---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- حرف اول ؛ يك عالمه حس قشنگ دوست داشتن!
سلام. خب اين هم يك گروه نويسي فوق العاده ديگه براي روز جوان. بچه ها سنگ تموم گذاشتن و مسؤول صفحه كلي زحمت كشيده به هر كدام از بچه ها يك محور داده تا يادداشت ها، كلي نويسي نشه. سخنراني هفته پيشم كلي جواب داشته. نه البته تو دهني، يعني خيلي تودهني نخوردم، كم خوردم. هفت هشت تا. بهتره درباره اش صحبت نكنيم. فقط خوبه بدوني كه اگه موافق حرفهام بودي و نامه ننوشتي تا تأييد كني خيلي بي معرفتي، چون اونهايي كه مخالف بودن حسابي توي نوشته هاشون از خجالتم دراومدن. مسؤول صفحه عزيز قول داده اين ستون رو در اختيار من بذاره، به شرطي كه شما دوستان از من حمايت كنيد و برايمون نامه بنويسيد و از من تعريف كنيد. چي كار كنم آخه جوونم و دنبال شهرت. فكرش رو بكن؛ پايين اين ستون با فونت سياه شده كنار يك گردالي با ابهت اسمم رو مي نويسند و نام و نام خانوادگي من تا ابد توي آرشيو روزنامه ماندگار خواهد شد. اين خودش براي زندگي من يك هدف محسوب مي شه. وقتي توي يكي از نشريات دانشجويي كار مي كردم، يكي از دانشجوها براي اينكه اسمش توي مجله بياد، حاضر بود هر چي پول داره بده، طفلك نمي دونست اگه كاغذ و قلم برداره و به آدرس ما نامه بنويسه ما با افتخار تمام نوشته اش رو به همراه اسم و فاميلش چاپ مي كنيم. آدرس روزنامه مشهد، بلوار سجاد، چهارراه خيام، روزنامه قدس است! يك خبر خوب براي دوستاني كه به ستون راپورت ويژه نامه نوشتن، از اين هفته منتظر تلفن ما باشيد و سعي كنيد همچنان خوش تيپ و مستعد باقي بمانيد تا ما به سراغتان بياييم. راستي هنوز ستون راپورت ويژه جاي خالي داره ها! راستش همين الآن مي خواستم نوشته رو تموم كنم، ولي يك هو يك عالمه احساس قشنگ نسبت به همه شما دوستان جوان توي دلم ريخت. باور كنيد، هيچ توضيحي برايش ندارم. فقط همين؛ يك عالمه حس قشنگ دوست داشتن! حميدرضا جعفري
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- سالاد مغز ؛ تقاضاي غير معقول!
اِ... سلام كي اومدي. و ايستاده بودم دم در تا دو تا توي گوشت بزنم تا خواب از سرت بپره! آخه آدم همينجوري توي اداره جات ميره، مدهوش ميشه؛ ديگه وقتي خواب باشي كه تكليفت روشنه. حتماً از در پشتي اومدي... ولي اينجا كه در پشتي نداره! خيلي خوب اصلاً به من چه؟ از يك جايي اومدي ديگه. اگه كشش بدم باز به من ميگي خلم و بايد برم تيمارستان. هر چي هم بگم خودم خوب ميشم، فايده نداره! ولي ميدوني كه اگه من يك درصد هم شك كنم كه خلم، دوباره ميرم براي ناهارت بستني يخي با سس مايونز سفارش ميدم ها! گفته باشم.
خيلي خب بيا بريم. ببينم من مي تونم از آخر، مجوز ساخت اين 20 طبقه هه رو بگيرم يا نه؟
آقا سلام، من مي خواستم.....- طبقه بالا لطفاً!
اين خله، نمي ذاره حرف من تموم بشه، ميگه طبقه بالا. آدم توي اين اداره ها اگه خل هم نباشه خل ميشه، چه برسه به اين رفيق من كه...! حالا بيا بريم طبقه بالا ببينيم چه خبره.
آقا سلام، من مي خواستم.....- طبقه بالا لطفاً!
آقا دو تا چيز رو براي من روشن كن. اول اينكه من خلم يا تو! دوماً اينكه از آخر بايد طبقه چندم بريم؟! اون طبقه رو بگو.
دمش گرم. يارو خل بود. طبقه نهايي رو كه كار ما اونجا راه ميفته، به ما نشون داد. هيچ كارمند عاقل اداره اي اين كار رو نمي كنه!
آقا راستش من خلم. يه خونه پنجاه متري توي يك كوچه باريك دارم. مي خوام 20 طبقه بسازمش!
- البته اگه نمي گفتي هم خلي، مي فهميدم! گفتي 20 طبقه؟ خيلي خب بذار حساب كنم پول چايي اعطاي مجوز ساخت و ساز به آدمهاي پيله و خل براي من و همكارهام چقدر ميشه...
آقاي محترم درسته كه هم من خلم، هم اين رفيقم كه همراهمه، تازه لوزالمعده پامم درد مي كنه(!) ولي اين دليل نمي شه كه پول چايي شما رو هم من بدم! حالا چايي نخورين مي ميرين؟! حالا كه اينطوريه با اينكه قصد داشتم با دادن رشوه به شما، مجوز ساخت و سازم رو بگيرم، ولي با اين تقاضاي غير معقول شما از ساخت و سازم منصرف مي شم. با همين رفيقم مي رم پي همون لبوفروشي سابق!... يعني چي، شما چايي بخورين، من پولش رو بدم! فكر كرده از خليت اين دوست من مي تونه سوء استفاده بكنه! اصلاً بيا بريم. الآن اين هلي كوپتر تلفنيه، مياد كنار پنجره همين طبقه دهم تا من رو برسونه روزنامه، مطلبم رو تحويل بدم! بيا تورو هم يه جايي پرت مي كنيم پايين! همين مديرهاي بي مسؤوليت و چايي خور پيدا ميشن كه نمي ذارن آدم مطلبش رو توي نصف صفحه آچار با فونت ده تايپ كنه!
ميرحسين ظريف
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- نسل ما مي تواند نسل خوشبختي باشد
من گم شده بودم روي پيشخوان روزنامه فروشي ها، لا به لاي تيترهاي درشتي كه هر روز بر صفحات آن كوبيده مي شد، من گم شده بودم ميان جملات ريز و درشت صفحات حوادث، اجتماعي، اقتصاد، جوان و... من گم شده بودم ميان آدم بزرگ هايي كه هر روز بي تفاوت از كنارم مي گذشتند. گم شده بودم بي آن كه كسي براي پيدا شدنم كاري كند و يا حتي نگرانم شود.
خوب شد باز هم تقويم ها به دادمان رسيد و تو زنگ زدي! راستي اگر اين مناسبت ها را هم از ذهن زمانمان پاك كنند ديگر چه مي ماند؟!
گفته اي بنويسم؛ چقدر، به اندازه يك سطر، چند سطر، يك ستون، يك صفحه، يك هفته... آه، خوب شد زنگ زدي، چقدر حرف نگفته توي دلم مانده بود.
چقدر هيجان اين را داشتم تا همان جا، پشت گوشي و از همان فاصله برايت حرف بزنم، از خيلي چيزها و خيلي روزها، همان چيزهايي كه هفته هاست دست و دلم را لرزانده است. اما چه كنم كه خوب حرف زدن را مثل خوب نوشتن نمي دانم. گوشي تلفن را كه مي گذارم فكر مي كنم حالا وقتش است كه بنويسم: براي خودم براي تو، براي همه آن هايي كه مثل من يك نسل سومي اند!
دقيقاً چند هفته است چيزي ننوشته ام؛ كه دل و دماغي براي نوشتن نبوده است، هر چند نبايد زياد مهم باشد؛ طبع زندگي من هميشه همين طور بوده است؛ گاه هيجان زده، گاه راضي و خوشحال و گاه عصباني و دلخور.
نمي خواهم نااميد باشم، نمي خواهم بي انگيزه شوم يا اگر هستم نمي خواهم اين را جار بزنم و به همه بگويم. اما آن چه مي خواهم بگويم واقعيت نسلي است كه بايد بيش از اين برايشان وقت گذاشت و باورشان كرد. همان نسلي كه شايد خيلي زود بزرگ شدند و تا چشم باز كردند ميداني بزرگ براي مبارزه ديدند. قشنگ ترش را مي خواهي؛ ميداني براي رقابت.
عجيب است كه بچه ها براي بزرگ شدن شتاب عجيبي دارند، شايد براي اين كه مي خواهند در اين برهه از زمان لذت بزرگ بودنشان را به همه نشان دهند، از ميدان زندگي گرفته تا صفحه انتخابات و...
آن ها هميشه خوب درس مي خوانند تا بتوانند خوب سررشته امور را به دست گيرند، همان هايي كه حالا بيست ساله اند، اما انگار سال هاست كه پير شده اند، آنهايي كه روزهايشان پر از نگراني است، كار، ازدواج، درس و....
همه آن چيزهايي است كه شايد خيلي وقت ها سهم بازيگران قوي و كار كشته تر از آنها شود و جايي براي رقيب نگذارد. آن جاست كه نااميدي مثل يك بيماري روح تك تك شان را از پا مي اندازد.
ببخش اگر حرف هايم پر از اما و اگر و گلايه شده است. قبول دارم كه نسل من، نسل عجول و بي طاقتي است كه خيلي وقت ها به انتظار معجزه نشسته است، اما باور كن خيلي انتظار بزرگي نيست اگر ما از مسؤولان خود عدالت و برابري و رفاه اقتصادي را طلب كنيم.
اين ها را براي اين نوشتم تا بداني نسل ما مي تواند نسل خوشبختي باشد، بي هيچ هراس از حضور آينده، فقط كافي است تا آنها را پيدايشان كنيم و...
معصومه نافرمان
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- بخواه به من برت گرداند!
عرق تمام وجودم را گرفته، شيشه اتوبوس را باز مي كنم. حجمي از دود به همراه هواي داغ مي زند تو. صورتم را برمي گردانم. حس مي كنم تمام آدمهاي داخل اتوبوس از مراسم سوگواري برگشته اند. قلبم يك لحظه آرام نمي گيرد. انگار جايش در سينه ام بسيار تنگ است. هر روز كه مي خواهم بروم بيمارستان اينطور حالم بد مي شود. تا برسم به آنجا جانم از اضطراب تمام مي شود. مدام نگران اين هستم اتفاقي افتاده باشد. يعني مي شود كه اتفاقي بيفتد؟ تو را از دست داده ام. اين را از نگاه همه مي خوانم. از ترافيك خيابان، از حجم دودي كه هوا را پر كرده، از گرما، از بوي بيمارستان، از روپوش دكتر، همه شان با زبان بي زباني تكرار مي كنند تو را از دست خواهم داد. مادرت در بيمارستان منتظر من است. به جاي او مي ايستم و از پشت شيشه تو را نگاه مي كنم. تو هم ما را نگاه مي كني. يك نگاهي كه وجود ندارد. معنا ندارد. يك نگاهي كه بلندتر از همه فرياد مي زند، تو تمام شده اي. ماههاست كه اينطور افتاده اي روي تخت بيمارستان. دقيقاً نمي دانم توي كما رفتن يعني چه؟ انگار هيچ كس نمي داند يعني چه؟! نيستي و تنها چشمانت به سمت ما باز است. چشمانت را در دنيا جا گذاشته اي انگار!
سوييچ را مي گذاري توي دستم. هما جان مراقب باش. تو راننده خوبي هستي اما توي اين شهر چيزي كه پيدا نمي شود راننده محتاط است. برايت شكلكي در مي آورم. يعني كه برو پي كارت پسرجان! سوييچ را از دستم مي قاپي و مي گويي اصلاً با آژانس برو من ماشين دست تو نمي دهم. چقدر بي جنبه هستي رضا!
سرت را مي چرخاني و مي روي سمت آشپزخانه يعني كه ماشين بي ماشين. دنبالت مي آيم. رضاجان به خدا خسته كردي مرا با اين دلواپسي هاي بي مورد.
همه ماشين ها، همه آدمها، همه ساختمانهاي بلند شيشه اي، حتي درختها و همه چيزهاي ديگر براي تو تهديدي به حساب مي آيند. چيزهايي كه مي توانند مرا از تو بگيرند. دستم را مي گذارم روي قلبت و بعد مي زنم به سرت، پسرجان قلب و مغز جنابعالي اشكال دارد! چادرم را در مي آورم. من اصلاً نمي روم دانشكده! با آنكه خلقت هنوز سر جايش نيامده مي گويي راه بيفت خودم مي رسانمت. توي ماشين مدام مي خواهم برايت توضيح بدهم. رضاجان همراهي تو چه كمكي به من مي كند. اگر تو مي تواني مرا برساني. اگر بعد از اينكه دم دانشكده پياده ام مي كني يكي از درختهاي دانشكده نمي افتد رويم. اگر توي راهرو سر نمي خورم و شست پايم نمي رود توي چشمم، اگر شب به خانه باز مي گردم و هزار تا اگر ديگر به خاطر قلب نگران تو نيست عزيزم. لطف خداست كه من، هما، قدمم را كه برمي دارم دوباره فرصت پيدا مي كنم بگذارمش زمين. لطف خدا را چرا نمي بيني رضاجان.
مواظبت نبودم رضا. آنقدر حواسم را پرت كرده بودي كه نفهميدم چطور ماشينت برگشت و تو را از من گرفت. نگاهت را در زمين جا گذاشته اي رضاجان! اما مرا نمي بيني. هيچ كس را نمي بيني. حالا كه چشمت را از عالم گرفته اي همت كن و خدا را ببين. لطف خدا را ببين رضاجان و بخواه به سمت من برت گرداند.
اعظم عامل نيك
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- اصلاً جوونا مثل كي لباس بپوشن خوبه؟
1- پدربزرگ به قاب عكس جووني هاش كه نصف طاقچه رو گرفته اشاره مي كند و خطاب به مهمونا (ولي در واقع خطاب به ما نوه هاش) مي گه: خدا وكيلي جوون هم جوونهاي قديم. نه دروغ مي گم؟ آقاجون من، ما كي اين قيافه هاي عجق وجق رو واسه خودمون درست مي كرديم؟ خوش تيپ نبوديم كه بوديم، به روز نمي پوشيديم كه مي پوشيديم. كسي هم توي كوچه خيابون بر و بر مثل آدم نديده ها نگامون نمي كرد. وا... ما هم جووني كرديم، همين خانم بزرگ هم بنده رو كه ديد يه دل نه، صد دل عاشقم شد. نه موهاي خودم و بلند كرده بودم و نه پاچه هاي شلوارم لوله تفنگي بود! مگه نه خانم بزرگ؟
2- آخر شبي توي خونه ما الم شنگه اي راه افتاده كه نگو و نپرس. سر و صداي پدرم كه يكريز به مادرم مي گه خانم تقصير شماست كه اينارو اينطوري بار آوردين به همه همسايه تفهيم مي كنه كه خط ريشاي تازه مد شده سعيد و رنگ تابلوي مانتوي مريم و از همه بدتر پاچه هاي كوتاه شلوار من، آبرو براي فاميل نگذاشته و...
3- اينجا دفتر مدير گروهمونه، اول صبحي اسممو زده بودن توي برد. خانم اين نامه از حراست دانشگاه اومده و... آخ! دوباره تا يه هفته مي شم سوژه خنده بچه هاي كلاسمون.
4- پشت ويترين يكي از به روزترين مغازه هاي بالاي شهر ايستاده ايم. همكلاسيم مي گه: چي چي خيلي گرونه؟ به زور گرهش بسته مي شه؟ با همين روسري فسقلي وقتي مي شي آخر خوش تيپا و باكلاس واسه خودت مي ري مهموني بچه هاي ترم بالايي گرون نيست؟ اون سري رو يادت رفته؟ ديوونه بذار تك باشي.
5- امروز هم پيرزنها توي اتوبوس نگاهم مي كردن و زير لب با خودشون يه چيزايي مي گفتن، داداشم با اون پسره كه همه راهو دنبالم اومده بود، سر كوچه درگير شد. الآن هم كه دارم واسه امتحان فردام تلفن مي زنم به بچه ها تا جزوه گير بياورم، مامانم مشغول تبديل كردن روسريم به يه چيز مفيدتره! مامان... مامان... اگه اينطوري لباس پوشيدن عيبه، پس چرا همه مغازه ها اين لباسا رو تن مانكن هاشون مي كنن؟ چرا همه هم سن و سالاي من به مد لباس مي پوشن. اون وقت شما و بابا مي خواين من مثل مادربزرگ لباس بپوشم؟
اصلاً من مثل كي لباس بپوشم خوبه؟! اِ نيگا كن روسريمو چيكار كرد!
عاطفه رنگ آميز طوسي
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- هورا براي تمام جوانان ايراني.
"حالا از اين دانشمند جوان كشورمان دعوت مي كنم براي دريافت لوح و مدالشان بالاي سن تشريف بياورند. لطفاً تشويق بفرماييد."
اين صدا كه توي سالن پيچيد دست زمخت و پينه بسته اي كه در دست گرفته بود دستش را فشار داد. وقتي به طرف پدر چرخيد احساس كرد برقي كه در چشمهاي سبز آن صورت آفتاب سوخته مي بيند را نمي تواند با هيچ چيز اين دنيا عوض كند.
ولي همان چشمها او را به بالاي سن هل مي داد. از صندلي اش تا آن بالا راهي نبود، ولي هر چه مي رفت تمام نمي شد. زندگي اش آمده بود پيش چشمهايش... از مدرسه كه برمي گشت خودش را مي رساند به برج بلندي كه دو سه تا چهارراه بالاتر مي ساختند. با هر آجري كه پرت مي كرد قوه اي را كه از نگاههاي او به بازوانش مي دويد احساس مي كرد... شبها توي خانه هر وقت خسته مي شد و بي حوصله، عكس لب طاقچه كه سربند قرمزرنگي، شكستگي گوشه قابش را پوشانده بود يك چشمك مي زد و او تا خود صبح مي توانست همه كتاب فيزيكش را دو سه دور بخواند....
حالا ديگر بالاي سن رسيده بود نگاهش كه به روبرو افتاد با خود فكر كرد چقدر اين پرچم سه رنگ را دوست دارد.
ض. حسيني
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- بي زحمت بزرگ تر فكر كنيد!
بارها شده است كه به اين جمله كه آينده مال جوانهاست فكر كرده ام. تقريباً بيشترمان شنيده ايم كه ما آينده سازان اين كشور به شمار مي رويم. احساس خوشايندي به آدم دست مي دهد. اما اين همه ماجرا نيست. متأسفانه جملات ناخوشايند ديگري هم هستند كه تقريباً هميشه مثل پتك به سرمان كوبيده مي شود. آمار رو به افزايش بيكاري، طلاق، فارغ التحصيلان بيكار، زوجهاي جوان بي كاشانه، جمعيت زياد جوانها و فرصتهاي شغلي كم. همه اينها براي مأيوس كردن جوانها كافي نيست؟!
راستش موضوع اوليه يادداشتي كه به عهده من گذاشته شده، زياد ربطي به اين چيزها ندارد. يعني قرار بود راجع به دنياي ارتباطات و دانش در سيطره جوانهاي امروز و اين حرفها بنويسم و البته بايد بگويم حدوداً نصف بيشتر روز را هم به آن فكر مي كردم. ولي درباره اين موضوع چيزي به ذهنم نمي آمد! بالاخره تصميمم را گرفتم و با خودم قرار گذاشتم كه زنگ بزنم و بگويم كه نمي توانم اين مطلب را بنويسم. گفتنش به اين سادگي ها نيست، واقعاً ناراحت كننده است. بگذريم. كاغذ و قلم را كناري گذاشتم و تصميم گرفتم براي اينكه ذهنم را از درگيري بيرون بياورم كتاب بخوانم. بعد با خودم گفتم شايد اين بهترين انتخاب باشد. هم تشويق به كتابخواني و معرفي كتاب مي شود و هم نوشته من از محتوا غني مي شود. دكتر د.شوارتز در كتاب جادوي فكر بزرگ ترجمه ژنا بخت آور كه چند روزي است ذهنم را به خودش مشغول كرده است مي گويد: "بزرگ بينديشيد تا به موفقيت دست يابيد". مي دانم كه دغدغه اصلي بيشتر جوانان روي آينده شان متمركز است. چيزي كه بيشتر از همه برايم جالب بود اينكه چقدر اين جور كتابها كه مايه هاي روان شناسي دارند امروزه طرفدار پر و پا قرص پيدا كرده اند. انگار كه سالها تشنه آن بوده اند و چيزي پيدا نمي كرده اند و جالب تر اينكه خوشبختانه يا متأسفانه در فرهنگ ديني خودمان بسياري از آموزشها كه به جهت دهي زندگي انسان و معنا دادن به آن كمك مي كند، داريم. ولي چرا فكر مي كنيم اينها همه توليدات تفكرات غربيهاست؟! ولش كنيد. قرار نبود از اين چيزها بنويسم. پاراگراف كوتاهي از اين كتاب را انتخاب كرده ام: "موفقيت افراد بيش از آنكه به ميزان هوش آنها بستگي داشته باشد، به ميزان تفكر آنها وابسته است. ولي اگر بزرگ انديشي تا به اين حد موفقيت آميز است، چرا همه افراد اين گونه فكر نمي كنند؟
همه ما بيش از آنكه خود متوجه باشيم، محصول تفكرات پيرامون خويش هستيم. متأسفانه بيشتر اين تفكرات خرد و ناچيز هستند، نه بزرگ. از جمله القائات محيط به ما آن است كه رقابت بر سر مدارج عالي بيش از اندازه زياد است. ولي آيا واقعاً چنين است؟
مدير يك اداره كاريابي به من گفت كه تعداد متقاضياني كه مي خواهند با درآمد چهارهزار دلار در سال استخدام شوند، پنجاه و گاهي دويست و پنجاه برابر تعداد متقاضياني است كه در جستجوي شغلهايي با درآمد بيست هزار دلار در سال هستند. اين ارقام به ما مي گويد كه رقابت بر سر شغلهاي سطح پايين دست كم پنجاه برابر بيشتر از رقابت بر سر شغلهاي سطح بالاست. محل بيشتر شغلهاي سطح بالا در خيابانهاي كوچك و كم رفت و آمد است. آنجا ميزهاي خالي بسياري در انتظار آدمهايي چون شما لحظه شماري مي كند. آدمهايي كه پرواي بزرگ انديشي ندارند."
براي خود من اين مقدمه كافي بود تا اينكه بخواهم همه كتاب را بخوانم. اين سالها حرفهاي مأيوس كننده زيادي براي ما جوانها زده مي شود. انگار دنيا دارد به آخر مي رسد و سهم ما از دنيا شده است ته مانده هاي نسل هاي قبل. واقعاً تا حالا اين جوري به اين قضايا نگاه كرده ايد؟ جمله هاي بعدي كه قانوناً بايد اين نوشته را تمام كنند را مي خواهم در نهايت شرمندگي بنويسم، جوانهاي عزيز! تو سري خوردن بس است. به آمار توجهي نكنيد بي زحمت بزرگ تر فكر كنيد.
الهام ظريفيان