---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- گزارشي از جشنواره فرهنگي-هنري قلب آبي ؛ راز ماهي هاي خليج فارس در قلب آبي است
٭ مريم حسينيان قلب آبي مي تپد در خيابان حجاب، درست نزديك مركز آفرينشهاي ادبي تهران، دو نخل بزرگ خم شده اند تا با خورشيدي خندان، مهمانان را به داخل سالن دعوت كنند. نيازي نيست از كسي چيزي بپرسم. پرده زرد رنگي بالاي در ورودي گوياست: "دوازدهمين برنامه يك هفته با كانون، جشنواره فرهنگي- هنري قلب آبي، ويژه خليج فارس" به 10 ارديبهشت ماه، روز ملي خليج فارس فكر مي كنم و همراه گروهي از بچه هاي مدرسه اي وارد نمايشگاه مي شوم و احساس مي كنم قلب سرخ سينه ام با ديدن قلب آبي مي تپد. رنگ غالب آبي مثل موجي از آرامش، غرفه هاي متنوع را به هم پيوند مي دهد. درست در چند قدمي ام ماكت بزرگ خليج فارس پر از قايقهاي كوچك و پرچمهاي برافراشته مثل تيتر بزرگي سلام مي كند. حدود ده غرفه با فضاهايي شاد و متنوع كنار هم آراسته شده اند. انتهاي سالن خليج فارس دكور عظيم برنامه اي است كه هنوز شروع نشده و بچه هاي زيادي اطراف آن جمع شده اند. نمي توانم انتخاب كنم. همه جا، ماهي و موج و قايق و درياست. توي دلم سكه اي به هوا پرت مي كنم. اگر شير بيايد مي روم سمت چپ، اگر خط باشد سمت راست. خط است... مي روم سمت راست.
خليج فارس مي برد مرا... ديوارهاي غرفه كارگاه ادبي، درياست! دريايي پر از قايقهاي كوچك سبز، كه هر كدام برگه اي كوچك و متني زيبا را به همراه دارد. خانم فروغي به همراه مربي ادبي ديگري پشت ميز بزرگي در انتظار بچه ها نشسته اند. از فضاي كارشان مي پرسم. به جاي جواب، بلند مي شود و با چند كاغذ مربع برمي گردد. روي هر برگه جمله اي نوشته شده كه بچه ها بايد آنها را ادامه دهند. "سلام خليج فارس، راستي..." يا "ماهي ها در گوش من مي گفتند..." "ماهي به من خبر داد كه..."، "وقتي رازم را به صدف گفتم..." خانم فروغي توضيح مي دهد كه يكي از فعاليتهاي مركز آفرينشهاي ادبي طرحهاي ادبي حضوري با كودكان و نوجواناني است كه براي ديدن غرفه مي آيند. پانلهاي روي ديوار توجهم را جلب مي كند. ظاهراً گزيده طرحهايي است كه تابستان گذشته در تمام مراكز كانون پرورش فكري كار شده است. موج و ماهي و قايق، جملات و متنهاي زيبايي را تزيين كرده اند؛ روي ديوار، درياست. اين غرفه دو مسابقه ادبي را نيز طراحي كرده كه به برندگان جايزه خواهد داد. رو به روي ديوار ايستاده ام و محو خواندن متنهاي ادبي هستم: "اي خليج هميشه فارس! تو با آن صداي آرامت..." صداي نوجواني توجهم را جلب مي كند: مي تونم قايق درست كنم؟ مي خوام بنويسم. كارگاه ادبي را براي حفظ آرامش، ترك مي كنم.
پرواز بادبادكها ناخودآگاه كشيده مي شوم به سمت سبد پر از گوش ماهي و صدف كه روي ميز است. چند كودك و نوجوان مشغول درست كردن كاردستي اند. مجسمه هاي صدفي در كنار هم چيده شده اند. كمي آن طرفتر بچه ها با پاستل و آبرنگ نقاشي مي كشند. مربي جواني توضيح مي دهد كه در اين كارگاه، ابتدا از بچه ها مي خواهند نمايشگاه را ببينند، بعد گفتگويي درباره ساحل و خليج فارس انجام مي شود. وقتي بازديد كنندگان با سوژه ارتباط برقرار مي كنند، مربيان خلاق هنري از آنها مي خواهند كه نقاشي بكشند. روي ديوار پر از نقاشي هاي رنگارنگي است كه حال و هواي خليج فارس را القا مي كند. غير از آثار زيباي اعضاي كانون پرورش فكري پوشش مربيان كه ظاهراً از استانهاي جنوبي كشور، ميزبانان نمايشگاه اند، نگاهم را خيره مي كند. لباسهاي محلي جنوب با درخشش خود، احساس خاصي را به بازديد كنندگان منتقل مي كند. صداي قصه گو مي كشاندم به سمت غرفه قصه گويي. "يكي بود، يكي نبود" عنوان سردر غرفه است. باز هم دريا و ماهي و صدف. خانم ماه بي بي صفري پور هدف قصه گويي در نمايشگاه را آشنايي بچه ها با زبان محلي عنوان مي كند. مربيان جنوبي افسانه هاي محلي و قصه هاي دريايي را با همان لهجه شيرين و در فضا سازي مناسب تعريف مي كنند. انگار برنامه اي كنار دكور عظيم خليج فارس در حال اجراست. دو مجري برنامه، با بچه ها ارتباط برقرار مي كنند. هر دو لباس بومي پوشيده اند آقاي مجري با بچه ها احوالپرسي مي كند و خانم مجري از تاريخچه خليج فارس مي گويد. موسيقي اصيل جنوب پخش شده است در فضا، عده زيادي محو برنامه اند.
معرفي سرزمين جاي سوزن انداختن نيست. ديوارها پر از نشريه ديواري است. موضوع هر غرفه را مي شود از سردر آن فهميد. به بخش معرفي سرزمين آمده ام. ماكتهاي كوچك و بزرگ، كار هنرمندان جنوبي وسط غرفه به چشم مي خورد. بازارچه و زندگي روستايي مردم خليج، سقوط هواپيما و خرماچيني محور ماكتهاست. روي ديوار، آثار تحقيقي توجهم را جلب مي كند. رئيس علي دلواري، ميرزامحمدخان برازجاني و چهره هاي ماندگار جنوب حكايت از تحقيق و مطالعه اعضاي نوجوان كانون پرورش فكري دارد. انتهاي يكي از غرفه ها عروسكهاي بزرگي به چشم مي خورد كه انگار مشغول نواختن سازهاي سنتي جنوب هستند. كمي گيج شده ام. فكر مي كنم مدتها زمان لازم است تا بتوانم آن طور كه دلم مي خواهد آثار نمايشگاه را ببينم. به بازديدكنندگان نگاه مي كنم. تنوع غرفه ها و بالا بودن سطح آثار نگاه همه را مشتاق و راضي كرده است. چشم مي گردانم به اطراف سالن، يك در باز حس كنجكاوي ام را تحريك مي كند؛ در محوطه اي كوچك، بيرون از محيط نمايشگاه، خليج كوچكي پر از صدف و قايق و ماهي تعبيه شده، بچه ها قايقهاي كوچكشان را به دست آب مي سپرند. روي ديوار فراخوان براي پرواز بادبادكهاست و آن وقت است كه مفهوم بادبادكهاي كاغذي متنوع را كه حاصل كار بازديد كنندگان است، در گوشه و كنار غرفه مي فهمم. قرار است در يكي از روزهاي جشنواره، بادبادكها براي قلب آبي به پرواز درآيند. دلم مي خواهد بنشينم و بادبادك بسازم، ولي...
يك مدير، يك پيام، يك قلب آبي به همين سادگي در مقابل او ايستاده ام. صبر مي كنم تا صحبتش با دو نوجوان گروه موسيقي تمام شود. ظاهراً درباره برنامه ها صحبت مي كنند. با خنده و صميميت از هم خداحافظي مي كنند. آقاي كريمي خوشرو و مهربان مي ايستد تا به سؤالهايم جواب بدهد. عذرخواهي مي كنم از اينكه در شلوغ ترين ساعت بازديد انتظار دارم به سؤالهايم پاسخ دهد. اما معاون فرهنگي كانون پرورش فكري مي خندد و مي گويد: من به همه سؤالها پاسخ مي دهم، چرا نتوانم سؤالهاي شما را جواب بدهم؟ از اهداف جشنواره مي پرسم و علت عمومي بودن نمايشگاه، با توجه به اينكه آثار اعضاي كانون پرورش فكري كشور ميهمان غرفه هاست. آقاي كريمي كمي مكث مي كند و مي گويد: ملاحظه مي كنيد در اين جشنواره از آثار و تحقيقات و منابع تاريخي استفاده كرده ايم. اعضا و مربيان ما احساس و علاقه خود را به شكل آثار ادبي و هنري و مجموعه هاي تحقيق ارائه كرده اند. ما معتقديم كه كانون در مقابل جامعه ديني وظيفه اي دارد. اين نمايشگاه فضايي ايجاد كرده است تا هر كس بتواند استفاده ببرد. در اين جشنواره مجموعه فعاليتها برخاسته از فرهنگ و مليت ماست، مثل قصه گويي، آداب و رسوم، اقتصاد سنتي، صنايع دستي و... ما مي خواهيم بگوييم به اينها نبايد كم توجهي شود. هدف ما اين است كه نشان بدهيم قلب آبي فقط براي ايرانيان مي تپد. احساس مي كنم كه نبايد بيشتر از اين وقت آقاي كريمي را بگيرم. به عنوان آخرين سؤال جمله اي براي بادبادك مي خواهم. لحظات قشنگي است. بر خلاف انتظارم سريع يك جمله نمي گويد تا خداحافظي كند. اول مي خندد، بعد چشم مي گرداند به اطراف سالن. انگار به دنبال نشانه هايي از قلب آبي است. مي خندم و مي گويم: حالتهاي شما را مي نويسم! معاون فرهنگي كانون، سر تكان مي دهد و فروتنانه لبخند مي زند و بعد پيامش را براي بادبادكي ها مي گويد: عشق و احساسم را همراه بادبادكم براي قلب آبي ام مي فرستم. عذرخواهي مي كنم و خداحافظي. به ساعت نگاه مي كنم. اصلاً متوجه نشده ام كه زمان چقدر گذشته است! دلم نمي آيد قلب آبي را ترك كنم. حسي مثل تپش، زير پوستم احساس مي كنم. دوباره كنار ماكت آبي خليج فارس مي ايستم. دلم يك قلم و كاغذ مي خواهد و قايقي كاغذي... نه "قلب آبي" بهتر است.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- نفس عميق ؛ با كبوترها...
براي آن هميشه خوب؛ استاد مرتضي مطهري
با كبوترهاي خوب
پر زدي تا آسمان
گم شدي ناگاه در
كوچه هاي كهكشان
رفتي و پر شد دلت
از هزاران پنجره
ما ولي روي زمين
رفتي از ما زودتر
آفرين! صد آفرين!
با كبوترهاي خوب
پر زدي تا آسمان
مانده اما پيش ما
"داستان راستان"
سيد سعيد هاشمي
روزي روزگاري بادبادك كوچكي تصميم گرفت پرواز كند و چرخي در آسمان بخورد. براي همين تمام قدرتش را جمع كرد و با اولين باد، از دست دختربچه اي رها شد و به هوا پريد. توي هوا چرخ خورد و زمين را نگاه كرد كه لحظه به لحظه كوچكتر مي شد. اول دختربچه، بعد خانه و سپس كوچه ها و خيابانهاي شهر. تمام خانه ها شده بودند اندازه يك قوطي كبريت و درختها به اندازه يك چوب كبريت كوچك شده بودند. بادبادك به اولين ابر كه رسيد، چند پرستوي كوچك را ديد. با آنها قايم باشك بازي كرد و خودش را به دست باد سپرد و در هوا چرخيد و از ته دل خنديد. بادبادك حسابي خوشحال بود و از ته دل مي خنديد. احساس مي كرد توي دنيا هيچ چيز براي ناراحت شدن ندارد. بادبادك شادمانه قايم باشك بازي مي كرد. پرستوها پشت ابرها قايم شده بودند تا بادبادك آنها را پيدا كند. بادبادك وقتي خود را ميان آن همه ابر تنها ديد، ترسيد. تنش لرزيد و داد زد: "آهاي پرستوها كجاييد؟" اما صدايشان در نيامد. تنها صدايي كه شنيده مي شد هوهوي ضعيف باد بود. بادبادك به اطرافش نگاه كرد. وسط ابرهاي سفيد، نقطه سياهي را ديد. فكر كرد يك پرستو پيدا كرده. با عجله به سمتش پرواز كرد. آنقدر خوشحال بود كه نفهميد چگونه اين همه راه را به سمت نقطه سياه پرواز كرده. آرام آرام خودش را به كنار نقطه سياه كشاند، اما قارقار كلاغ سياه او را آنقدر ترساند كه نفهميد با چه سرعتي به سمت هواپيمايي پرواز مي كند كه به طرف او مي آيد. بادبادك خيلي زود فهميد كه هواپيما چقدر خطرناك است و خود را به عقب كشيد. اما هواپيما غرشي كرد و گوشه دنباله هاي رنگي اش را با خود برد. غصه توي كاغذهاي بادبادك گير كرد و او بدون اينكه بخواهد دور خودش چرخيد و چرخيد. همان طور كه گيج دور خودش پرواز مي كرد و نمي دانست با يك دنباله پاره به كجا مي رود، نرمي تكه ابري را احساس كرد. سعي كرد سرعتش را آرامتر كند و كمتر دور خودش بچرخد. آرام آرام خودش را به دست باد سپرد و به تماشاي دوباره آسمان نشست. چقدر آسمان بدون كلاغ و هواپيما زيبا بود. پرستوها را ديد و شروع به تكان خوردن كرد تا او را ببينند. دلش براي قايم باشك بازي تنگ شده بود. از لا به لاي ابرها راه خود را به سمت پرستوها باز كرد، اما.... ناگهان يادش آمد آسمان جاي پرخطري است. كلاغ، هواپيما و گيرافتادن دست باد.... همه چيز دور سرش چرخيد و به اين طرف و آن طرف تاب خورد و پرستوها فكر كردند بادبادك دارد خداحافظي مي كند. آنها دور شدند و به سمت گروهشان پرواز كردند. بادبادك دوباره ماند با يك آسمان خالي. تمام قدرتش را جمع كرد و تصميم به پرواز گرفت به سمت زمين كوچكي كه لحظه به لحظه بزرگتر مي شد. اول خانه ها، بعد درختها و بعد دختر كوچكي كه با ديدن بادبادك، از ته دل مي خنديد. افروز ارزه گر
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- گزارش ؛ آشتي، آشتي تا روز بهشتي!
قهر، قهر، قهر. تا روز قيامت. قهري. با آن دوست سرميزي، همان كه هميشه با تو بوده، همان كه دلت نمي خواهد اسمش را هم بياوري، همان ديگر.
اصلاً با آن يكي دوستت هم قهري. هم با سرميزي هم با ته ميزي، هم با جلويي و حتي با پشت سري. با همه قهري حتي با خواهر بزرگ و داداش كوچيك، با همه همه همه، و تو با همه قهري و توي اين هاگيرواگير سفارش گزارش اين هفته نصيب تو مي شود دلت مي خواهد با گزارش و مصاحبه و مسئول صفحه هم قهر باشي ولي...
وقتي به ميانشان مي روي اخم نمي كني تو با آنها قهر نيستي. سوژه هاي تو كساني هستند كه حتي فكر قهر كردن با آنها هم توي سرت وول نمي خورد.
چهارراه اول را پشت سر مي گذاري. داخل يك سوپر كوچك مي شوي. پشت پيشخوان پسري شايد 18-17 ساله ايستاده، نزديك مي روي، سلام مي كني و بعد از معرفي خودت مي پرسي:
- ببخشيد تا حالا شده با كسي قهر باشيد؟
آرمان كاويان 17 ساله.
قهر كه آره چند باري پيش اومده
- بعد شما مي رين منت كشي يا طرفتون مياد؟
- من برم؟ عمراً! صد سال! هميشه اونا ميان، ميدونين ما بيشتر با رفقا كه مي زنيم به تيپ و تار هم، اونا ميان آشتي ولي يه آبجي داريم به از شما نباشه آبجي 10 سالشه، يه وروجكيه، راستش فقط طاقت قهر موندن با اونو نداريم. تشكر مي كني و از مغازه بيرون مي آيي، چند قدم نرفته اي كه سوژه بعدي را شكار مي كني. نزديك مي روي، سلام و معرفي و سپس سؤال:
- تا حالا شده با كسي قهر باشين؟
مليحه سلطان نژاد 18 ساله:
- آره خيلي پيش اومده.
اگر احياناً طرفتون ازتون معذرت خواهي بكنه چقدر مي تونيد قبول كنيد و او رو ببخشين؟ بستگي به موقعيتش داره ولي اصولاً آدمي كه پيش قدم مي شه براي آشتي بايد فهميده باشه ايراد از اونه و براي همين اول بايد اون اخلاق يا رفتار بد رو از خودش دور كنه بعد پاشو بذاره براي آشتي.
تشكر مي كني و باز به راهت ادامه مي دهي. ده دقيقه اي را هي چشم مي كشي به اين ور و آن ور ولي هيچ سوژه مناسبي را پيدا نمي كني، به ايستگاه اتوبوس كه مي رسي از شدت خستگي مي نشيني. اولين اتوبوس كه مي ايستد سوژه بعدي تو را با خود مي آورد.
فائزه منايي 15 ساله:
- تا حالا شده با كسي قهر كنين؟
- آره. خيلي پيش اومده
- اصولاً شما مي رين منت كشي يا طرف مقابلتون پا پيش مي ذاره؟
- راستش آدماش فرق مي كنن، با بعضيها بايد اونقدر قهر بود تا بپوسن. و با بعضيها بايد زود آشتي كرد، چون جنبه قهر ندارن، مي رن پشت سر آدم صفحه مي ذارن.
مي پرسي: پس از ترس صفحه با آدما آشتي مي كنين؟
- آره ديگه، مگه علت ديگري هم مي تونه داشته باشه؟!
خداحافظي مي كني و راه مي افتي به استدلال فائزه منايي فكر مي كني و حتي عكس العملي هم در مقابلش نداري كه نشان دهي.
پشت ويترين گل فروشي مي ايستي، از گلهاي تر و تازه اش خوشت مي آيد، داخل مي روي پسري در حال خريد چند شاخه گل است به همراه چند نفر ديگر نزديك مي روي سلام و معرفي و بعد سؤال.
مرتضي مرادي. آقاي مرادي تا حالا شده با كسي قهر باشين؟
- آره خيلي
- اصولاً كي مي ره منت كشي؟
- راستش من نمي تونم شب سرمو بذارم رو بالش و با كسي قهر باشم، حداكثر بعد از دو ساعت آشتي مي كنم
- اگر كسي بياد و ازتون معذرت بخواد چقدر مي تونين ببخشينش؟
- خيلي. اصلاً نمي تونم به كسي بي محلي كنم. به خاطر همين بين دوستام به ذليل بودن معروفم. سرش را پايين مي اندازد و مي رود.
توي ذهنت به جوابهايي كه امروز گرفته اي فكر مي كني. بعد ياد آدمهايي مي افتي كه از صبح تا حالا با آنها قهر كرده بودي.
آقا 23 تا شاخه گل رز مي خوام.
زينب حاجي محمدزاده
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- از كجا چه خبر
از آدم تا موش
گاهي دانشمندان هم سرشان كلاه مي رود و بدجوري ضايع مي شوند. همين چند وقت پيش، گروهي از دانشمندان دارويي درست كردند و بعد فهميدند بي خودي درست كرده اند و تمام اين ضايع شدن ها هم تقصير موشهاي آزمايشگاهي بود. به نظر مي رسد استفاده ازموشهاي آزمايشگاهي در تحقيقات دارويي هميشه هم روش قابل اعتمادي نيست. دانشمندان كانادايي دارويي براي يك نوع بيماري تنفسي تهيه كرده اند. اين دارو در آزمايش روي موشها كاملاً موفق عمل كرده است، اما در انسانها باعث تهوع و استفراغ شديد مي شود. علت واضح است. موشها يا (تمام جوندگان) هيچ وقت استفراغ نمي كنند. طفلك دانشمندان كه دلشان به موشها خوش بود!
پيش به سوي ويتامين!
گاهي خوب است كه درباره قرصها و ويتامين هايي كه گوشه جعبه كمك هاي اوليه جا خوش كرده، اطلاعاتي داشته باشيم. مثلاً ويتامين E. ويتامين E يك آنتي اكسيدان به حساب مي آيد و در انواع ميوه ها و سبزي ها مثلاً انبه و شلغم به فراواني يافت مي شود. اولين استفاده از ويتامين E در درمان بيماري به سال 1940 باز مي گردد. در آن زمان يك پزشك كانادايي براي درمان بيماريهاي بيمارانش ويتامين E را تجويز كرد. ويتامين E براي تقويت سيستم ايمني بدن و همچنين مشكلات گوارشي تجويز مي شود. ويتامين E در پيشگيري از بيماريهاي قلبي و بسياري از انواع سرطان هم مؤثر است. حالا اگر خواستيد تمام قرصهاي ويتامين E تان را درسته قورت بدهيد، بدانيد: مصرف زياد از حد ويتامين E باعث تهوع، سردرد و خستگي مي شود. و حتماً قبل از مصرف قرص بايد از پزشك اجازه گرفت. جدا از اينها، خوردن طبيعي ويتامين E (ميوه جات، سبزي ها و...) بسيار مؤثر و مفيدتر است. خود دانيد!
مواد لازم: 1- حقوق هفتگي: سه عدد و نصفي 2- بستني: انواع طعمها اعم از كيم، ميوه اي، نوني، سنگك، بربري، باگت و... 3- آگهي روي بوفه: چهار پيمانه 4- تعارف: سه ليوان 5- بخشنامه: 6 ملاقه 6- جمعيت قاتل بستني: 500 گرم 7- چشم: 5 عدد از حدقه در آمده 8- قلك: 15 پيمانه بستني ميوه اي، كيم، نوني، ليواني موجود مي باشد. هنوز درست و حسابي اين آگهي را به شيشه بوفه نزده بودند كه سيلي از جمعيت هجوم مي برد به بوفه و تو امروز فقط و فقط به دليل كم گرفتن نمره زبان از حقوق هفتگي محروم شده بودي. توي حال و هواي خودت بودي كه دوستت مي آيد و از طعم بستني هاي جديد بوفه مي گويد كه دو طعم دارد و دوقلو هم هست و اگر بخواهي يك كيم كاكائويي هم مي تواني بخري. او همانطور مي گفت و تو توي دلت به هر چه زبان و بستني و حقوق هفتگي بود ناسزا مي گفتي. امروز آخر هفته است و خيالت راحت است كه ديگر خبري از بي پولي و حرص زدن و زير چشمي نگاه كردن به بستني بقيه نداري. بچه ها كيم ها را گاز مي زنند و تو توي دلت به همه شان مي خندي حقوق هفتگي ات را كه بگيري حتماً حتماً سه تا بستني ميوه اي مي خري با دو تا ليواني و 4 تا كاكائويي و همه را يك جا مي خوري. به هيچ كس هم از بستني هايت نمي دهي حتي تعارف هم نمي كني چون آنها هم به تو تعارف نكرده بودند تا چشم همه شان درآيد. و چقدر تو خوشحالي، آنقدر كه شنبه كه مي آيي حتي نمي بيني كه روي شيشه بوفه بخشنامه اي زده اند كه به علت عوامل بهداشتي از فروش هر گونه بستني معذوريم. تذكر1) در مورد درس زبان هيچ كمكي نه به شما بلكه به هيچ يك از عزيزان نمي توانيم بكنيم. تذكر2) به جاي اينكه سر هر چيز و ناچيزي قلكتان را بشكنيد، آن را نگه داريد براي موضوع مهم بستني. تذكر3) اين بار دل بر و بچه هاي بادبادك هم برايتان كباب شد.