آرشيو   |  آرشيو PDF |  نیازمندیها |   درباره موسسه   |   ارتباط با ما   |   نقشه سایت   چهارشنبه 7تیر ماه 1385
منوي اصلي
 صفحه اول   
 اخبار   
 یادداشت روز   
 اقتصادی   
 بین الملل   
 هنر   
 میهن   
 خطه خورشید   
 چوب خط   
 فرهنگی   
 بادبادك   
 رسانه   
 عشقستان   
 جامعه   
 پرانتز باز   
 ورزش   
 عبرت   
 در حوالی امروز   
 فراسو   
 نگاهي به مطبوعات   
 ویژه جام جهانی   

[ بادبادك ]


يك گفتگوي ساده ؛ خلباني شغل آبرومندي است!

لئوناردو بادبادك ؛ وقتي هنر كيسه بوكس مي شود

بشقاب پرنده ؛ اول راه آسمان

من و هالي هولا ؛ يعني نمي شد حساب آرژانتين را رسيد؟!

بي شيله پيله ؛ چتر دارد باز مي شود

نوبلاگان، بلاگستان، ...

بادبادك گوش دارد!



----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
يك گفتگوي ساده ؛ خلباني شغل آبرومندي است!

٭ احسان خزاعي
"يك گفتگوي ساده"، فرصتي است براي همكلام شدن با نوجواناني كه چهره هاي شناخته شده اي نيستند؛ افرادي مثل خود شما كه ويژگي بارزشان براي طرف مصاحبه قرار گرفتن، همين نوجوان بودنشان است. تلاشي براي دانستن نظرات كساني كه تا چند سال ديگر به طور جدي وارد عرصه فعاليتهاي اجتماعي خواهند شد. هميشه كه نبايد با چهره هاي مطرح و شناخته شده مصاحبه كرد و با اعتقادات آنان آشنا شد. ديگران هم به طور حتم حرفهايي براي گفتن دارند. به ويژه آناني كه نام نوجوان را يدك مي كشند.
٭٭٭
نام: احسان رضواني/ تاريخ تولد: 1/7/1371، قد: 172 سانتي متر، وزن: 65 كيلوگرم، ميزان تحصيلات: محصل سال دوم دوره راهنمايي تحصيلي، فرزند پنجم از يك خانواده هشت نفري

من به سن و سال تو كه بودم، يادم مي آيد انشايي داشتيم با اين عنوان كه دوست داريد در آينده چكاره شويد، آيا هنوز هم اين موضوع انشا وجود دارد؟
بله، هنوز هم داريم.

تو براي اين انشا چه نوشتي و چرا؟
من نوشتم كه دوست دارم در آينده خلبان شوم؛ چون شغل آبرومند و خوبي است!

خب شغلهاي آبرومند زيادي داريم، حالا چرا خلباني؟
غير از اين، لذت پرواز كردن هم هست. اينكه آدم توي آسمان بتواند براي خودش بپرد.

وقتي توي خانه بيكار هستي، مي نشيني پاي تلويزيون؟
خيلي كم، زياد علاقه اي به تماشاي تلويزيون ندارم.

پس اوقات بيكاري چكار مي كني؟
بيشتر مي روم توي كوچه و با دوستانم فوتبال بازي مي كنم.

آهان، مثل خيلي از هم سن و سالهايت اهل فوتبالي، گمان مي كني در جام جهاني چه تيمي قهرمان شود؟
نه، اتفاقاً از فوتبال خيلي خوشم نمي آيد. اگر توي كوچه فوتبال بازي مي كنم به خاطر اين است كه بقيه بچه ها اين كار را مي كنند. خب من هم مجبورم با آنها فوتبال بازي كنم. در جام جهاني هم مثل هميشه برزيل قهرمان مي شود.

به تلويزيون كه علاقه نداري، فوتبال هم كه دوست نداري، پس به چي علاقه داري؟
من به كشتي خيلي علاقه دارم و هم اكنون حدود يكسال است كه شروع كرده ام به تمرين كشتي.

باز دوباره برگرديم به بحث شيرين خلباني، آدمي كه به پرواز علاقه دارد، لابد سر و كاري هم با بادبادك داشته است؟
من غير از پرواز به پرنده ها هم علاقه دارم. يك وقتي دو تا زاغ داشتم، آنها پرنده هاي با استعدادي هستند.

مگر حالا آنها را نداري؟
نه يكي را به كسي دادم كه چون بلد نبود به او غذا بدهد، پرنده بيچاره را به كشتن داد و آن يكي ديگر هم يك روز پرواز كرد، رفت و ديگر هم نيامد.

خب جواب سؤال قبلي من را ندادي.
بادبادك را مي گوييد، من يك زماني از آنها درست مي كردم با چوب حصير، سريش، كاغذ يا پلاستيك و نخ. يكبار يك بادبادك بزرگي درست كردم و نخش را خيلي بلند گرفتم و آنقدر در آسمان بالا رفت تا ديگر نتوانستم ببينمش.

قهرماني هست كه دوستش داشته باشي؟
بله، حسين رضازاده را دوست دارم؛ چون هم قوي ترين مرد جهان است و هم باعث افتخار ايران.

وضعيت درسي ات چطور است، آدمي كه مي خواهد خلبان شود بايد درسهايش هم خوب باشد.
امسال خيلي خوب نبود، كمي سر به هوا بودم. اما سال بعد حتماً بهتر خواهد بود.

راستي ژان والژان را مي شناسي.
اسمش را شنيده ام، اما درست نمي شناسمش.


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
لئوناردو بادبادك ؛ وقتي هنر كيسه بوكس مي شود

اگر يك وقتي خداي ناكرده سري به كتابهاي مكاتب مختلف سبكهاي هنري قرن اخير در اروپا بزنيد، چشم مباركتان به يكي از اين سبكهاي نسبتاً محترم مي خورد كه حتماً شما هم مثل ما چشمهايتان از حدقه در مي آيد.




ما اولش در تلفظ نام سبك هم مانده بوديم كه به ياري يكي از دوستان باسواد فهميديم نام اين سبك "دادائيسم" است.
دادائيسم در سده 18 الي 19 به رسميت شناخته شد، هنرمندان آن زمان به دليل مشغله اي كه با معضل جنگ جهاني اول داشتند هم خودشان را ديوانه تلقي مي كردند هم تمدن عصر خود را.
اين دادائيستهاي عزيز هيچ فرم و مشخصه معيني در كار خود به كار نمي بردند و تنها تعريفي كه مي توان مختصر و مفيد از اين سبك داشت، بي شكلي مطلق است. خلاصه مي كنيم دادائيستها به دليل فشارهاي جنگ جهاني گرايشي ضد هنر پيدا مي كنند، آنها به دليل روحيه لطيفي كه داشتند به جان ملتها نمي افتادند بلكه عقده خود را سر بوم و قلم مو و در يك كلام هنر خالي مي كردند.
جالب اينجاست كه هيچ يك از منتقدان يا مفسران آثار هنري دور و بر اين آثار نمي پلكيدند، زيرا فهم و درك اين آثار فقط از پس خود هنرمند (نقاش) ساخته بود.
هنرمندان اين سبك كه اصولاً نقاش بوده اند، از تمامي حركتهاي اطراف خود به نوعي تنفر داشتند و سعي مي كردند افكار انكار گرايانه شان را به وسيله رنگ و بوم و نقاشي به مردم نشان دهند. آنها منكر همه چيز بودند، حتي گاهي منكر خود و آثارشان. اين دادائيستهاي عزيز، گاهي تابلوهايشان خطي بود كه از وسط بوم مي گذشت و گاهي آنقدر رنگ روي بوم مي گذاشتند كه طرحهاي زيرين پيدا نبود. ما حتي در يافتن سروته كارهايشان درمانده بوديم كه همان دوستمان (همان كه با سواد بود) كمكمان كرد.
اين گرايش خيلي ناگهاني در سال 1922 به پايان رسيد ولي تركشهاي آن به سبكهاي ديگري برخورد كرد كه اگر چه تمام خصوصيات دادائيسم را نداشت ولي بي ربطه از آن نيز نبود يكي از اين سبكها سبكي است به نام "سورئاليسم".
نتيجه اخلاقي: اگر زماني از دست زمين و آسمان به ستوه آمديد نه سر ملت خالي كنيد نه سر به ديوار بكوبيد، نه سر و صدا كنيد، فقط و فقط خودتان را با خراب كردن هنر بدبخت، آرام كنيد.
زينب حاجي محمدزاده


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
بشقاب پرنده ؛ اول راه آسمان

كاملاً احساس نمي كنم كه به اين دنيا تعلق دارم... اگر اندكي خود را اهل اينجا مي دانم، فقط براي آن است كه از بس زيسته ام، به زيستن خو گرفته ام!




راستش احساس مي كنم اهل جاي ديگري هستم. اگر مي دانستم كه اين جاي ديگر كجاست وضع من خيلي بهتر مي شد.
همين كه آدمي محل غم غربتي نامفهوم است، نشانه اين است كه جاي ديگري هم هست!
"اوژن يونسكو، ماترياليست معاصر"
عجب! كتاب "تجربه نمايش" را روي ميز مي گذارم. يك نفس عميق و... كمي سرم مي خارد.
معلمم چاي را سر مي كشد. ياد سؤالم مي افتم: آن جا كجاست؟
از وقتي يك علامت سؤال بزرگ توي كله ام سبز شده، چيزي عجيب و غريب، توي دلم وول مي خورد. گاهي دلم مي خواهد تمام چيزها، كوچك و بزرگ، توي كله ام جا بشود. اما معلمم مي گويد كار سختي است. جايي كه ما هستيم تا جايي كه چيزها هستند، راه آنقدر دراز است كه كله ات تويش گم مي شود.
معلم خوبي دارم.
كله ام كوچك است. معلم كتاب ديگري از كتابخانه برمي دارد. "دنياي سوفي"، انفجار بزرگ:
پس تنها راه نگريستن به فضا، پسگرايي در زمان است. ما هيچ وقت نمي توانيم بدانيم كه جهان كائنات در چه حال است. فقط مي توانيم بفهميم آن موقع چگونه بوده. وقتي به ستاره اي كه هزاران سال نوري با ما فاصله دارد، نگاه مي كنيم، در حقيقت هزاران سال در تاريخ فضا به عقب برمي گرديم.
كمي گيج شده ام. اما معلم آرام تر نشانم مي دهد:
اتم اوليه. يك گلوله پرجرم، فشرده، داغ، سرسوزني از آن، ميليون ها تن وزن دارد. كمي غيرقابل تصور است. اما تمام جهان الآن، همان بود و ناگهان:... بوم ... بنگ...
تمام تكه هاي اين گلوله آتش به فضا پرتاب مي شوند و جدا از هم سرد مي شوند.
"هر كدام يك دنيا را ساختند."
كهكشانها؟
كهكشانها كه ستاره ها و منظومه ها و حتي سيارات را دارند.
هنوز كسي نمي داند انفجار بزرگ (Big Bang) معلول جهان ديگري بوده يا نه.
بادكنك را وقتي باد مي كني، بزرگ مي شود. روي بادكنك دو چشم و ابرو كه مي كشي موقع باد شدن، از هم دور مي شوند.
كهكشانها هم از هم دور مي شوند.
معلم نفسي تازه مي كند. مي پرسم: پس اگر كهكشانها از هم دور مي شوند، فاصله شان هم...
: "نظريه حالت ثابت"! جهان هيچ ابتدا و انتهايي ندارد. ماده دائم در حال توليد است. دو نقطه كه از هم دور مي شوند، وسطش يك نقطه ديگر بوجود مي آيد. جهان بزرگ مي شود اما شكل آن تغيير نمي كند.
برگه زير دستم را پر از نقطه مي كنم، معلم تمام نقطه ها را به هم وصل مي كند. "نظريه ها هميشه ثابت نيستند. تغيير، تبديل، پذيرش يا عدم آن ها چيزي است كه ذهن ستاره شناسان را به خود مشغول كرده است."
كيهان شناسي را دوست دارم. وقتي فكر مي كنم همه ما، جهان، از گلوله داغ و آتشين درست شده، بدنم داغ مي شود. وقتي مي فهمم زمين هم از خورشيد، ستاره ها، جدا شده.
اما اين داغي زياد طول نمي كشد. عده اي مي گويند: جهان آنقدر انبساط مي يابد تا انرژي اوليه آن تمام شود و يك جا بايستد. اما بعضيها اعتقاد دارند بعد از متوقف شدن كهكشانها، دوباره به جاي اول خود باز مي گردند و منقبض مي شوند. جهان در حال بزرگ شدن است و هيچ وقت تمامي ندارد. اين هم نظر گروه ديگري است. سرم گيج مي رود...
اين هنوز اول راه است.
افروز ارزه گر


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
من و هالي هولا ؛ يعني نمي شد حساب آرژانتين را رسيد؟!

در اين بخش قرار است هر هفته من و "هالي هولا" كه يك غول چراغ جادو است براي شما مطالبي بنويسيم. البته عمده مطالب را خود اين غول محترم مي نويسد؛ چون او با تمام غولهاي چراغي كه تا حالا راجع به آنها چيزي شنيده ايد، فرق مي كند. غولهاي چراغ (به طور عمده و آن طور كه در داستانها نقل شده) همواره دست به سينه در خدمت اوامر اربابانشان هستند، اما اين يكي با تأكيد بر اين نظريه كه دوره اربابي به سر آمده، هر كاري دلش مي خواهد، مي كند و من بيچاره از داشتن يك غول چراغ جادو، فقط دردسرهايش را تحمل مي كنم و بس. حالا هم بلند شده و به آسمان رفته تا جام جهاني فوتبال را از نزديك تماشا كند و مطلبي كه در ادامه مي خوانيد، مثلاً گزارش اختصاصي ايشان از جام جهاني است براي صفحه بادبادك:
خوانندگان محترم صفحه بادبادك سلام! مطلب من را به طور مستقيم از آسمان، محل برگزاري هجدهمين دوره جام جهاني فوتبال مي خوانيد، اينجا آب و هوا خيلي خوب است، ولي من تا همين چند ساعت پيش، اصلاً حالم خوب نبود. در اين چند روز اخير و بعد از حذف تيم ملي فوتبال ايران و عدم راهيابي آنها به مرحله دوم بازي ها، خيلي پكر بودم و دچار افسردگي شده بودم. آخر قبل از شروع بازي ها آنقدر در رسانه ها درباره اين يار دوازدهم و از توانايي بالاي تيم ايران حرف زدند كه من با اميد به قهرماني وارد آلمان شدم و طبيعي است كه بعد از حذف اين تيم، خيلي ناراحت باشم. همين طور افسرده (حالا يك نقاشي هم از حالت افسردگي خودش كشيده بود كه به دليل مشكلات فني امكان چاپ آن فراهم نشد) روي يكي از نورافكنهاي ورزشگاه لايپزيك نشسته بودم كه يك غول چراغ آسماني آمد سراغم و گفت: "چي شده رفيق چرا افسرده اي!؟" من هم با بي حوصلگي جواب دادم: " به جهت اينكه تيم ايران در مسابقات جام جهاني حذف شده، غرور ملي ام جريحه دار شده است" جلوتر آمد و به زحمت روي همان نورافكن ورزشگاه كنارم نشست و گفت: "تيم شما قهرمان بلامنازع آسياست"؟ گفتم: "خير، به طور دقيق 30 سال است قهرمان جام ملتهاي آسيا نشده ايم." و او دوباره به پرسيدن ادامه داد:

لابد در مسابقات باشگاهي آسيا، عناوين درخشاني به دست مي آوريد؟
به طور دقيق در اين مسابقات هم 16 سال است به قهرماني نرسيده ايم.

پس ليگ فوتبالتان حرفه اي است؟
در عنوان بله، اما در عمل پنج زمين فوتبال در اندازه استانداردهاي جهاني هم نمي توان در كل كشور يافت.

تيمهاي پايه تان چطور، آنها حتماً عنوانهاي درخشاني در سطح جهاني دارند؟
از اين يكي كه اصلاً چيزي به خاطرم نمي آيد.

تيم المپيك تان چطور؟
از اين به بعد را نمي دانم، اما تا حالا تعريفي نداشته ايم، حداقل من يادم نمي آيد آخرين بار كي در المپيك حاضر شده اند.

حالا از اينها بگذريم. براي همين جام جهاني كه حتماً با بيش از 10 تيم خوب بازي تداركاتي برگزار كرده ايد؟
سر جمع اگر بوسني را هم قاطي تيمهاي خوب حساب كنيم، سه بازي انجام داده ايم.
اين را كه گفتم از جايش بلند شد، در حالي كه نگاه عاقل اندر سفيهي به من داشت، دستي به شانه ام زد و گفت: "دوست عزيز! از اين به بعد در عرصه هاي جهاني، غرور ملي خودتان را به چيزي گره بزنيد كه رويش سرمايه گذاري كرده، در آن افتخارات زيادي به دست آورده ايد و برايش برنامه ريزي داريد. در غير اين صورت در هر رشته اي و بنا به هر دليلي كه در عرصه هاي جهاني حضور يافتيد، بياييد تيمتان را تشويق كنيد و هنگامي كه باختيد، بدون هيچ گونه افسردگي به خانه هايتان برگشته و كار ساير تيمهاي قدرتمند را از تلويزيون تماشا كنيد." بعد هم رفت. من هم كمي سرحال شدم و توانستم اين گزارش زنده را برايتان از آسمان بنويسم. اما حالا به نظر شما نمي شد كاري كه مقابل استراليا كرديم، جلوي پرتغال هم تكرار مي شد تا ما از گروه خودمان صعود كرده و در مرحله بعد يك جورهايي حساب آرژانتين را هم برسيم؟!
ايرج نويسا


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
بي شيله پيله ؛ چتر دارد باز مي شود

خودكارم را بغل گوشم مي گذارم، دستم را زير چانه ام مي گيرم و چهار زانو به اين سه ماه فكر مي كنم.
نقشه كشيدن را دوست دارم. احساس مي كنم چيزي را مي دانم كه هيچ كس خبر ندارد. براي هر چيزي نقشه مي كشم و راهكار مي دهم.مثل اين سه ماه تابستان. نقشه از جايي شروع مي شود كه دو هفته را بيكار توي خانه گذراندم. اما اين كه رسمش نيست. تابستان بايد جان داشته باشد، با حال باشد.
توي نقشه ام تابستان را به چند قسمت تقسيم كرده ام
1- مهماني 2- كلاس 3- مسافرت 4- در خانه
مهماني:
اين مي تواند هم دوست داشتني باشد، هم نباشد. بستگي به شما دارد.
اگر دوست داريد به مهماني برويد، كافي است يك چتر آماده كنيد، آن را باز كنيد و در نقطه مورد نظر فرود بياوريد.
اسم ديگر مهماني "چتر بازي" است. شما مي توانيد بگوييد: دلم براي عمه جان تنگ شده؛ يا مي توانيد بگوييد: امروز آب قطع شده، مي خوام برم خونه خاله.
مهماني رفتن، راههاي زيادي دارد، هر جور چتر شما باز مي شود، آن را باز كنيد اما مهماني نرفتن ساده تر از رفتن است. بهانه كردن نداشتن لباس يا كثيف بودن كفش، خسته بودن و پخش فيلم سينمايي محبوبتان از شبكه x، همه اينها را مي شود بهانه كرد.
كلاسهاي تابستاني:
اين هم دو مدل دارد: يا شما دوست داريد برويد و يا دوست نداريد. اگر دوست داريد و اجازه نداريد، مي توانيد مجموعه اي از كلاسهايي را كه قيمتهاي نجومي دارند نشان بدهيد و بگوييد كلاسي كه مي خواهيد برويد از همه ارزانتر و بهتر است آينده كلاستان را شرح دهيد. بعد بگوييد دختر فلان همسايه تان هم همان جا مي رود يا برادر فلان دوستتان، معلم آنجاست.
گلايه، خواهش، التماس و قول دادن نيز از روشهاي عملي كردن است. اما اگر دوست نداريد برويد و بايد برويد، مي توانيد شهريه را بگذاريد توي جيبتان و به آموزشگاه بگوييد؛ من چند جلسه آزمايشي مي آيم، اگر خوشم آمد ثبت نام مي كنم. چند جلسه برويد، بعد بگوييد خوشم نيامده. مي توانيد بگوييد فلاني رفته است، آخرش هم هيچ چيز ياد نگرفته. بعد بگوييد كيفيتش آنقدرها هم خوب نيست.
يك كلكي بزنيد ديگر!
مسافرت:
فكر نكنم كسي از مسافرت رفتن بدش بيايد. اگر مي خواهيد برويد مسافرت ولي نمي رويد، بايد بچه خوب و سر به زيري باشيد و هر چه گفتند به حرف كنيد تا آنها هم به حرف شما گوش كنند.
براي عملي شدن مسافرت چند كتاب روشنفكرانه كه از مزاياي مسافرت گفته، بخريد و با صداي بلند بخوانيد. (خواندن كتاب آثار تاريخي شهرها هم همين اثر را دارد.)
خواب مسافرت را ببينيد و توي خواب حرف بزنيد. تب كنيد و از آبشار نياگارا و كوههاي هيماليا صحبت كنيد. پشت تلفن با آه و ناله و صدايي محزون براي دوستتان تعريف كنيد كه نمي توانيد برويد مسافرت.
شما كه حرفه اي هستيد، چرا از من مي پرسيد؟
در خانه:
بازي، استراحت، تفريح و...
سه ماه را تعطيل كرده اند كه همين كارها را بكنيد. برويد توي اتاق و به بهانه خواندن كتابهاي درسي سال بعدتان به همه بگوييد مزاحمتان نشوند. بعد بنشينيد رايانه و پلي استيشن بازي كنيد و يا فيلم نگاه كنيد و رمان بخوانيد. چراغتان تا نزديكيهاي صبح روشن باشد و بعد بگوييد كه شب گذشته زياد كتاب خوانده ايد و تأكيد كنيد كه صبح شما را بيدار نكنند. آن وقت تا هر زماني كه دلتان خواست بازي كنيد و صبح تا هر وقت دلتان خواست بخوابيد. براي بازي كردن مي توانيد يك گروه تشكيل بدهيد و گروهي بازي كنيد. گروهي زورتان بيشتر است.


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
نوبلاگان، بلاگستان، ...

٭سيدعلي طباطبايي
به دنياي سايبر خوش آمديد. خيلي خيلي خوش آمديد. شما نوجواناني كه الآن در حال خواندن صفحه بادبادك هستيد، احتمالاً به زودي با دنيايي روبه رو خواهيد بود كه به طرز بي رحمانه اي افراد غيرديجيتال را با فرمان ساده "del" از صفحه خود خواهد ربود. پس اگر هنوز با شبكه جهاني بيگانه ايد، بهتر است كه خودتان را "format" كنيد و به جمع جوانان دنياي الكترونيك بپيونديد.
گفته مي شود كه جوانهاي ديجيتال دنيا ديگر قلمفرسايي را كنار گذاشته اند و به كيبورد فرسائي رو آورده اند. پس ما هم رفتيم توي شبكه جهان گستر (همان اينترنت خودمان) تا ببينيم اين نوجوانهاي امروزي آن ور آب چه حرفهايي براي گفتن دارند. اما قبل از اينكه سراغ آنها برويم، در اين شماره مختصري با پديده اي به نام بلاگ نويسي نوجوانان آشنا مي شويم تا بعداً برويم به سراغ خود اين برو بچه ها!
بلاگ يك دفتر خاطرات ديجيتال به شمار مي آيد كه همه مي توانند آن را بخوانند. در نتيجه نويسنده مي تواند علاوه بر ذكر خاطرات خودش، نظرات و عقايدش را هم به همه اعلام كند. برعكس خوانندگان هم مي توانند نظراتشان را در آخر هر مطلب و به نام خودشان اضافه كنند تا خواننده بعدي هم آنها را بخواند و او هم يك نظر ديگر را اضافه كند. امروز بلاگها حرف اول را در كامپيوتريزه كردن نوجوانهاي آن ور آب بر عهده دارند. حتي بيشتر از چت! خيلي وقتها بلاگهاي نوجوانان پر است از مسايل خصوصي و شخصي آنان كه شايد هرگز نتوانند آنها را رو در رو با كسي در ميان بگذارند. اين طوري هم خودشان تخليه مي شوند و هم مي توانند از نظرات ساير خوانندگان كمك بگيرند.
از سوي ديگر خوانندگان مي بينند كه شايد مشكلات نويسنده بلاگ چقدر شبيه به مشكلات خودشان است و درك مي كنند كه توي اين دنيا تنها نيستند. (آدم در دوره نوجواني خيلي وقتها اين احساس را پيدا مي كند) به اين دلايل خيلي ها بلاگ نويسي و بلاگ خواندن را در سنين پرتلاطم نوجواني نوعي روان درماني مي دانند. حتي بعضي از معلمها از دانش آموزانشان درخواست مي كنند تا بلاگ بنويسند. اين طوري هم قلم دانش آموزان روانتر مي شود و هم اعتماد به نفس آنها بهتر مي شود. اگر هم خوب بگرديد گاه بلاگهاي خيلي پرباري را مي توانيد پيدا كنيد. اما حتي اگر اين طور نباشد همان موضوعات روزمره نيز خيلي وقتها بسيار خواندني هستند. پس در هفته بعد ما به جاي شما مي گرديم و گلچيني از بلاگهاي نوجواني را تقديمتان مي كنيم. شما هم اگر بلاگ قشنگي مي شناسيد كه از قلم افتاده، حتماً ما را مطلع كنيد. شايد با خواندن آن بلاگها و گفتن نظرات و پيشنهادهاي خودتان، بتوانيد يك دوست در آن سر شهر، كشور و يا دنيا پيدا كنيد. پس فعلاً خداحافظ تا هفته بعد...


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
بادبادك گوش دارد!

بادبادك دو تا گوش بزرگ دارد. تمام صداها را مي شنود. بيشتر از يكسال است كه لابه لاي ابرها بالا مي رود، مي چرخد و به نوجواناني كه از پشت بام خانه ها برايش دست تكان مي دهند، سلام مي كند.
زبان بادبادك همين كلماتي است كه روي دستها، پاها، صورت و بدنش نوشته شده است. هر مطلب، هر كلمه و هر موضوعي، پيامي است براي نوجواناني كه دوست بادبادكند و دلشان مي خواهد روزهاي چهارشنبه كمي به گوشهاي بادبادك آويزان شوند و از بالاي بالا به بزرگترها نگاه كنند.
بادبادك عادت دارد هيجان را تجربه كند. شايد به همين خاطر است كه توي آسمان ويراژ مي دهد و هيچ وقت يك خط مستقيم را دوست ندارد. چند وقت پيش بادبادك با گوشهاي بزرگش شنيد كه دوستان نوجوانش از موضوعات جديد حرف مي زنند. كمي با دقت گوش داد و به فكر فرو رفت و آن وقت براي اولين بار، آنها كه وسط باغچه، توي كوچه و يا سوار دوچرخه بودند، بادبادكي را ديدند كه آرام آرام روي پشت بامي نشست. آنها كه بادبادك را مي شناسند، مي دانند كه فايده گوش اين است كه وقتي حرف حساب بشنود صاحبش را روي پشت بام مي نشاند تا از سلولهاي خاكستري كمك بگيرد. همه مي دانند كه بادبادكها سلول خاكستري دارند و به موقع خوب فكر مي كنند.
وقتي بادبادك فهميد كه هنوز خيلي چيزها هست كه دوستان نوجوانش مي خواهند از آن سر دربياورند، تصميم گرفت رنگ و جهت پروازش را عوض كند.
تعجب نكنيد! از اين هفته روزهاي چهارشنبه، بادبادك جديدي پيش روي شماست كه برايتان در آسمان خدا مي چرخد و سعي مي كند با مطالب جديد (آن طور كه شما خواسته ايد) رنگ و بوي تازه به دنياي زيباي نوجواني شما ببخشد.
يادتان باشد... بادبادك گوش دارد. پس هر چه مي خواهيد به او بگوييد. بادبادك با صداي نوجواني به ابرها مي رسد.


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------


نظرسنجي

برای مبارزه با مفاسد اجتماعی به ویژه بدحجابی طرحی توسط نیروی انتظامی اجرا می شود. چه شیوه اجرایی برای این طرح می پسندید ؟



عضويت در خبرنامه روزنامه

موسسه فرهنگي قدس
روزنامه قدس
آدرس پست الكترونيكي: Info@Qudsdaily.net
InsertAmar