---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- بررسي كاركردهاي زبان در حوزه دين شناسي ؛استعاره در مفاهيم ديني؛ نماد يا واقعيت
٭ مونتگمري وات/ ترجمه: خليل قنبري و محمدعلي شمالي اشاره: آنچه مي خوانيد بخشي از كتاب "اسلام و مسيحيت در عصر حاضر" نوشته "مونتگمري وات"، اسلام شناس مشهور انگليسي است. اين كتاب به بررسي مسايلي مي پردازد كه امروزه دو دين بزرگ جهاني، اسلام و مسيحيت با آن مواجه اند كه در اين ميان، ارتباط علم و دين از جايگاه ويژه اي برخوردار است. حقايق ديني را به دليل استفاده از تعابير استعاري، صنايع ادبي، تخيلات شاعرانه و تصورهاي افسانه اي يا اسطوره شناختي مكرراً مورد انتقاد و رد قرار مي دهند. اين انتقاد مبتني بر برخي تصورات نادرست درباره ارتباط ميان زبان و واقعيت است و براي رد آن بايد موضوع را تا حدي به تفصيل مورد بررسي قرار داد.
ماحصل اين نوشتار به اقتباس از ماهنامه معرفت، وابسته به مؤسسه آموزشي و پرورشي امام خميني (ره) پيش روي خوانندگان قرار مي گيرد. ازبان نمادين، ترجماني از واقعيت در اين كتاب، الفاظ "نماد" و "زبان نمادين" به معناي بسيار عامي به كار مي روند تا هر آنچه را كه "زبان اوليه" نيست، شامل شود. كلمه "نماد" به اين دليل ترجيح داده شده است كه اغلب داراي بار مثبت است. مطابق با برخي دريافتها، كلمات "استعاره" و "اسطوره" بديل و جايگزين "نماد" هستند، اما هر دو كلمه اغلب در تصور افراد معمولي، داراي بار منفي هستند و بر "غيرواقعي" بودن دلالت دارند، گرچه برخي از اهل كلام، بخصوص در آمريكا، "اسطوره" را به معناي مثبتي به كار مي برند. "هانس كونگ" در كتاب اخيرش، از "زبان استعاري تخيلات" سخن به ميان مي آورد. در اينجا مقصود از "زبان اوليه" كلمات رايج در زندگي عادي است كه براي اجسام، صفات، افعال، نسبتها و نظاير آن به كار مي روند؛ مثلاً، ميز، خانه، رودخانه، آبي، شيرين، سريع، راه رفتن، آواز خواندن، بالاي، بعد از، پسر، پسر عمو، شاه، برده. در بسياري از زبانها، اين كلمات يا ريشه ها اولي و اصلي اند و يا ارتباط نزديكي با آنها دارند. اين كلمات بر الگوهايي دلالت مي كنند كه در تجربه نسبتاً ساده يافت مي شوند. بسياري از اين الگوها را مي توان با اشاره نشان داد. ساير الگوها مانند نسبتهاي خانوادگي طي زندگي اجتماعي فراگرفته مي شوند. احتمالاً يك بچه معناي اجتماعي "پسر" و "پسر عمو" را قبل از افعالي كه مبنا و اساس اين نسبت ها هستند، مي شناسد. در اينجا، مقصود از "زبان نمادين" هر چيزي است كه اولي نباشد. نام نمادين براي يك شيء جديد معمولاً براساس شباهت آن شيء جديد با شيء داراي نام اولي است. هنگامي كه در صدد انتزاع تصورات و الگوهاي پيچيده برمي آييم، ناگزير به زبان نمادين روي مي آوريم. بيشتر الفاظي كه در مباحث عقلي به كار مي روند، نمادين هستند؛ مانند: "نفوذ داروين"، "جنبش اگزيستانسياليستي در فلسفه"، "انقلابهاي سياسي"، "فردگرايي لجام گسيخته". در درستي به كارگيري اين الفاظ، به طور عام، بحثي نيست. حتي هنگامي كه قضيه خاصي را مورد بحث قرار مي دهيم، الفاظ به كار رفته در آن را مي پذيريم. اغلب ما از نمادين بودن الفاظ رايج آگاهي نداريم. هنگامي كه درباره انقلاب فرانسه سخن مي گوييم، چرخ در حال گردش به ذهنمان نمي آيد و در حقيقت، بارهاي معنايي كلمه revolution در كاربرد سياسي اش، از تجربه سياسي ناشي شده است، نه از مشاهده چرخ ها. بنابراين، در اين گونه موارد، الفاظ نمادين يا استعاري براي دلالت بر الگوهايي به كار مي روند كه در واقع، در امور مادي يافت مي شوند و تنها ترديد ما درباره آنها، تنها به دليل احتمال وجود الگوهاي بديلي در همان امر مادي است كه براي اغراض ما مناسب ترند. برخي از دانشمندان جديد سعي دارند تا حد امكان از استعاره اجتناب كنند. ايشان چنين ادعا مي كنند كه در بحث "موجي" يا "ذره اي" بودن نور، استعاره ها (صرفاً) براي واضح تر كردن امور براي عوام به كار رفته اند. اما مورخان علم در به كارگيري استعاره ترديدي به خود راه نمي دهند. نام يكي از كتابهاي مشهور در زمينه تاريخ علم، ساختار ماده است كه داراي عناويني همچون "جو جديد تفكر"، "مشروعيت علمي رواقيون"، "امپراتوري فيزيك كلاسيك" و "ورود به جهان كوانتم" مي باشد. زيست شناسان نيز ظاهراً از تعابيري همچون "انتخاب طبيعي" و "دامنه تكوين تدريجي" خشنودند. اين نكته نياز به توضيح بيشتر ندارد همانطور كه شيوه نامگذاري يك الگو تأثيري بر واقعيت آن الگو ندارد. تا مدتي برخي از دانشمندان نظريه انتخاب طبيعي داروين را نمي پذيرفتند، اما اين بدين دليل بود كه آنها شاهدي بر وجود اين الگو نداشتند، نه اينكه به كاربرد استعاره ايراد بگيرند. بحث وافي درباره كاربرد استعاره در اشعار، در اين مجال نمي گنجد، اما اين نكته قابل توجه است كه استعارات شاعرانه موجب التفات به الگوهاي موجود در زمينه اي كه به آن آگاهي داريم، مي شوند و به همين اندازه، نمادين الگويي هستند. هنگامي كه وردزورث از گلهاي نرگس زرد، كه در نسيم پرپر مي زنند و رقص مي كنند، سخن مي گويد در واقع، در نرگسهاي زردي كه باد آنها را به حركت درآورده است، الگويي مشابه الگوي پرنده يا حشراتي كه پرپر مي زنند و افرادي كه مي رقصند، مي يابد و با اين زبان توجه خواننده را به اين الگو جلب مي نمايد. البته اينكه چرا استعارات شاعرانه براي ما خوشايند هستند، مسأله ديگري است. نمادهاي قراردادي در مواردي به كار مي روند كه ميان نماد و شيء نماد مشابهتي نباشد و ارتباط ميان آنها صرفاً مبتني بر قرارداد باشد. بدينسان، پرچم هر كشور نماد آن كشور است؛ شكلي همچون صليب يا ستاره داوود نماد دين يا جامعه اي ديني مي باشد، طرح صندلي چرخدار نشانگر اشخاص معلول و يا تسهيلاتي براي آنها مي باشد و مانند آن. كلمات به استثناي اسماي اصوات نمادهاي قراردادي هستند. علايم اختصاري و يا تجاري نيز اينگونه اند. چگونگي نشأت گيري نمادهاي قراردادي همچون نمادهاي الگويي، تأثيري بر واقعيت شيء صاحب نماد ندارد. البته واقعيت آن ممكن است به شيوه هاي ديگري تحت تأثير قرار گيرد، مثلاً ممكن است وجودش پايان يابد يا اصلاً موجود نشود (آن گونه كه برخي در مورد UFO26 ادعا مي كنند.) در صورتي كه نماد قراردادي شيء مادي همچون پرچم يا صليب باشد، امكان دارد كه در ذهن آدمي، با شيء صاحب نماد به گونه اي متحد شود كه سرسپردگي نسبت به آن كشور يا فرد الهي به نماد نيز سرايت كند. در هر صورت، اين سرايت به مواردي كه در آن عنصر ديني وجود دارد، منحصر نمي شود. عكس شخص محبوب يا مكان مورد علاقه ممكن است خاطرات شاد و احساسات مناسبي را برانگيزد. بدين ترتيب، سرايت احساسات از شيء صاحب نماد به نماد، پديده اي روان شناختي است كه بايد مورد توجه قرار گيرد، ولي تأثيري بر ارتباط ميان نماد با واقعيت نمادين شده ندارد. نوع سوم از نمادها، نمادهاي اصلي هستند. اين اصطلاح از "اير اپروگاف" است كه آنها را چنين توصيف مي كند: "نمادهاي اصلي بازتاب فرايندهاي اوليه جهان در مراحل و جنبه هاي متنوعش، در انسان مي باشد. عدم تناهي جهان انسان را احاطه كرده و شگفتي او را برمي انگيزد، اما از (چنگ) معرفت او مي گريزد. با اين وجود، به نظر مي رسد كه جنبه اي از عدم تناهي جهان بخشي از ماهيت انسان باشد. آن در انسان به صورت معادل انساني اصل خلاقي، كه جهان را پر كرده است، حضور دارد و بيانگر خويشاوندي انسان با بقيه عالم خلقت است. نفس با قوه بازتاب خود به منزله آينه اي است كه اصولي كه به وسيله آن عدم تناهي جهان خود را پخش ساخته و به الگوها و اشكال خاصي محدود مي كند، در آن منقش مي شوند." منظور از اين عبارت، در نهايت قلمرو ديني است، گرچه از اصلاحات ديني صريح به دقت اجتناب شده است. نمادهاي اصلي به نظر مي رسد تقريباً همان چيزي هستند كه يونگ (Yung) از "نمونه مثالي" اراده مي نمود و من در جاي ديگري، عبارت "عنصر پويا يا مثالي" در انگاره سازي ديني را درباره آن به كار برده ام. نمادهاي اصلي را همچنين مي توان از نقطه نظر تعريفي از دين كه "ر.ن.بلا" -براي مقاصد محدودي- در 1944 مطرح نمود، مورد توجه قرار داد. بر طبق اين تعريف، "دين مجموعه اي از اعمال و صور نمادين است كه انسان را با احوال غايي وجود خويش مرتبط مي سازد." بدينسان، نمادپردازي ديني در عين اينكه انسان را به قدرتهاي عالي، مافوق طبيعي يا الهي، كه حياتش به آنها وابسته است، مرتبط مي سازد، "در مرتبط ساختن انسان با خويشتن و نمادپردازي از هويت خود او نيز نقش دارد." ارتباط ما با قدرتهاي عالي اغلب با تصوري پويا يا مثالي، كه از روابط خانوادگي اخذ شده است، بيان مي گردد. تقريباً هر شيء طبيعي يا فرايند طبيعي ممكن است به عنوان نماد به كار گرفته شود. در بسياري از اديان، مرگ و تجديد حيات سالانه نباتات، نماد مرگ و معاد انسانها بوده است. از جمله ديگر نمادها، مي توان پرندگان، تخم پرندگان، درختان، آب، كوهها، غارها، تدفين، ماه و مانند اينها را سراغ گرفت. "پروگاف" موردي را بيان مي كند كه در آن فضاهاي خالي درون ساختمان سنگ، نماد مهمي براي انسان مي شوند. از آنجا كه بسياري از اشيا و فرايندها مي توانند نماد شوند، اين فكر موجه است كه نمادهاي اصلي تا حدي مشابه نمادهاي الگويي از نوع نخست عمل مي كنند. آنها به ما كمك مي كنند تا از الگوهاي پيچيده در جنبه هايي از تجربه مان آگاه شويم كه به رابطه ما با احوال غايي وجودمان مربوط مي شود. با اين همه، ميان نمادهاي اصلي و نمادهاي الگويي معمولي تفاوتي وجود دارد. در نمادهاي الگويي معمولي، ما تصور يا ادراك روشني از شيء صاحب نماد داريم، خواه انقلاب فرانسه باشد يا لامپ برق. اما نمادهاي اصلي در زمينه اي بر الگوها دلالت مي كنند كه ما درباره آن، تنها آگاهي مبهم و غيرروشني داريم و گاهي بايد جستجوي دقيقي براي يافتن الگوها در آن زمينه انجام دهيم (بخصوص هنگامي كه يك منبع ديني از بيرون، آن الگوها را براي ما طرح نمايد؛ "مثلاً، آيا شما حيات مجدد را تجربه كرده ايد؟" احتمالاً نمادهايي مانند آنچه پروگاف بيان نمود، كه خود به خود در (ذهن) اشخاص پديدار مي شوند، در تجربه آن شخص آسانتر رديابي مي شوند، اما آنها به ندرت، از اعتبار گسترده نمادهاي عظيم ديني برخوردارند. از آنجا كه نمادهاي اصلي به ما كمك مي كنند تا از الگوهاي خاصي در تجربه خود آگاه شويم و بدين ترتيب، تجربه مان را مفهوم سازي كنيم و نيز به دليل وضوح بيشتر اين نمادها، ما مايليم كه به جاي تجربه غير واضحي كه الگوها در آن جاي دارند، اين نمادها را در مقابل اذهانمان نگه داريم. بدين طريق، نماد با امر صاحب نماد متحد مي شود، مگر اينكه ما بي جهت ساده و خام باشيم. به هر تقدير، در اينجا تا حدي خطر خلط و اشتباه وجود دارد. اين حالت زياد يافت مي شود كه معناي نماد در تقريرهاي عقلاني كاملاً قابل درك نيست. هميشه ژرفاي بيشتري وجود دارد كه هنوز بيان نشده و شايد تا حدي ناشناخته باشد، لكن آنچه بر اين تقريرها حاكم است تجربه اي غيرواضح است، نه تصوري واضح از نماد. از اين تحقيق مختصر درباره انواع گوناگون نمادها و زبان نمادين واضح مي گردد كه كاربرد يك لفظ نمادين يا استعاري مستلزم غيرواقعي بودن معلول آن نيست. لامپ برق گرچه پياز گياه نيست، ولي يك شيء كاملاً واقعي است. علاوه بر اين، شناخت ما از لامپ برق به هيچ وجه در گرو شناخت گياه نيست و كاملاً از تجربه ما در سر و كار داشتن با لامپهاي برق ناشي مي شود. همين طور دانش دانشمندان درباره اتم ها برگرفته از آزمايشهاي بي شماري است كه اغلب در دو قرن گذشته صورت پذيرفته و به هيچ وجه در گرو اين حقيقت نيست كه "اتم" در اصل (به معناي) بخش "تجزيه ناپذير" ماده است. در هر دو مورد، منشأ نمادين يا استعاري لفظ ربطي به كاربرد امروزي آن ندارد. در ارتباط با الفاظي همچون "نفوذ"، "جنبش" و "انقلاب" مسأله كمي تفاوت مي كند. اينها اجمالاً دلالت بر الگوهاي پيچيده اي دارند كه در انبوهي از واقعيات جاي دارند، اما مسأله مورد نظر ما چندان ربطي به اين ندارد كه آيا اين الگوها واقعاً وجود دارد يا خير (زيرا آن الگوها معمولاً وجود دارد)، بلكه بيشتر به اين مربوط مي شود كه آيا آن الگوها براي درك ما از آنچه واقع شده، مهم و معنادارند يا خير. بدون شك، انبوهي از پديده ها وجود دارد كه بر آن تعبير "انقلاب فرانسه" به نحو شايعي اطلاق مي شود و مناسب نيز بوده است، اما جاي اين سؤال وجود دارد كه آيا اين بهترين شيوه توصيف آن پديده هاست يا اينكه ممكن است الگوي بهتري جايگزين آن شود؟ با اين وجود، حتي اگر الگويي كه لفظ نمادين بر آن دلالت مي كند، مهم نباشد دست كم وجود دارد.
زبان نمادين در موضوعات ديني اين حقيقت كه در موضوعات غيرديني زبان نمادين مستلزم غيرواقعي بودن نيست، الهام گر اين امر است كه در مورد قضاياي ديني نيز بايد مطلب از همين قرار باشد. درست همان گونه كه مورخ غيرديني الگوهايي را در انبوهي از حوادث مي يابد، اين گفته نيز كه "خدا سير تاريخ را كنترل مي كند" دلالت بر الگويي دارد كه در انبوهي از امور جاي دارد. اين امور تنها تاريخي را كه در كتاب مقدس و قرآن يافت مي شود، دربرنمي گيرد، بلكه علاوه بر آن، تجربيات تاريخي بعدي امم يهودي، مسيحي و مسلمان و افراد اين امتها را نيز شامل مي شود. نزد اين امت ها، خطوط كلي تاريخ مذكور در كتابشان بخشي از مبناي اعتقادي ايشان محسوب مي شود، اما در مورد حوادث بعدي، تقريباً هميشه امكان الگوهاي بديل وجود دارد. بدينسان، هرگاه حادثه خوبي براي شخصي اتفاق بيفتد او ممكن است بپرسد: "آيا خدا اين كار را براي ما انجام داد يا صرفاً يك حسن اتفاق بود؟" در مورد امور شخصي يا حوادث تاريخ سياسي اخير، پاسخ دادن به چنين سؤالي مشكل است؛ اما گواهي اين سه امت ديني در خلال قرون بر اين است كه سير تاريخ تحت كنترل خداست، هر چند نتوان اغراض خدا را در هر مورد بيان نمود. اين حقيقت نيز، كه خدا به ما فرمان مي دهد تا به شيوه هاي خاصي عمل نماييم، مبنايش در كتابهاي آسماني است، اما اشكال متنوعي از تجربه دروني همچون دروني شدن هنجارهاي اجتماعي (اين احساس كه بايد كارهاي خاصي را انجام داد يا ترك نمود) و تلقينهاي دروني، كه افراد را به انجام كارهاي مشخصي فرا مي خواند آن را تأييد مي كند. پاداش ها و عقوبتهاي موقتي خداوند همانند تقويت انسانها براي به دست آوردن پيروزي در نبرد و تحقق بخشيدن خداوند به اهدافش توسط پيامبران، قديس ها و ديگر مردان و زنان برجسته بخشي از الگوهاي كنترل تاريخي توسط خداوند هستند. بدين طريق، بيشتر عقايد مربوط به فعاليت خداوند در سير تاريخ را مي توان الگوهايي دانست كه بر انبوهي از اموري كه در تجربه امت ها يافت مي شوند، مبتني هستند. از ديرباز، خداباوران به نقص شناخت خود از خدا آگاهي داشته اند. در كتاب مقدس، اين مطلب در قالب اين الفاظ بحث شده است كه آيا انسان مي تواند خدا را ببيند. (البته اين تعبيري نمادين است.) در اين موضوع، بيانهاي متعارضي وجود دارد. در جايي كه عهد جديد قاطعانه مي گويد كه "هيچ انساني در هيچ زماني خدا را نديده است"، عهد عتيق ظاهراً رؤيت يا ديدن محدود خدا را ممكن مي شمرد. موسي در سينا گرچه چهره خدا را نديد، اما "پشت" خدا به او نشان داده شد. ولي در همان زمان، اين مطلب مورد تأكيد قرار مي گيرد كه هرگونه آگاهي كاملتري از خدا براي انسان خطرناك و نابودكننده است؛ "زيرا هر انساني كه مرا ببيند، زنده نخواهد ماند." با وجود اين عبارت، اشعيا و ايوب درباره خود چنان سخن مي گويند كه خدا را ديده اند، گرچه به اين مطلب نيز اشاره شده است كه اين تجربه نزديك بود به نابودي آنها منتهي شود. اشعيا بيان مي كند كه چگونه در سال وفات عزياي پادشاه، خدا را ديد كه بر تختي بلند و مرتفع نشسته است و فرشتگان سرافين عبادتكنان به دور او مي چرخند و سپس بلند اظهار مي دارد: "واي بر من كه هلاك شدم؛ زيرا من كه مردي ناپاك لب هستم... خداوند، پادشاه قادر متعال را ديدم"! اما هنگامي كه يكي از آن فرشتگان زغال برافروخته اي از قربانگاه را به لبان اشعيا مي مالد و به او مي گويد كه گناهانش از بين رفته است او اطمينان خود را باز مي يابد. او سپس صداي خدا را مي شنود و "انگيزه اي دروني" نسبت به وظيفه پيامبري خود احساس مي كند. ايوب پس از بحث هاي طولاني با خداوند و با دوستانش، سرانجام به نحوي از جلال و عظمت خداوند آگاه مي شود "پيش از اين، گوش من درباره تو چيزهايي شنيده بود، ولي اكنون چشم من تو را مي بيند" و واكنش او نسبت به اين تجربه اين است كه "از اين جهت از خود بيزار شده و در خاك و خاكستر توبه مي كنم." از سوي ديگر، "پولس" در آسمان جستجو مي كند تا خدا را بشناسد "همان گونه او نيز شناخته شده است." قرآن آشكارا امكان رؤيت خدا توسط انسانها در اين زندگي را انكار مي كند "چشم ها او را درك نمي كنند، بلكه او چشم ها را درك مي كند" (انعام: 103)؛ اما دانشمندان مسلمان بيشتر معتقدند كه مؤمنان در بهشت خدا را خواهند ديد و ديدگاهشان را بر اين آيه مبتني مي سازند: "چهره ها در آن روز درخشانند، به پروردگارشان نظر مي كنند." (قيامة: 23) توجه به نظر محققان مسلمان درباره الفاظ انسان انگارانه قرآن در اينجا آموزنده است. برخي آنها را استعاره مي دانستند و سعي مي كردند تا كاربردهاي استعاري مشابهي را در زمينه هاي غيرديني بيابند. آنها عبارتي عربي مشابه عبارت انگليسي Give_me_a_hand كه در آن دست به معناي "كمك" است، مي يافتند و سپس بر اين مطلب استدلال مي كردند كه "دست خدا" به معناي"كمك" خداوند است. محققان ديگر (نيز) با اينكه موافق بودند كه خدا نمي تواند دست مادي يا جسماني (يعني دست به معناي لغوي كلمه) داشته باشد، احساس مي كردند كه در "ترجمه" غير استعاري اين لفظ قسمتي از معني مفقود مي شود. لذا، آنها عقيده داشتند كه الفاظ انسان انگارانه اي كه درباره خداوند به كار مي رود، بايد بلاكيف، يعني "بدون (تعيين) چگونگي" يا "به نحو غيرموجه"، يعني بدون سؤال از لغوي يا استعاري بودن آنها، درك شوند. اين رويكردي كاملاً عقلاني به مسأله است كه از ظرافت بسياري برخوردار است. اگر الفاظ از باب استعاره (در معناي ثانوي) به كار روند و به زبان غير استعاري ترجمه شوند، اين خطر وجود دارد كه بخش زيادي از معني مفقود شود. بنابراين بهتر است كه اين الفاظ را همان گونه كه هستند، بپذيريم و آگاهانه از مسائل معرفت شناختي اجتناب نماييم. اين رهيافت را مي توان "ساده لوحي خردمندانه" ناميد. يكي از متفكران مسيحي قرن هفدهم مورد مشابه جالبي براي آن عبارت عربي مطرح مي كند؛ "جوزف گلنويل" معتقد بود عقل، به عنوان نمونه، با نشان دادن اينكه ما "نبايد كاملاً توقع داشته باشيم كه امور عميق را درباره خدا درك كنيم از دين حمايت مي كند... و اين بالاترين دليل در جهان براي اعتقاد به درستي آن چيزي است كه او مي گويد، گرچه ما چگونگي آنها را نمي دانيم." دو نكته ديگر قابل طرح است: نخست آنكه زبان نمادين را به دليل انگيزنده و غيرتوصيفي بودن، نمي توان به نحو شايسته اي با هيچ "ترجمه اي" به زبان غيرنمادين يا زباني كه نمادين بودنش كمتر آشكار باشد، جايگزين نمود. در حقيقت، زبان نمادين اغلب بهترين و گاهي تنها شيوه بيان جنبه هاي خاصي از واقعيت نهايي است. دوم آنكه گرچه شناخت خدا از راه زبان نمادين ناقص است، لكن براي راهنمايي ما در كارهاي عملي زندگي كفايت مي كند. اين شناخت به لحاظ عقلاني، اميدها و انتظارات را به يأس مبدل مي سازد، اما به لحاظ عملي، ما را قادر مي سازد تا به طريق كاملاً رضايت بخشي، "خود را با احوال غايي وجودمان مرتبط سازيم."