تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادی
فرهنگی
ورزشی
هنری
حوادث
بادبادك
پنجره
خطه خورشید
شهرستانها
ستونها
اخبار ویژه
صفحه آخر
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2007-03-14
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

چهارشنبه 23اسفند ماه 1385


من تخم مرغ رنگ مي كنم ، شما چطور؟

 

* زينب حاجي محمدزاده
شايد اگر آن قول و قرار مسخره را نگذاشته بوديم، الآن مجبور نبوديم براي مسأله اي به اين بي اهميتي سراغ دوست باسوادمان برويم. آخر ما كجا و كارهاي هنري كجا؟ چرا با آن همسايه مان سر رنگ كردن تخم مرغهاي سفره هفت سين قرار گذاشتيم؟
تا وقتي به خانه دوست باسوادمان رسيديم، حسابي با خودمان قهر بوديم. آخر چند جلسه ستون هنري نوشتن كه معنايش هنرمند شدن نيست. ديگر زنگ در را فشار داده بوديم و چاره اي نبود. دوست باسوادمان خيلي معمولي به استقبالمان آمد.
وقتي جريان 303 كيلو تخم مرغي را تعريف كرديم كه خراب كرده بوديم و محض رضاي خدا يك دانه اش هم خوب نشده بود، انتظار هر رويدادي را داشتيم جز اينكه دوست باسوادمان خيلي معمولي با ما برخورد كند!
دوست باسوادمان به اتاقش رفت و ما هم كه ديگر از عادتهايش با خبر بوديم، پشت سرش راه افتاديم.
داخل اتاق پر بود از تخم مرغهايي كه رنگ آميزي شده بودند. حسابي از اين حسن تصادف خوشحال شديم. سرانجام دوست باسوادمان گفت: رنگ كردن تخم مرغ كاريه كه بچه هفت ساله هم مي تونه انجام بده.
براي رنگ كردن تخم مرغ راههاي مختلفي هست. مثلاً رنگ كردن اون با جوهرهاي رنگي اكولين. ما مي تونيم تخم مرغهامون رو داخل ظرف آب و جوهر بذاريم و از تنوع رنگي استفاده كنيم. يا مي تونيم با ماژيك و گواش كار كنيم كه همه اينها بستگي به ميزان تسلط هر فرد به هنر نقاشي داره.
قبل از اينكه دوست باسوادمان ما را از خانه بيرون كند، پرسيديم: خوب اگر كسي مسلط به نقاشي نبود، چي؟ دوست باسوادمان حتي نگاهمان نكرد و گفت: يك راه خيلي آسان و جالب هم وجود داره و اينه كه از پودر مل و چسب چوب استفاده كنيم.
خيلي مشتاق شده بوديم. دوستمان ادامه داد: بعد از مخلوط كردن پودر مل و چسب چوب و مقدار كمي آب، ماده خيس مانندي به دست مي ياد. مي شه اين ماده رو با قاشك يا كاردك يا قلم مو روي تخم مرغ زد و بعد با يك ابزار نوك تيز مثل چنگار به اون حالت داد. بعد از چند دقيقه مي توان روي تخم مرغ پودرهاي رنگي مثلاً طلايي و نقره اي پاشيد. مطمئنم نتيجه كار رضايت بخش خواهد بود.
داشتيم از دوست باسوادمان خداحافظي مي كرديم كه با لبخند او متوجه شديم بايد آن 600 كيلوگرم تخم مرغ مانده را رنگ كنيم.

  


قالي خدا

 

قلب من
قالي خداست
تار و پودش از پر فرشته هاست
پهن كرده او دل مرا
در اتاق كوچكي در آسمان خراش آفتاب
برق مي زند
قالي قشنگ و نو نوار من
از تلاش آفتاب
***
شب كه مي شود خدا
روي قالي دلم
راه مي رود
ذوق مي كنم گريه مي كنم
اشك من ستاره مي شود
هر ستاره اي به سمت ماه مي رود
***
يك شبي حواس من نبود
ريخت روي قالي دلم
شيشه اي مركب سياه
سالهاست مانده جاي آن
جاي لكه هاي اشتباه
***
اي خدا به من بگ
ولكه هاي چرك مرده را كجا
خاك مي كنند؟
از ميان تار و پود قلب
جاي جوهر گناه را چطور
پاك مي كنند؟
***
آه
آه از اين همه گناه و اشتباه
آه نام ديگر تو است
آه بال مي زند به سوي ت
وكبوتر تو است
***
قلب من دوباره تند تند مي زند
مثل اينكه باز هم خدا
روي قالي دلم قدم گذاشته
در ميان رشته هاي نازك دلم
نقش يك درخت و يك پرنده كاشته
***
قلب من چقدر قيمتي است
چون كه قالي ظريف و دستباف اوست
اين پرنده اي كه لاي تار و پودش است
هد هد است
مي پرد به سوي قله هاي قاف دوست
عرفان نظرآهاري

  


تقديم به شما كه كمدتان را مي تكانيد

 

* سيد علي طباطبايي
گفتيم كه اين آخر سالي به سراغ بلاگي برويم كه دم دمهاي عيد به كار خوانندگان بيايد. پس گشتيم و گشتيم تا به بلاگ «مارين» رسيديم. بلاگ را كه بخوانيد ديگر نيازي به توضيح نيست.
21 مارس (اول فروردين) نخستين روز بهار است. پس بهتر اين است كه پيش پيش به سراغ خانه تكاني بهاره برويم. مرتب كردن كمد مثل اين مي ماند كه يك بوتيك در خانه خودتان داشته باشيد. اگر اين كار را بكنيد خواهيد ديد كه هر وقت بخواهيد مي توانيد هر چيزي را پيدا كنيد. واقعاً ارزش دارد. امروز هم چند تا نكته از متخصص بسته بندي و مرتب كردن لوازم منزل «لورا مك هولم» برايتان مي نويسم كه كلي مشكل گشاست. اين خانم براي يكي از بزرگترين و معروفترين كمپاني هاي حمل و نقل و اسباب كشي لس آنجلس كار مي كند و تا حالا به خيلي از آدمهاي معروف براي اسباب كشي كمك كرده است.
قدم اول: خالي كرده و تقسيم بندي كنيد.
در تعطيلات آخر هر هفته فقط يك كمد را براي مرتب كردن انتخاب كنيد تا همه وقت تعطيلاتتان صرف تميز كردن كمدها نشود.
همه چيز را از كمد خالي كنيد و بريزيد روي زمين. همه چيز را!
چهار دسته درست كنيد، چيزهاي نگه داشتني، چيزهاي اهدا كردني، چيزهاي دور ريختني و چيزهاي انباري.
آن دسته از افرادي كه با بيرون انداختن چيزهاي نوستالژيك مشكل دارند، از خودشان بپرسند كه آخرين باري كه اين لباس را پوشيدم و يا از اين چيز استفاده كردم، كي بود؟ اگر يادتان نيست، بيرون بيندازيدش. اگر واقعاً آن چيز را دوست داريد، ولي از آن استفاده نمي كنيد از خودتان بپرسيد كه آيا يك عكس از آن چيز هم مي تواند آن احساس گرم را در دل شما ايجاد كند؟
قدم دوم: جعبه و مارك
در دسته چيزهاي نگه داشتني از كفشها و ديگر مخلفات موجود عكس بگيريد، سپس آنها را داخل ظرفهاي پلاستيكي شفاف قرار دهيد و عكسشان را به خارج ظرف بچسبانيد. اين مرحله دو مزيت دارد. اول آنكه مي توانيد هر چيزي را به سادگي پيدا كنيد. دوم آنكه پس از استفاده از هر وسيله مي دانيد كه دقيقاً كجا بايد برگردد.
قدم سوم: لوازم را به طور مرتب به سرجاي خود باز گردانيد.
ببينيد كه دوست داريد لباسهاي خودتان را به چند دسته تقسيم كنيد. اين كاملاً دست خودتان است، لباسهاي آستين بلند كنار هم، آستين كوتاه كنار هم، شلوارها كنار هم ... سپس آنها را بر اساس رنگ و يا بر اساس مواقع استفاده مثل تفريحي يا مهماني و... مرتب كنيد.
ببينيد كه هنگام پوشيدن لباس از خودتان چه سؤالهايي مي پرسيد و بر همان اساس كمد خود را مرتب كنيد.
پس بهتر از هر چيز زودتر دست به كار شويد. اين بهار لذت يك كمد مرتب را به خودتان بچشانيد.
تا بلاگستاني ديگر شاد باشيد، ما هم در بلاگستان براي شما عيد خوب و مرتبي را آرزو داريم. تا سال آينده!

  


شرمنده !يك سين كم است

 

* الهام رجايي
فقط نيم ساعت ديگر مانده. تنگ آب ماهي را هم مي گذاري گوشه سفره. خودت را يك بار ديگر توي آينه نگاه مي كني،  قرآن را مي بوسي و «سين»هاي سفره ات را مي شماري...1...2...3... سبزه ، سركه، سيب، سكه... قلبت تندتر مي زند. هوا گرگ و ميش شده. سحر نزديك است. باز مي شماري. 1...2...3...4...5...6 دوباره مي شماري. باز مي شماري. پس سين هفتم را كجا گذاشته بودي؟ به اطرافت نگاه مي كني. جايش حسابي داخل سفره ات خالي است. چه بايد بكني. پنج دقيقه به سال تحويل مانده و سفره تو يك سين كم دارد. اگر تو بودي چه مي كردي؟
ثريا دولت شاهي 14 ساله با سؤال تو چشمهايش گرد مي شود: وا... مگه مي شه؟ من به خودم مطمئنم، ديگه اينقدرهم فراموشكار نيستم.
گرچه پاسخت را نگرفته اي، ولي خوب! خداحافظي مي كني. از دل پر جنب و جوش جمعيت بيرون مي زني و به گوشه اي پناه مي بري.
رسول فاضل 16 ساله مي گويد: من مطمئنم كه معطل يه دونه سين نمي مونم. جلدي مي پرم توي آشپزخونه و يه سيمي، سبدي سه چرخه اي چيزي گير مي يارم.
چشمهايت مي خواهد از حدقه بيرون بزند. تصور سه چرخه داخل سفره هفت سين آن قدر جالب و در عين حال غير قابل باور بود كه حتي مجال خداحافظي با رسول فاضل را پيدا نمي كني. به خودت كه مي آيي هنوز با يادآوري سين سه چرخه خنده ات مي گيرد. در افكار خنده دارت غوطه وري كه به الهام فرهادي بر مي خوري:
يه سين جا بمونه... خوب ... به جاش....نمي دونم ... واي خدا نكه همچين چيزي پيش بياد. من از اون آدمهايي هستم كه حتي با تصور يه همچين مشكلاتي دست و پام مي لرزه.
مي خواهي به پاسخ سؤالت برسي و همچنان به الهام فرهادي چشم دوخته اي. او پلاستيك سبز رنگ دستش را توي مشت خود فشار مي دهد و همچنان به پاسخ تو فكر مي كند و سرانجام مي گويد: شايد به جاش يك سبد گل سوسن بذارم.
مي خواهي تشكر كني كه مي گويد: ولي، چطوري گل سوسن پيدا كنم؟
از اينكه مشكل دو تا شده،خنده ات مي گيرد. سرت را تكان مي دهي و خداحافظي مي كني. شراره سحر آرا 15 ساله مي گويد: من جاش دو تا سيب مي ذارم. مطمئنم. با تعجب نگاهش مي كني. شراره با خجالت سرش را پايين مي اندازد و مي گويد: آخه من خيلي سيب دوست دارم.
دستي به شانه اش مي زني و با خنده از هم جدا مي شويد. چند قدمي به جلو برمي داري و به سرعت پشيمان مي شوي. بعد به عقب برمي گردي و به راهت ادامه مي دهي. بوي بهار در تمام خيابان شلوغ پيچيده است.
ياسر عرب بعد از شنيدن سؤال تو به سرعت مي گويد: نمي دونم شايد يك آرزو كه اولش سين باشه يا يك دعا.
به فكر فرو مي روي. به خانه كه برمي گردي، ديوان حافظ را برمي داري و نيت مي كني:
سالها دل طلب جام جم از ما مي كرد
آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا مي كرد

  


خريد عيد

 

ايرج نويسا
يك روز عصر هوا تازه تاريك شده بود، زيگلاگ و هالي هولا توي هال مشغول صحبت با يكديگر بودند كه من به سراغ آنها رفتم و گفتم: «بلند شويد برويم بازار»
زيگلاگ و هالي هولا حرفشان را قطع كرده، نگاهي به من كردند و زيگلاگ گفت: بازار براي چه؟
من گفتم: خب بازار براي خريد مي روند ديگر
هالي هولا گفت: خريد چي باز، لابد يخچال خالي شده است و تورا غم شكم فراگرفته. من پاسخ دادم: نخير يخچال پر است، من هميشه مي گويم غولها يكسري چيزها حاليشان نمي شود اما كسي باور نمي كند!
- خب همين مانده كه تو كودن از من ايراد بگيري.
- آخر غول عزيز !ما كه همين هفته پيش مواد غذايي خريديم خانواده تو كه اينجا نبوده اند كه در مدت يك هفته يخچال خالي شود!
- آهاي درباره اعضاي خانواده من با احترام صحبت كن
- نهايت احترامي كه مي شود به خانواده تو گذاشت، همين است كه من گفتم!
خلاصه دوباره داشت جر و بحث ميان من و هالي هولا بالا مي گرفت كه زيگلاگ حرفمان را قطع كرد و گفت: باز شما دو نفر دوباره به جان هم افتاديد آنقدر جر و بحث بيهوده كرديد كه سرانجام نفهميديم براي چي بايد به بازار برويم؟
و من كه دوباره يادم افتاده بود كه قرار است به بازار برويم گفتم: خب معلوم است، ديگر براي خريد لباس عيد بايد برويم بازار
هالي هولا تا اين را شنيد گفت: براي خريد لباس؟ يعني تو با اين همه لباسي كه داري باز مي خواهي بروي لباس بخري؟
- چنان مي گويد اين همه لباس كه اگر كسي نداند، گمان مي كند من يك كمد پر لباس دارم.
- بله كه داري، مي خواهي برايت حساب كنم؟
- چهار تكه لباس، حساب كردن هم دارد.
- يازده تا پيراهن، پنج بلوز، هفت شلوار، پنج جفت كفش ، اينها يك كمد لباس نمي شود؟ تازه همه را برايت حساب نكردم.
- خب بله. ولي اينها كه هيچ كدام نو نيستند، من مي خواهم لباس نو بخرم نا سلامتي عيد است. آدم با لباس كهنه كه وارد سال جديد نمي شود.
اين را كه گفتم، هالي هولا دوباره عصباني شد و گفت: اين مزخرفات چيست كه سرهم مي كني؛ يعني چون سال نو مي شود، آدم حتي اگر انبوهي لباس هم داشته باشد، باز بايد برود لباس نو بخرد؟ خب اسراف كردن شاخ و دم كه ندارد، همين است ديگر!
و من با بي تفاوتي گفتم: آني كه شاخ و دم ندارد تو غول بي شاخ و دم هستي كه در هر مسأله اي خودت را قاطي مي كني.
و همين جمله من كافي بود تا هالي هولا كاملاً عصباني شده، تصميم به كتك زدن من بگيرد. كار داشت بيخ پيدا مي كرد كه دوباره زيگلاگ ميانجيگري كرد و توانست ما را آرام كند. بعد از اينكه اوضاع آرامش يافت، زيگلاگ شروع به حرف زدن كرد: سال جديد با نو شدن همراه است.
سال عوض مي شود و آدمها وارد سالي جديد مي شوند و جالب است كه اين اتفاق همراه با نو شدن طبيعت اتفاق مي افتد. طبيعت هم در فصل بهار دوباره زنده شده و وارد سالي جديد مي شود و شايد به دليل همين نو شدن طبيعت است كه انسانها هم دوست دارند سر و وضعي نو پيدا كنند و اين البته به خودي خود ايرادي هم ندارد.
حرف زيگلاگ كه به اينجا رسيد هالي هولا ميان كلامش دويد و گفت: چطور ايراد ندارد زيگلاگ جان !پس تكليف آن همه لباس ديگر چه مي شود؟ اين اسمش اسراف نيست؟
و زيگلاگ با لبخندي گفت: اشكال تو اينجاست هالي هولاي عزيز كه نمي گذاري حرف طرف مقابلت تمام شود. من هنوز مي خواستم درباره همين مسأله حرف بزنم كه تو پريدي ميان كلامم. انسانها به طور طبيعي نو شدن را دوست دارند و گفتم كه ايرادي هم ندارد، اما آن چيزي كه مد نظر شما هم هست كاملاً به جاست، اما چاره اش اين نيست كه آدم لباس نو نخرد، اگر آن لباسهاي موجود خيلي كهنه و مستعمل نباشند انسان مي تواند در روزهاي نزديك سال نو آنها را به افراد نيازمندي بدهد كه توانايي خريد لباس براي عيد ندارند.
بعد كه اين كار را كرد، مي تواند براي خودش لباس نو بخرد و با اين كار او، دو كار خوب انجام داده است؛ اول اينكه به مستمندي در نزديك سال نو لباس جديد داده و دوم اينكه با پوششي نو به استقبال عيد رفته است.

  


يادآوري كوچكي براي آنها كه زياد تلويزيون مي بينند؛چه كسي آجيلها را مي خورد؟!

 

* احسان خزاعي
بياييد فرض كنيم همين الان به شما انشايي تكليف مي كنند با اين موضوع كه: «تعطيلات نوروزي را چگونه گذرانده ايد» يا مثلاً اين ايام را توصيف كنيد. باور كنيد نوشته هاي شما از همين حالا قابل پيش بيني است و حتي مي توان گفت كه بيشتر آنها شبيه به هم خواهند بود. اما اگر نمي خواهيد قبول كنيد، رفقا! بهتر است همين الان سري به انشاهايي كه تاكنون با اين موضوع نوشته ايد بزنيد و خودتان مقايسه اي انجام بدهيد تا دستتان بيايد كه در عمده اين انشاها دو موضوع خيلي برجسته اند: يكي ديد و بازديد و مسافرت و يكي تماشاي برنامه هاي متنوع تلويزيوني.
شما چند نفري كه داريد مي گوييد ما هيچ وقت توي انشاهايمان درباره برنامه هاي تلويزيوني چيزي ننوشته ايم! بله منظورم شماييد.
خودتان هم خوب مي دانيد كه ننوشتن اين مسأله در انشاهايتان دليل بر انجام ندادن آن نيست و در اين ايام اگر در مسافرت يا مهماني نباشيد، حتماً با يك ظرف آجيل مقابل تلويزيون دراز كشيده و در حال تماشاي فيلم يا كارتون هستيد؛ يعني مي خواهيد بگوييد همين يك ساعت پيش و قبل از اينكه به سراغ خواندن اين مطلب بياييد، جلوي تلويزيون نبوديد و فيلم نگاه نمي كرديد؟
اصلاً نمي خواهم بگويم نبايد به مهماني رفت، نبايد ميوه و آجيل خورد و يا نبايد ساعتها جلوي تلويزيون نشست و فيلم و كارتون ديد. نه اصلاً نمي خواهم اين چيزها را بگويم، چون اگر كسي اين بايد و نبايدها را به خود من بگويد، براي اينكه حرصش را در بياورم، تمام روزم را به نشستن جلوي تلويزيون و آجيل خوردن مي گذرانم. حتي اگر عاقبتش بستري شدن در بيمارستان باشد!
من اصلاً منظورم اينها نيست. اتفاقاً مي خواهم بگويم همه اين كارها را بكنيد، اما استدعا دارم به يك نكته كوچك هم در اين فراواني آجيل خوردنها و فيلم ديدنها توجه كنيد:«بهار زير دست و پاي اين همه آجيل و فيلم و كارتون و مهماني و مسافرت له شده است!»
منظورم را متوجه نمي شويد؟ شما اصلاً اين را قبول نداريد و معتقديد كه من حالم خوب نيست؟ بسيار خوب، عرض مي كنم خدمتتان. ببينيد خيلي ساده است و خلاصه اش مي شود اين: «بهار فصل آغازين سال ما ايراني هاست و نوروز ايامي است كه در آن ما اين آغاز سال را جشن مي گيريم.»
قبول كنيد كه خنده دار و در عين حال فاجعه آميز است كه ما خود ايامي را كه به بهانه آن، اين جشن و مهماني و آجيل و فيلم و كارتون را داريم فراموش كنيم.
اين خيلي بد است كه در اين روزها بيش از زيبايي طبيعت و فصل بهار، زيبايي لباسهاي عيدمان به چشم مي آيد و عمدتاً اين زيبايي طبيعت را نمي بينيم، مگر در روز سيزدهم فروردين كه به دامان طبيعت مي رويم.
مي خواهم يك قول به من بدهيد. اينكه نوروز امسال بيش از هر فيلم و كارتوني به بهار نگاه كنيد و بيشتر از تعداد دفعاتي كه به مهماني مي رويد، سري به طبيعت بزنيد. باور كنيد انشاهاي پس از تعطيلات امسال شما بسيار خواندني تر خواهند بود.

  


دايي جان!عيد شهر هرت نيست

 

افروز ارزه گر
دايي جان شوخي اش گرفته. فكر كرده عيد شهر هرت است كه هركس دلش خواست عيدي ندهد.
دايي جان گفتند: عيدي نمي دهم.
قبول! نه قبول نيست. عيد عيدي اش خوب است. گفتيم عيدي برايمان فشفشه و ترقه و يك شيپور يا بوق هم بخريد كه اين چند روز بوق بزنيم. عيد بوق زدنش كيف مي دهد.
دايي جان گفتند: نه، مواد محترقه خطر دارد، بوق هم آلودگي صوتي.
لجمان گرفت. بد جوري هم لجمان گرفت. دايي جان خودش انفجار است و آلودگي صوتي خانه از اوست.
ما عيدي مي خواهيم. اين قبول نيست كه دايي جان برايمان بوق نخرد.
دايي جان هزار بار قصه تخم مرغ رنگي و كارهاي زمان قديمش را تعريف كرده. كارهايي خنك و بي مزه و خودش آنقدر به خاطراتش مي خندد كه اشك از چشمهايش مي آيد.
دايي جان لوس شده. بزرگ شده. هركس بزرگ شود لوس و بي مزه مي شود. دايم حرف از «ياد آن روزها بخير!» مي زنند و چايي را داغ و بدون قند سر مي كشند.
مي گوييم: دايي جان برويم پارك و پشمك بخوريم؟
دايي جان هنوز عيد ديدني رئيسشان نرفته اند؛ آنجا را بروند، ما را خواهند برد.
من، دختر خاله و پسردايي مي خواهيم اعلام جنگ كنيم. روي يك كاغذ خودمان را مي كشيم (كله يمان يك دايره است و دست و پايمان خط.) اخمهايمان را مي كشيم و عيدي و پارك و فشفشه و پشمك كه از ما دور هستند.
تا دايي جان دارند با رئيسشان تلفني حرف مي زنند، روي يك برگه مي نويسيم:
حقوق عيد با 20 درصد تخفيف (قبلاً داده شده):
1) دل ما را شاد كنيد. با راههاي مختلف اين كار قابل انجام است: گردش بردن، پشمك خوردن، شيپور زدن و...
2) خاطره هاي بي مزه تعريف نكنيد. (خودتان بهتر مي دانيد از كدامها)
3) نگوييد ساكت باشيد يا كمتر بازي كنيد.
4) تلفنهاي طولاني نكنيد. چون آن وقت هرچه صدايتان كنيم، نمي شنويد.
5) نگوييد امروز برويم خانه دوستم، فردا مي رويم خانه خاله. بگوييد امروز برويم خانه خاله، فردا هم مي رويم خانه خاله. (يا جاهاي ديگري كه ما دوست داريم)
6) ...
جانمي! تلفن دايي تمام شد. قيافه هايمان را بداخلاق گرفتيم كه يعني ما چقدر جدي هستيم و نوشته هايمان را ...
دايي جان تلفن را كه گذاشتند به ما و اعتراضمان نگاه هم نكردند. همين طوري كه داشتند مي رفتند، داد زدند سريع حاضر شويد كه مي خواهيم برويم گردش. دير هم نكنيد كه دير كردن مال آدم بزرگهاست.
آدم بزرگهاي لوس و بي مزه.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 Info@qudsdaily.com