خانه   |   صفحات   |   آرشيو   |  آرشيو PDF |   درباره موسسه   |   ارتباط با ما   |   نقشه سایت   پنج شنبه 7اردیبهشت ماه 1385
منوي اصلي
 صفحه اول   
 اخبار   
 یادداشت روز   
 اقتصادی   
 بین الملل   
 سوسه   
 میهن   
 خطه خورشید   
 چوب خط   
 ورود آزاد   
 ديدگاه   
 كفشدوزك   
 رسانه   
 عشقستان   
 مردم   
 ورزش   
 عبرت   
 در حوالی امروز   
 فراسو   
 نگاهي به مطبوعات   

[ سوسه ]


خاطرات يك كودك شش ماهه ؛چي شده ماماني؟ خوابت مياد؟!

كل كل كده

نتيجه بي خوابي!

پارازيت

ترين ها

6 معما



----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
خاطرات يك كودك شش ماهه ؛چي شده ماماني؟ خوابت مياد؟!

شنبه: امروز تصميم گرفتم نگاه عميق تري به اسباب بازي هام داشته باشم و ديدم كه هي! همه كه كهنه و داغون و خرابه! تازه اون جديدترهاش هم كه ارزون و بي كلاسه! بعد از كلي فكر كردن به اين نتيجه رسيدم كه بايد راه حلي بنيادي پيدا كنم كه مامان و بابا رو طوري عادت بدم كه از همين الآن برام وسايل شيك و باكلاس بخرند تا جلوي رفقا كم نيارم و هم ده بيست سال ديگه كه گفتم من موبايل و ماشين مي خوام، ترش نكنند!






يكشنبه: امروز خبر رسيد كه خاله و دخترخاله محترمه فردا خونه ما تلپ هستند. از اين خبر، اول ناراحت شدم، ولي بعد از كمي فكر كلي هم خوشحال شدم؛ چون با توجه به اينكه خاله تازگي چند تا عروسك و اسباب بازي نو براي دخترش خريده و مامانم براي اينكه كم نياره هر چه سريع تر چند تا اسباب بازي بهتر برام مي خره!
دوشنبه: من نمي دونم چرا اين آدم بزرگ ها (اينجا منظورم خانمهاست!) وقتي به هم مي رسند فقط بلدن پز لباس و خونه و ماشين و طلا و جواهر و لوازم آرايشي و كرم و عطر و آفتابه و... هم رو به هم بدهند! ما را بگو كه از صبح تا ظهر نشستيم توي بغل مامانمون و تبادل اطلاعات و اخبار(!) بين اين دو نفر (يعني مامان و خاله) رو گوش كرديم تا حداقل شايد يك گريزي هم به اسباب بازي هاي دخترخاله بشه و از اين همه رد و بدل شدن گلواژه يه چيزي هم به ما بماسه، ولي دريغ از يك كلمه!
سه شنبه: امروز تصميم گرفتم به نشانه اعتراض نسبت به قراضه بودن اسباب بازي هام و خريده نشدن اسباب بازي شيك و باكلاس تمام اسباب بازي هامو تحريم كنم تازه دستشويي ام رو هم به مامانم نگفتم!بلكه مامان متوجه منظورم بشه، ولي برنامه روزانه امروز مامان هم مثل روزهاي قبل به همين شرح بود: از صبح تا ظهر با پشتكار وصف ناشدني (البته به كمك دوستان و اقوام) سعي در سوزاندن تلفن و آخر سر به اين نتيجه رسيدن كه اين تلفن سوختني نيست! بنابراين بي خيال شدند. بعد مثل هميشه مامان به ساعت يك نگاهي انداخت و جيغ كشيد. كه "اي واي! ظهر شد، هيچي واسه ناهار درست نكردم" و رفت توي آشپزخونه (يعني انگار نه انگار كه ما هم هستيم و در تحصنيم بعد از ظهر تازه ياد ما افتاد كه بچه اي هم توي خونه هست (البته اونم به خاطربوي خراب كاري ما كه توي خونه پيچيده مي شه) والي آخر... البته شب مامان حركات و رفتاري انجام داد كه اميدوار شدم كه دوزاريش جاافتاده و به نيت من پي برده باشه، ولي مامان اومد جلوم و اين جمله تكراري رو باز هم تكرار كرد: "چي شده ماماني؟ خوابت مياد!" يعني بنازم به اين آي كيو! من نمي دونم چرا اين آدم بزرگها فكر مي كنن كه نيازهاي ما بچه ها (نوزادان) فقط در خوردن و خوابيدن و خراب كاري كردن خلاصه شده! ها!
چهارشنبه، پنج شنبه، جمعه: به علت عدم دريافت پاسخ مناسب از طرف مامان نسبت به تحصن ديروز و نقص حقوق كودكان در منزل ما، در يك حركت انقلابي و احساسي تعطيل اعلام مي شود!
شش ماهگي اس ام اچ


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
كل كل كده

همون آنچه گذشت معروف: دو هفته قبل متوجه شديد كه آقاجان مرده است. بلافاصله بعد از مرگ آقاجان و داغ شدن بحث ارث و ميراث، اول از همه پسر اول و طماع آقاجان پيدايش شد كه مي خواهد به خاطر در آوردن خرج دو تا زنش صفحه را پر از آگهي كند. هفته قبل هم با اينكه از آدم فرهنگي اي مثل آقاجان بعيد بود، چشممان به جمال زن دوم و پسر آنلاين و اينترنتي و پاستوريزه اش روشن شد. ولي اين هفته با اينكه ديگر از آقاجان خيلي بعيد بود (بيشتر از هفته قبل!) زن سوم و پسر تندروي سياسي ايشان را هم خواهيم ديد. خدا آينده را بخير بگذراند!

شوكوپارست را بخوري، رسيدم!

اي بابا، اين آقاجان كه توي زن گرفتن دست ما رو هم از پشت بسته بود، نمي دونستيم! خودمونيم ها. عجب استطاعتي (از نوع مالي البته!) داشته. سه تا زن كم نيست ها! راستي، آقاجان هم بد سليقه بوده ها. با ديدن اين زن و بچه جديدش اينو فهميدم! زني كه كلي هم خرج دماغش كرده، ولي هنوز...!
پسره، از اون آدمهاييه كه فكر مي كنه با كارهاي اجق وجق و عينك اجق وجق تر ميشه تندروي سياسي شد. از اون تندروهايي كه تا به حال چند بار به در و ديوار كوبوندن و به جدول زدن!
فردا روز، انتخابات ميشه و اين پسره احتمالاً فكر كانديدا شدن به سرش مي زنه. حال وانت بيار و باقالي و بروشور تبليغاتي بارش كن! ما هم احتمالاً ميشيم اعضاي ستادش! و بايد شعارهاي ال مي كنم و بل مي كنم اين رو، تبليغ كنيم و صفحه رو هم بايد پوستر تمام قد اين آقا كار كنيم. البته اينجوري خوبه. صفحه از لحاظ طنز اشباع ميشه!
از اين به بعد بايد مواظب تك تك حرفهايي كه مي زنيم باشيم كه خداي نكرده زبونم لال، حرف سياسي توش نباشه! توي عمرمون فقط شكر سياسي نخورده بوديم(!) كه اون رو هم به واسطه اين پسره اجق وجق مثل اينكه بايد بخوريم!
وقتي مي بينم اين آدمهاي سياسي خواب ندارند و شام و ناهارشون رو نمي فهمن كه مال كدوم چلوكبابيه(!)، دلم به حالشون كباب مي خواد! بعد اين پسره عبرت نمي گيره. بچه جون كار سياسي آخر، عاقبت چنداني نداره؛ خيلي هم باشه يكي دو تا حساب ناقابل توي يكي دو تا از بانكهاي دور افتاده سوييسه!
اين بچه پررو مي خواد بياد اينجا حرف سياسي بزنه. نمي دونه اينجا صفحه سوسه است. چي؟ حرف سياسي زدم؟ غلط كردم بابا! ما زن و بچه داريم. (البته به توان دو!)
هي، بچه پررو با تويم. اگه فكر كردي مي توني به اين راحتي ها صفحه روكش بري، كور خوندي. اون بچه پررو قبلي هم فكر مي كرد كه اگه بياد ايرترنتي عمل كنه يا بياد عليه من توي چرت روم ها جوسازي كنه مي تونه صفحه رو به چنگ بياره. ولي ما خودمون آخر چرت و پرت و جوسازي و اين شلوغ بازيهاييم. آره، نفس كش هم مي طلبيم!... بابايي گوشي رو بردار... بابايي گوشي رو بردار... صداشو حال مي كنين پن تكه ها! با آنتن دهي بالا با دوربين هفتصد مگا پيكسل! تازه مي تونين موقعي كه با گوشي تون صحبت مي كنين هم چيپس چي توز بخورين، هم روغن موتور كاسترول جي تي ايكس رو توي ماشينتون بريزين!... الو، سلام. چي؟ مشتري اومده براي صفحه. وايستا دم دكون. الآن خودم رو سه سوته مي رسونم؟ چي؟ چه جوري اينقدر سريع مي رسم؟... آخه موتورم تلاشه! سر راه يه قوطي رب 95 بگيرم اومدم. شوكوپارست رو بخوري، رسيدم!
پسر ارشد آقاجان

گوشي كه نيست؛ قابلمه اس!

هي بگين اين آقاجان خدابيامرز زندگيش رو توي كار فرهنگي از دست داد... آقاجان با اين همه عيالات و ثمرات و فعاليتهاي سازنده اجتماعي، عمراً روحش هم از دغدغه فرهنگي بي خبر بوده!
حالا هم كه من موندم و اين هم برادر... يكي از يكي داغون تر! اين آخريه هم كه به فسيل گفته زرشك! از گوشي 6600 هم عتيقه تره! الآن اسم اين 6600 رو كه بردم نظام دو برره ايميل فرستاد كه: "كامي جون،90 N شما كه بايد بره بوق بزنه!"
حيف كه دارم اين رو تايپ مي كنم و گرنه...
آره، مي گفتم؛ اين داداش آخري يه خورده عتيقه بازاره! آخه سياست هم شد كار! مگه از جوونيت سير شدي؟! اين كارها مال وقت انتخاباته، الآن ملت از سياست زده شدن... مي فهمي؟! بايد بري تو كار مهرورزي و سازندگي! اينا رو كه گفتم بين خودمون باشه ها و گرنه همين فردا مخابرات ضد حال مي زنه و سوسه رو فيلتر مي كنه!
بيا دنبال همين دغدغه فرهنگي آقاجان باشيم و سوسه رو بچسبيم. 80 درصدش مال من، 80 درصد باقيش هم مال تو! يك صفحه مي زنيم توووپ! كليپ، فلش، چت روم، عكس... تازه اگه جا شد مطلب هم مي زنيم!
پايين صفحه هم 90 N رو تبليغ مي كنيم! لازم هم نيست خودمون رو به زحمت بندازيم... مطالب رو به صورت CKD وارد مي كنيم و همينجا مونتاژش مي كنيم و به عنوان سوسه ملي مي ديم دست خلايق!
راستي يادت نره تو قرارداد بنويسي كه 20 درصدش بايد به خارج صادر بشه، چون دوست ندارم قرارداد توليد 90-S (يا سوسه در دقيقه نود!) به اين نون و آب داري(!) با اين مجلسي ها به مشكل برخورد كنه!
خلاصه از ما گفتن: كار سياسي آخر عاقبت نداره... 6600 هم كلاس نداره... گوشي كه نيست؛ قابلمه اس! نظام دو برره عين لنگر كشتي مي گيره دستش، ميگه: جان ما ال سي دي رو حال مي كني!
كامبيز- پسر دوم آقاجان

دغدغه ها كجا رفته؟!

چرا هيچكس به فكر فرهنگ نيست، به فكر جامعه نيست... آقا پس دغدغه ها كجا رفته؟!
به جاي اينكه بشينيد و هي بگيد سوسه مال ماست، يكم به فكر اين نردبونها... ببخشيد جوونها باشيد... زشته... شماها چه طوري شبها خوابتون مي بره؟ من اصلاً شبها نمي خوابم... آخه هم دغدغه دارم و هم اينكه بيشتر شبها پخش مستقيم فوتبال داره...
آقاجان رو ديديد صبح خوابيدم شب بيدار شدم شنيدم مرده!! مال دنيا ارزش نداره... قربونش برم خيلي آدم پر دغدغه اي بود... هميشه مي ترسيد نسل آدميزاد مثل دايي ناسورها منقرض بشه، واسه همون با اين همه گروني و مشكلات، به خاطر كمك به بشريت هر چند وقت يه بار تجديد فراش مي كرد. اما آدم خسيسي بود، هر چي مي گفتم من پسرتم يه ستون توي سوسه به من بده دغدغه هام رو توش خالي كنم مي گفت نميشه... اما امروز كه مرده اوضاع خيلي بهتر شده... با اينكه خيلي دوست داشتم اسم سوسه رو بزارم دغدغه هاي سياسي و همش رو پركنم از دغدغياتم، اما با توجه به زندگي پر ثمر آقاجان فكر كنم فوقش همين نيم ستون بهم برسه (اونم در صورتي كه فردا پس فردا باز يكي پيدا نشه بگه منهم زن و بچه آقاجانم)... اما همين نيم ستون هم كافيه...
آخ داشت يادم مي رفت... آقا تو چه طور مي توني با خيال راحت بشيني و روزنامه بخوني... همين الآن برو بالا پشت بومت تا بفهمي چي مي گم؟! چي مي بيني؟! چي آنتن تلويزيون؟ نه اونكه عيب نداره... چي بشقاب ماهواره؟ اي بابا اونكه طبيعي شده... جووني كه داره كفتر بازي مي كنه؟... آسمان شهر كه به خاطر آلودگي هوا سياه شده؟... بچه هاي همسايه كه به خاطر كمبود فضاي ورزش اونجا دارن گل كوچيك بازي مي كنن... يك دزد كه مي خواد بپره تو خونه همسايه... ايزوگام خونتون كه هنوز دو ماه رد نشده ترك برداشته... يه جوون كه ميخواد خودكشي كنه... ايول شماها چه چيزهايي رو مي بينيد، بابا من كم آوردم... اما هيچ كدوم اينا زياد مهم نيستند يك نگاهي به چهره معصوم اون گربه مظلوم بكن... بدون يار و ياور، خسته و گشنه، بدون سرپناه، توي سرما و گرما... من ديگه اشكم در اومد... ديگه نمي تونم ادامه مطلب رو بنويسم... حيف شد تازه داشتم گرم مي شدم... آخه كم كم داره بازي "ابومسلم- پرسپوليس" شروع ميشه... آخه خيلي دغدغه دارم ببينم تيم داوري چه طور قضاوت مي كنه!!
پسر سوم آقاجان


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
نتيجه بي خوابي!

٭ جرايد
خبر: ذهن غيرهوشيار در تصميم گيري هاي بزرگ بهتر عمل مي كند.
اي بابا حالا هي بياين بگين كه كشمش بخورين تا هوشتون بالا بره يا پنير نخورين كه هوشتون پايين نره!از همون اول هم مي دونستم كه مخترعين و كاشفين خيلي هم براي اختراع يا كشف خود تلاش نكرده اند. همين نيوتن كه اين قدر كبكبه و دبدبه داره، پاش گير كرده به زمين، خورده به يه درخت سيب، يه سيب هم از اون بالا خورده توي سرش، غير هوشيار شده، گفته: "يافتم. اين برق است!... ببخشيد، جاذبه است!"
يا گراهام بل و واتسون در حالت غيرهوشياري به ياد دوران بچگي شون افتاده بودند و از توي ليوان با هم صحبت مي كردند كه يك دفعه گراهام بل كه كمتر غيرهوشيار بوده گفت: "آهان اين همون چيزيه كه خانوم ها لازم دارند؛ يعني تلفن!"
توماس اديسون هم همين طور. خانواده اش بهش گفته بودند كه در حالت غيرهوشياري دست توي پريز برق نكنه، جيزه! ولي توماس كه از همون بچگي مي دونست كخ داره و تا چيزي رو اختراع نكنه، ول كن نيست، دست كرد توي پريز برق و گفت: "اِ... اين كه برقه! من اختراعش مي كنم!"
يا همين كريستف كلمب... يا بقول بچه ها، كلفت (شانس كلفتي داشته كه تونسته شانسكي آمريكا رو كشف كنه ديگه!) در يك حالت غيرهوشياري داشته با دوستانش قايم باشك بازي مي كرده. كريستف هم كه مي خواسته بدون جيردويي(!) برنده بشه، جو گير ميشه و نصف كرده زمين رو طي مي كنه و ميره يه جاي دور قايم ميشه. البته خيلي دور، يه جاهايي نزديك نيويورك! و با ديدن نيويورك و برجهاي دوقلوش يك دفعه ميگه: "عجب جاي جديد و باحالي، بهتره كشفش كنم و اسمش رو آمريكاي جنايتكار بذارم!"
غير از افراد فوق خيلي از دانشمندان ديگه نيز امكان داره كه در هنگام غيرهوشياري (مثلاً بلافاصله بعد از خواب ديشب!) چيزهايي گفته اند و يا چيزهايي رو اختراع كرده اند كه بعداً خودشون هم توي اونها موندن! مثلاً همين ماهواره؛ خدا لعنت كنه مخترعش رو كه خواب و هوشياري رو از همه گرفته. من خودم الآن ماهواره گرفتم و سه شبه خواب ندارم به اميد اينكه سر صبح يه چيزي اختراع كنم!
البته فكر كنم همين مطلب فوق نتيجه بي خوابي هاي اين چندشبه!
م.رها


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پارازيت

مهدي محمدي"
1- كله اش را به كار انداخت، همه را از كار انداخت.
2- دنبال آدم پردل و جگر مي گشت، قصاب را پيدا كرد.
3- دندان نيش افتاد؛ زبان، كار آن را به عهده گرفت.
4- حركت پاندول ساعت مثل حركت تخته پاك كني است كه زمان را پاك مي كند.
5- به احترام مرده اي يك دقيقه سكوت كرد كه به خاطر يك عمر وراجي او دق مرگ شده بود.
6- دور گل بي خار سيم خاردار كشيدند.
7- دمي از سيگار گرفت، دمهايي از زندگي اش گرفته شد.
8- فقط بايد بميري كه بتواني در دلش جاي بگيري، اين خاصيت زمين است.
9- گفت: حيف كارت پايان خدمت گرفته ام، و گرنه خدمتت مي رسيدم.
10- گره كور زندگي، بدبختي هاي او را نمي ديد.
11- گفتند: نيمه پر ليوان را هم ببين. نگاه كرد، نيمه پر ليوان، از سم پر بود.
12- مردم تا زنده اند يا خاكي اند يا غيرخاكي. همين كه مردند همه خاكي مي شوند.
13- گربه راه "چاره" نداشت، از راه "پنجه" وارد شد.
14- قبل از مصرف شيشه را تكان نداد، بعد از مصرف شيشه شربت او را تكان داد.
15- خواستند خودش را معرفي كند، نتوانست. آنقدر پولدار شده بود كه ديگه خودش را نمي شناخت.
16- آتش بس اعلام شد، ژنرال احساس كرد سردش شده است.
17- به خواننده گفتند: شما در چه دستگاهي مي خوانيد؟
گفت: دستگاه ضبط صوت
18- نهنگ گفت: من روزي 100 كيلو ماهي مي خورم. مرد گفت: من روزي يك تن ماهي مي خورم. نهنگ باور نكرد.
19- وزير جنگ كشورشان قايم موشك بازي مي كرد. كشورهاي همسايه به او اتهام فعاليت هاي پنهاني تسليحاتي زدند.
20- گرسنه به غول چراغ جادو گفت: آرزو دارم سير بشوم. غول آرزويش را برآورده كرد و گفت: چه دليلي دارد كه يك انسان بخواهد گياهي مثل "سير" شود.
21- به جاي اينكه پسرش را به استخر و پارك ببرد، جريان را با آب و تاب برايش تعريف كرد.
22- كاغذ A4، آچار نويسنده است.
23- پرسيدند: چرا پيراهن شطرنجي پوشيدي؟ گفت: به خاطر اخبار ضد و نقيض درباره مرگ پسرم.


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
ترين ها

وحيد سهيلي
- پرحرف ترين موجود ماهي است، چون هميشه لبهايش حركت مي كند!
- بدبخت ترين موجود دنيا جاروبرقي است، چون انسانها او را مجبور مي كنند كه يك عالمه غذا ببلعد، بعد هر چه را خورده از شكمش بيرون مي كشند!
- دقيق ترين موجود دنيا ساعت است چون يكسره مثل ساعت كار مي كند!
- كتك خورترين موجود دنيا، توپ فوتبال است!
- زيباترين موجود دنيا بچه سوسك است. اين را من نمي گويم مادرش مي گويد!
- راست گوترين موجود دنيا آينه است.
- تابلوترين موجود دنيا تابلو است، چون خيلي تابلوست!
- بي هويت ترين موجود دنيا، شترمرغ است!
- بي دست و پاترين موجود دنيا، مار است!
- بي خيال ترين موجود دنيا، لاك پشت است!
- سنگين ترين اجلاس، اجلاس سران عرب است!
- نامرئي ترين آدم دنيا هم خرذوخان است.


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
6 معما

مهدي محمدي
1- در چه حالتي راننده با طي مسافتهاي چند كيلومتري مي تواند دچار پنچري لاستيك نشود؟
2- چگونه مي توان از يك ساختمان 100 متري سقوط كرد، ولي زنده ماند؟
3- در چه صورت مي توان هر چيزي را خورد، ولي ترازوي ديجيتال سالم قبل و بعد از آن اضافه وزن را نشان ندهد؟
4- چگونه مي توان جذر عدد 73441 را در 5 ثانيه بدون استفاده از ماشين حساب بدست آورد؟
5- چگونه مي توان در سال جديد نرخ بيكاري يا تورم را كم كرد؟
6- چگونه مي توان از شر اين سؤالات راحت شد؟
اگر پاسخي پيدا نكرديد ، به روي خودتان نياوريد و جواب هاي زير را نگاه كنيد.
1- بايد راننده قطار باشد.
2- يك ساختمان 100 طبقه پيدا مي كنيم كه به يك ساختمان 5/99طبقه چسبيده باشد.
3- بايد قبل و بعد از توزين شما، برق ترازو را قطع كنيم.
4- به جواب آن كه اينجا نوشته شده نگاه مي كنيم. يعني 271
5- شرمنده، اين سؤال جواب ندارد.
6- احتياجي به اين كار نيست، سؤالات تمام شد.


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------


نظرسنجي

برای مبارزه با مفاسد اجتماعی به ویژه بدحجابی طرحی توسط نیروی انتظامی اجرا می شود. چه شیوه اجرایی برای این طرح می پسندید ؟



عضويت در خبرنامه روزنامه

موسسه فرهنگي قدس
روزنامه قدس
آدرس پست الكترونيكي: Info@Qudsdaily.net
InsertAmar