خانه   |   صفحات   |   آرشيو   |  آرشيو PDF |   درباره موسسه   |   ارتباط با ما   |   نقشه سایت   چهارشنبه 20اردیبهشت ماه 1385
منوي اصلي
 صفحه اول   
 اخبار   
 اقتصادی   
 بین الملل   
 هنر   
 میهن   
 خطه خورشید   
 چوب خط   
 گزارش   
 بادبادك   
 رسانه   
 بانوان   
 جامعه   
 ورزش   
 عبرت   
 در حوالی امروز   
 یادداشت روز   
 فراسو   

[ بادبادك ]


يادداشتهاي روزانه من براي خدا ؛ علفهاي بلند ، همان پنجره اند !

يادداشت ؛ زبانت را گاز بگير، مزاحم!

گزارش تحريريه ؛ تولدت مبارك!

همه آنچه درباره نانوها مي خواهيد ؛كوتوله هاي دوست داشتني

از كجا چه خبر؟



----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
يادداشتهاي روزانه من براي خدا ؛ علفهاي بلند ، همان پنجره اند !

شنبه
مامان و بابا ناراحتند. لازم نيست حدس بزنم. مطمئنم كه مسأله اي نگرانشان كرده است. امروز كه از مدرسه آمدم، مي خواستم خبر خوش نمره بيستم را بدهم كه ديدم بابا زير لب گفت: "درست مي شه!" و مامان با عجله چشمهايش را خشك كرد. خيلي نگرانم. سعي كرده ام بفهمم، ولي نمي شود. به سعيد گفتم، حتي سرش را از صفحه رايانه برنگرداند. آهسته گفت: "اگه لازم باشه به ما مي گن." من نمي توانم مثل سعيد راحت باشم و مثل سحر، كودكانه فكر كنم. اميدوارم تو كمكم كني، كاش مي شد، مشكل مامان و بابا را به خوابم مي فرستادي. من منتظرم. لطفاً ناراحتي مامان و بابا را به من بگو... لطفاً!

يكشنبه
بابا نشسته بود و داشت علفهاي بلند باغچه را مي كشيد. بيلچه را برداشتم و كنارش نشستم. فقط براي اينكه سرصحبت را باز كرده باشم، گفتم: "اوه اوه چه علفي!" قدشون از گلها بلندتر شده!" بابا لبخندي زد و گفت:"خوب ما هم گلها رو داريم نجات مي ديم ديگه." آهسته گفتم: "مگه من سحرم كه اينا رو مي گين؟" بابا بلند خنديد، ولي مي دانستم كه به زور مي خندد. "شماها كه از نظر من هيچ وقت بزرگ نمي شين. هميشه بچه اين برام." احساس خوبي داشتم. با هم نشستيم و گلهاي بنفشه و ياس را از شر علفها نجات داديم. كارمان داشت تمام مي شد كه سحر همراه با مامان از بازار آمد. عصباني شد و داد زد: "چرا گلهاي علفي منو كندين؟" من و بابا به هم نگاه كرديم. علفهاي بيچاره!

دوشنبه
بابا داشت به مامان مي گفت: "دارن حسابرسي مي كنن. من كه مطمئنم". مامان صدايش مي لرزيد. با احتياط گفت: "اگه نتوني ثابت كني؟" و من كه همه چيز را فهميده بودم، دلم لرزيد و بي اختيار به آسمان نگاه كردم. كاش همان لحظه يك نشانه برايم مي فرستادي. دلم براي بابا شور مي زند. مطمئنم كه مشكل بابا را خيلي زود حل مي كني. تو مي داني كه همه ما چشممان به توست. اگر دعا كنم؟ اگر نذر كنم؟ اگر قول بدهم كه هميشه يادداشتهايم را منظم بنويسم؟ مشكل بابارو حل مي كني؟

سه شنبه
مامان نخوابيده است. از چشمهاي قرمزش فهميدم. تو چرا به حرفهاي ما گوش نمي دهي؟ چطور دلت مي آيد اشكهاي مامان را ببيني؟ مگر نديدي ديشب بعد از نماز يك عالمه توي مسجد بود؟
وقتي از مسجد آمديم، به مامان گفتم: "كار بابا چي شد؟" گفت: "هنوز معلوم نيست تو نگران نباش." ولي من نگرانم. خيلي نگرانم. خيلي...

چهارشنبه
سحر دلش براي علفها مي سوزد. مامان مي گويد: "علفها مثل مشكلات هستند، بعضي وقتها قدشان خيلي بلند مي شود." دلم مي خواهد تمام علفها را از ريشه بكنم، ولي اگر مثل سحر فكر كنم كه نمي شود مشكلات را حل كرد. ولي بابا مي گويد: "اشكالي نداره. علفهاي پشت باغچه را براي سحر نگه مي داريم." مگر مي شود مشكلات را حفظ كرد؟ مشكلات به چه درد مي خورند؟ چرا بعضي وقتها زندگي را سخت مي كني؟ دلم براي بابا، مامان و خودم و سعيد و سحر مي سوزد؟
بابا مرد درستي است، چرا بايد اين قدر ناراحت باشد؟
امشب سر نماز بودم. مامان يك لحظه چراغ اتاقم را روشن كرد. بعد آمد كنارم نشست و گفت: "اين قدر غصه نخور، خدا همه چيز را درست مي كنه." بغض كردم و گفتم: "خدا چطور دلش مي ياد اشك ما رو ببينه؟" مامان خنديد و گفت: "اين حرف رو نزن. مشكلات فقط روزنه اي هستند براي نزديك شدن به خدا. به پنجره اتاقت نگاه كن. خيلي وقتها مي بينم كه از طريق همين پنجره با خدا ارتباط برقرار مي كني. مشكلات هم دقيقاً مثل پنجره اند. سختيها باعث بزرگ شدن و تقويت ما مي شن، ما بايد خودمون رو امتحان كنيم، نه اينكه از خدا دور بشيم."
وقتي مامان رفت، خيلي فكر كردم. الان هم دارم فكر مي كنم. به پنجره، روزنه، تو و...

پنجشنبه
بابا شيريني گرفت. تلفني فهميد كه مشكلش توي اداره حل شده، خيلي خوشحال بود. من دويدم كنار پنجره. هيچ راه ديگري به ذهنم نمي رسيد. فكر مي كردم از پشت پنجره راحت تر مي توانم از تو تشكر كنم. چه خوب شد كه مشكل بابا را حل كردي. فقط كمي شرمنده ام نكند فكر كني به تو بي احترامي كرده ام. ولي نه، تو مهربان تر از اين هستي كه از دست من عصباني شوي. چقدر خوب است وقتي آرامش به خانه باز مي گردد!

جمعه
به سعيد گفتم: "بيا بريم كمك بابا." او سطل برداشت و من بيلچه. سحر اول نق زد. ولي بعد خوشحال شد. بابا گفت: "اولين رديف گلهاي علفي مال تو." من پرسيدم: "پس سهم من كو؟" بابا خنديد: "بنفشه ها سهم تو." سعيد بيلچه را توي خاك فرو برد و گفت: "ما هم كه هيچي ديگه!" بابا اشاره كرد به درختها: "اين درختها كه به نام تو بوده!" داشتم فكر مي كردم كه چقدر خوب است بابا هميشه رفتار آرام و ثابتي دارد. احساس مي كنم بابا يك روزنه بزرگ به سوي تو دارد. كاش من هم مثل او آرامش خاطر داشتم. سحر پرسيد: سهم خدا چي مي شه؟ همه به هم نگاه كرديم. بابا فكر مي كرد. سعيد بلند شد و ايستاد. گلهاي ياس را هنوز تقسيم نكرده بوديم. گفتم: "از بنفشه هاي من هم براي خدا بذارين." سحر با هيجان گفت: "از گلهاي علفي هم به خدا بدين" سعيد آهسته گفت: "درخت سيب هم مال خدا" و بعد چهار گوش كوچكتري وسط باغچه درست كرديم.هر كدام سهمي از دلبستگي هايمان را به تو هديه داده ايم. حتماً ديدي كه چند قطره درشت باران روي صورتمان نشست!


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
يادداشت ؛ زبانت را گاز بگير، مزاحم!

به اين فكر مي كنم كه من چقدر خوش شانسم! چون الان راحت و آسوده توي اتاقم نشسته ام و هيچ كسي نيست كه مزاحمم بشود.
واي! اگر يك نفر در بزند: ... تق... تق... تق...
آن وقت خيلي ناراحت مي شوم و شايد از غصه دق بكنم!
مزاحمها بدون اينكه در بزنند مي آيند توي اتاق و تمام وسايلت را به هم مي ريزند. حرفهاي الكي مي زنند. از اينكه فلاني چي گفت و چه پيغامي مي رساند. مزاحمها از گران شدن نان سنگك هم حرف مي زنند.
واي خدا! يكي از مزاحمها مجسمه جديدي كه خريده ام را برداشته و مثل يك توپ مي اندازد توي هوا و باز آن را مي گيرد.
اوهوي! به مجسمه نازنين من دست نزن.
و مزاحمها با چشمهاي سرخ و عصباني انگار كه بي تقصيرند به چشمهايتان زل مي زنند و .... بوم... مجسمه نازنينم شكست!
به اين فكر مي كنم كه چقدر من بدشانسم. اما نه! زبانت را گاز بگير! هيچ كس توي اتاقم نيست. فقط من هستم و ...
خوب گوش كن!
انگار يك نفر دارد در مي زند: ... تق... تق... تق


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
گزارش تحريريه ؛ تولدت مبارك!

موضوع جلسه: اون چيه من مي دونم و شما نمي دونيد!
بوفه كه اين را مي گويد، همه به فكر فرو مي رويم. اين چه چيزي است كه بوفه مي داند و بقيه بادبادكي ها نمي دانند؟
نفس عميق مي گويد: خب... يك كم بايد راهنمايي بكني
بوفه به اطرافش نگاه مي كند و مي گويد: باشه... اون چيه 4 حرفيه، من مي دونم و شما نمي دونيد.
از كجا چه خبر روي هوا بشكني مي زند و مي گويد: آهان فهميدم! تمام اون روزهايي كه تو يواشكي دست توي دماغت مي كردي و من نمي دونستم.
همه مي زنند زير خنده. بوفه با اوقات تلخي مي گويد: حيف اين همه راهنمايي.
نفس عميق جلوي خنده اش را مي گيرد: خوب دماغ هم 4 حرفيه.
: نخير! هم 4 حرفيه، هم حال به هم زدني نيست.
مداد آبي كه از اول جلسه فقط گوش مي كرد، نظر خود را مي گويد: خب شايد تو توي يك مهموني، يواشكي تمام شيريني هاي صاحبخونه رو خورده باشي. فكر نمي كنم اين ديگه حال كسي رو بهم بزنه.
: نخير! 4 حرفيه، حال به هم زدني نيست. اول حرفش هم "ت" است.
نفس عميق با خودش زمزمه مي كند: تا... تي... تَ... تِ... تُ...
تو بايد... رفتار كني... با نرمي و ... با احساس...
: دارم به هوشتون شك مي كنم ها. 4 حرفيه، حال به هم زدني نيست، اولش "ت" آخرش هم "د"
از كجا چه خبر با هيجان از جايش بلند مي شود: تو مي دوني پشت اون در چه خبره؟
بوفه شانه هايش را بالا مي اندازد: نمي خوام بدونم.
نفس عميق سرش را به سمت در مي برد: نخير. مثل اينكه خبرهاييه.
جدي، جدي تو خبر نداري؟
بوفه جوابي نمي دهد.
از كجا چه خبر و نفس عميق و مداد آبي آرام آرام به سمت در مي روند. از پشت در صداي پچ پچ مي آيد.
مداد آبي با ترس دستگيره در را مي گيرد و مي گويد: همه چشمهاتون رو ببنديد.
در قژي مي كند و آرام باز مي شود.
يك عالمه كاغذ رنگي و بادكنك همراه با صداي تولد، تولد... به زمين مي ريزد.
نفس عميق رو به بوفه كه به بادكنك ها خيره شده، مي گويد: ديدي ما مي دونستيم و تو نمي دونستي!
: چي رو مي دونستيد؟
همه با هم مي گوييم: كه امروز تولد 1 سالگي بادبادكه.


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
همه آنچه درباره نانوها مي خواهيد ؛كوتوله هاي دوست داشتني

ريز مي بينمت، كوچولو!
آنقدر ريز و كوچك است كه شما حتي تصورش را نمي كنيد. آنقدر ريز و كوچك كه فقط يك ميلياردم متر را شامل مي شود. يعني حدوداً 4 برابر قطر يك اتم و يا به عبارتي طول 10 اتم هيدروژن.
براي اينكه اين ريزه ميزه ها را بهتر درك كنيد، مكعبي به ابعاد 5/2 نانومتر را در نظر بگيريد. در اين مكعب حدود 1000 اتم جاي مي گيرد. يك جسم نانومتري با اندازه اي حدود 10 نانومتر، هزار برابر كوچكتر از قطر موي سر شماست.
پلنگ صورتي با شنيدن درباره نانومترها يك علامت سؤال بزرگ روي كله اش سبز مي شود. يك علامت سؤال بزرگ بزرگ بزرگ ...
اين رشته سر دراز دارد.
اسم نانو از كشور خانم اوشين يعني ژاپن وارد جهان شده است. ژاپن يكي از كشورهاي مهم نانويي به حساب مي آيد. اما پيشوند كلمه نانو از زبان يوناني به معناي كوتوله گرفته شده است.
اولين بار ريچارد فاينمن طي سخنراني اي در انستيتو تكنولوژي كاليفرنيا از اين كوتوله ها حرف زد و گفت كه اصل و مباني فيزيك، امكان ساخت اتم به اتم چيزها را رد نمي كند.
اين آقا كه برنده جايزه نوبل فيزيك نيز هست، عنوان كرد كه مي توان ماشينها را آنقدر ريز و كوچك ساخت تا به اندازه خود اتم برسد. يعني روباتهايي به اندازه يك نانو.
همچنين جرج اسميت، سرپرست بخش علوم مواد در دانشگاه آكسفورد مي گويد: در مقياس نانو، خواص جديد، هيجان انگيز و متفاوتي يافت مي شود. با كوچكتر شدن اجسام، نسبت بين فضاي سطح و جرم آن افزايش مي يابد. دانشمندان ديگري مثل جي استورس هال و اريك دركسلر نيز در رؤياي نانوها به روزي فكر مي كردند كه مثل پلنگ صورتي خانه را به قايق و قايق را به ماشين و ماشين را به موتور و بعد هر وقت حوصله شان سر رفت موتور را مثل يك كاغذ تا مي كنند و توي جيبشان مي گذارند.
علم نانو يعني همين. يعني هر وقت دلتان خواست صندلي راحتي تان را به دوچرخه تبديل كنيد و به سمت مدرسه حركت كنيد...

نانوها در خدمتند
علمي كه چندان هم دور نيست، مي تواند تأثيرهاي فوق العاده اي روي زندگي شما و بزرگ شدن، علامت سؤال پلنگ صورتي بگذارد.
مثلاً ساخت لاستيكهايي كه هيچ وقت ساييده نمي شوند، شيشه هايي كه هيچ وقت كثيف نمي شوند، لباسهايي كه نيازي به شستشو ندارند و روباتهايي كه بدون درد وارد بدن شما مي شوند و يك فيلم "مستند- اكشن" از شما مي سازند. وقتي ساختار مواد نانويي را مي توان از جهات دماي ذوب به خواص مغناطيسي و حتي رنگ مواد و ... كنترل كرد؛ يعني در اين جهان عجيب و غريب آب را مي توان در دماي صفر درجه به جوش آورد و در 100 درجه به يخ تبديل كرد و يا مس كه رساناي خوب الكتريسيته است، در برابر ميدان مغناطيسي مقاوم شود. آن گاه شما با رايانه هايي كار مي كنيد كه ميلياردها بار پرسرعت تر از رايانه هاي امروزي است. هيچ كس به خاطر بيماريها و سالخوردگيها نمي ميرد و شما و خانواده تان با آسودگي به سفرهاي فضايي ارزان و مطمئن خواهيد رفت.
اينجاست كه پلنگ صورتي نفس راحتي مي كشد و با آسودگي خاطر، به روزهاي نانويي فكر مي كند.

كمي بدنمان نانويي شده!
يكي از زير مجموعه هاي نانو تكنولوژي، نانو بيوتكنولوژي است كه سر و كارش با جانورها و موجودات زنده است.
همين چند وقت پيش گروهي از محققان ابزاري را تكميل كردند كه هدفش بررسي اوضاع و احوال درون سلول است. اين ابزار بدون آسيب رساندن به اجزاي سلول و فعاليتهاي دروني آن، مأموريتش را انجام مي دهد.
اجزاي تشكيل دهنده اين ابزار رديفهايي از لوله ها يا سيمهاي بسيار ظريفي است كه وظايف مختلفي را بر عهده دارند. مثلاً هزار پروتئيني را كه به وسيله سلولها ترشح مي شوند، شناسايي مي كند. همچنين، ذرات نانويي هستند كه روي عضوي مصنوعي را كه براي پيوند آماده شده مي پوشانند و از قبول نكردن عضو توسط بدن جلوگيري مي كنند. مواد تشكيل دهنده اين ذرات، پليمر، سراميك و فلز است. حتي دندانها را هم ديگر مصنوعي نمي سازند. روس tribology دندان مصنوعي را با روكش نانويي توليد كرده كه هيچ وقت خراش برنمي دارد و در برابر الام دندان مقاومت مي كند. ذرات نانويي اكنون به مرحله اي رسيده اند كه دانشمندان را در كنترل سلولهاي بدن كمك مي كنند. پلنگ صورتي به تمام نانوها و ابزارهاي نانويي فكر مي كند و بعد، از اينكه يك ابزار كوچك توي سلولهايش را جستجو كند، قلقلكش مي گيرد.

كمي گيج مي زنيم
پلنگ صورتي گيج شده است. مي گويد اين همه كار با يك چيز خيلي خيلي كوچولو؟ خيلي كوچولو هم نه، خيلي خيلي خيلي ريز و نانويي.
شيمي تحليلي و مدل سازي مولكولي و شبيه سازي يكي از ابزارهايي است كه در ساختن مواد و وسايل نانويي كمك زيادي مي كند. يك دانشمند نانويي ديگر مي گويد: روشهاي تجربي نيازمند بهره گيري از نيروي انساني، شيميايي، تجهيزاتي، انرژي و زمان زيادي است. اما شيمي تحليلي اين امكان را براي هر فرد فراهم مي سازد كه فعاليتهاي شيميايي چند گانه اي را در 24ساعت انجام دهد.
استفاده از رايانه ها براي انجام آزمايشها، احتمال اشتباه را از بين مي برد و ما را به موفقيت نزديك تر مي كند.
با اينكه علم امروز پيشرفت زيادي داشته و توسعه بيش از اندازه آن علامت سؤالهاي زيادي را به وجود مي آورد، اما ساخت وسايل الكترونيكي نيازمند عمليات و محاسباتي است كه از توان عملياتي منابع محاسبه گر بيشتر است.
مدل سازي خواص و عملكرد اين نمونه ها نيز كار دشواري است و وقت و انرژي زيادي مي گيرد.
همه چيز را كه حاضر و آماده در اختيار پلنگ صورتي نمي گذارند!
اين وسط پلنگ صورتي به جاي گوش كردن به حرفها، در حال پيدا كردن سيخي است براي تميز كردن لاي دندانهايش.
افروز ارزه گر


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
از كجا چه خبر؟

من مطمئنم كه تو كم خوني!




شكلات مغز فندقي خيلي خوشمزه است. مگر نه؟ و البته بيشتر از آن چيپس داغ با سس قرمز! واي چقدر ليس زدن يك قرقروت ترش مي چسبد.
اما همه اينها ضرر دارد بچه جان، مگر مامانت بهت نگفته؟ مامان من بهم گفته اگر از اين هله هوله ها بخوري كم خون مي شي. بدي و ضرر كم خوني در اين سن به اين است كه در اين سن (14، 15، 16، ...) بدن به علت رشد سريع و اصلي خود نيازمند مواد غذايي خون ساز و آهن كافي است. به خصوص كه اين رشد، استخوان بندي و تغييرات بلوغي را نيز شامل مي شود.
مامانم بهم گفته: اين قاقالي ها نه برات كلسيم درست مي كنه و نه آهن به بدنت مي ده.
مامانم تأكيد مي كنه: پول علف زير پاي خرس كه نيست! بچه بايد پولش رو صرف تنقلات اساسي و سودمند كند و بدن در حال رشد و نمو خود رو دريابه.
مامانم به زور دارد توي دهانم شلغم با هويج آب پز مي كند. به خدا من كم خون نيستم!

مي چرخد و مي گردد و ...




دلفين ها خيلي ناز و ماماني اند. به نظر شما اين طور نيست؟ به نظر من اگر هر كس يك دلفين توي اتاقش داشت و هر روز صبح به شيرجه رفتن و حركات آكروباتي اش نگاه مي كرد، خيلي عالي مي شد! اگر يك روز براي اتاقتان يك دلفين ناز خريديد، به حركاتش خوب توجه كنيد. حركات اين حيوان ماماني رابطه زيادي با قوانين رياضي دارد.
حركات و چرخشهاي دلفين حاصل نقشه كاملي است كه او زير آب فراهم كرده است. دلفين هنگام خروج از آب و در زماني كه هنوز درون آب قرار دارد با توليد يك گشتاور بزرگ، زمينه را براي حركات بعدي بيرون از آب آماده مي كند.
جناب دلفين براي كامل شدن حركات تماشايي اش باله هاي پشتي و سينه اي خود را براي ايجاد توازن ميان نيروي گشتاور اوليه و نيروي هيدروديناميك ناشي از مقاومت آب، به حركت درمي آورد. براي برقراري اين دو نيرو، دلفين در جهت عقربه هاي ساعت به چرخش درمي آيد. پس از بيرون آمدن از آب، مقاومت هوا نسبت به آب كمتر است و نيروي اوليه دلفين موجب ادامه چرخش با سرعت زياد مي شود.
اگر يك روز شنيديد مي خواهند برايتان يك دلفين ناز و خوشگل بخرند، مواظب باشيد پلاستيكي اش را برايتان نخرند و كلاه سرتان نرود.

رنگ از رخسارمان پريد




چرا رنگتان مي پرد؟ لولو خورخوره كه ترس ندارد! ترسيدن از لولو خورخوره و زير پتو قايم شدن مسأله بزرگ اجتماعي، روانشناسي، فلسفي، اعتقادي و ... است و در ستون كوچك ما جا نمي شود اما رنگ پريدن موقع ترس قضيه اش فرق مي كند.
اين مسأله رنگ پريدگي به بالاي كليه ها ربط دارد. در بالاي كليه ها غده هاي كليوي قرار گرفته و اين غده ها ماده اي به نام آدرنالين ترشح مي كنند. آدرنالين موقعي ترشح مي شود كه بدن به آمادگي لازم در انجام فعاليتهاي شديد و يا دفاعي نياز دارد و همچنين موقع هيجان.
آدرنالين ضربان قلب را افزايش مي دهد، رگهاي متصل به ماهيچه را گشاد مي كند و موجب افزايش غلظت قند در خون مي شود و از طريق اين راهها بدن با اين شرايط مطابقت پيدا مي كند.
آدرنالين، خون را از چهره به ماهيچه مي فرستد و از آنجا به بخشهايي كه ضروري تر است مي رود. وقتي ترسيديد به صداي بدنتان خوب گوش كنيد و صداي جريان پيدا كردن خون به دستها و پاهايتان را بشنويد. صدايي است بس دلنواز!


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------


نظرسنجي

برای مبارزه با مفاسد اجتماعی به ویژه بدحجابی طرحی توسط نیروی انتظامی اجرا می شود. چه شیوه اجرایی برای این طرح می پسندید ؟



عضويت در خبرنامه روزنامه

موسسه فرهنگي قدس
روزنامه قدس
آدرس پست الكترونيكي: Info@Qudsdaily.net
InsertAmar