آرشيو   |  آرشيو PDF |  نیازمندیها |   درباره موسسه   |   ارتباط با ما   |   نقشه سایت   شنبه 20خرداد ماه 1385
منوي اصلي
 صفحه اول   
 اخبار   
 یادداشت روز   
 اقتصادی   
 بین الملل   
 هنر   
 میهن   
 خطه خورشید   
 چوب خط   
 گزارش   
 ديدگاه   
 انديشه   
 بانوان   
 فرهنگی   
 جامعه   
 ورزش   
 عبرت   
 در حوالی امروز   
 فراسو   
 نگاهي به مطبوعات   

[ انديشه ]


نگاهي به دلايل ناشناختگي يك رويكرد تأثيرگذار ؛آنچه غرب را غرب ساخت

يادداشت ؛ نگاهي به اخلاق زيست محيطي ؛احترام به طبيعت

صلح جهاني و ذهنيت هاي پراكنده

نيم نگاهي به پركاربردترين مكاتب فلسفي غرب ؛سايه اي از فلسفه



----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
نگاهي به دلايل ناشناختگي يك رويكرد تأثيرگذار ؛آنچه غرب را غرب ساخت

٭ سپهر نيك گوهر
تاريخ مواجهه ما با فلسفه هاي غربي، تاريخي طولاني است كه بسط كامل آنها نياز به مقاله ها و كتابهاي بسياري دارد. با اين همه، در اين نوشتار كوتاه سعي خواهد شد به نكاتي در باب شيوه ديدار و مواجهه با فلسفه هاي غربي اشاره شود.




1- هر سخني كه بخواهد نگاهي هرچند گذرا به شيوه مواجهه ما با فلسفه هاي غربي بيندازد، بايد در ابتدا برخي از ويژگي ها و تعاريفي را كه براي فلسفه هاي غربي ارائه مي كند مشخص سازد. آنچه ازفلسفه هاي غربي مراد است، طيفي وسيع از فلسفه ها را در بر مي گيرد. هم فلسفه هاي قاره اي كه بيشتر با مباحث اجتماعي و سياسي و اقتصادي عجين هستند و هم فلسفه هاي تحليلي كه مباحث مربوط به معرفت شناسي و نظريه هاي گوناگون صدق وهمچنين تحليل مفهومي را مدنظر قرار مي دهند. در اين راستا حتي نمي توان فلسفه هاي مربوط به قرون وسطي و همچنين فلسفه يونان باستان را نيز ناديده گرفت. اين مجموعه فلسفه طيفي گسترده از رويكردهاي گوناگون را دربرمي گيرد.
به زعم برخي از متفكران جدي، اگر حوزه اي توانسته غرب را غرب سازد، "فلسفه" است. يعني در ابتدا بايد تحولي در عالم نظر رخ دهد تا عملي صورت گيرد و پديده اي مهم به نام "مدرنيته" هم بدون تحولات نظري كه بخش عمده اي از اين تحولات نظري خود را در آراي فلسفي نشان مي دهند، مقدور و ممكن نيست. بدين جهت است كه آشنايي ما با اين آرا براي فهممان از جهان جديد و مدرنيته بسيار مهم و حياتي بوده است. اين نكته اي است كه تعدادي از نخبگان ديار ما هم به اهميت آن پي برده و در آثار خود به آن اشاره كرده اند.
2- اگر بخواهيم تصويري اجمالي و مجمل از شيوه و وضعيت مواجهه مان با آرا و تفكرات غربي ارايه كنيم، مي توان گفت چه در زمينه مكالمه با فلسفه هاي تحليلي و چه رويارويي با فلسفه هاي قاره اي و چه ديدار با فلسفه هاي يونان باستان و فلسفه قرون وسطي، با ضعف ها و ايرادهاي زيادي روبرو بوده ايم. اولين مشكل ما با اين فلسفه ها اين بوده كه برخورد ما با آنها با گزينش هاي آگاهانه همراه نبوده است و اغلب ناآگاهانه به فيلسوفي توجه كرده ايم. يعني با برنامه و پرسش به سراغ فيلسوفان گوناگون غربي نرفته ايم. در اين راستا، طبيعي است كه توجه ما به فلسفه هاي تحليلي به اندازه توجه ما به فلسفه هاي قاره اي نبوده است. اما بسياري از جريان هاي فلسفه قاره اي هم به خوبي و به دقت در ايران زمين معرفي نشده اند. كافي است نگاهي به وضعيت دكارت شناسي، كانت شناسي و هگل شناسي در ديارمان بيندازيم تا دريابيم هنوز اين قله هاي بزرگ فلسفه غربي را نيز به خوبي نمي شناسيم؛ چه رسد به افرادي چون هيوم، لايب نيتز، هوسرل، فرگه، ويتگنشتاين، راسل، رايل و هايدگر.
فلسفه هم مانند ديگر حوزه هاي معرفت بشري، با توجه به نيازي جدي رشد مي كند. در مغرب زمين هم اگر به فلسفه توجهي مي شود، به جهت نيازي است كه در همه عرصه ها به آن حس مي شود و فلسفه چه در جامعه و دانشگاه و چه در نظام قانونگذاري و سياست و اقتصاد، حضوري فعال دارد. در ديار ما اما بدين نياز توجهي نشده است و بسياري از حوزه ها خود را مستقل از فلسفه مي دانند و اين معرفت را معرفتي مي پندارند كه در برج عاج خود نشسته و مجزا و مستقل از نيازها و ضرورتهاي روز، به پيشروي مشغول است. در حالي كه وضع ايده آل كاملاً برعكس اين تصوير است؛ يعني فلسفه نه تنها با توجه به نيازهاي جامعه و فرهنگ به وجود آمده، كه رشد و حيات آن هم به اين ضرورت ها وابسته است.
3- برخي از حوزه هاي فلسفي البته هنوز هم در مغرب زمين به حمايت هاي بخش هاي دولتي نياز دارند، ولي اين نكته صادق است اگر بگوييم حضور فلسفه هاي غربي هم از گونه اي قانون عرضه و تقاضا پيروي مي كند و نكات زيادي كه در مغرب زمين در باب اقتصاد فلسفه مي رود، نسبت فلسفه با جامعه را به وفور و به وضوح نشان مي دهد. امروز اين نكته اي پذيرفته شده است كه براي داشتن جامعه اي بهتر، به فلسفه اي جدي تر و غني تر نياز است و به همين جهت است كه بر فلسفه هاي كاربردي - از فلسفه براي كودكان گرفته تا فلسفه ورزش و فلسفه محيط زيست و فلسفه تكنولوژي- تأكيد زيادي مي شود. به نظر مي رسد عدم توجه به فلسفه غرب در برقراري ارتباطي جدي با فلسفه هاي غربي متناسب با نيازهاي روز، تأثيرگذار بوده است. نمي توان به فلسفه هاي غربي نگريست و اين موضوع و پرسش را كه چه از آن مي خواهيم، مغفول گذاشت.
4- نكته اي ديگر كه در مواجهه با فلسفه هاي غربي به چشم مي آيد، تأكيد بيشتر بر فلسفه هاي قاره اي و مغفول گذاشتن فلسفه هاي تحليلي است. البته بايد پذيرفت كه فلسفه هاي تحليلي، حوزه اي محدودتر و تخصصي تر هستند و به همين جهت چه جامعه و چه بخش دانشگاهي ما توجه كمي به آن نشان مي دهند. با اين همه، پيرو آن معضل كه برخورد ما با فلسفه هاي غربي مبتني بر نيازهاي ما نبوده، اين امر سبب شده كه گونه اي عدم توازن نيز در اين زمينه به چشم آيد. بايد گفت، ما هنوز بسياري از فلسفه هاي قاره اي را نيز به خوبي نمي شناسيم، اما ناشناخته هاي ما در فلسفه تحليلي بسيار بيشتر است و اگر بپذيريم كه در دل فلسفه هاي تحليلي گونه اي روش تفكر و تحليل نهفته است و ما به اين روش بسيار نيازمنديم، به اهميت نگاهي دوباره به فلسفه هاي تحليلي پي مي بريم.
در دو سه دهه اخير، بسياري از كتابهاي مرجع فلسفه غرب به پارسي ترجمه شده اند. اما اولاً اين رشد كمي با رشد كيفي همراه نبوده و بسياري از اين ترجمه ها مشكلات زيادي از جهت انتقال آرا و افكار را در دل خود نهفته دارند و ثانياً ما به صرف ترجمه آثار غربي نيازي چندان نداريم، ما محتاج ارايه آراي غربي با زباني سليس و روان و قابل فهم هستيم. همچنانكه نياز داريم بازنگري اي هم در زمينه معادل هايي كه در باب اصطلاحات فلسفه غربي وجود دارند، صورت دهيم. بدين جهت، اگر بخواهيم كارنامه مان را از جهت ترجمه كتب و آثار فلسفه غربي مورد بررسي قرار دهيم، در اين حوزه هم به نكته اي قابل توجه نمي رسيم.
نبود فضاي نقد در بين نخبگان و متفكران ما در همه زمينه ها، گريبان عرصه فلسفه را نيز گرفته است. به مشكلاتي كه ما در زمينه ترجمه متون فلسفي غرب داريم اشاره كرديم، اما جالب است بدانيم كمتر نشريه اي در ايران يافت مي شود كه به صورت تخصصي متكفل نقد و تحليل آثار منتشر شده در زمينه آثار فلسفي باشد. بدون ترديد، هيچ حوزه معرفتي بدون وجود فضايي تحليلي و نقادانه رشد و نمو نخواهد داشت و عرصه فلسفه هم از اين قاعده مستثنا نيست. ما در چندين مورد شاهد اين امر بوديم كه ترجمه بخشي از آثار فلسفي غرب مورد نقد قرار گرفت و همين موضوع به بهبود كار مترجمان آنها كمك كرد. اما از اين تك حادثه ها كمتر در فضاي فكري - فلسفي خودمان شاهد بوده ايم. به موارد زيادي مي توان اشاره كرد كه اين موارد، علت مشكلات ما در مواجهه درست با فلسفه هاي غربي بوده اند اما در اين ميان نمي توان از نقش نبود فضاي نقد و تحليل صرف نظركرد. حق آن است كه فلسفه ورزي در بطن خود با گونه اي نقد و تحليل همراه است. به تعبير يكي از فيلسوفان مطرح غربي، هرگونه خوانش فلسفي، گونه اي گفتگو با فيلسوف است و اين تعبير از فلسفه البته در ديار ما پررنگ نبوده است. به همين جهت است كه فلسفه ورزي را معمولاً با فسلفه داني خلط و خبط مي كنيم و گروه هاي فلسفي در ايران - چه آنها كه در زمينه فلسفه اسلامي پژوهش مي كنند و چه آنها كه فلسفه هاي غربي را مي كاوند- هيچ كدام در پرورش فلسفه ورز موفق نبوده اند، هرچند فلسفه داناني را تحويل جامعه فكري داده اند.
5- با همه مشكلاتي كه در باب شيوه مواجهه ايرانيان با فلسفه هاي غربي ذكر شد، نقاط قوتي هم در اين مواجهه وجود دارد كه تقويت آنها، وضعيت ما را در اين زمينه بهتر خواهد كرد. نمي توان ناديده گرفت كه پس از انقلاب توجهي زياد به فلسفه شده است و حتي اگر بخشي از اين توجه ناشي از مد و جوزدگي بوده باشد، باز اين توجه مي تواند مقدمه تلاش و كاوش بيشتر باشد. گرايش دانشجويان به اين رشته هم پيرو اين توجه كلي جامعه به فلسفه است. مي توان از اين قابليت هاي بالقوه براي بهبود وضعيت فلسفه در ايران استفاده كرد. به نظر مي رسد يكي از مهمترين موضوعاتي كه در اين زمينه جلب نظر مي كند، تأكيد بر سياستگذاري فكري - فلسفي است. اين كار البته برعهده مسؤولان فرهنگي و فكري كشور است كه سياستهاي كلان خود را در همه عرصه هاي فكري - معرفتي و از جمله آنها عرصه فلسفه، مشخص سازند. سياستهاي فكري در اين زمينه اولاً محتاج آن است كه اولويتهاي آموزشي و فكري را كاملاً روشن و آشكار سازد و ثانياً با برآوردي دقيق و واقعي از وضعيت كنوني، همه تلاش خود را در راستاي رسيدن به وضعيت ايده آل در اين زمينه مبذول دارد.
پس از صد سال كه با فلسفه هاي غربي در ارتباط بوده ايم، هنوز نمي دانيم چگونه به اين حوزه متنوع و گسترده نظر بيفكنيم و به كدام حوزه توجه بيشتري داشته باشيم. به نظر مي رسد به فلسفه هايي چون فلسفه تكنولوژي، فلسفه كاربردي، اخلاق كاربردي و اخلاق زيست محيطي نياز بيشتري داريم و مسير حركت ما در راستاي توسعه، توجه به اين حوزه ها را يادآور مي شود. اما گروه هاي فلسفي ما به جهت نبود ارتباط با سياست ها و سياستگذاري هاي كلان فكري - معرفتي، نمي توانند مديريتي در زمينه هدايت پژوهش ها به سمتي خاص روا دارند. طبيعي است، دانشجويان و پژوهشگران متناسب با دغدغه ها و علايق شخصي به حوزه هاي گوناگون مي پردازند. كمتر شاهد آن هستيم كه گروه هاي فلسفي با توجه به نياز نهاد و مؤسسه اي به پژوهش بپردازند و اين براي يك رشته معرفتي مهم به نام "فلسفه"، ايرادي بزرگ است. عيب است كه معرفتي به اين مهمي چنين از نيازها و ضرورت هاي جامعه مجزا و مستقل باشد.
6- براي سامان دادن تعاملي جدي با فلسفه غرب - ونه انكار و جذب مطلق آن - بايد تصويري درست از تاريخ ديدارمان با اين فلسفه ها در ذهن داشته باشيم. متأسفانه اغلب شاهديم كه گروه هاي فلسفه و پژوهشگران فلسفه در ايران از كارهايي كه تاكنون در زمينه فلسفه هاي غربي صورت گرفته است، بي خبرند و بدين جهت مبادرت به كارهايي تكراري مي كنند. در اين زمينه واجد ادبياتي هستيم كه هرچند اين ادبيات نقاط فراز و فرود بسياري دارد، اما در برخي محورها قابل استفاده است. احاطه به اين ادبيات، شرط اساسي و ضروري انجام هر كاري در عرصه فلسفه است. افرادي چون: فروغي، بزرگمهر، مجتهدي، جهانگيري و ديگران در اين زمينه كارهايي را صورت داده اند كه ما بايد احاطه اي تام به اين آثار و آرا داشته باشيم تا بتوانيم اين طرح و پروژه را تا حدي به پيش بريم. يكي از موانعي كه پژوهشگران ما در اين عرصه دارند اين است كه اغلب تصور مي كنند بايد كاري را از نقطه صفر تا حد كمال به پيش ببرند، غافل از آنكه هر نوآوري و بدعت در كار فلسفي - مثل ديگر حوزه هاي معرفتي - با تأمل ژرف و جدي به كارهايي كه تاكنون انجام گرفته، ميسر مي شود و چه در عرصه ترجمه و چه در عرصه تأليف و شرح، توجه به اين نكته ضروري است.
7- در عرصه مواجهه با فلسفه هاي غربي، هم به ترجمه و شرح آثار تخصصي فلسفه هاي غربي نياز داريم و هم كتاب هايي را بايد مدنظر قرار دهيم كه براي معرفي آراي فلسفه غرب براي مخاطبان غيرتخصصي نگاشته شده اند. متأسفانه، گاهي مواقع ميان اين رده هاي مختلف آثار فلسفه غربي تمايز قايل نمي شويم.
حق آن است، آثاري كه براي خواننده غيرتخصصي در اين عرصه نوشته شده از انگشتان يك دست تجاوز نمي كند و همين، تأمل ژرف در اين زمينه را نيز به ما گوشزد مي كند. چگونه مي توان دغدغه ارتباط جدي با فلسفه هاي غرب را در سر پروراند و از شيوه ارتباط با مخاطب عام ايراني اين فلسفه كه البته تخصصي نيز در فلسفه ندارد، به سادگي گذر نمود؟


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
يادداشت ؛ نگاهي به اخلاق زيست محيطي ؛احترام به طبيعت

٭ حسين فرزانه
انگيزه هاي اوليه براي نضج اخلاق زيست محيطي در دهه 1970 آغاز شد و فيلسوفان كه به گروههاي زيست محيطي علاقمند بودند و گرايش داشتند سعي كردند در زمينه اخلاق زيست محيطي نكاتي را بسط دهند.




فضاي فكري اواخر دهه 1960 با انتشار دو مقاله علمي به سمت اين موضوع كشيده شد. "لين وايت" مقاله اي را در سال1967 با عنوان "منابع تاريخي بحران زيست محيطي ما" منتشر كرد و "كارت هاردين" هم "تراژدي امور مشترك" را در سال 1968 منتشر كرد. البته مقاله "آلدو لئوپولد" با عنوان "اخلاق زمين" هم در اين مسير تأثيرگذار بود. به نظر "لئوپولد" ريشه بحرانهاي زيست محيطي مباحث فلسفي است. هرچند كه اين مقاله در سال 1949 نگاشته شده بود اما در سال 1970 دست به دست مي شد و مشهور گشت.
بيشتر فعاليتهاي دانشگاهي در دهه1970 حول و حوش فرضيه لين وايت و تراژدي امور انساني و مشترك بود. اين مباحث هم بار تاريخي داشتند و هم بار الهياتي و ديني و كمتر صبغه فلسفي داشتند. بيشتر هم و غم پژوهشگران اخلاق زيست محيطي در دهه 1970 از جهت فلسفي آن بود كه دريابند، اخلاق زيست محيطي از جهت روش و موضوع و غايت به كداميك از علوم و معارف ديگر شباهت دارد.
اولين همايش فلسفي در اين باب از سوي ويليام بليك استون در دانشگاه جورجيا در سال1972 برگزار شد. حاصل اين همايش در كتاب "فلسفه و بحران محيط زيست" آمد كه اين كتاب در سال1974 منتشر شد. اين در حالي بود كه در سال 1972 هم كتابي با عنوان "دير نشده است: الهيات محيط زيست" از سوي "جان كوب" منتشر شده بود. شايد اين آثار اولين آثار مكتوب در زمينه رويكرد فلسفي به محيط زيست باشند، هرچند كه رويكردهاي آنها از بار ديني و الهياتي خالي و عاري نبودند.
در سال 1973 "ريچارد راتلي" فيلسوف استراليايي مقاله اي را در پانزدهمين همايش جهاني فلسفه با عنوان "آيا نيازي براي يك اخلاق زيست محيطي جديد حس نمي شود؟" ارائه كرد و يك سال بعد "جان پاسمور" ديگر فيلسوف معروف استراليايي كتاب "مسؤوليت انساني در قبال طبيعت" را نگاشت كه به نوعي جوابي در مقال آراي "راتلي" بود و در كتاب خود از اين مدعا دفاع كرد كه نيازي به خلق اخلاق زيست محيطي موجود نيست. بيشتر بحثهاي فلسفي با محوريت اخلاق زيست محيطي تا اواسط دهه 1980 تحت تأثير بحث پاسمور قرار داشتند. اين در حالي بود كه در سال1975هم مقاله اي از "هالمز رولستون" با نام "آيا اخلاق زيست محيطي موجود است؟" منتشر شد كه اين مقاله هم توجهات را به خود معطوف كرد.
"آرنه ناس" فيلسوف نروژي و پايه گذار نشريه"جستار" مقاله اي با عنوان "جريان زيست محيطي عميق و طولاني" در سال1973 منتشر كرد كه آغازگر يك جريان شد. نويسندگان مهمي در اين جريان از جمله "جورج سشنز"، "بيل ديوال"، "وارويك فوكس" و "ماكس لوبشلاجر" حضور داشتند.
در دهه1970 نشريه"جستار" اولين نشريه فلسفي بود كه با مضمون اخلاق محيط زيست دست به گريبان بود و اخلاق زيست محيطي را در بخش وسيعي از مفهوم خود به عنوان يك فعاليت جدي فلسفي به شمار آورد. هنگامي كه در سال1979 "اوگن هارگرو" نشريه "اخلاق زيست محيطي" را بنيان نهاد، اين نام به عنوان حوزه پژوهشي هم قلمداد گشت.
پنج سال اول انتشار نشريه با بحث در باب حقوق طبيعت و نسبت اخلاق زيست محيطي با آزادي و حقوق حيوانات صرف شد. حقوق از دست رفته حيوانات و اخلاق رفاه آنها البته موضوعي جداگانه قلمداد مي شد. حقوق حيوانات از آن زمان به عنوان حوزه اي مجزا و مستقل قلمداد گشت و مجله "اخلاق و حيوانات" متكفل پي جويي آن شد.
"كوپ" همچنين كتابي ديگر در اوايل دهه 1980 منتشر كرد كه "آزادي حيات" نام داشت. در انتشار اين كتاب "ارلز برچ" هم به او مدد رسانيد. اين كتاب رويكرد فلسفه پويشي را اتخاذ مي كرد كه بر طبق نظرات "آلفرد نورث وايتهد" بنا شده بود. "روبين آتفيلد هك" هم كتابي با عنوان "اخلاق توجهات زيست محيطي" نگاشت و پاسخي به "پاسمور" داد. كتاب "اخلاق و محيط زيست" هم كه تدوين دونالد اسچير و تام آتيگ بود، گزيده اي از اين كتابها و مقالات در زمينه اخلاق محيط زيست را معرفي كرده است.
در سال 1988 تحولي مهم در اين عرصه به وجود آمد و آثاري چون: احترام به طبيعت"( پائول تيلور) ، اخلاق زيست محيطي (هلمز رولستون)، اقتصاد زمين(مارك ساگوف) و... تأثير بسزايي بر ادبيات اين عرصه گذاشتند.
دهه1990 هم با تأسيس انجمن بين المللي اخلاق زيست محيطي آغاز شد و تأسيس آن محصول تلاش "لورا وسترا" و "هولمز رولستون" بود. از آن زمان نشستهاي زيادي در اين باب تشكيل شده اند. مي توان گفت كه اخلاق زيست محيطي هم اكنون با اين تلاش به عنوان يكي از مهمترين حوزه هاي اخلاق كاربردي مطرح است.


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
صلح جهاني و ذهنيت هاي پراكنده

٭ شيدا اميني
عوامل اقتصادي از مهمترين عواملي است كه صلح جهاني يا منازعات بين المللي را به وجود مي آورد. بسياري از نظريه پردازان روابط بين الملل بر اين نظرند كه رشد اقتصادي كشورها به تحقق صلح بين الملل كمك شاياني مي كند. در دنياي جديد تقسيم كاري بين



ملل وجود دارد، همچنين تجارت آزاد بين كشورها، ملتها را به قدري به يكديگر وابسته كرده كه تصور جنگ را تا حد بسياري مشكل مي سازد. توجه عمومي از جانب فعاليتهاي عمومي به سوي رشد اقتصادي معطوف شده و رفاه عمومي بيشتر مورد توجه است تا افزايش تسليحات جنگي.
مهمترين تصميم دولتها در رابطه با روابطشان با ديگر كشورها و جريانهاي مهم سياسي جهان بر پايه عوامل اقتصادي شكل مي گيرند. از اين روست كه شاهد بوجود آمدن شركتهاي چندمليتي و همچنين تأسيس سازمانهاي مختلف تجاري، مالي، صنعتي و حتي كشاورزي هستيم . نظريه هاي اقتصادي امپرياليسم اساساً بر اين نظر محوري متكي اند كه همه مسائلي كه در روابط بين المللي و كشورها بوجود مي آيد ناشي از قدرت اقتصادي نيست، بلكه منافع اقتصادي عامل اصلي است.
يكي از رقباي اين ديدگاه، ديدگاه رويكردي ماركسيستي بود كه از سوي افرادي چون لنين ارائه مي شد. اكثريت نخبگان و نظريه پردازان كشورهاي جهان سوم نظريه امپرياليسم لنين را پذيرفته بودند و رويكرد وي روي ديدگاه آنها نسبت به غرب تأثير گذاشته بود. از اين رو نظريه ماركسيستي بويژه در باب امپرياليسم وجنگ براي مدتي ذهنيت بسياري از سياستمداران و نويسندگان گشت.
ماركسيسم بيش از هر چيز بر اين اعتقاد قوت بخشيد كه سرمايه داري در واقع اسارتي است كه مردم مي كوشند تا خود را از آن برهانند و اين امر در گرو يكسري تحولات تاريخي و اجتماعي است. سرتاسر تاريخ عرصه مبارزه ميان يك گروه غالب و حاكم با گروه مخالف است و هر كس كه كنترل نظام اقتصادي را در دست دارد كنترل نظام سياسي را هم در دست خواهد گرفت.
ماركس بر اين نظر بود كه افزايش فقر طبقه كارگر منجر به انقلابي عليه طبقه سرمايه دار مي گردد و اين امر نابودي سرمايه داري را به دنبال دارد. ماركس رشته اي از منازعات بين طبقه پرولتاريا و بورژوا را به تصوير مي كشد كه در نهايت منجر به انقلاب و در نهايت سرنگوني سرمايه داري مي شود. برخورد طبقه بورژواي سرمايه دار با طبقه كارگر منجر به ظهور نظام سوسياليستي مي گردد كه پيش بيني مي شد با پيدايش يك نظام اقتصادي، سياسي، اجتماعي كمونيستي دولت از بين خواهد رفت. لنين كه بازتابي از ستمگري انقلابي روسيه بود بيش از هر كس، در سوق دادن ماركسيسم به سمت خشونت و وحشت نقش داشت.
او بر اين نظر بود، چون گفته هاي ماركس نادرست از آب درآمده از اين رو با خشونت كه لازمه هر انقلاب است، مي توان دولت كارگري را به جاي دولت بورژوايي نهاد و اين امر تنها با انقلابي سراسر آكنده از خشونت امكان پذير است.
از نظر لنين، امپرياليسم مرحله انحصاري سرمايه داري نيزهست. از نظر ماركسيست- لنينيستها، سرمايه داري مالي از آنجا كه منشأ امپرياليسم است، منبع اصلي جنگهاي بين المللي در عصر سرمايه داري نيز هست. آنها چنين نتيجه مي گرفتند كه نابودي كشورهاي سرمايه دار پيش شرط اساسي از بين رفتن منازعات بين المللي است.
تاريخ روابط بين الملل بعد از جنگ جهاني دوم چندان با نظريه امپرياليسمي و ماركسيستي سازگاري نداشت. دولتهاي كمونيستي به خاطر منازعاتي كه بينشان درگرفت از هم گسيخته شدند. در دهه 1960 روابط اتحاد شوروي و جمهوري خلق چين به تيرگي انجاميد، زيرا كه چين شوروي را عمده ترين تهديد كننده صلح جهاني تلقي مي كرد.
انتقادهاي بسياري عليه نظريه هاي اقتصادي امپرياليسم و ماركسيسم صورت گرفته است . در دهه هاي اخير "هانس مورگنتا" از مهمترين منتقداني بوده است كه نظريه امپرياليسم لنين را مورد مداقه قرار داده است . از ديدگاه "مورگنتا" لزوماً هر گونه افزايش قدرت بين المللي يك كشور نمي تواند خصلتي امپرياليستي داشته باشد.
به اعتقاد وي، ديدگاه اقتصادي امپرياليسم بر اين سعي است كه با تجربه اي محدود ازچند كشور مجزا قانوني عام و تاريخي ارائه كند و دوره هاي پيش از سرمايه داري را ناديده مي گيرد.
از ديد مورگنتا، اين نظريه قادر نيست تبيين شايسته اي از سرمايه داري حتي در دوره امپرياليسم را ارائه دهد. پيشرفت سرمايه داري در هر جامعه نيازمند برنامه ريزي جدي و عقلاني است و اين امر در يك محيط بين المللي با ثبات صورت مي گيرد، از اين رو بيشتر سرمايه داران طالب صلح هستند تا جنگ. زيرا شمار كساني كه از جنگ زيان مي بينند، به مراتب بيش از كساني است كه از آن سود مي برند. همچنين جنگهاي مهمي كه پس از سال 1870 صورت گرفت، اساساً دليل اقتصادي نداشته است. از جمله جنگ جهاني اول و دوم تنها بر اساس انگيزه هاي اقتصادي به وجود نيامد. رقابت انگلستان و آلمان در جنگ جهاني اول به ويژه در رابطه با تسليحات دريايي ارتباط چنداني به سرمايه داري نداشته است، زيرا انگلستان هر چند مي دانست آلمان پيشرفت آنها را تهديد مي كند، اما در عين حال اين دو كشور از مهمترين مشتريهاي كالاهاي يكديگر نيز بودند. اگر امپرياليسم سرمايه داري انگيزه اصلي انگلستان در جنگ عليه آلمان بود، اين كشور بايد با امريكا نيز كه يكي از مهمترين رقبايش محسوب مي شد به جنگ برمي خاست، در نتيجه اين تصور نادرستي است كه نابرابري قدرت بايد لزوماً به جنگ بينجامد و كنترل اقتصادي ضرورتاً موجب استثمار اقتصادي نمي شود.


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
نيم نگاهي به پركاربردترين مكاتب فلسفي غرب ؛سايه اي از فلسفه

آنچه مي خوانيد نيم نگاهي به مكاتب فلسفي پراگماتيسم، رئاليسم و ايده آليسم خواهد داشت كه از مهمترين عنوانهاي مرتبط با فلسفه غرب هستند. اين مكتبها كه اغلب بر مبناي ايده الهاي غرب از فرهنگ مادي ارايه شده اند در رويكرد غرب به مدرنيزاسيون دلخواه غرب بسيار مؤثر بوده اند.

ايده آليسم
كلمه ايده (idea) در اصل كلمه اي است يوناني و معاني مختلفي دارد. مانند شكل، ظاهر، نمونه و ... خود اين كلمه از لفظ يوناني ديگري با نام "ايده ئيو" كه به معناي ديدن است، مشتق شده است.
اول كسي كه اين كلمه را در فلسفه و به عنوان اصطلاح فلسفي به كار برد، افلاطون بود كه آن را به اعتبار يكي از معاني اين كلمه يعني نمونه و مثال، در مورد يك سلسله حقايق مجرد يا همان مثل افلاطوني استعمال نمود.
افلاطون براي هر نوعي از انواع موجودات جهان، يك موجود مجرد عقلاني قايل بود كه افراد محسوس يا همين موجوداتي كه در جهان مي بينيم، سايه و نمونه آن موجود و خود آن موجود، نمونه كامل افرادش است. حقيقت هر نوع را بايد در آن موجود يافت.
افلاطون اين موجودات مجرد از ماده را كه حقايق عالم اند و تنها با سلوك عقلاني مي توان به آنها رسيد، "ايده" خواند. (مترجمين دوره اسلامي آن را مثال ترجمه كرده اند.)
بايد توجه داشت كه وي منكر وجود افراد محسوس نبود، بلكه وجود آنها را متغير و فاني مي دانست. برخلاف موجودات جهان محسوس، ايده يا مثال داراي وجود لايتغير و باقي است. در ميان مسلمانان، پيروان مكتب اشراق به اين ايده هاي افلاطوني معتقد بودند.
ايده اليستها به واقعيتهاي خارجي مانند آسمان، زمين، حيوان، اشخاص ديگر و به طور كلي آن چه با حواس درك شود، اعتقاد ندارند و همه جهان را خيال و پندار مي دانند و مي گويند ما جز واقعيت وجود خود و يك سلسله تصورات ذهني به وجود چيز ديگري در جهان اعتقاد نداريم؛ زيرا آنچه را كه جهان خارج از خود مي ناميم، به هيچ وجه نمي توانيم درك كنيم، مگر با قوه ادراك خود و قوه ادراك چيزي بيش از تصورات مختلف در اختيارمان قرار نمي دهد.
به عبارت ديگر، آنها وجود عالم خارج يا اين تصورات را صرفاً ساخته ذهن خود مي دانند و نظرشان اين است كه ما فكر مي كنيم واقعيتي به نام درخت وجود دارد، ولي هرگز نمي دانيم كه آيا در خارج از ذهن چنين واقعيتي هست يا نه؟
برخي از ايده آليستها گام را فراتر نهادند و كليه واقعيتهاي خارجي حتي وجود خود و علم به هر چيزي را انكار كردند كه در يونان قديم به سوفسطايي يا سوفسيت مشهور شدند.
در واقع ايده آليسم به معناي اصالت تصور و در مقابل رئاليسم قرار دارد كه به معناي اصالت واقع يا اصالت وجود خارجي موجودات جهان محسوس مي باشد و ايده آليست كسي است كه جهان خارج از ذهن را منكر است. از ايده آليستهاي مشهور يونان باستان ميتوان به پروتاگوراس و گرگياس و از ايده آليستهاي جديد به باركلي و شوپنهاور اشاره كرد.

پراگماتيسم
پراگماتيسم فلسفه اي است كه اولين بار در آمريكا پديد آمد و در تفكر و حيات عقلي اين سرزمين تأثير زيادي بر جاي گذاشت. اين فلسفه در اواخر قرن نوزدهم با متفكراني نظير "ويليام جيمز" و "جان ديويي" به ظهور رسيد. به نظر اين متفكران، پراگماتيسم انقلابي است عليه ايده آليسم و كاوشهاي عقلي محض كه هيچ فايده اي براي انسان ندارد. در حالي كه اين فلسفه روشي است درحل مسايل عقلي كه مي تواند در سير ترقي انسان بسيار سودمند باشد.
واژه پراگماتيسم مشتق از لفظ يوناني "pragma" به معني عمل است. اين واژه اولين بار توسط "چالرز ساندرز پيرس"، منطقي دان آمريكايي به كار برده شد.
در نظر مكتب پراگماتيسم، افكار و عقايد همچون ابزارهايي هستند براي حل مسايل و مشكلات بشر. تا زماني كه اثر مفيدي دارند، صحيح و حقيقي اند و پس از آن غلط و خطا مي شوند. به اين ترتيب عقيده اي ممكن است مدتي به كار آيد و مؤثر شود و از اين رو فعلاً حقيقي است. اما بعداً ممكن است نتايج رضايت بخش نداشته باشد و آن موقع، به نظريه اي باطل و خطا تبديل مي گردد.

رئاليسم
واژه رئاليسم از رئال (Real) كه به معناي واقع است، مشتق شده و در واقع به معناي مكتب اصالت واقع است. مكتب رئاليسم نقطه مقابل مكتب ايده آليسم است؛ يعني مكتبي كه وجود جهان خارجي را نفي كرده و همه چيز را تصورات و خيالات ذهني مي داند.
رئاليسم يعني اصالت واقعيت خارجي. اين مكتب به وجود جهان خارج و مستقل از ادراك انسان قايل است.
ايده آليستها همه موجودات و آنچه را كه در اين جهان درك مي كنيم، تصورات ذهني و وابسته به ذهن شخص مي دانند و معتقدند كه اگر من كه همه چيز را ادراك مي كنم نباشم، ديگر نمي توانم بگويم كه چيزي هست. در حالي كه بنا بر نظر و عقيده رئاليستي، اگر ما انسانها از بين برويم، باز هم جهان خارج وجود خواهد داشت.
به طور كلي يك رئاليست، موجودات جهان خارج را واقعي و داراي وجود مستقل از ذهن خود مي داند.
بايد گفت در واقع همه انسانها رئاليست هستند، زيرا همه به وجود دنياي خارج اعتقاد دارند. حتي ايده آليستها نيز در زندگي و رفتار رئاليست هستند، زيرا بايد جهان خارج را موجود دانست تا بتوان كاري كرد و يا حتي سخني گفت.


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------


نظرسنجي

برای مبارزه با مفاسد اجتماعی به ویژه بدحجابی طرحی توسط نیروی انتظامی اجرا می شود. چه شیوه اجرایی برای این طرح می پسندید ؟



عضويت در خبرنامه روزنامه

موسسه فرهنگي قدس
روزنامه قدس
آدرس پست الكترونيكي: Info@Qudsdaily.net
InsertAmar