---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- خاطرات و پندها ؛ كارهاي شخصي
شما كارهايتان را خودتان انجام مي دهيد يا اينكه هي به پدر و مادرتان دستور مي دهيد كه كارهايتان را انجام دهند؟ راستي مي دانيد
كه امام خميني(ره) همه كارهاي شخصي شان را خودشان انجام مي دادند و هيچ وقت از ديگران نمي خواستند كارهايشان را انجام دهند. مثلاً خودشان به آشپزخانه مي رفتند و براي خودشان چاي مي ريختند يا وقتي آب مي خواستند به كسي نمي گفتند تا برايشان آب بياورد. بلكه خودشان بلند مي شدند و مي رفتند و آب مي خوردند و خيلي كارهاي ديگر. امام حتي به فرزندانشان هم نمي گفتند كه كارهايش را انجام دهند، چقدر خوب است كه ما هم مثل امام خميني(ره) به جاي اين كه منتظر باشيم كسي كارهاي شخصي مان را انجام دهد. خودمان كارهايمان را انجام دهيم.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ماجراهاي من ؛ مهماني
قسمت سوم خيلي وقت است كه توي خانه ام، نمي دانم چند روزم است. امشب قرار است برويم خانه عمو رضا مهماني. از وقتي كه از بيمارستان به خانه آمده ام، هنوز از خانه بيرون نرفته ام، براي همين خيلي خوشحالم. همه حاضر شدند لباسهاي من را هم عوض كردند. بابا
ماشينش را روشن كرد و مامان من را كه توي يك چيزي مثل ساك بودم، برداشت و روي صندلي عقب ماشين گذاشت و خودش رفت و روي صندلي جلويي كنار بابا نشست. معلوم بود كي كنار من مي نشيند، خواهرم مريم. بله خواهرم در ماشين را باز كرد و با يك پرش خودش را پرت كرد روي صندلي. همه ماشين لرزيد. چيزي نمانده بود كه از روي صندلي بيفتم كف ماشين. با خودم گفتم اين بچه كي ياد مي گيرد كاري را درست انجام بدهد. ماشين بابا حركت كرد. من خيلي هيجان زده بودم و خيلي دوست داشتم همه جا را ببينم، ولي از بدشانسي روي صندلي عقب ماشين دراز كشيده بودم و هيچ چيز را نمي ديدم، هيچ چيز را به جز سقف ماشين بابا و پاهاي خواهرم كه روي صندلي بالا و پايين مي پريد و سر و صدا مي كرد. اصلاً خوشم نيامد. همه راه را دعا مي كردم زودتر به خانه عمو رضا برسيم. تازه با خودم فكر كردم بابا خودش خوشش مي آيد روي اين صندلي دراز بكشد و فقط سقف ماشين را نگاه كند، چه قدر بعضي از پدر و مادرها بي فكرند. بالاخره ماشين بابا ترمز زد و رسيديم. خواهرم زود از ماشين پياده شد. بابا و مامان هم همين طور. آنها يك كمي حرف زدند و سلام و عليك كردند، من همان طور سقف را نگاه مي كردم و حرص مي خوردم. بالاخره بابا آمد و من را از توي ماشين برداشت و داد بغل عمويم. عمو رضا، مرد خوبي است قبلاً هم او را ديده بودم. عمو لپم را كشيد و گفت: چطوري عمو؟ خيلي دلم مي خواست، حرف بزنم و بگويم: شما چطوري عمو رضا؟ ولي من هنوز بلد نيستم حرف بزنم. خيلي كوچولويم. بالاخره سرتان را به درد نياورم، رفتيم توي خانه. عمو رضا دو تا پسر دارد. خيلي خوب بود همه دور من جمع شده بودند و با من بازي مي كردند. همه چيز خيلي خوب بود تا وقتي كه زن عمو تلويزيون را روشن كرد. همين كه فيلم شروع شد همه من را فراموش كردند و نشستند جلوي تلويزيون. من هم مي خواستم فيلم را نگاه كنم، ولي هر قدر گردنم را اين ور و آن ور چرخاندم چيزي به جز كله بابا و عمو رضايم كه مثل كله من كم مو بود، نديدم. فكر كنم بهترين كار اين باشد كه شيشه شيرم را بخورم و بخوابم با اجازه. اوه.اوه.اوه...
بابا گفته اگر امسال معدلت بيست شود برايت يك دوچرخه مي خرم، بابا خيلي خوب مي داند كه من هر چه قدر هم كه درس بخوانم،
معدلم بيست نمي شود، فقط كافي است يكي از درسهايم را نوزده و هفتاد و پنج بگيرم، آن وقت دوچرخه بي دوچرخه. حالا نمي دانم چه كار كنم؟ چه جوري صاحب دوچرخه بشوم؟ خدايا! تو يك كاري كن تا همه نمره هايم بيست شود، آن وقت بابا ديگر برايم دوچرخه مي خرد.
دندان درد از بس آبنبات و شكلات خوردم، دندانم درد گرفته براي همين از ديشب تا حالا همين طور دندانم درد مي كند. مادرم گفته اگر دندانت تا بعدازظهر خوب نشد، مي رويم دندانپزشكي و دندانت را مي كشيم، ولي من اصلاً دوست ندارم دندانم را بكشم. راستش خيلي مي ترسم. چقدر خوب مي شد اگر تا بعدازظهر درد دندانم كم مي شد. خدايا! كاري كن بعدازظهر كه با مامانم رفتيم دندانپزشكي، پول ويزيت آقاي دكتر آنقدر زياد باشد كه مادرم نتواند پولش را بدهد و مثل آن وقتي كه گوشم درد مي كرد، مجبور شويم برگرديم خانه.
مسابقه ني ني ها شما وقتي كوچكتر از حالا بوديد، چه قدر چهار دست و پا راه مي رفتيد؟ چرا اين سؤال را پرسيدم، الآن مي گويم. در يكي از كشورهاي اروپايي به اسم كشور صربستان يك مسابقه چهار دست و پا راه رفتن برگزار شد تا ببينند كدام بچه مي تواند با سرعت بيشتر چهار دست و پا برود. در اين مسابقه كه به صورت جهاني برگزار شد، يك كودك 10 ماهه توانست زودتر به خط پايان مسابقه برسد و برنده شود. اسم اين كودك هم اليور است. مادر اليور گفته از بس كودكش با سرعت به صورت چهار دست و پا مي رود كه نگهداري او مشكل است. البته در خبر اين مسابقه نوشته نشده بود اين كودك چه جايزه اي گرفته است، شايد جايزه اش چند بسته پوشك خوب بوده است، شايد هم چيزهاي ديگر.
گربه اي كه كودكي را نجات داد
اين خبر را همين چند روز پيش بعضي از روزنامه ها نوشتند. جريان از اين قرار بود كه يك گربه، جان يك كودك را نجات داد. گربه در شهر كلن آلمان وقتي كودكي را مي بيند كه بدون سرپرست جلوي خانه اي رها شده است، شروع مي كند به ميوميوهاي بلند، جوري كه صاحب خانه از صداي بلند گربه بيدار مي شود و از خانه بيرون مي آيد و بچه اي را مي بيند كه كسي او را جلوي خانه اش گذاشته است. پليس گفته است اين گربه يك قهرمان است؛ چون جان كودك را از مرگ نجات داده است. وقتي كودك را پيدا كردند هوا بسيار سرد بود و امكان داشت كودك از سرما بميرد.
جمله قلقلي: يك جمله بگو كه توش چايي باشه؟ فسقلي: قوري.
نويسندگي سعيد: برادرت كه رفته خارج از چه راهي پول در مي آره؟ محسن: از راه نويسندگي سعيد: چطوري؟ محسن: هر ماه يك نامه به بابام مي نويسه و بابا هم براش پول مي فرسته.
جمله سازي معلم: با آجر جمله بساز شاگرد: خانم با آجر خانه مي سازند نه جمله.
گل چيني عروسه ميره گل بچينه شهرداري مي گيرش.
ازدواج يك جوجه تيغي و مار با هم ازدواج مي كنند، بچه آنها سيم خاردار مي شود.
علي مداد رنگي هايش را برداشت و شروع كرد به نقاشي كشيدن بر روي ديوار اتاقش. او يك گربه خيلي ترسناك كشيد و فكر كرد كه نقاشي اش خيلي قشنگ شده، ولي شب كه چراغ اتاقش را خاموش كرد و مي خواست بخوابد، چشمش به نقاشي اش افتاد و ترسيد و جيغ زد. پدر و مادرش از خواب پريدند و به اتاق علي آمدند. آن شب علي از ترس توي اتاق خودش نخوابيد. صبح پدرش رفت و رنگ خريد و ديوارهاي اتاق علي را رنگ كرد و علي قول داد ديگر اتاقش را نقاشي نكند.
سايه من
بهزاد دقيقي پنجه هاي خورشيد چشمها را در امان نمي گذاشت. سايه گلي بر ديوار نقش بسته بود، اما سايه من در خواب زمستاني بود، صدايش كردم، نيامد. به او گفتم: فرصت خوبي است، رنگ قلبم را برمي دارم و آن وقت رنگ آبي خندان براي خودم كشيدم. چقدر زيبا بود رنگ آبي بر ديوار نقش بسته بود. مثل دريا بي انتها بود. ياد دريا افتادم. با قلم روي آن موج كشيدم. كمي كه نگاه كردم ياد حرف مادربزرگ افتادم؛ آسمان و دريا هميشه آبي است. روي دريا با رنگ سفيد ابر كشيدم. انگار ابرها سوار موجها بودند، قلب من مثل دريا شده بود.
ماشين كوچولو
اميد محمدي ماشين كوچولو همان طور توي خيابان راه مي رفت كه با يك ماشين غول پيكر تصادف كرد. او خيلي ناراحت بود، به خاطر اين كه چشمش شكسته بود و احمدآقا كه همان راننده ماشين كوچولو بود او را توي انباري گذاشت و رفت مسافرت. ماشين كوچولو فكر كرد كه احمدآقا رفته است يك ماشين بزرگ بخرد. او هميشه با خودش مي گفت: امان از دست اين روزگار. ماشين كوچولو يكسره گريه مي كرد تا اين كه بالاخره احمدآقا به خانه برگشت. ماشين كوچولو تا احمدآقا را ديد گفت: اي ول احمدآقا! احمدآقا گفت: نوكرتم. او ماشين كوچولو را برد تا چشمش را تعمير كند.