خانه   |   صفحات   |   آرشيو   |  آرشيو PDF |   درباره موسسه   |   ارتباط با ما   |   نقشه سایت   شنبه 2اردیبهشت ماه 1385
منوي اصلي
 صفحه اول   
 سر مقاله   
 اخبار   
 یادداشت روز   
 اقتصادی   
 بین الملل   
 هنر   
 میهن   
 خطه خورشید   
 چوب خط   
 گزارش   
 انديشه   
 بانوان   
 فرهنگی   
 مردم   
 ورزش   
 عبرت   
 در حوالی امروز   
 فراسو   
 نگاهي به مطبوعات   

[ هنر ]


گفتگو با استاد "منصور وفايي"/ نقاش قهوه خانه اي ؛رسانه ها كم لطفي مي كنند!

به بهانه درگذشت مرد تواناي معماري ايران / سيد هادي ميرميران ؛نقشهاي خاطره

سالروز تولد "آنتوني كوئين" بازيگر سينما ؛ چهره زمخت فراموش نشدني!

كارگاه داستان ؛ خداوند زيباست...

نگاهي به فيلم "رودخانه مرموز" پخش شده از سينما 4 ؛تراژدي انسان معاصر

انتشار كار تازه اي از سهراب

سينماي ايران در كن 2006 نماينده ندارد



----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
گفتگو با استاد "منصور وفايي"/ نقاش قهوه خانه اي ؛رسانه ها كم لطفي مي كنند!

علي شعار
منصور وفايي متولد 1313 همدان و يكي از استادان شناخته شده نقاشي قهوه خانه اي است كه تاكنون در چندين نمايشگاه گروهي شركت داشته و 12 نمايشگاه انفرادي برگزار كرده است. به بهانه برگزاري نمايشگاهي از آثار قهوه خانه اي او در گالري كمال الدين بهزاد، گفتگويي كوتاه با وي انجام داده ايم كه مي خوانيد:



نقاشي قهوه خانه اي، چه شمايل كشي و چه شاهنامه كشي، از چه زماني باب شد و چه دلايلي براي پيدايش آن وجود دارد؟
اين شيوه نقاشي در دوران صفويه رونق بسياري داشت. از پيشكسوتان اين سبك مي توان به استاد "حسين گلدرآغاسي" و استاد "محمد مدبر" اشاره كرد. علت رونق آن را هم اين گونه مي توان ذكر كرد كه چون آن زمان وسايل تفريحي چون سينما، تلويزيون، راديو، تئاتر و مسايلي از اين دست وجود نداشت، مردم در قهوه خانه ها جمع مي شدند تا در هنگام رفع خستگي از كار روزانه و غذا خوردن، هم با ديگران صحبت كنند وهم داستاني را كه نقال حكايت مي كرد گوش دهند. بيشتر داستانهايي كه نقال حكايت مي كرد معمولاً به همان دو موضوعي كه اشاره كرديد مربوط مي شد: يا در مورد داستانهاي شاهنامه بود و يا موضوعات مذهبي كه نقاشان اين سبك، با شنيدن شرحي از نقالان، آثار را بر روي پرده هايي بزرگ مي كشيدند و نقال با نصب آن پرده بر ديوار، هم بر زيبايي كار خود مي افزود و هم اينكه باعث جذب مشتريان بيشتر براي آن قهوه خانه مي شد.

و سير تاريخي آن؟
اين نوع نقاشي از همان دوره صفويه ادامه داشت تا زماني كه در اوايل دهه 50، تلويزيون و راديو به بازار آمد و سينماها رونق بيشتري گرفت، در نتيجه نقالي در قهوه خانه ها كم شد و نقاشي قهوه خانه اي نيز به تبع آن كمتر.

چه شد كه شما وارد اين حيطه از نقاشي شديد؟
در سال 1369 قرار بود كه كنگره بزرگداشت فردوسي برگزار شود، دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران از نقاشان تهران خواست تا براي تهيه آثاري براي اين كنگره اعلام آمادگي كنند. از ميان 25 نقاش، بنده انتخاب شدم تا هفت خوان رستم را براي اين كنگره در هفت تابلوي 5/2x2 متري بسازم. البته استاد "حسين اسماعيل زاده" نيز پرده اي ديگر براي اين كنگره ساخت. از آن زمان به بعد بود كه به كارهاي قهوه خانه اي ادامه دادم.

اين مسأله كه به جز نمايشگاه هايي خاص و يا سازمانها و ارگانها، اين سبك از نقاشي بازتاب عمومي ديگري ندارد، بر روي آثار شما و شيوه نگاهتان هيچ تأثيري نگذاشته است؟
ما فرهنگي قوي داريم و از تاريخ و تمدني بسيار كهن برخورداريم. هنگامي كه ديدم در ميان تمام سبكهاي نقاشي كه وجود دارد، هيچ سبكي به خوبي اين شيوه، فرهنگ و تمدن ما را نشان نمي دهد، اين شيوه نقاشي را انتخاب كردم تا اينكه شايد اين سبك رونق بگيرد و از ركود و رخوتي كه دچارش شده، نجات يابد. البته براي دست يافتن به اين مهم طبيعت سازي را نيز وارد آن كردم. در واقع رئاليسم را با سبك قهوه خانه اي تركيب كردم؛ زيرا نيمي از شاهنامه توصيف طبيعت است. در ابتداي داستان "بيژن و منيژه" آمده كه: "شبي چون شبح روي شسته به قير/ نه بهرام پيدا، نه كيوان، نه تير" و ادامه مي دهد: "زهر سو نمودن به چشم اهرمن/ چو مار سيه باز كرده دهن/ نه آواي مرغ و نه هراي دد/ زمانه زبان بسته از نيك و بد" و همين طور ادامه مي دهد و شب تاريك و وحشتناك را توصيف مي كند، براي اين كه "فردوسي" مي خواهد در ادامه آن به داستان اصلي بپردازد. اين توصيف طبيعت، چه در داستانهاي شاهنامه و چه در موضوعات مذهبي يكي از نكاتي است كه بايد به موضوعات نقاشي قهوه خانه اي اضافه شود تا جوانان بتوانند با اين سبك از نقاشي ارتباط برقرار كنند.

با توجه به گسترش رسانه هاي ديداري، گمان نمي كنيد كه اين سبك از نقاشي كاربرد اصلي خود را از دست داده و بايد يا به روي ديوارهاي منازل و اماكن منتقل شود و يا در موزه ها قرار گيرد؟
نقاشي قهوه خانه اي ما امروزه در همين حالتي است كه شما عنوان مي كنيد! ولي بايد برايتان بگويم كه در حال حاضر اين سبك از كارها در ديگر كشورها، بيشتر از ايران طرفدار و خريدار دارد. من گمان مي كنم كه مقصر رسانه ها و مطبوعات هستند كه به اين مسأله توجه نمي كنند و اين سبك از نقاشي سنتي را كه گوياي فرهنگ و تمدن و هنر ماست، دست كم گرفته اند.

در آثارتان كه نگاه مي كنيم مي بينيم كه حالتي تخيلي در آنها وجود دارد و يا اينكه تناسبات آناتومي در آنها رعايت نشده...
در نقاشي قهوه خانه اي، چون اصل بر خيالي سازي است، آناتومي زياد رعايت نمي شود، آن هم به اين علت كه جذابيت داستان و شخصيتها را بهتر نمايان كنند و چون داستانهاي حماسي با غلو و بزرگنمايي همراه است در نتيجه نقاشان اين سبك هم بايد با همان بزرگنمايي و اغراق آثار خود را به تصوير بكشند.

گمان مي كنيد چه بايد كرد تا اين شيوه از نقاشي مخاطب عام پيدا كند و از حيطه مخاطبان خاص خارج گردد؟
نظر من اين است كه بايد طبيعت سازي را وارد اين سبك كنيم، چه ايرادي دارد همان طور كه طبيعت در داستانهاي حماسي و يا موضوعات مذهبي و يا آداب و سنن ما وجود دارد، در اين سبك از نقاشي هم وجود داشته باشد تا اثرگذاري اين سبك بر مخاطبان جوان بيشتر شود؟ از طرف ديگر مسؤولان فرهنگي و هنري كشور ما بايد به اين سبك توجه بيشتري كنند و درباره آن تصميماتي اتخاذ كنند، چون اين شيوه تنها سبكي است كه فرهنگ ما را به نمايش مي گذارد و بايد رسانه ها هم كمك كنند تا اين سبك در خور فرهنگ و سنن ما رونق بيابد.


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
به بهانه درگذشت مرد تواناي معماري ايران / سيد هادي ميرميران ؛نقشهاي خاطره

"هر كس عمرش را فداي معماري كند، يك روز، هرچند دير، از او قدرداني مي شود"
سيدهادي ميرميران ظهر روز چهارشنبه پس از آخرين عمل جراحي ستون فقرات، ديگر به هوش نيامد و در بيمارستان فرانكفورت - آلمان - درگذشت.




اين هنرمند معمار و شهرساز، شانزدهم فروردين ماه نقشه ها و طرحهاي نيمه كاره احياي تاريخ ايران را موقتاً رها كرد؛ تا براي ادامه مداوا به آلمان سفر كند. "عمل جراحي موفق نبود و به رغم تلاش پزشكان براي به هوش آوردنش، پس از يك هفته بي هوشي دار فاني را وداع گفت." خبر كوتاه بود و تلخ!
از همان روزهايي كه توده اي در كليه اش پيدا شد، ديگر ميرميران بدون عصا يا ويلچر راه نرفت، اما تا وقتي به اتاق ساده و كوچك او در گوشه ساختمان محل كار پويا و پررفت وآمدش نمي رفتي، باور نمي كردي كه روي ويلچر مي نشيند و ساعاتي طولاني را روي تخت مي گذراند و چنين طرحهايي مي آفريند. مديريت قاطع و حضور مستمر و باوسواسش در جلسات كه تا همين روزهاي بهاري در اتاق خودش تشكيل مي شد، حاكي از اين امر بود.
به گفته خيليها او مارسل دوشان ايران است. تصاوير ماكتهاي ساختمانهاي اجرا شده و نشده، خود حاكي از اين مدعاست.
سالهاي 1345 ، 46 و 47، آن روزهايي كه مهندس هوشنگ سيحون رئيس دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران بود و به هر بهانه اي دانشجويان را جريمه و وادارشان مي كرد تا معماري ايران را بشناسند، آنان را به رلوه - اندازه گيري و تهيه نقشه - از بناهاي معماري مجاب مي كرد؛ از قره كليساي ماكو، كليساي جلفا گرفته تا ارگ عليشاه و...؛ مسجد عالي قاپوي اصفهان نصيب ميرميران شد. طرحهاي فانتزي، تخيلي و ايده هاي بلندپروازانه او را سال پاييني هاي دانشكده معماري دانشگاه تهران، و آتليه پروفسور اعتصام به خوبي به ياد دارند. دانشجويي كه بيشترين مدال، نشان و جايزه دانشكده را از آن خود مي كرد.
سال 1347 و پس از پايان تحصيل، فعاليت حرفه اي اش را آغاز كرد و با تأسيس شركت ملي ذوب آهن ايران - اصفهان، 10 سال مسؤول كارگاه معماري و آتليه طراحي معماري و شهرسازي اين شركت شد.
پس از انقلاب، وزير مسكن و شهرسازي وقت - زنده ياد مهندس سراج الدين كازروني - از هادي ميرميران كمك گرفت و طرح جامع منطقه و شهر اصفهان را به او سپرد. او شهر جديد بهارستان را طراحي كرد.
ميرميران در آخرين ديدار ايسنا كه شهيد محمدحسن قريب هم در آن حضور داشت، از كم رغبتي مردم نسبت به بافتهاي تاريخي گلايه كرده بود. به گمان او بافتهاي تاريخي ايران، امروز به محل اسكان اقشار كم درآمد يا مهاجر تبديل شده است و خانواده هاي اصيل شهري هم يا به طور كامل از اين بافتها خارج شده اند يا در حال خارج شدن هستند. بنابراين بافتهاي تاريخي روز به روز به ضرر اقشار قديمي و باسابقه تر تغيير مي كند. همين امر رانده شدن بيشتر مردم را از اين بافتها موجب مي شود. مي گفت: در معماري امروز ايران هم ايده هاي معماري پست مدرن به صورت عميق بررسي نمي شود و عناصر كليشه اي معماري پست مدرن كه در اروپا و آمريكا وجود دارد، با اغراق مورد استفاده قرار مي گيرد. معماران ايراني به صورت مستقيم كار مي كنند؛ گمان مي كرد كه ضروري است به شكلي پنهاني تر شيوه معماري قديم ايران را به پاي معماري امروز كشاند. ساختمان مكتب القرآن و طراحي مجموعه فرهنگستانهاي جمهوري اسلامي كه عنوان نخست مسابقه - سال 1373- به خود اختصاص داده بود، هنوز در خاطره ها جا دارد. اين طرحها را نقطه تحولي در معماري پس از انقلاب مي دانند كه يخ بسته شده معماري پس از انقلاب را آب كرد.
جايزه نخست و مقام اول اين مسابقه به طراحي او - برج سه تايي بلندي كه دروازه علم ميانه آن جا داده شده بود ـ تعلق گرفت؛ اما هنوز هيچ كس نمي داند چرا طرح پنجم اجرا شد كه البته هنوز نيمه كاره مانده است.
خودش با كمي گلايه عنوان مي كرد: آرزوي هر طراحي است كاري كه مي كند ساخته شود، اما متأسفانه در كشور، خيلي كارهاي خوب روي كاغذ مانده است. ميرميران مشاور مادر شهر بم هم بود؛ طرح توسعه شاهچراغ روي ميز كارش پهن و نيمه كار ماند و بازسازي محوطه ارگ كريم خاني شيراز هم. پروژه كتابخانه شوراي شهر كانساي، پروژه موزه ملي آب ايران و طرح بزرگراه نواب، توسعه ميدان بهارستان، مجموعه كريمخان زند شيراز، طرح توسعه حرم حضرت معصومه (س) و فعاليت در زمينه طراحي شهري اصفهان شيراز و تهران - طرح نواب، در كارنامه مفيد كاري اش ماندگار ماند. مي گويند طراحي ساختمان سفارت ايران در فرانكفورت، توسط اين معمار برجسته ايراني، تعجب مردم و مسؤولان شهر را برانگيخت و آنان را به شناخت بيشتر معماري ايران علاقمند كرد.
كسب 30 جايزه عموماً نخست، تقدير، لوح، نشان و مدال و تأليف حدود 10 مقاله در زمينه هاي مختلف معماري و نيز دهها سخنراني در دانشگاهها و مجامع مهم و معتبر دنيا، اين فارغ التحصيل ممتاز دانشگاه تهران را جزو برترينهاي معماري ايران كرده بود. سيد محمد خاتمي - رئيس جمهوري وقت ايران در سال 83 - نشان دولتي درجه يك فرهنگ و هنر كشور را به وي اعطا كرد.
پاييز دو سال پيش نيز جامعه معماران، آخرين بزرگداشت مقام علمي و فرهنگي وي را برگزار كرد. ميرميران همان روزها هم به دليل بيماري خود در اين مراسم حضور نداشت، اما خانه هنرمندان ايران را معماران و دانشجويان معماري در بر گرفته بود. همان روز نگارخانه اي در اين خانه به نامش مزين شد. آخرين تجليل از مهندس سيد هادي ميرميران در جامعه مهندسان مشاور بود كه جايزه را نپذيرفت و توصيه كرد كه جايزه را به جوانها بدهند تا آنها بدانند هر كس عمرش را فداي معماري كند، يك روز هرچند دير از او قدرداني مي شود. اما آخرين افتخارات كاري وي، طرح محور عباس آباد محسوب مي شود كه به تصويب شوراي عالي شهرسازي ايران هم رسيد. حالا ديگر اتاق كار و زندگي پاك و مختصر معمار 61 ساله ايراني، ميز كار، خط كش، شابلن، مداد و انبوهي كتاب معماري و شعر در كنج نقش جهان پارس، تنها خاطره سرانگشتان تواناي مرد معماري ايران را خواهند داشت.


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
سالروز تولد "آنتوني كوئين" بازيگر سينما ؛ چهره زمخت فراموش نشدني!

"مانند عقابي بال مي گشايم، بازوهايم باز است و تنم در هاله نسيمي هوا را مي شكافد و رد محوي بر جا مي گذارد. همچنان كه در ابرها اوج مي گيرم، شور و سرمستي ناشناخته اي در خود غرقم مي كند... اما افسوس كه عقاب نيستم. پيرمردي سوار بر دوچرخه



اي سفيدم كه بي پا زدن راهي سراشيبم، بي آن كه خيال خالي كردن تيري به كله ام را داشته باشم...
من و سال به خزان عمر خود رسيده ايم و من هر آنچه مي كنم، به سوي خاك كشيده مي شوم.
بي آن كه پا بزنم، پيش مي روم و از خود مي پرسم: "چرا شكست؟" راه دراز سراشيب مي داند كه بي شك چيز ديگري مطرح است. از بچه هاي پرجنجالي كه سوار غلتك مي شوند بپرسيد كجا هيجانش بيشتر از همه است؟ حتماً مي گويند آنجا، درست پيش از سربالايي بعدي.
ريه هايم را از هواي خزاني و قلبم را از حس فراگير سلامت پر مي كنم.
خدايا، اگر شكست اين است، تا ابد پايدارش كن".
آنچه در بالا آمد، تنها قسمتي كوتاه بود از زندگينامه "آنتوني كوئين" با عنوان "تانگوي تك نفره" كه توسط "آنتوني كوئين" و "دانيل پستر" نوشته شده و "مهدي غبرايي" در سال 1377 آن را ترجمه كرده است.
"آنتوني كوئين" در سال 1915 و با نام اصلي "آنتوني رودولف اگزاكا" در "چي هواهوا"ي مكزيك متولد شد. مادرش مكزيكي و پدرش ايرلندي و از پارتيزانهاي "پانچو ويلا" بود كه در جواني درگذشت و به همين خاطر آنتوني نوجوان تنها نان آور مادر و خواهرش به حساب مي آمد و براي تأمين مخارج خانواده به هر كاري تن مي داد: از باربري و كارگري گرفته تا واكسي و مشت زني و نقاشي.
براي بازيگر شدن زحمت زيادي كشيد، چون نمي توانست درست صحبت كند، جايي براي كار كردن نمي يافت ولي به خاطر عشق به بازيگري بر اين مشكل پيروز شد. پيش از ورود به سينما در سال 1936، چند سالي بازيگر تئاتر بود و تجربه بسياري اندوخت، ولي در آن ايام به شهرت نرسيد. "آزادي مشروط" (سويي فريدلندر) اولين فيلم "آنتوني كوئين" بود كه در آن نقش يك سرخپوست را ايفا كرد و مدتي بعد در فيلم "مرد دشت" (1937، سيسيل. ب. دميل) كاملاً ترقي كرد چون اين بار ديگر سرخپوستي گمنام نبود، براي خود قبيله اي داشت: "سو". در همان سال، يعني 1937، با دختر خوانده "دميل" ازدواج كرد و تا 1948 در حدود 20 فيلم نقشي را بر عهده داشت، هر چند در آن فيلمها يا سرخپوست مهاجم بود و يا قاتل خشن، ولي در يك چيز اتفاق نظر است: كارگردانان هر 20 فيلم از كارگردانان رده چهارم يا پنجم هاليوود بودند!
از 1948 به مدت 3 سال به "برادوي" رفت و در بازي در نمايش "تراموايي به نام هوس" (نوشته تنسي ويليامز) به شهرت فراوان دست يافت. پس از آن باز به سينما بازگشت و به دليل نجابت ظاهر فريب و تبار مكزيكي اش، پابه ميدان گاوبازي گذاشت و براي فيلم "گاوبازان شجاع" (1951، رابرت راسن) وارد ميدان شد و برابر گاو ايستاد و در همان سال به خاطر بازي در نقش "يوفميو" - برادر زاپاتا - در "زنده باد زاپاتا" (1951، ايساكازان) اسكار بهترين بازيگر نقش مكمل مرد را با خود به خانه برد.
در دهه 50، "كوئين" در فيلمهاي مطرحي چون "جاده" (1956، فدريكو فليني)، "گاوباز بزرگ" (1955، باد باتيكر)، "شور زندگي" (1956، وينسنت مينه لي)، "نتردام دوپاري" (1956، رابرت دلانوا)، "آخرين قطارگان هيل" (1958، جان استرجس) و بسياري ديگر به ايفاي نقش پرداخت. اما طي سالهاي 1960 بود كه توانست در آثاري چون "توپهاي ناواران" (1961، جي لي تامپسن)، "باراباس" (1962، ريچارد فلايشر)، "مرثيه اي براي يك مشت زن سنگين وزن" (1962، رالف نلسن)، "لورنس عربستان" (1962، ديويد لين)، "كفش هاي ماهيگير" (1968، مايكل آندرسن) و فيلمهاي ديگر نقشهاي برجسته اي را به دست آورد و اين تنها به دليل نقش آفريني در شخصيتهاي بدوي بود كه به راحتي مي توانست در قالب آنها فرو رود و آنها را به تصوير كشد.
"آنتوني كوئين" حتي در سن 60 سالگي نيز به خاطر فلسفه حسرت خوري اش، براي بازي در نقشهاي غيرغربي، به خصوص غير آمريكايي، بسيار مناسب بود. در فيلم "الرساله" يا "محمد رسول ا..." (1976، مصطفي عقاد) ايفاگر نقش حضرت "حمزه" شد، هر چند كه "زورباي يوناني" (مايكل كوكايانيس) را هيچ كس همانند او نمي توانست بازي كند.
آنتوني كوئين در وصيت نامه خود خواسته بود كه جسدش را به زادگاهش يعني "چي هواهوا" باز گردانند، اما او ديگر بازيگري جهاني به شمار مي آمد و ديگر نمي توانستند او را در چارچوبهاي يك مرز مشخص به بند كشند.


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
كارگاه داستان ؛ خداوند زيباست...

مرجان عامل اصيله
"خداوند زيباست." اين حرف گل سرخ كوچكي بود كه در ميان باغچه كوچكي در كنار گلهاي ديگر و تك درخت سيب زندگي مي كرد و از ديدن زيباييهاي آفريدگار لذت مي برد و احساس خوشبختي مي كرد و اين جمله را مدام با خود تكرار مي كرد: "خداوند زيباست." ناگهان احساس كرد همه جا تاريك شده و هيچ جا را نمي بيند. اول فكر كرد كه شب شده ولي وقتي بالاي سرش را نگاه كرد، ماه و ستاره اي در كار نبود. احساس سنگيني و خفگي مي كرد. با خودش گفت: نكنه من مرده ام؟! اما صداي دوستانش را كه با يكديگر صحبت مي كردند و شعر مي خواندند، مي شنيد. با خودش گفت: شايد نابينا شده ام؛ ديگر داشت نااميد مي شد كه ناگهان صدايي شنيد كه با خنده گفت: "سلام گل سرخ. چرا پنهان شده اي حتماً مي خواستي من پيدايت نكنم؟ آره! خوب حالا بيا بيرون. چون ديگه من تو رو پيدا كردم." گل سرخ كه هيجان زده شده بود، با خودش گفت: اين حتماً يكي از فرشته هاي مهربان خداوند است! اما اين صدا براي او خيلي آشنا بود. كمي كه فكر كرد، فهميد اين صداي پروانه رنگارنگ است كه هر روز مي ياد و به اون سر مي زنه. گل سرخ خوشحال شد و گفت: از كجا بيام بيرون پروانه رنگارنگ؟ پروانه زيبا گفت: از زير دستمال ديگه! گل سرخ با تعجب گفت: دستمال!؟ پروانه گفت: آره دستمال! حالا چرا رفتي اون زير؟ گل سرخ از اين كه زنده بود خوشحال شد و بعد گفت: من فكر مي كردم كه مرده ام! نگو كه يك دستمال افتاده روي من. خوب پروانه چرا معطلي زود باش دستمالو بردار، از تاريكي نجاتم بده. مي خواهم دوباره همه جا رو ببينم. پروانه گفت: ولي من كه زورم به اين دستمال نمي رسه! بايد بروم كمك بياورم. پروانه با سرعت پرواز كرد و رفت پيش گل شب بو. اما تا رسيد به گل شب بو، ديد كه اون خوابه. با صداي بلند گفت: "آهاي گل شب بو بيدار شو. گل سرخ توي دردسر افتاده."
همين طور كه در حال بيدار كردن گل شب بو بود، گلهاي ديگر به پروانه گفتند: آهاي پروانه رنگارنگ، چي كار مي كني اون الآن خوابه و حالا حالاها بيدار نمي شه. پروانه گفت: گل سرخ كوچولو تو دردسر افتاده، گفتم: شايد شب بو كه از همه ما داناتره بتونه راهي پيدا كنه و كمكش كنه. گلها گفتند: ما الآن همگي با هم صدايش مي كنيم، شايد بيدار بشه! گلها همگي شروع به صدا كردن گل شب بو كردند كه ناگهان صداي تك درخت سيب بلند شد و گفت: چه خبرتونه!؟ با گل شب بو چي كار داريد؟ شماها كه مي دونيد، اون شبها بيدار مي شه. پس چرا صداش مي كنيد؟ گلها هم جريان رو براي او تعريف كردند. پروانه گفت: تو مي توني كمك كني و دستمال رو برداري؟ درخت گفت: آخر من نمي توانم شاخه هامو خيلي خم كنم، ممكن است شاخه هام بشكنند! پروانه گفت: پس چكار بايد بكنيم؟ درخت پس از كمي فكر كردن گفت: كمي صبر كنيد تا من با نسيم صحبت كنم. شايد او بتونه كمكمون كنه. درخت جريان رو براي نسيم تعريف كرد. نسيم قبول كرد و به طرف گل سرخ كوچولو رفت، اما هر چه تلاش كرد نتوانست، چون گوشه اي از دستمال به يكي از تيغهاي شاخه گير كرده بود. نسيم گفت: نه اين كار من نيست، بايد باد رو صدا كنم. و رفت پيش باد. پس از چند دقيقه، باد شروع به وزيدن كرد. به طرف گل سرخ رفت و به آرامي دستمال رو از روي گل سرخ برداشت. همه جا روشن شده بود. گل سرخ از اين كه دوباره مي تونست همه زيباييهايي را كه خداوند آفريده، ببيند، خيلي خوشحال شد و از دوستانش هم كه به او كمك كرده بودند، سپاسگزاري كرد و خداوند را به خاطر تمام زيبايي ها و دادن دوستاني مهربان به او شكر كرد.
٭٭٭
دوست گرامي،
نوشته شما با جمله "خداوند زيباست" شروع مي شود. جمله اي كه كمي بعد متوجه مي شويم آن را گل سرخ كوچك تكرار مي كند و درست همين لحظه همه جا تاريك مي شود. آيا مي توانيد بگوييد كه گل سرخ از كجا پي به زيبايي خداوند برده است؟ آيا ديدن زيبايي طبيعت براي رسيدن به زيبايي خداوند و بيان اين جمله كافي است و چرا در هنگام گفتن اين جمله همه جا تاريك مي شود؟
نوشته تان متكي بر رخداد و حادثه است. مي دانيد كه از جمله تفاوتهاي اساسي ميان قصه و داستان اين است كه قصه با محوريت حادثه، رخداد و اتفاق پيش مي رود و داستان با محوريت شخصيت. در قصه ها اغلب شخصيت به معناي داستاني ديده نمي شود و در طي حوادث نيز تغييري نمي كند. اما در داستان اين شخصيتها هستند كه خالق ماجراها و حوادثند و اغلب در گذر از مراحل و موانع داستاني دچار تغيير و تحول مي شوند. از اين لحاظ، نوشته شما به قصه نزديك است؛ بخصوص كه فضاي خيالي آن بسيار مبتني بر ساختارهاي قراردادي و معمول روايتهاي قصه گون با محوريت سرگرمي است؛ بدين معنا كه جنبه سرگرمي آن از جنبه توضيحي و استدلالي، قوي تر است.
در نوشته تان دستمال از جايي نامعلوم روي گل مي افتد تا به واسطه اين اتفاق قصه اي شكل بگيرد و به نوبت پرسوناژهاي ديگر هم وارد خط روايي مي گردند. حتي در انتها نيز مشخص نمي شود كه دستمال، از كجا آمده، چرا آمده، كجا مي رود و چه چيزي را مي خواهد القا كند؟ آيا بايد آن را نمادي از حضور انسان در طبيعت دانست؟ اين البته بد نيست، اما بعيد مي دانم منظور شما بوده باشد، اين طور نيست؟ موفق باشيد
رضا خسروزاد


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
نگاهي به فيلم "رودخانه مرموز" پخش شده از سينما 4 ؛تراژدي انسان معاصر

مهدي نصيري
موسيقي و كارگردان: كلينت ايستوود
بازيگران: شون پن(جيمي)، تيم رابينز(ديو)، كوين بيكن(شون) و...
محصول 2003 استراليا و آمريكا.
٭٭٭




جيمي، ديو و شون سه نوجوان هستند كه در همسايگي هم زندگي مي كنند. يك روز به طور اتفاقي "ديو" ربوده مي شود و مورد آزار و اذيت قرار مي گيرد. بعد از 25 سال "جيمي" ازدواج مي كند و يك سوپرماركت دارد و "شون" كارآگاه پليسي است كه از همسرش جدا شده است. يك شب "ديو" خون آلود به خانه مي آيد و به همسرش مي گويد كه كسي را كشته و روز بعد جسد دختر جيمي در پارك پيدا مي شود. ورود "شون" براي بررسي ماجراي اين قتل، حلقه روابط ميان اين سه دوست قديمي را يك بار ديگر شكل مي دهد و...
٭٭٭
فيلمنامه اين درام پيچيده و پر رمز و راز اجتماعي را "برايان هلگلند" براساس رماني از "دنيس لهان" نوشته و يكي از نقاط قوت فيلم هم همين فيلمنامه هلگلند محسوب مي شود. "رودخانه مرموز" در پي اوج گيري مداوم "كلينت ايستوود" طي سالهاي اخير و پيش از موفقيت چشمگير فيلم "عزيز ميليون دلاري" كه شهرتي مضاعف را براي ايستوود به ارمغان آورد، ساخته شده است.
"رودخانه مرموز" اگر چه سه بازيگر معروف سينماي جهان (تيم رابينز، شون پن و كوين بيكن) را در كنار هم قرار داده، اما فقط توانست به خاطر بازي "شون پن" اسكار دريافت كند. فيلم ايستوود، دو فصل مجزاي گذشته و حال را درخود روايت مي كند كه با آغاز داستان و طرح معمايي پيچيده بعد از آن (كشف قاتل دختر جيمي) ضمن افزايش كشمكش و تعليق براي توجيه پيچيدگي روانشناسانه و اجتماعي اش كه در مورد زندگي تلخ و خسته كننده انسان معاصر است، به گذشته باز مي گردد.
اين فيلم كه به يك پايان تأثربرانگيز و تراژيك ختم مي شود، بيش از هر چيز تماشاگرش را با عمق و درون شخصيتهايش آشنا مي كند و از همين طريق، هم تعليق و تعمق را در داستانش بيشتر مي كند.
نكته مهم ديگر در فيلم "رودخانه مرموز" باز هم به خود "كلينت ايستوود" برمي گردد. وي كه پيشتر در مقام بازيگر و به عنوان كارگردان توانسته بود خودش را بيازمايد و به موفقيتهاي چشمگيري دست پيدا كند، در اين فيلم تجربه موفق ديگري را هم به عنوان سازنده موسيقي پشت سر گذاشته است.


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
انتشار كار تازه اي از سهراب

كتاب جديدي از نقاشيهاي ديده نشده سهراب سپهري منتشر مي شود.




اين كتاب 53 نقاشي اين شاعر و نقاش معاصر را شامل مي شود كه در اختيار خانواده او نبوده اند.
كتاب يادشده با نقد دكتر جلال الدين سلطان كاشفي، در آينده اي نزديك توسط فرهنگستان هنر به چاپ مي رسد.
همچنين در نمايشگاه كتاب امسال، چاپ هفتم "اتاق آبي" شامل نوشته هاي سهراب عرضه خواهد شد. چاپ نخست اين كتاب در سال 69 منتشر شده است.
"نقاشيها و طرحهاي سهراب سپهري" - ديگر كتاب منتشرشده او توسط انتشارات سروش - نيز در چاپ دوم است.
"هشت كتاب" هم به تازگي ازسوي انتشارات طهوري در قطع وزيري به چاپ چهل ودوم و در قطع جيبي به چاپ نوزدهم رسيده است.


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
سينماي ايران در كن 2006 نماينده ندارد

سازمان دهندگان و مديران جشنواره بين المللي فيلم كن صبح روز گذشته به وقت محلي با برپايي يك كنفرانس خبري، اسامي



فيلمهاي شركت كننده در بخشهاي مختلف و داوران بخش مسابقه بين الملل و ساير بخشهاي رقابتي پنجاه و نهمين دوره مهمترين رويداد سينمايي جهان را اعلام كردند، بدون اين كه نامي از نمايندگان سينماي ايران به ميان بيايد. به گزارش مهر، در پنجاه و نهمين دوره جشنواره بين المللي فيلم كن كه از روز 17 ماه مي (چهارشنبه 27 ارديبهشت) با نمايش فيلم "رمز داوينچي" ران هوارد افتتاح مي شود، 19 فيلم براي به دست آوردن جايزه نخل طلا مسابقه مي دهند كه در مقايسه با سال قبل يك فيلم كمتر است. فيلم اختتاميه كن 2006 هم "ترنسيلوانيا" به كارگرداني توني گاتليف است كه روز 28 مي روي پرده مي رود. اين فيلمساز دو سال پيش جايزه بهترين كارگردان را از همين جشنواره دريافت كرده بود. جالب اينجاست كه هردو فيلم در بخش خارج از مسابقه به نمايش درمي آيند.
19 فيلم بخش مسابقه جشنواره كن 2006 عبارتند از "وولور" پدرو آلمودوار از اسپانيا، "جاده سرخ" آندره ا آرنولد از بريتانيا، "هميشه حق با ضعيف ترين است" به كارگرداني لوكاس بلوو از بلژيك، "بوميان" به كارگرداني رشيد بوشارب از الجزاير، "ايكليملر" نوري بيلگه جيلان از تركيه، "ماري آنتوانت" سوفيا كاپولا از آمريكا، "جواني در حركت" به كارگرداني پدرو كاستا از پرتغال، "هزارتوي پن" به كارگرداني گيلرمو دل تورو از مكزيك، "بابل" الخاندرو گونزالس ايناريتو از مكزيك، "نوري در تاريكي" به كارگرداني آكي كوريسماكي از فنلاند، "داستانهاي ساوثلند" به كارگرداني ريچارد كلي از ايالات متحده، "ملت غذاي آماده" ريچارد لينكليتر از ايالات متحده، "بادي كه بارلي را تكان داد" ساخته كن لوچ از بريتانيا، "قصر تابستاني" لو يه از چين، "سوسمار" ناني مورتي از ايتاليا، "دوست خانوادگي" پائولو سورنتينو از ايتاليا، "فلاندر" برونو دومون از فرانسه، "بر اساس چارلي" نيكول گارسيا از فرانسه و "وقتي خواننده بودم" به كارگرداني خاوير جيانولي از فرانسه.در بخش خارج از مسابقه هم علاوه بر فيلمهاي افتتاحيه و اختتاميه، چند فيلم مهم حضور دارند كه برخي از آنها عبارتند از "يونايتد 93" پل گرينگرس از بريتانيا، "مردان ايكس 3: آخرين ايستگاه" برت رتنر از ايالات متحده، "انتخابات 2" جاني تو از چين و "زيدان: پرتره قرن بيست و يكم" فيليپ پارنو و داگلاس گوردن از فرانسه.


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------


تبليغات
نظرسنجي

نظر شما در مورد نحوه عملكرد گروه ايراني در مسئله پرونده هسته اي ايران چيست؟

عضويت در خبرنامه روزنامه

با عضويت در اين بخش شما آخرين اخبار و تحليل هاي روز را در صندوق پستي خود دريافت خواهيد نمود

موسسه فرهنگي قدس
روزنامه قدس
آدرس پست الكترونيكي: Info@Qudsdaily.net
InsertAmar