تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادی
فرهنگی
ورزشی
هنری
حوادث
كفشدوزك
سوسه
شهرستانها
ستونها
اخبار ویژه
صفحه آخر
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2007-03-01
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

پنج شنبه 10اسفند ماه 1385


آي قصه قصه قصه ؛ مورچه كوچولو

 

افسانه سرايي
مورچه كوچولو هميشه ناراحت بود، دوست نداشت كوچك باشد، دلش مي خواست بزرگ باشد، بزرگ بزرگ. دلش مي خواست اندازه



فيل باشد، يا حتي اندازه يك زرافه كه گردنش تا بالاترين شاخه ها هم مي رسد. اما هر وقت خودش را توي آينه نگاه مي كرد، موجودي كوچك مي ديد. آن قدر كوچك بود كه هميشه فكر مي كرد ممكن است كسي لگدش كند. براي همين بيشتر وقتها توي خانه مي ماند. هر چقدر پدر و مادر مورچه كوچولو تشويقش مي كردند كه بيرون برود و با دوستانش بازي كند، فايده اي نداشت، زيرا دوست داشت تا وقتي بزرگ مي شود توي خانه بماند. اما اصلاً قرار نبود مورچه كوچولو مثل يك فيل بزرگ شود، چون يك مورچه بود و مورچه ها هم كوچك هستند. مورچه كوچولو هميشه فكر مي كرد حيوانهاي بزرگ از حيوانهاي كوچك مهمترند و كارهاي بهتري انجام مي دهند وديگران آنها را براي بزرگي شان دوست دارند.
هميشه با خودش مي گفت:
«آخر من با اين كوچكي به چه درد مي خورم؟ اصلاً من چه كاري مي توانم انجام بدهم؟ يك روز در جنگل عروسي بود. آقا و خانم سنجاقك عروس و داماد بودند. همه حيوانها به جشن رفته بودند و حسابي خوشحال بودند. به جز مورچه كوچولو.
عروس و داماد دست هم را گرفته بودند و پرواز مي كردند. پشت سر آنها هم بقيه حشرات و حيوانها راه مي رفتند و آواز مي خواندند. فيلها، زرافه ها، زنبورها و... اما يكدفعه اتفاقي افتاد كه باعث شد يك نفر با صداي بلند بگويد: «واي انگشترم، انگشتر قشنگم!»
اين صداي سنجاقك خانم بود. انگشترش از آن بالا چرخيد و چرخيد تا افتاد روي زمين بعد هم قل خورد و رفت و افتاد توي سوراخي نزديك خانه مورچه كوچولو. سوراخ آن قدر كوچك بود كه هيچ كس نمي توانست توي آن برود و انگشتر را بيرون بياورد. آقا و خانم سنجاقك با ناراحتي گفتند: «حالا چه كار كنيم عروسي بدون حلقه ازدواج كه نمي شود؟!»
مورچه كوچولو كه از توي خانه اش سر و صداي حيوانات را شنيده بود، تصميم گرفت بيرون بيايد تا ببيند چه خبر است. آهسته در را باز كرد. همه حيوانات جنگل جلوي خانه اش ايستاده بودند. مورچه كوچولو با تعجب پرسيد: «چه اتفاقي افتاده؟!»
آقاي داماد ماجرا را تعريف كرد و گفت: «بدون حلقه ازدواج عروسي به هم مي خورد.» مورچه كوچولو به سوراخ نگاه كرد و فكري به ذهنش رسيد، آن قدر كوچك بود كه مي توانست توي سوراخ برود و انگشتر را بيرون بياورد و همين كار را هم كرد. همه حيوانات خوشحال و خندان از مورچه كوچولو تشكر كردند. عروس خانم با خنده گفت: «اگر تو نبودي ما چه كار مي كرديم؟»
فيل گفت: «خوش به حالت كه اين قدر كوچكي و از هر سوراخي رد مي شوي.»
مورچه كوچولو خيلي خوشحال شد، چون فهميده بود كه كوچك بودن خيلي هم بد نيست و بعضي وقتها به درد مي خورد براي همين خوشحال و خندان همراه بقيه حيوانات به جشن عروسي رفت. عروسي خانم و آقاي سنجاقك.

  


خبر خبر خبردار

 

دزد بگيريد، جايزه ببريد
مسؤولان كشور اندونزي كه هم از دست موتور سوارهاي جوان كه در خيابانها مسابقه غيرقانوني مي دهند خسته شده اند و هم از دست دزدهاي كيف زن شهر، تصميم جالبي گرفته اند. آنها اعلام كرده اند هر كدام از موتورسوارها كه بتوانند يك كيف زن را دستگير كنند به عنوان جايزه يك موتورسيكلت مي گيرند تا به اين ترتيب موتورسوارها هم از مسابقه دست بردارند و كار خوبي انجام بدهند. يكي از مسؤولان كشور اندونزي گفته است تا به حال 30 موتورسوار براي اين كار ثبت نام كرده اند و قرار شده است به جاي گرفتن هر دزد يك موتور جايزه بگيرند. اين هم يك روش جالب براي دستگيري دزدها.

ماشين زباله مد جديد




شهرداري يكي از شهرهاي جزيره سيسيل ايتاليا تصميم جالبي براي جمع كردن زباله هاي شهر گرفته است. اين شهرداري تصميم گرفته از اين به بعد به جاي ماشين زباله از الاغ استفاده كند و گفته است الاغ نسبت به ماشين خيلي كم خرج تر است و تازه هوا را هم آلوده نمي كند. اما خيلي از مردم شهر با اين كار شهرداري موافق نيستند. به نظر شما چطور است؟ روش خوبي است؟

آگهي عجيب
يك زن و مرد آرژانتيني يك آگهي عجيب در روزنامه چاپ كردند. آنها در آگهي خود نوشتند: از دوستان و اقوام عزيز خواهش مي كنيم ديگر ما را به مراسم جشن و عروسي دعوت نكنند. آنان گفته اند؛ مراسم عروسي خيلي طولاني است و ما خسته مي شويم. مراسم عروسي در آرژانتين معمولاً 12 ساعت وقت آدم را مي گيرد. پس اين زن و مرد حق داشتند چنين آگهي جالبي را در روزنامه چاپ كنند. مگر نه؟!

  


دعاي كودكانه ؛ اسباب بازيها

 

زهرا اسدي
من دوستان زيادي دارم، شش تا، هفت تا، شايد هم بيشتر. يك بار دوستانم به خانه ما آمدند تا با هم بازي كنيم. من يك كمد پر از



اسباب بازي دارم، اما حتي يكي از آنها را هم به دوستانم ندادم. چون مي ترسيدم اسباب بازيهايم خراب شوند. از آن روز به بعد ديگر دوستانم به خانه ما نيامدند. من فكر مي كنم آنان هنوز هم از دست من ناراحتند، براي همين تصميم گرفته ام يك روز آنها را به خانه مان دعوت كنم و همه اسباب بازيهايم را از توي كمد بيرون بياورم تا با هم بازي كنيم. اين جوري حتماً آنها مرا مي بخشند. خدايا كمك كن تا بتوانم با اسباب بازيهايم دوستانم را خوشحال كنم و به من كمك كن تا آنان از من ناراحت نباشند و كمك كن ديگر اسباب بازيهايم را فقط براي خودم نخواسته باشم.

  


نويسندگان كوچك ؛ مدرسه

 

محمدرضا خونيكي

سنجاب كوچولو و جوجه تيغي مي خواستند در مدرسه ثبت نام كنند براي همين به دنبال خرگوش كوچولو رفتند و گفتند: «تو هم با ما به مدرسه مي آيي؟»




خرگوش كوچولو كه حسابي تنبل بود، گفت: «نه من مدرسه را دوست ندارم.»
چند هفته گذشت خرگوش كوچولو هر روز مي خوابيد و مي خورد و بازي مي كرد. اما سنجاب كوچولو و جوجه تيغي به مدرسه مي رفتند. خرگوش كوچولو كه از اين كارها حوصله اش سررفته بود پيش سنجاب و جوجه تيغي رفت و گفت: «بياييد بازي كنيم.» آنها گفتند: «ما فعلاً مي خواهيم درس بخوانيم.» خرگوش كوچولو با خودش فكر كرد؛ اگر من هم به مدرسه مي رفتم حوصله ام سر نمي رفت، براي همين تصميم گرفت به مدرسه برود. از آن به بعد خرگوش كوچولو هم درس مي خواند و هم بازي مي كرد و ديگر حوصله اش هم سر نمي رفت.

  


ولخرجي

 





بعضي عاشق خريدند و گمان مي كنند هر چيزي را كه ديدند بايد بخرند.





آنها وقتي از خانه بيرون مي روند همه پولهاي جيب خودشان و اطرافيانشان را خرج مي كنند





دور و برشان را آن قدر شلوغ مي كنند كه اصلاً نمي شود به آنها نزديك شد. از لباس گرفته تا كلاه و عروسك و... .





بدتر از همه اينكه همه اين وسايل را بعد از مدتي دور مي اندازند و وسايل جديد مي خرند در حالي كه وسايلشان هنوز سالم است. اين كار اصلاً خوب نيست.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 Info@qudsdaily.com