد و همين كار را هم كرد. همه حيوانات خوشحال و خندان از مورچه كوچولو تشكر كردند. عروس خانم با خنده گفت: «اگر تو نبودي ما چه كار مي كرديم؟» فيل گفت: «خوش به حالت كه اين قدر كوچكي و از هر سوراخي رد مي شوي.» مورچه كوچولو خيلي خوشحال شد، چون فهميده بود كه كوچك بودن خيلي هم بد نيست و بعضي وقتها به درد مي خورد براي همين خوشحال و خندان همراه بقيه حيوانات به جشن عروسي رفت. عروسي خانم و آقاي سنجاقك. |