---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- نقدي بر ليبرال دموكراسي غرب در نشست اختصاصي قدس با دكتر حسين كچوئيان؛ غرب در مسير فروپاشي افتاده است
٭ گفتگو از حامد حقيقت (قسمت اول) اشاره: حاميان حقوق بشر يا همان حاكمان ليبرال دموكرات غرب در حالي كه نگاهشان را بر روي حقوق مسلمي كه خاص طيف بشر است بسته اند، شعار دفاع از حقوق انسانها را در بوق و كرنا كرده و همين موضوع را مستمسك كشورگشاييها و استعمار نوين خويش قرار داده اند.
حتي به فرض اين كه چنين شعاري براي اعاده حيثيت به ظاهر از دست رفته ملتهاي زيرسلطه حكومتهاي ضداستعماري درست باشد، شرايط حاد و بحراني در سياستهاي غرب و نمايش انحطاط و رسوايي و فروپاشي انسان در فرهنگ غرب بيانگر اين واقعيت تلخ است كه به رغم ادعاهاي پوچ و خيالي دولتهاي متمدن غرب در خصوص گسترش آرمانهاي بشري، چنين جوامعي حتي در برقراري كمترين معيارهاي دموكراسي در جوامع خويش نيز درمانده اند؛ چه رسد به اين كه داعيه برقراري آزادي و دموكراتيزه كردن حكومتهاي ديگر كشورها را در سر داشته باشند. براي بررسي مفهوم ليبرال دموكراسي و برداشت و رويكرد غرب در اين خصوص با دكتر حسين كچوئيان، محقق و مدرس جامعه شناسي گفتگويي انجام داده ايم. كچوئيان معتقد است تمدن غرب، يك الگوي عام و جهاني نيست كه بتوان آن را الگويي براي ديگر جوامع به شمار آورد، بلكه در حقيقت يك نوع فكر و انديشه است كه از دل يك فرهنگ خاص برآمده است. وي اعتقاد دارد چنين فرهنگي وعده هايش را فقط در مورد خودش محقق كرده و اين بدان معنا نيست كه بشر به سعادت واقعي رسيده باشد. اين گفتگو در دو قسمت انجام شده كه بخش اول آن را از نظر مي گذرانيد. ٭ در جهان غرب، تعريفهاي خاصي از ليبرال دموكراسي ارائه كرده اند. به نظر شما اين مقوله هر تعريفي كه داشته باشد، با آنچه كه ما امروز در اقدامات دنياي غرب مي بينيم، مطابقت دارد؟ ٭٭ سؤال شما اين فرض را تداعي مي كند كه ليبرال دموكراسي، الزاماً بايد با يك سري ارزشهايي كه در ذهن شما وجود دارد و ليبرال دموكراسي آن را تبليغ مي كند، در همه حالات، تطبيق و يا سازگاري داشته باشد. اگر ما ادعاهاي غرب را در باب ليبرال دموكراسي، به ارزش اسمي - و نه واقعي آن- شنيده باشيم، دچار اين توهم خواهيم شد كه ظاهراً بين رخدادهاي اخير، يعني برخوردهاي نادرست غرب در صحنه بين الملل و واقعيت ليبرال دموكراسي، منافاتي وجود دارد. در صورتي كه ارزش واقعي ليبرال دموكراسي غرب، اين گونه نيست و از ابتدا هم اين گونه نبود. فكر مي كنم كه هم اكنون اجماعي نسبت به اين سخن وجود دارد و خود متفكران غربي هم اين نكته را رد نمي كنند كه تمدن غرب، در همه وجوهش از جمله در قلمرو سياست، از اساس"قوم مدار" و "قوم محور" است و يك الگوي عام و جهاني نيست كه شما بخواهيد در هر وضعيتي براساس اين الگو عمل كنيد. غرب چه به لحاظ شكل گيري و چه به لحاظ تطور و بسط خود، كاملاً براساس اطلاعات تمدني خويش عمل كرده است. به عبارت ديگر، تمدن غرب كه از آن به عنوان تجدد هم ياد مي شود، در حقيقت يك نوع فكر و انديشه اي است كه از دل يك فرهنگ خاص برآمده است. البته بايد گفت كه در طرح اين سؤال كه مطرح شد دلايل تاريخي هم دخالت دارند. يعني از اول هم مشخص بود كه تجددي كه از دل تمدن غرب در آمده پيوند مشخصي با يك فرهنگ و نوع زندگي خاص غربي دارد. ٭ چنين فرهنگ و تمدني كه به تعبير شما پيوسته "قوم محور" عمل كرده، چگونه توانست خود را به عنوان يك داعيه جهاني و در قالب يك نظم سياسي خاص، مطرح نمايد؟ ٭٭ پاسخ روشن است. داعيه هاي اين تمدن از ابتدا عام بود. يعني حرفهاي خود را به شكل عام مطرح مي كردند نه به عنوان يك صورت خاصي از حيات و يا يك صورت خاصي از نظم سياسي و حيات اجتماعي. اين بود كه مردم براي مدتها، تمدن غرب را با آن ارزش اسمي اش مي خريدند. غرب هم در آن سالها، زمينه هايي را درون خويش داشت كه اجازه نمي داد اين حقيقت بروز كرده و ظاهر شود. حال آنكه از نظر من بسيار عجيب است كه ما چگونه داعيه هاي غرب را قبول كرده ايم. زيرا غرب در بدو امر، با استعمار و لشكركشي شروع كرد. هرچند كه كار خود را در پوشش ادعاهاي درستي انجام مي داد، ولي به وضوح مشخص بود كه اين تمدن براي خود يك برتري و تمايزي قايل است و خود را يك ارزش مطلق مي داند . براساس منافع و نيازهاي خود - و نه براساس ارزشها و منافع ديگران- عمل مي كند. ٭ ولي برتري و تمايزي كه جهان غرب براي خود قايل است، هيچگاه به شدت امروز، ذهن مردم دنيا را به خود مشغول نكرده بود... ٭٭ درست است. غرب در آن مراحل اوليه مي توانست تحت پوشش همان ادعاهاي عام، رفتارهاي خويش را توجيه نمايد. هرچند كه در همان زمان نيز انديشمنداني بودند كه در دنياي غرب، از استعمار دفاع مي كردند و به صورت مصرح و مشخص و يا به صورت دوپهلو، به شكل نامطلوبي به توجيه رفتارهاي استعماري غرب برخاسته بود، ولي چون در آن زمان ارزشهايي وجود داشت كه غرب مي گفت اين ارزشها عمومي و جهاني است و قرار است توسط ما به پيش برود، در حقيقت اين زمينه پيدا نمي شد كه مردم، تمايزها را به مانند امروز بفهمند. به عبارت ديگر، زمينه داوري مناسبي وجود نداشت. اما اكنون كه اين زمينه مهيا شده، مردم نيز به درستي به اين درك رسيده اند كه اين گونه نيست و آنچه كه مطرح است، همان ارزشها و منافع غربي است. حال كه غرب قابليتهاي خود را از دست داده، از جهات بيشماري رو به ضعف است. شما به شكل آشكار مي بينيد كه هم متفكران و هم سياستمداران غربي، براساس منافع خود عمل مي كنند و از داعيه هاي ارزشي كه قبلاً مي گفتند، سخني به ميان نمي آورند. ٭ با ظهور اين تعارض، تكليف غربيان با آن تعاريفي كه از قبل ارائه كرده بودند، چه مي شود؟ ٭٭ آن تعاريف از اول هم آنگونه نبودند كه ما فهميده بوديم و شايد بتوان گفت كه ما بد فهميده بوديم. بعداً معلوم شد كه آن ارزشها، از همان ابتدا هم ارزشهاي خاص و براي قشري خاص بوده است. چون آنان از قدرت بيشتري برخوردار بودند و طرفهاي مقابل آنها در موضع ضعف قرار داشتند، امكان برابري و محاجه وجود نداشت و ممكن نبود كه دست غرب توسط مخالفانش رو شود. مي توان گفت كه هم اكنون آنها در موضع ضعيف تري نسبت به گذشته قرار گرفته و حضورشان در اين موضع، تا حدودي دست آنان را رو كرده است. اينجاست كه مي بينيم آمريكاييها به صراحت اعلام مي كنند كه ما حقوق بشر را در بيرون از خاك خود اعمال نمي كنيم و در اين زمينه بيان صريح دارند يا وقتي از يكي از انديشمندان غربي مي پرسند درباره جهان سومي ها چه نظري داريد، به صراحت مي گويد به ما ربطي ندارد و من متفكر غرب هستم و براساس اين ارزشها، نظريه پردازي كرده و سخن مي گويم و به ديگران كاري ندارم. يا ديگري مي گويد كه براي اعمال دموكراسي، هر كجا كه اقتضا كرد، بايد اعمال زور كنيم. به هر حال چون غربيان آن اعتبار و حجيت اوليه را ندارند و منافع آنها قادر نيست در آن پوشش اعتبار اوليه و ارزشهاي عامي كه مدعي بودند تأمين شود، مي بينيم كه بعد منفعتي خود را پيش مي كشند. ٭ با اين توضيح، آيا مي توان رفتارهاي تاريخي آنان را در دو بعد "ادعاها و اصول عام" و "منافع خاص" معنا كرد؟ ٭٭ دقيقاً! در يك مقطعي منافع غربيان، در پوشش يك سري ادعاهاي عامي كه به آن اشاره كردم، قابل حل و فصل بوده و پيش مي رفته كه همگان مي ديدند غرب، آن گونه عمل مي كرد. در يك مقطع ديگر، براي آنان معلوم مي شد كه با قرار گرفتن در پشت آن ادعاها، منافع آنان تأمين نمي شود و لذا چهره واقعي خود را كه همان پيگيري منافع خاص شان بود، ظاهر كردند و چون اين مسأله ظاهر شده و شهود عيني پيدا كرده، شما اين تعارضها را به وضوح مشاهده مي كنيد. پس نمي توان گفت كه حرف غربيان از ابتدا چيز ديگري بوده است. در آن مرحله هم همين بود. يعني آنان در هر كجا اقتضا كرده، با قدرت و زور پيش رفته اند، فرق موضوع در اينجاست كه در مرحله فعلي، ديگر قادر نيستند در قالب آن پوشش قبلي عمل كنند. زيرا پاي منفعت آنان به طور مشخص به ميان آمده و داعيه هاي عامي را كه مدعيش بودند، اگر چه هنوز هم در بسياري موارد به صراحت رد نمي كنند، ولي به گونه اي عمل مي كنند كه همگان مي فهمند در دنيا چه خبر است. آمريكاييها در پاسخ به انتقادهايي كه نسبت به شكنجه در زندان گوانتانامو به عمل آمد، اعلام كردند كه حقوق بشر، متعلق به خاك خود ماست. اين ادعاها را كم و بيش در ساير كشورهاي غربي، مي شنويم و يا دست كم در عرصه عمل، مشاهده مي كنيم. ٭ گفتيد كه برخي از سياستمداران و متفكران غربي، مدعي هستند حقوق بشر را در خاك خود اعمال كرده و در برخورد با مخالفان، لزومي در عمل به آن نمي بينند. به نظر شما آنچه را كه در خود كشورهاي غربي جريان دارد، مي توان اجراي واقعي حقوق بشرناميد؟ ٭٭ در اينجا دو موضوع مطرح مي شود. يك موضوع اين است كه آيا ليبرال دموكراسي يا حقوق بشر به درستي در غرب اجرا مي شود يا خير؟ بحث ديگر اين است كه آيا آنچه در آنجا اجرا مي شود، همان حقوق بشر هست يا نه؟ اين بحث دوم، يك بحث ديگري است و بايد آن را در حوزه فلسفه سياسي مطرح كرد. زيرا ما ادعا مي كنيم كه اين حقوق بشر يا نظامهاي ليبرال دموكراسي، تأمين كننده مصالح و حقوق انساني نيستند. اين يك بحث ديگري است. ولي سخن ما اين است كه آيا آن چيزي را كه خود گفته اند و نمي توانند يا نمي خواهند در مورد كشورهاي ديگر اعمال كنند، آيا در مورد خودشان اعمال كرده اند يا در مورد خودشان هم دروغ مي گويند. من تصور مي كنم كه در فلسفه سياسي غرب، داعيه هايي را كه غرب مدعي آنها بوده، تاحدود زيادي محقق كرده است.اينكه درست بوده يا غلط، يك بحث ديگري است. اگر چه در آنجا هم متفكراني وجود دارند كه معتقدند ظرفيت مدرنيته، هنوز هم كاملاً محقق نشده، ولي آن چيزي را كه آنها مي گويند، چيز ديگري است. بنابراين نمي توان گفت غرب، ارزشهاي خود را در مورد خودش اصلاً اعمال نكرده و يا نمي كند. غرب يك تعريفي از حق و يك تعريفي از انسانيت، مردم و از ارزشهاي بشري داشته كه تلاش كرده آنها را محقق كند. مي توان گفت كه در اصول هم تا حدودي آنها را محقق كرده است. برخي از متفكران غربي وقتي كه اين نظام سياسي را نقد مي كنند، نقد آنها اين گونه نيست كه مثلاً اگر غرب وعده اي مبني بر پيشرفت را به مردم خود داده، به دست نياورده است؛ بلكه نقد آنها اين است كه هنوز جاي پيشرفت باقي است. فقط سرمايه داري يا بورس بازي است كه اجازه نمي دهد ارزشهاي انسان مدارانه اي را كه غرب مدعي آنهاست، به اندازه كافي محقق شود. من معتقدم تنها تمدني كه در تاريخ بشريت توانسته وعده هايش را در مورد خودش محقق كند، غرب است. اين ادعا، دلايل فلسفي هم دارد كه فعلاً جاي بحث آن نيست. اساساً فلسفه جديد غرب و كل تجدد، در واقع يك بازبيني بود كه در فلسفه ها و رويه هاي زندگي صورت گرفت، به نحوي كه امكان تحقق ايده آل هاي بشري را بدهد. يعني نقد غربيها بر سنت اين بود كه آنها آرمانهاي خود را به لحاظ فردي و اجتماعي آنقدر بلند مي گيرند كه هيچ موقع امكان تحقق آن را ندارند و نمي توانند آرمانهاي خود را در اين عالم محقق نمايند و حال آنكه غربيها درباره خود مدعي هستند كه توانسته اند آرمانهاي خود را محقق كنند و من تصور مي كنم كه آنها اين ايده را تا حدود زيادي در مورد خودشان محقق كرده اند. ٭ ولي آنها ادعاهاي جهاني هم دارند... ٭٭ اين يك بحث ديگري است و ما نبايد اين دو موضوع را با يكديگر مخلوط كنيم. در مورد جوامع خودشان هم وقتي مي گوييم ارزشها و ايده آلهايشان را محقق كرده اند، بدان معنا نيست كه بشر به سعادت رسيده است. اتفاقاً در همين مقاطع است كه معلوم مي شود غرب، چه گرفتاريهايي دارد. يعني اغتشاش پست مدرنيسم، به اندازه كافي معرف اين موضوع هست كه غرب چه چيزي را براي بشريت آورده است. هم اينك در زمينه هاي مختلف به وضوح مي بينيد كه غرب در مسير فروپاشي قرار گرفته است. شما از مسايل ساده زيست محيطي شروع كنيد تا به مسايل جمعيتي، اجتماعي، فروپاشي خانواده، مسايل مربوط به تعليم و تربيت برسيد. همين طور كه جلو مي رويم، مي بينيم كه غرب به شدت دچار مشكل شده و اتفاقاً مشكلات آنها بسيار هم اساسي است. اينكه مي گويم غرب، ايده آلهايش را تحقق بخشيده اين بدان معنا نيست كه آنها به كمال رسيده اند و پايان تاريخ فرا رسيده و بشر را به سعادت رسانده اند، بلكه بسياري از علايم وجود دارند كه جملگي نشان مي دهند كه دنياي غرب، در معرض فروپاشي است. فرقي هم نمي كند از چه منظري نگاه كنيم. مثلاً يكي از متفكران غربي، حداكثر سال 2050 را براي فروپاشي آمريكا پيش بيني كرده است و كل غرب هم به لحاظ اقتصادي، وضعيت كم و بيش مشابهي دارد. از لحاظ اجتماعي، فرهنگي و جمعيتي هم اين گونه است. اينكه آنها بخواهند همجنس بازي را رواج دهند و به آنها اجازه دهند كه براي خود خانواده تشكيل دهند و برايشان حقوق مشابهي نسبت به ساير خانواده ها قايل شوند، اگر چه ممكن است اكنون به نابودي غرب نينجامد، ولي در واقع در برهه اي ديگر، نابودي غرب را رقم خواهد زد. پس اينكه مي گوييم آنها ارزشهاي خود را محقق كرده اند، به آن معنا نيست كه بشريت يا حتي خود غربيان را به آنجايي كه بايد برساند، رسانده است. اينطور نيست. موضوع اين است كه آنها به خودشان، وعده هايي داده اند كه آن وعده ها محقق شده است. هر چند كه اين وعده ها به ضرر بشريت بوده است. ٭ يكي از وعده هاي آنها ايجاد دموكراسي و توجه به حقوق بشر بوده و هست. حال اگر بخواهيم به مردم دنيا بگوييم كه بياييد با دموكراسي و حقوق بشر آشتي كنيد، به نظر شما اين الگو چيست و در كجا يافت مي شود؟ ٭٭ دموكراسي و حقوق بشر، يك معناي عام و يك معناي خاص دارد. ما از اينكه بخواهيم آن معاني عام را ارزش قملداد كنيم و خواستار اين باشيم كه آن ارزشها را كجا مي توانيم به دست آوريم، مشكل زيادي نداريم. دموكراسي اگر به اين معنا تعريف شود كه حكومتهايي هستند كه رضايت و همراهي مردم را دارند، بايد گفت كه همراهي مردم با حكومتها و رضايت آنها در واقع ارزشي است كه ما بايد براي به دست آوردن آن تلاش كنيم و در اين زمينه دلايل عقلي، فلسفي و ديني مشخصي هم داريم. يا در مورد حقوق بشر هم اگر منظور اين است كه بشر موجود كريمي است و حقوقي دارد و ما بايد آن حقوق را رعايت كنيم، بايد گفت كه اين هم ارزشي است كه ما بايد به دنبالش باشيم. ولي حقيقت قضيه اين است كه الفاظ و مفاهيم، الفاظ متشابهند. يعني آن معاني كه بر زبان عامه جاري هست و ما هميشه صحبت مي كنيم، يك چيز است و آن چيزي كه مطرح كنندگان اين مفاهيم، به دنبال آن هستند، در واقع چيز ديگري است. به طور مشخص در مورد دموكراسي، بايد گفت كه اگر صرف رضايت مردم و همراهي آنها با حكومتها مطرح باشد، ديگر اين فقط غرب نيست كه مصداق قرار مي گيرد، زيرا مصاديق زيادي داريم از حكومتهايي كه مردم با آنها بوده اند. در مورد بحثهايي كه اين روزها غرب ما را با آن درگير كرده، بايد بگويم كه دموكراسي و حقوق بشر، معاني اي دارند كه داوري و تعيين تكليف در باب آنها، به يك سري ارزشها و مفاهيم بنيادي تري نياز دارد و ما بايد تكليف خود را اول با آنها روشن كنيم و بعد بگوييم كه در كجا بايد به دنبال حقوق بشر و يا دموكراسي باشيم. آنچه كه من لازم است اشاره كنم اين است كه فلسفه سياسي غربي كه پشتوانه بحث دموكراسي و حقوق بشر هم هست، يك فلسفه حق به معناي واقعي نيست، بلكه يك فلسفه "خواست" است. ٭ به نظر شما چه نقدهايي بر اين فلسفه وارد است؟ ٭٭ ببينيد، شما در اين فلسفه، موجودي داريد به نام انسان كه هيچ معياري فراتر از خواست و اراده او، تعيين كننده سرنوشتش نيست. دموكراسي نيز بر اساس اين تعريف، به معناي نظامي است كه به لحاظ سياسي، "خود مرجع" و "خود قانونگذار" است و بدون اينكه مبنا و پايه اي در اين سيستم سياسي وجود داشته باشد، هر آنچه را كه مردم تصميم گرفتند، به عنوان امري درست، تلقي مي كند. حقوق بشر نيز در اين سيستم، معناي مشابهي دارد. حقوق بشر در غرب نه به اين معناست كه ما ارزشهاي ثابت و عيني و يك سري حقيقتهاي ماوراي انساني داريم كه وقتي انسانها را با آنها مي سنجيم، مي گوييم كه اين انسان از آن حقوق برخوردار است، بلكه حقوق بشر مطابق فهمي كه از غرب به ما منتقل مي شود، همان خواست بشر است، از منظر اين فلسفه، هر آنچه بشر بخواهد، حق است و حقوق بشر يعني تضمين اينكه بشر بتواند به هر آن چه مي خواهد، برسد. پس در غرب، دموكراسي و حقوق بشر هر دو، مرجعيت دادن به خواست بشر است. ٭ خواست بشر، صرف نظر از هر ارزش ديگر؟ ٭٭ بله كاملاً! شما اگر در غرب مي بينيد كه بحث دفاع از حقوق همجنس بازان مطرح مي شود، آيا غير از اين است كه در آنجا، خواست بشر، اصل و محور قرار گرفته است؟ در اين فضا، چه ارزشي مي تواند حاكم گردد. بشر اگر دلش خواست امروز به اين شكل باشد، اين مي شود حق و از نگاه آنها، دفاع از اين حق، در واقع دفاع از حقوق بشر تلقي مي گردد! فردا هم اگر دلش خواست به گونه اي ديگر باشد، آن هم مي شود حق. در واقع در آن فضا، حقي وجود ندارد كه ما بخواهيم بشر را با آن بسنجيم. پس اين طور مي توان تصريح كرد كه دموكراسي و حقوق بشر در غرب، مرجعيت دادن به بشريت، به عنوان منبع و منشأ حق است. با اين معنا شما بايد تكليف خود را روشن كنيد كه آيا اصولاً چنين چيزي را مي خواهيد؟ و بعد به دنبال آن باشيد كه آن را در كجا پيدا كنيد. اگر به دنبال چنين چيزي هستيد، بايد بگويم كه نمونه اش، همين دنياي غرب است. حقوق بشر و دموكراسي به اين معنا، در طول تاريخ وجود نداشته و هيچ فيلسوف و متفكري مدعي آن نبوده و هيچ نظام سياسي اي هم به اين معنا، وجود نداشته است. حتي نظامهاي مشترك سياسي گذشته، همچون امپراتوري روم يا مغول هم به چنين قاعده اي معتقد نبوده اند. يعني چه آنهايي كه از شأن و منزلت مردم دفاع مي كردند و چه آنهايي كه اصلاً سخني در اين باب نمي گفتند، قايل به اين تعريف نبوده و مردم و حق آنها را اينگونه نمي فهميدند. ادامه دارد