آرشيو   |  آرشيو PDF |  نیازمندیها |   درباره موسسه   |   ارتباط با ما   |   نقشه سایت   چهارشنبه 7تیر ماه 1385
منوي اصلي
 صفحه اول   
 اخبار   
 یادداشت روز   
 اقتصادی   
 بین الملل   
 هنر   
 میهن   
 خطه خورشید   
 چوب خط   
 فرهنگی   
 بادبادك   
 رسانه   
 عشقستان   
 جامعه   
 پرانتز باز   
 ورزش   
 عبرت   
 در حوالی امروز   
 فراسو   
 نگاهي به مطبوعات   
 ویژه جام جهانی   

[ عشقستان ]


گزارشي پيرامون بدرقه كاروان شهداي فاطمي ؛ با ما نشان برگ گلي زان بهار ماند

حرف هاي رسوبي ؛ گلبرگهاي ياس كبود

يادمان ؛ آخرين وداع ...

صدايي از بهشت ؛
     فرازهايي از وصيت نامه هاي شهداي فاطمي ؛اگر جنازه ام را پيدا نكرديد زياد دنبالش نگرديد

"تفحص"



----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
گزارشي پيرامون بدرقه كاروان شهداي فاطمي ؛ با ما نشان برگ گلي زان بهار ماند

٭ فرحروز صداقت
مسير آينه ها
يك سال، نه! ده سال تا بيست سال، شايد هم بيست و پنج سال انتظار!
خيلي ها منتظر چنين روزي بودند، روزي كه آخرين شهداي دفاع مقدس را بدرقه كنند. در اين بدرقه جاي يك پدر خالي است و شايد



هم مادر. يك پدر در انتظار تلفن بنياد شهيد و مادري كه چشم انتظاري را با خواب شهادت فرزندش به فراموشي سپرده است. برادري كه يقين دارد برادر و همرزمش هرگز از مسير آينه ها بر نخواهد گشت؛ و همسر جواني كه هر جا نشاني از شهيد گمنامي مي يابد ساعاتي را در كنار مزارش به درد دل مي نشيند و بي تعارف بغض را در گلو مي شكند.
اما در تلاطم چشمان خواهر، انتظار هر روز طلوع مي كند تا شايد بار ديگر با ديدن نگاه صميمي و تبسم گرم برادر جاني تازه بگيرد. و سرانجام اين انتظار با يك خبر به پايان مي رسد. اما بي هيچ نشاني از چفيه، قمقمه،كوله، پوتين، پلاك و ...!
آري، آنها غريبانه رفتند و به آبي دريا پيوستند.
و ما تلاطم زيباي دريا را هرگز فراموش نخواهيم كرد، هرگز!
و با بدرقه آخرين يادگارهاي هشت سال دفاع مقدس، همراه با خانواده هاي محترم شهدا ياد اين قهرمانان را گرامي داشته و همزمان با سالروز شهادت حضرت فاطمه(س) به بدرقه آنها خواهيم شتافت.
٭٭٭
چشم انتظاري معني ندارد
پدر دوشهيد، علي اكبر و امير نداف شرق به زحمت مي تواند صحبت كند. او مي گويد: علي اكبر افسر وظيفه بود. او مهندس كشاورزي بود. دو سه بار به جبهه رفت و برگشت، يك بار مجروح شد و بعد هم در سال 67 همان روزي كه جنگ تمام شد، سيدعلي اكبر در عمليات فكه به شهادت رسيد.
خدا لعنت كند منافقين را. علي اكبر همسر و يك پسر داشت. اسم پسرش آقا مهدي است. امير هم كه سال 61 بعد از عمليات والفجر مقدماتي مفقود شد. و ما 25 سال است كه منتظريم.
آقاي نداف شرق در ادامه مي گويد: البته چشم انتظاري ديگر معني ندارد و اگر اينها زنده بودند در اين 25 سال سرانجام يك نشاني از آنها مي رسيد. كيفي، پلاكي، كفشي. به هر حال او ديگر نيست و چاره اي هم نيست، بايد دل را كند.
آقاي نداف شرق اضافه مي كند: ما در بهشت رضا(ع) در كنار مزار آقا ميرزا جواد آقا، سنگي خواهيم چيد و روي سنگ اسم امير را حك خواهيم كرد، آن هم براي دلگرمي....

پدرشان خواب ديده بود
خانم منصوره حامد تاوه اي، مادر شهيدان سيد احمد و سيد محمود شارع شهري است. هر دو شهيد مفقود بوده اند. سيدمحمود 17 ساله بود و از بسيج اعزام شده بود. او بعد از شهادت پنج سال مفقود بوده و سرانجام بعد از پنج سال استخوانهاي او تشييع شد. سيد احمد به فاصله دو ماه از برادرش از طرف هلال احمر به جبهه اعزام شد و به فاصله كوتاهي هر دو برادر در عمليات رمضان مفقود شدند.
مادر دو شهيد مي گويد: ما مي دانستيم هر دو شهيد شده اند چون پدرش خواب ديده بود و هر وقت من سؤال مي كردم چه خوابي؟ مي گفت كه آنها هر دو مثل همند، هر دو شهيد هستند و من نيز باور كرده بودم.
مادر دو شهيد اضافه مي كند: شهدا زندگيشان از روز ازل تا روز ابد همه اش خاطره است. اخلاقشان، تواضع و رفتارشان، قناعت و مناعت طبع و.... خلاصه آنها براي زندگي كردن در اين دنيا خلق نشده اند. دنيا براي آنها خيلي كوچك بود، خيلي!
خانم شارع شهري دريادلي است كه تنها اميد او پيروزي اسلام است. او اضافه مي كند: آنها سربازان واقعي امام زمان(عج) هستند.
از اين كه مسؤولان دوباره يادي از شهدا مي كنند، خوشحاليم و ما از همه تشكر مي كنيم. ما هيچ منتي بر كسي نداريم. بچه هاي ما خودشان خواستند، ما هم خودمان خواستيم؛ آنها رفتند تا از كشورشان دفاع كنند و خوب دفاع كردند و خوب هم پيروز شدند. اين دفاع وظيفه شان بوده! حالا اگر كسي از ما خبري مي گيرد يا يادي مي كند سپاسگزار و ممنون هستيم.
مي دانستم هر دو شهيد شده اند
بي بي عذرا طاهري مقدم مادر سيد احمد و سيدمحمود كشميري از خواب خود تعريف مي كند و مي گويد: من مي دانستم هر دو شهيد شده اند. قبل از اين كه خبر مفقود شدن سيدعلي اصغر را بياورند، خواب ديدم اين بچه در حوضي زيبا و داخل آبي بسيار پاك و قشنگ است. بدنش آن قدر لطيف است كه مثل بلور مي درخشد. مي ديدم يك دست غيبي از داخل آب بيرون مي آيد و روي سر او آب مي ريزد. آن قدر اين بچه زيبا بود كه حد نداشت. با هر آبي كه روي سرش ريخته مي شد او زيباتر مي شد. بوي عطر عجيبي به مشامم مي رسيد و با خود مي گفتم كه خدايا يعني شهيد پيش تو اين قدر قرب و منزلت دارد و به مقام او رشك مي بردم!"
وقتي بيدار شدم يقين داشتم بچه ام شهيد شده است و پس فرداي آن روز خبر مفقود شدن او را آوردند، اما من مطمئن بودم كه او شهيد شده است.

مي خواهم روبروي در باشم
ربابه شارع شهري تنها خواهر، بين 5 برادر خانواده است. او با علاقه خاصي از برادران شهيدش صحبت مي كند و مي گويد: سيد علي اصغر سال 62 به جبهه رفت و چند ماه بعد در عمليات والفجر 3 در منطقه مهران به شهادت رسيد .او 17 سال بيشتر نداشت. روزي كه علي اصغر مي رفت، وقتي خداحافظي كرد و از پله ها مي رفت من به چشم خود ديدم كه او پاهايش روي زمين قرار نداشت. انگار روي هوا راه مي رفت. يك حالت پروازگونه داشت. وقتي به مادرم گفتم، او گفت كه تو حتماً خيال كرده اي! اما من ديدم، من علي اصغر را ديدم كه پاهايش روي زمين نبود. وقتي در را باز كرد تا برود نور عجيبي در چهره اش ديدم و با بغض به مادرم گفتم كه فكر كنم علي اصغر ديگر برنمي گردد. همان طور هم شد، او رفت و هرگز برنگشت.
اما سيد ابوطالب خيلي كوچك بود. هيچ جا او را اعزام نكردند. سرانجام با هزار دوندگي و دردسر وارد ارتش شد. شش ماه آموزش ديد و به كمك يكي از دوستانش عازم جبهه شد. سيد ابوطالب يك بار به مرخصي آمد، رفت و ديگر برنگشت. او در عمليات والفجر 2 منطقه حاج عمران مفقود شده بود. البته شهادت او محرزبود، اما هيچ كس به ما نگفت و تا زماني كه بنياد براي ما دعوت نامه فرستاد ما همچنان چشم انتظار بوديم. زماني كه اسرا را آزاد مي كردند ما در جستجوي او بوديم. اگر خبري، عكسي از هلال احمر مي آمد، زود مي رفتيم تا شايد خبري باشد.
خواهر دو شهيد از فوت پدرش دل سوخته اي دارد. او مي گويد: پدرم سال 74 فوت كرد. او خيلي چشم انتظار ماند. تا آخرين لحظه ها مي گفت جايش را به طرفي بيندازيم كه روبروي در باشد.
مي گفت كه منتظرم بچه ام بيايد. بعد از فوت پدرم او را در خواب كنار سيدابوطالب ديدند. او گفته بود كه من خيلي خوشحالم. من سيد ابوطالب را پيدا كردم و همه اينها پيامهايي بود تا ما شهادت سيدابوطالب را باور كنيم.

مسأله قطعي شد
در حين تهيه گزارش براي ما اين سؤال پيش آمد كه آيا اعلام بدرقه آخرين شهداي هشت سال دفاع مقدس در سراسر كشور صورت گرفته است، يا نه؟
آقاي احراري مدير كل بنياد حفظ آثار و ارزشهاي دفاع مقدس خراسان رضوي به سؤال ما چنين پاسخ مي دهد:
در كل ايران اعلام شده است كه ديگر هيچ مفقودي وجود ندارد و همه نامهاي باقيمانده شهيد هستند. اين اعلام به دنبال تكميل شدن كار جستجوي كميته تفحص مفقودين صورت گرفته است.
احراري اضافه مي كند: البته اين به آن معني نيست كه كار تفحص پايان يافته است،اما با شرايطي كه به وجود آمد و بعد از فروپاشي حزب بعث يقين پيدا كرديم كه ديگر اسيري در عراق نداريم.
وي درباره رهايي خانواده هاي مفقودين از بلاتكليفي مي گويد: خانواده ها حق داشتند كه نسبت به موقعيت شهيدانشان تعيين تكليف شوند. سال گذشته كميته جستجو و بقيه سازمانها نظر كلي خود را به نيروهاي مسلح اعلام كردند و نيروهاي مسلح هم اعم از ارتش، سپاه، بسيج و حتي جهاد سازندگي جلساتي گذاشتند و وقتي مسأله قطعي شد كم كم زمينه را فراهم كرده به مرور به خانواده ها شهادت فرزندانشان اعلام شد. ما به دنبال فرصتي بوديم تا از اين شهدا تجليل به عمل آوريم و اين فرصت با عنايت خداوند متعال به دست آمد و اعلام شد كه در جوار مرقد حضرت علي بن موسي الرضا(ع) و همزمان با سالروز شهادت حضرت فاطمه(س) شهيدان بدرقه خواهند شد.

كار خيلي سختي بود
مديركل بنياد حفظ آثار و ارزشهاي دفاع مقدس خراسان رضوي با اشاره به آمادگي خانواده ها و حتي مسؤولان مي گويد: كار خيلي سختي بود. بعضيها 25 سال است كه در انتظار عزيزانشان هستند. مادر شهيد، پدر، همسر و فرزندان شهيد سالهاست چشم به در دوخته بودند تا خبري از شهيدانشان بيايد، حتي اگر مشتي استخوان باشد. ما بعد از اين همه انتظار مي خواستيم بگوييم كه انتظار به پايان رسيده است. اين كار براي همه كار سختي بود. اثرات عاطفي قضيه عميق بود و خدا مي داند به همه ما چقدر سخت گذشت.

شهادت مفقودين محرز است
و سرانجام حجةالاسلام حسيني مديركل بنياد شهيد و امور ايثارگران خراسان رضوي مي گويد: پارسال سردار صفوي در مشهد و در جمع خانواده ها اعلام كرد كه شهادت مفقودان، محرز است و ما با توجه دقيق و كافي نسبت به اين موضوع كه از حساسيت خاصي هم برخوردار است اين اعلام را انجام داديم.


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
حرف هاي رسوبي ؛ گلبرگهاي ياس كبود

٭ علي اكبر نخعي - جانباز شيميايي
سبكباران مي آييد، فارغ از تن و تكه و استخوان مي آييد! تمامي روح، روحباران مي آييد! سلام ا... علي ارواحكم! من همگي تان را ديده بودم، نمي شناختمتان، مي ديدم، نمي فهميدمتان. حالا آمده ايد تا خيلي چيزها را برايم معني كنيد؟
نه، شما از معنا هم گذشته ايد! تفسير كنيد؟ جسارتم را ببخشيد! شما از لفظ و معني و تفسير هم عبور كرده و برتريد! لفظ و معني و تفسير قال و مقالي است تا شايد آدمي بسازد. شما از قال و مقال گذشته ايد! به مكتب نرفته آيت حق شده ايد.
چه كرديد، به كدامين عظمت پيوسته ايد كه چنين با عظمت برگشته ايد! از كدامين مكتب صداقت فارغ التحصيل شده ايد كه چنين صادقانه مي آييد؟ حالا مي فهمم چرا كارتهاي شناسايي را قبل از عمليات پاره مي كرديد و تكه هايش را به باد مي سپرديد! حالا درك مي كنم كه چرا زنجيرها را از گردنهايتان در مي آوريد و پلاكها را با وجود آن همه سفارشها براي حفظ و نگهداريشان زير خاك مدفون مي كرديد. چه نام و نشاني بود كه از نام و نشان شما برتر بود؟ كدامين نشاني را يافته بوديد كه بهتر و برتر از اين آدرسهاي خاكي بود؟ نام و نشان را در خاك نهاديد كه "گمنام" شويد؟ آري، "افلاكيان خاكي" را نام و نشان به چه كار مي آيد؟ در قاموس الهي گمنامان عين نامند!
به كدامين درجه از عرفان و عشق حق رسيديد كه تمامي سلولهايتان "ماندگار" شد؟ اي همه نمانده هاي ماندگار! حالا مي فهم كه چرا دعا مي كرديد كه از جسمتان چيزي باقي نماند. و اين دعايتان كه چون مادرتان زهرا(س) قبر و مزاري نداشته باشيد چه خوب مستجاب گرديد! از اين كه مادرتان را شب تشييع كردند، شما از روز هم شرمنده شديد. چنين بود كه نخواستيد هيچ گاه آفتابي شويد.
دعا كرديم كه جسمتان بيايد، دعا كرديم پلاكتان بيايد، دعا كرديم تكه استخوانتان بيايد، دعا كرديم كه نامتان بيايد.
چه شد نامتان هم نيامد. شما به "گمنامي" نامها داديد. به بي نامي عجب بها داديد! شما خونتان تمامي، درس و پيام است. پلاك و استخوانتان نشان تمام است. بي نامي تان ختم كلام است.
راه شما، هيچ بي راهه نداشت. اي ساكتان تمامي فرياد شده! لختي از لحظه وصال بگوييد كه دل رفت مرا!
دل خوشي آخري هامان، استخوانهاتان، چه شد؟ "چه" را امروز به روي شانه گيريم؟ چه چيز را به تابوتهاي رنگين گذاريم؟ دلمان خوش بود به خالي تابوت شما.
به بچه ها گفتيم غمتان نباشد، پدرهاتان به نزد حق شتافتند. بياييد! حق را بياريد! بي نشاني تان را به ما سپاريد!
خدايا! جگر گوشه هامان بدني ندارند! چه را امت بر روي چشمان خود گذارند؟
خدايا! خدايا! ما غريبيم. مولاي مان، مهدي مان را به ما برسان!


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
يادمان ؛ آخرين وداع ...

٭ ابوالقاسم عليزاده
دگربار از فراز سالهاي دفاع جانانه از عزت، شرف و كيان جمهوري اسلامي ايران، عطر خوش شهادت و ياد ياران غريب مي آيد.
دوباره آسمان شهر و ديارمان، ماتم هجرت خونين كبوتراني سبكبال را به نظاره مي نشيند و در تداوم خط سرخ شهادت، امت حزب ا... و انقلابي مشهد مقدس و شهرهاي استان هاي خراسان به بدرقه بيش از 600 شهيد و مشايعت گلهايي مي روند كه هر كدام با عشق به خاندان رسالت و نبوت و اهل بيت(ع) پا به ميدانهاي نبرد حق عليه باطل نهادند و با نثار جان و پيكر خود به درگاه الهي حتي استخوان و پلاكي نيز از آنها به آغوش خانواده هايشان بازنگشت.
اكنون زمان وداع با آخرين كاروان شهداي جاويدالاثر فرا رسيده است، كساني كه پيام سرخ حسين بن علي(ع) را به گوش يكايك ما رساندند و مي رسانند كه: اي مردم! ما رفتيم تا دين، آيين و نهضت خميني(ره) كه تداوم راه انبيا و اولياست، مستدام بماند و انقلاب به دست نااهلان و نامحرمان نيفتد.
شهداي بي پيكري كه حديث مكرر جانفشاني هايند و از ماديات و زندگي دنيا و دنياطلبي گذشتن را به ما آموختند، با پيام تبعيت و پاسداري از ولايت فقيه به ميان ما مي آيند و در وداع آخر، خاطره و شور حماسه و ايثار براي حفظ نظام و انقلاب را در اذهان زنده تر مي كنند.
در سالروز شهادت ام الائمه حضرت زهرا(س) با صدها كبوتر خونين بال و جاويدالاثر كه يادمان عرصه هاي جهاد و ايثار و صداقت و زنده نگه داشتن دين بودند، وداع مي كنيم، وداعي كه آخرين بدرقه كاروان شهدا خواهد بود.
عاشوراييان، خميني دوستان و عزيزاني كه حتي بدنهاي مطهرشان نيز از خاك تا افلاك پر كشيده، بر فراز دستان عاشقان انقلاب، امام و رهبري در شهر شهر اين استان بدرقه مي شوند تا دوباره پيام چگونه زيستن و چگونه مردن و چگونه ماندن را يادآورمان شوند.
گرچه حديث مكرر شهيد و شهادت در مكتب انسان ساز اسلام و تشيع سرخ علوي براي زنده نگه داشتن دين ادامه دارد و اين لياقت هنوز هم نصيب كساني مي شود كه از خود گذشته اند و به اوج كمال جويي رسيده اند، اما مشايعت آخرين كاروان شهداي سالهاي دفاع مقدس پيامهاي مهمي را در خود نهفته دارد؛ پيام فراموش نكردن خون دل خوردنها، از خود و همه چيز گذشتنها براي بقا و دوام دين، مملكت، انقلاب و ميراث امام خميني(ره) و زنده نگه داشتن ياد جانفشانان راه حق و آزادي.
گرچه سالها چشم انتظاري مادران، پدران، همسران و فرزندان اين رزمندگان غريب هيچ وقت با ديدارشان ميسر نشد، اما ياد و خاطره آنان در قلب و ذهن همه ما زنده و جاويدان است.
يادمان نرود كه شهادت اين دليرمردان عرصه هاي خون و جهاد و غريبان مظلومي كه هيچ چيز از جسم خاكي شان برجاي نمانده، نويد و درس آزادي و رستن از بند ظلم و تباهي ها را به ما داد، جانفشاني هايي كه باعث تضمين استواري دين و صلابت ملتي شد كه در مقابل استكبار جهاني با قوايي به وسعت ايمان و عشق و دلدادگي به اسلام و مسلماني و ايران وايراني در مقابل استكبار جهاني و دنياي كفر و جور، سر تعظيم فرود نياورده و نمي آورند و با تمام توان و وجود خود، بقا و دوام استقلال، آزادي و جمهوري اسلامي و دستاوردهاي آن را رقم زدند.
فردا با ارواح مطهر 600 شهيدي وداع مي كنيم كه مظلوميت و رشادت شهيداني چون جهان آرا، كاوه، همت، چمران، برونسي، باكري، چراغچي، خرازي، كاظمي و دليري هاي بي مثال يكايك رزمندگان اسلام و اسراي مظلوم را در يادها زنده مي كنند كه نام، ياد و تداوم راه و هدف آنها در قلب ملت ما براي هميشه جاري و ساري است.
زنده نگه داشتن ياد و خاطره و آرمانهاي جاويد از جان گذشتگان ره يافته به كوي دوست و ياران صديق خميني(ره) و ادامه دهندگان خط سرخ شهادت، وظيفه هر مرد و زني است كه به بركت خون اين عزيزان در فضاي آزاد ايران اسلامي زندگي مي كنند و آزادي و آزادگي شان مرهون به خون غلتيدنها، اسارتها، جان فشاني ها و جاويدالاثر شدن هايي است كه در يادها ماندگار مانده و خواهد ماند.
بياييد با حضور فعال در آخرين مشايعت شهدا، بر اين نكته تاريخي صحه گذاريم كه "نبايد گذاشت ياد و نام پيشكسوتان جهاد و شهادت به فراموشي سپرده شود"، گرچه شايد ديگر توفيق حضور در چنين مراسمي برايمان فراهم نشود، اما يادمان نرود كه امام شهدا فرمودند: "همين تربت پاك شهيدان است كه تا قيامت مزار عاشقان و عارفان و دلسوختگان و دارالشفاي آزادگان خواهد بود. خوشا آنان كه با شهادت رفتند و خوشا به حال آنان كه در اين قافله نور، جان و سر باختند."


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
صدايي از بهشت ؛
فرازهايي از وصيت نامه هاي شهداي فاطمي ؛اگر جنازه ام را پيدا نكرديد زياد دنبالش نگرديد


... سلام من به شما خانواده هاي شهدا، سلام من بر خانواده هاي مفقودالاثر! سلام من بر شما خانواده هاي معلولين و مجروحين كه عزيزانتان را در اين راه حق فرستاديد.




پيام من به شما ملت ايران اين است كه اگر در تشييع من شركت كرديد روحيه شما تضعيف نشود، بلكه روحيه بگيريد و قدمتان را در اين راه استوارتر بگردانيد. پدر و مادر عزيزم اگر جنازه ام را پيدا نكرديد، زياد دنبالش نگرديد. پدر و مادر عزيزم، اگر من شهيد شدم من را نزديك برادر عزيزم شهيد يوسف پارسا بگذاريد. پدر و مادر عزيزم به جاي من از تمام روستاييان سمندر رضايت بگيريد. مادرجان آن عكسي كه قرمز و بزرگ است به سر قبر من بگذار...
امضاء: قاسم كهن

٭٭٭
پدر ارجمندم، مرا حلال كن و استقامت، صبر و شكيبايي داشته باش. از انقلاب اسلامي دفاع كن. مبادا روحيه خود را ببازي و گريه كني. چون گريه تو باعث ناراحتي من است و هميشه به دعاي همه پاسداران و رزمندگان اسلام در هر كجاي جهان مشغول باش.
پدر جان! جواد و محمد كه در حال بزرگ شدن هستند به آنها روش زندگي كردن و مردم داري و شهادت را ياد بدهيد.
پدرجان اگر جنازه ام به دست شما نرسيد آن گاه به ياد شهداي كربلا بيفتيد و ناراحتي به خود راه ندهيد و هر وقت دلتان گرفت به قبرستان شهدا برويد. به قبرهاي شهيدان بنگريد و ناراحتي خود را فراموش كنيد.
امضاء: حسن نيك باف شانديز
٭٭٭
آن قدر به جبهه مي روم و مي جنگم تا شهيد شوم و اي كاش هزار جان داشتم و در راه خدا مي دادم.
پدرم و خواهرانم و همسرم و فرزندانم! خود را براي تحمل رنجها و مصيبتها و ناروايي ها آماده سازيد و دل قوي داريد كه قادر يكتا پشتيبان شماست و تنها اوست كه شما را از شر دشمنان نجات مي بخشد و عاقبت شما را به خير مي گرداند و دشمنان شما را به انواع عذابها و شكستها دچار مي كند. اين مصيبتها و سختي ها زودگذر و تمام شدني است، ولي به پاداش اين جانفشاني ها و فداكاريها به نعمتهاي ابدي و بي پايان خداوندي خواهيد رسيد.
اي مادران! مبادا از رفتن فرزندانتان به جبهه جلوگيري كنيد كه فردا در محضر خدا نمي توانيد جواب حضرت زينب(س) را بدهيد كه تحمل 72 شهيد را نمود. همه مثل خاندان وهب جوانانتان را به جبهه نبرد بفرستيد و حتي اگرجسد آنها را هم نياوردند ناراحت نباشيد ، زيرا مادر وهب فرمود: سري را كه در راه خدا داده ام پس نمي گيرم.
امضاء: غلام رسول بابكي كالشور
٭٭٭
پدر عزيزم و مادر مهربانم! از زحمات و مشقاتي كه در رشد و رسيدن من به اين مرحله از زندگي ام متحمل شديد متشكر و ممنون. از كوتاهي ها و تقصيرهايم بسيار معذرت مي خواهم. اميدوارم نه تنها مرا ببخشيد كه همواره دعاگويم باشيد. برادرانم هادي آقا و جواد آقا و محمدآقا و امير آقا! شما برتر از من هستيد، لذا توصيه اي ندارم. خود مي دانيد كه بايد پيرو راستين خط امام باشيد و جهاد و تقوي و تعليم را كه سرمايه فضيلت است، با اخلاص دنبال كنيد وعمري را در آن راه به پايان رسانيد. پاياني كه با شهادت همراه باشد و با ايثار!
پس از من مبادا كوچكترين غم و حزني به خود راه دهيد، بلكه سرشار از شوق و خوشي و افتخار باشيد كه كشته شدن در راه خدا را جز سعادت نمي دانيم و سعادت را تمامي هدف و رسيدن به هدف را جز سرور همراهي نشايد.
امضاء: محمد اردكاني
٭ با تشكر از همكاري بنياد شهيد و امور ايثارگران خراسان رضوي


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
"تفحص"

نزديك چادرها از روي عينك دور مشكي ات نگاهي به ته خاكريز مي كني؛ بسيجيها چون نقطه اي به چشم مي آيند. جلوتر مي روي. آسفالت را كه مي گذراني، عصاي فلزي ات توي خاكها فرو مي رود. عصا را بيرون مي كشي، شلوار تا نيمه تا خورده ات در نسيم پيچ



و تاب مي خورد. نمي خواهي بروز بدهي كه چقدر ناراحتي از اين كه چهار روز تفحص كرده ايد، اما هيچ اتفاق تازه اي نيفتاده؛ دريغ از يك پلاك يا حتي... . جلوتر كه مي روي برادران بسيجي را بهتر مي بيني؛ با لباسهاي خاكي رنگ كه هر كدام يك چفيه انداخته اند دور گردنشان. نزديكتر مي شوي. ته دلت مي گويي: آخر چرا آمدم! جلوتر مي روي شانه هايت سنگين مي شوند. موهاي پر خاكت به سرت چسبيده. لبهاي خشكت را خيس مي كني. عكاس مشهدي تند تند عكس مي گيرد. گاهي مي نشيند، گاهي بلند مي شود، گاهي خم مي شود و گاهي راست. نگاهش مي كني، بعد مي گويي: كاش من هم...! كه سيدعلي برايت دست تكان مي دهد.
سي سالشه. هميشه توي خط كه بود، بي سيم چي بود. بعضي اوقات كه سرتان از صداي توپ و تانك دشمن خلوت مي شد، با هم شروع به خواندن مي كرديد. بعد تو مي گفتي: "سيدعلي! تو كه صدات قشنگ تره. خودت تنها بخوان." اما سيدعلي مي گفت: "نه داداش! فقط با تو صدام قشنگ مي شه".
نصف صورتش سوخته، يك چشمش جمع و بسته شده، اما با همان چشم سياه درشت ديگرش- كه سالم مانده بود- هميشه با اشاره با تو صحبت مي كرد. چفيه ات را با دست چپ دور گردنت مي كشي. امشب سرانجام دلت را به دريا زدي و توانستي به سيدعلي بگويي كه برويم كانال خودمان و سيدعلي فكرت را مي خواند و مي گويد: "فكر كانالي؟!" بعد حيرت زده نگاهش مي كني، ولي مي داني كه سيدعلي هميشه فكرت را مي خواند. مي گويد: هنوز تا غروب خيلي مانده يار علي، برو بگو جيپ را بياورند، مي خواهيم برويم كانال طلائيه."
يار علي سيني به دست جلو مي آيد، لبخندي مي زند و لبان چروكيده اش در دهانش گم مي شود. تو نيز خوشحال به تك چشم سيدعلي نگاهي مي كني و عكاس مشهدي- درحالي كه دستش را به محاسن تازه سبز شده اش مي كشد- با لهجه مشهدي مي گويد: "داداش! حاجيت رم مبرن؟" و تو با نگاه ميشي ات به او مي فهماني بله، بله. به كانال كه مي رسيد حال خودت نيستي. عصايت در دل خاكريز مي افتد. خودت هم مي افتي. خاكي خاكي مي شوي. اشك توي چشمانت جمع مي شود. سيد علي هم مي آيد. خاطره هايتان زنده مي شود. زيرپايي كه قطع شده و حسي ندارد، چيزي است كه پاي ديگرت او را به تو نشان مي دهد. آهن پاره اي از يك آر- پي- جي. آن را بو مي كني و نگاهي مي اندازي. منورها زده مي شود، تو در فكري. سيم خاردارهايي كه تكه هاي لباسهاي بچه ها روي آن است. غزل هاي آن رزمنده شيرازي، جواني كه هميشه با لهجه شيرازي به تو مي گفت: "كاكو، كاكو علي رضا" و بعد تو به خنده به او مي گفتي: "كوكو نگو، كه دلم آب مي افته؟!"
سيدعلي دارد نگاهت مي كند، چرا نمي گويي؛ نمي گويي خواب محمد را ديدي؟! چرا نمي گويي او تو را اين جا خوانده؟! چرا نمي گويي به تو گفته تا مادرش را از انتظار در بياوري؟! آخر بابا، خداي نكرده تو آمدي تفحص، مي فهمي؛ تفحص.
خودت را سرزنش مي كني. چند برادر ديگر مشغول تفحص هستند. يار علي سرگرم چايي درست كردن و عكاس مشهدي به دنبال فرصت، دايم از تو عكس مي گيرد. يك نفر مي گويد: "يك چيزي پيدا كرديم." همه مي دوند. نزديك مي شويد. همه دور يك گودال جمع شده اند. هر كسي چيزي مي گويد: يك نفر داخل گودال است و داد مي زند؛ "يك قمقمه است..." باور نكردني است، كمي آب دارد. يك پلاك، استخوان، استخوان يك شهيد است. قلب تو مي زند. احساس مي كني قلبت، نفست، همه و همه مي خواهند بايستند. كسي كه توي گودال است با حرارت حرف مي زند. يك نفر با صداي آهنگين مي خواند: كربلاي جبهه ها يادش بخير.
همه مي نالند، تو هم مي نالي. مي داني محمد است. آر- پي- جي زن ديپلمه اي كه لحظه آخر فهميدي او از ناحيه پا زخمي شده. خودت را سرزنش مي كردي؛ او با آن سن كم يك بار زخمي شده و حالا شهيد. اما تو خودت مي داني دو ساعت بيشتر نبود كه با او آشنا شده بودي. بدنش پر از تركش شد. پايش را لگد كردي، او چيزي نگفت؛ همان پايش كه زخمي و تير خورده بود. وقتي تير خورد پاچه شلوارش را بالا كشيدي و ديدي نصف پايش مصنوعي است. عكاس مشهدي با نگاه سبزش نگاهت مي كند. درحالي كه باد خرمشهر موهاي مجعد بلندش را پيچ و تاب مي دهد، با همان لهجه اش مي گويد: "نه داداش، خراب مشه؟ مگه مشه، شما تبرك دوربين مايي كه..."
روي بر مي گرداني و به نقطه اي نگاه مي كني. به ياد اسماعيل افتاده اي. همان پيرمردي كه توي كانال زحمت مي كشيد و به همه دلداري مي داد. تمام قمقمه ها را براي بچه ها آب مي كرد. تازه بعضي شبها لباسهاي بچه ها را يواشكي مي شست؛ همه مي دانستند، اما چيزي نمي گفتند. پيرمرد به همين ثواب يواشكي دلش خوش بود. مي گفت: "تبركه..."
توي كانال خودت هم خيليها رفتند زير خاك، اما پيدايشان نشد؛ برادران بسيجي: سعيد، قاسم و محمد. اشك گوشه چشمهايت حلقه مي زند كه پسر مشهدي از تو عكس مي گيرد. بعد سيد علي، دستي روي شانه ات مي زند كه چايي نمي خواي؟ چايي را بر مي داري، نگاهي به يار علي مي كني و مي گويي: "خدا پيرت كند يارعلي" مي خندد. بعد مي گويد: "از اين پيرتر؟!"
سيد علي گريه مي كند. نور خورشيد كم كم مي ميرد و غروب طلائيه خونين مي شود. عكاس مشهدي ديگر عكس نمي گيرد. زار زار گريه مي كند. صداي محزوني بلند مي شود، اما صداي سيدعلي نيست، صداي يار علي است. دانه هاي اشكش در شيار چين و چروك صورتش گم مي شود. ريشهاي بلند سفيدش خيس خيس است.
سنگر خوب و قشنگي داشتيم روي دوش خود تفنگي داشتيم...


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------


نظرسنجي

برای مبارزه با مفاسد اجتماعی به ویژه بدحجابی طرحی توسط نیروی انتظامی اجرا می شود. چه شیوه اجرایی برای این طرح می پسندید ؟



عضويت در خبرنامه روزنامه

موسسه فرهنگي قدس
روزنامه قدس
آدرس پست الكترونيكي: Info@Qudsdaily.net
InsertAmar