---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- بحران هويت و درمان آن از ديدگاه اسلام ؛اويي كه نيستم!
بخش اول ٭ غلامرضا متقي فر اشاره: اصطلاح "بحران هويت" اولين بار توسط يكي از نظريه پردازان روان شناس به نام "اريك اريكسون" آلماني در كتاب "هويت،
جوانان و بحران" در سال 1970 مطرح شد. به اعتقاد او، انسانها در دوره اي از عصر خويش، به حالتي رواني مبتلا مي شوند كه مي توان از آن به "بحران هويت" تعبير كرد. نمي توان از بحران هويت تعريف دقيقي ارائه كرد. همچنين نمي توان تصور درستي از آن داشت، مگر آنكه ابتدا مقصود از "هويت" معلوم شود. بدين روي، مناسب است تعريف اريكسون از اين موضوع روشن گردد. به گفته اريكسون، "هويت" حس دروني، همچنين كيفيتي ملموس از يكپارچگي و پيوستگي شخص است. اين حس با برخي باورها نسبت به يكپارچگي، همچنين پيوستگي ذهنيتهاي مشترك عمومي سازگار است و به عنوان كيفيتي ناخودآگاه در نوجواناني كه خود را مثل و مانند همسالان خود مي يابند، به صورت ظاهر مشهود است. در اين دسته از جوانان، بين امور غيرقابل تغيير مانند نوع قيافه، طبيعت، استعداد، حساسيت، كيفيت دوران كودكي و عقايد اكتسابي، و بين انتخاب آزاد نقش ها، فرصتهاي شغلي، پذيرش ارزشها، گزينش مربيان، انتخاب دوستان، يگانگي عجيبي مشاهده مي شود. مطلب زير با اقتباس از نشريه "معرفت" مي باشد كه به دليل تناسب و نوع منظري كه به بحث گشوده شده است، فرا روي مخاطبان انديشمند صفحه ديدگاه قرار مي گيرد.
بحران هويت، مبدأ و اقسام آن اصطلاح "بحران هويت" در برابر "هويت خود" قرار دارد. روان شناسان، دست كم، دو واژه شناخته شده در برابر "هويت خود" به كار برده اند: 1- انتشار يا ابهام در نقش 2- آشفتگي نقش، براي مثال، جيوونيل مي گويد: "جوانان در سنين 16 تا 18 سال ممكن است بحران زندگي را تجربه كنند. اين قضيه مشهور به "هويت روان شناختي اريكسون" است كه با عنوان "هويت خود" شناخته شده و در برابر انتشار يا ابهام نقش قرار دارد. هويت زماني شكل مي گيرد كه جوانان در اين باره كه چه كسي هستند و در چه جايگاهي قرار دارند، پاسخ قطعي داشته باشند.انتشار يا ابهام نقش، زماني اتفاق مي افتد كه افراد شخصاً بي اطميناني يا ترديد را تجربه مي كنند و انتظار دارند آنچه را خود قادر به كسب آن نيستند از بزرگسالان به دست آورند." پديده رواني بحران هويت از اوايل نوجواني آغاز مي شود و در دوران جواني به اوج خود مي رسد. تا زماني كه كودكان وابسته به والدين هستند، به دليل آنكه استعدادهاي آنها شكوفا نشده و جامعه نيز از آنها انتظار چنداني ندارد، هويت خود را در والدين مي بينند، و به تعبير ديگر، ايشان براي خود هويتي جداي از آنها قايل نيستند و نيازي به جدايي و استقلال حس نمي كنند، بالاتر از اين، حتي هويت خود را در وابستگي مي دانند. آغاز بحران، زماني است كه به دليل رشد جسماني، عقلاني و عاطفي، احساس نياز به خودكفايي و استقلال نيز در نوجوانان و جوانان رشد مي كند. از آن به بعد، اين احساس بروز مي كند كه بايد به خود متكي باشند، براي خود هويتي مستقل از هر فرد ديگر داشته باشند و نقشي را كه جامعه از آنها انتظار دارد ايفا كنند؛ به بيان ديگر، با خودشان شناخته شوند، نه با فرد يا افراد ديگر. اينجاست كه مي توان گفت: تركيبي از نيازهاي رواني و عاطفي از قبيل نياز به استقلال، نياز به ابراز وجود و خودنمايي و نياز به تعلق به گروه همسالان و نياز به خودشكوفايي بروز و ظهور مي يابد. همچنين احساس توانايي، احساس نياز به داشتن هويت مستقل را ايجاب مي كند و پس از بريدگي از پدر و مادر است كه اين سؤال براي نوجوان مطرح مي شود كه راستي، من كيستم؟ تاكنون هويت من با وابستگي به خانواده تعيين مي شد، اما اكنون كه بايد با خودم تعريف شوم، چه تعريفي از خودم دارم؟ در اين مرحله، يكي از مسائل عمده اي كه نوجوان با آن روبرو مي شود، مسأله "شكل گيري هويت فردي" است. اين بدين معناست كه بايد به سؤال هايي نظير "من كيستم" و "به كجا مي روم" پاسخ دهد. جستجوي هويت متضمن اين است كه شخص تشخيص دهد براي او چه چيزهايي مهم و چه كارهايي ارزشمندند و نيز متضمن تنظيم معيارهايي است كه بر اساس آنها بتواند رفتار خود و ديگران را هدايت و ارزيابي كند. همچنين اين جستجو تكوين احساس خودشكوفايي و شايستگي را نيز در برمي گيرد. "ماي لي" در اين باره اعتقاد دارد: نوجوان پيش از هر چيز در جستجوي هويت خويشتن است. اين جستجوي هويت در سالهاي دوم و سوم پي ريزي مي شود، اما بزودي در يك همسان سازي با والدين در مرحله بعد محو مي گردد. در نوجواني مسأله هويت با شدت تمام از نو وارد ميدان مي شود. نوجوان از خود مي پرسد آيا من كودكم يا بزرگسال. اما در اين مرحله، والدين نمي توانند چندان به او كمك كنند؛ زيرا وي الگوهاي خود را در جاي ديگر جستجو مي كند، بخصوص كه عليه اقتدار و ارزشهاي خانوادگي شورش مي كند. اين سرپيچي به نفع فرايند خود پيروي و جستجوي هويت فرد است؛ همان گونه كه تضادورزي در 3-2 سالگي براي استقلال عمل كودك مفيد است. به قول "لسلي اليس" به نظر مي رسد كودكان به مرور كه به دوران جواني نزديك مي شوند، به نقطه اي مي رسند كه دوست دارند با هر چيزي غير از والدين تعريف شوند. ديگر علاقمند نيستند وقت خود را با خانواده بگذرانند، حتي ممكن است از اينكه با والدين خود ديده شوند ناخشنود باشند. روشن است آنچه از آن با عنوان "هويت" ياد مي شود، از دوران اوليه زندگي در هر انساني وجود دارد. هويت از ابتدا شكل مي گيرد و به صورت تثبيت شده تا اوايل نوجواني باقي مي ماند، اما كودكان اصراري ندارند به عنوان موجودي مستقل شناخته شوند. از كودكان انتظاري نيست اطلاعات زيادي درباره هويت خود داشته يا در پي كسب هويتي باشند، اما زمان زيادي نمي گذرد كه ديگر نوجوانان به يك هويت وابسته رضايت نمي دهند؛ آنان در هويت گذشته خود تجديدنظر كرده، به دنبال هويت جديدي مي گردند. به گفته اريكسون، تمام شفافيتهاي هويتي كه در دوران كودكي شكل گرفته اند، در دوران جواني همراه با تركيب فزاينده تحولات جسماني، گسترش توانايي هاي ذهني وافزايش و تضاد نيازهاي اجتماعي زير سؤال مي رود. در اين مرحله، جوانان بيشتر والدين و هر كه را تا آن زمان به او اتكا داشته اند، طرد مي كنند تا بتوانند به صورت روشن از كودكي خود رها شده، براي خود هويتي شكل دهند. اريكسون در مقام برشمردن مراحل رشد رواني- اجتماعي، هشت مرحله مهم زندگي را بر حسب مسايل يا بحران هاي رواني- اجتماعي، كه بايد حل شوند، مشخص كرده كه يكي از مراحل آن در سن نوجواني را "هويت يابي در برابر سردرگمي" مي داند كه نتيجه رهايي از اين بحران را داشتن تصوير يكپارچه از خود به عنوان يك فرد يگانه پيش بيني مي كند. به عقيده اريكسون، اولين وظيفه اين مرحله، كسب هويت و اجتناب از آشفتگي نقش است. توسعه يا رشد هويت نيازمند توجه به همه چيزهايي است كه درباره زندگي و خويشتن آموخته و ريختن آن در قالب واحد از خود پنداره است. اين فعاليت فقط در جامعه معنا پيدا مي كند. آشفتگي نقش به معناي فقدان هويت روشن است كه نمود آن، اين سؤال جوانان است كه "من چه كسي هستم؟" اكنون زمان انتقال از دوران كودكي به دوران بلوغ است. مهم اين است كه فاصله ميان دوران ضعف و بي مسؤوليتي كودكي از دوران قدرتمندي و مسؤوليت پذيري جواني تفكيك شود. اگر در خلال اين مرحله توازن مطلوب حاصل شود، صداقت و وفاداري توسعه پيدا خواهد كرد. اين سخن بدين معناست كه آدمي جايگاه خود در جامعه را پيدا كرده و مي تواند مشاركتي سودمند داشته باشد و به گروه خويش وفادار بماند. آندرئو و مهوني كه مقاله اي با عنوان "مدل شكل گيري هويت در انسانهاي خلاق" دارند، شكل گيري هويت در انسانها را داراي چهار ساختار و متشكل از سيستم هاي دوازده گانه اي مي دانند كه هر يك از آنها به نوبه خود، مجموعه هويت را تحت تأثير قرار مي دهد. چهار ساختار مزبور از ديدگاه آنها عبارت است از: تأييد اطرافيان، تصديق متقابل حاميان، تعلق به همتايان يا كساني كه از جهاتي با او مشابهت دارند و سرانجام، وابستگي و خويشي داشتن با يك خانواده. دوازده سيستم كه تشكيل هويت را تحت تأثير قرار مي دهند، عبارتند از: سيستم هاي خويشتن، خانواده، منشأ خانوادگي، فرهنگي، شغلي، محيطي، تربيتي، اجتماعي، روان شناختي، سياسي. انسانهاي خلاق ممكن است احساس كنند قرباني تبليغات سياسي شده اند. كليد حل مشكل، آن است كه به مشاور كمك شود كه ارزيابي كنند و بدانند چگونه فضايي را بايد براي رشد انسانهاي خلاق مهيا كنند. براي مثال، موضوع سرمايه گذاري براي تعليم و تربيت يا اختصاص منابع و فراهم آوردن فرصت در كارگاه ها بيشتر توسط دستگاههاي سياسي تعيين مي شود. از ديدگاه آنها، مسؤوليت ما به عنوان متخصص اين است كه به انسانهاي خلاق كمك كنيم تا بدانند توانايي انسانها با يكديگر متفاوت است و متغيرهاي متفاوت را چگونه مي توان با "من چه كسي هستم" هماهنگ نمود. ديدگاه اسلام در باب بحران هويت و زمينه هاي ظهور آن الف- مفهوم شناسي هويت و بحران هويت ديني پرسش: اولين سؤال در اين باب آن است كه هويت و بحران هويت ديني به چه معناست و نشانه هاي آن چيست؟ با نگاهي نسبتاً عميق به موضوع، مي توان گفت: احساس هويت ديني، همچنين احساس بحران هويت ديني در موقعيتهاي ذيل حاصل مي شود: 1- در صورتي كه سه حوزه عقيده، گفتار و رفتار و عملكرد ديني در انسان به صورت منسجم و هماهنگ عمل كنند، احساس هويت ديني محقق خواهد شد و محصول هر گونه ناسازگاري بين سه امر مذكور، احساسي است كه مي توان آن را "احساس بحران هويت ديني" نام نهاد. 2- هر گونه افراط و تفريط در سه امر مذكور، انحراف از فطرت ديني و به تعبيري، عدم تعادل در احساس هويت، وبه تعبير سوم، موجب احساس بحران در هويت ديني خواهد شد. انحراف از فطرت الهي، و فراموشي ياد خداي متعال، تعادل رواني انسان را بر هم زده، موجبات افسردگي و اضطراب را فراهم مي آورد. احساس ناشي از ناهماهنگي در سه امر شناخت، كردار و گفتار ديني، وضعيتي ايجاد مي كند كه مي توان آن را "احساس بحران هويت ديني" ناميد و اين تقريباً همان احساسي است كه ممكن است در صورت ايجاد هر بحران هويتي ايجاد شود. 3- قرار است آدمي در مجموعه هستي، خليفه خدا بر روي زمين، همچنين مظهر و تجلي صفات او باشد. هويت اصيل انسان همين است، اما در صورتي كه مظهريت خود و همچنين آيين خلافت را به دست فراموشي بسپارد و براي خود وجودي مستقل قايل باشد، هستي و وجود خود را از آن خود بداند، تصويري دگرگون و غيرواقعي از خود ساخته و به چيزي غير خود تبديل شده و در نهايت به بحران هويت دچار مي گردد. هويت واقعي انسان به او اين احساس را مي دهد كه خود را موجودي سراسر فقر و سراپا نياز ببيند. اگر خود پنداره او مطابق با واقع نباشد و خود را كسي پندارد كه واقعاً نيست (تصوير غيرواقعي يا خيالي)، مصداق احساس بحران هويت ديني در او شكل گرفته است. قرآن كريم به صراحت، ماجراي كساني را بيان مي كند كه هويت واقعي خود را باخته، از پوست خود درآمده و گونه اي ديگر شده اند. دگرگوني هاي مورد نظر قرآن كريم در انسانها و به تعبير ديگر، تغيير يا تبديل هويت انسانها دست كم در دو سطح اتفاق افتاده است كه اولين آن تغيير همزمان با تبديل بنيادي در جسم و روان و دومين آن تغيير و تبديل فقط در بعد رواني انسانهاست. درباره سطح اول، قرآن كريم مواردي را مثال مي زند كه انسانها به دليل مخالفت با فرمان خداي متعال، به ميمون و خوك تبديل شده اند. براي مثال، در آيه 166 اعراف، پس از نقل ماجراي "اصحاب سبت" كه با وجود فرمان الهي مبني بر عدم صيد در روزهاي شنبه، به صيد مي پرداختند، مي فرمايد: "چون در برابر آنچه از آن نهي شده بودند گردن كشي كردند، به آنها گفتيم: بوزينگان مطرود باشيد." برخي مفسران- كه غالب را نيز تشكيل مي دهند- معتقدند: اين دگرگوني و مسخ، هم در جسم و هم در روان انسانها رخ داده است. اما گروه ديگر اعتقاد دارند: اين تغييرات فقط در بعد رواني، ويژگي ها، حركات و رفتارهاي آنها اتفاق افتاده است. تفسير نمونه ضمن ارائه دسته بندي مزبور ادامه مي دهد: "برخي مفسران- كه در اقليت هستند- معتقدند: مسخ به معناي مسخ روحاني و دگرگوني صفات اخلاقي است؛ به اين معنا كه صفاتي مانند صفات ميمون يا خوك در انسانهاي سركش و طغيانگر پيدا شد و روي آوردن به تقليد كوركورانه، توجه شديد به شكم پرستي و شهوت راني، كه از ويژگي هاي اين دو حيوان است، در آنها آشكار گشت. همان گونه كه اشاره شد، از اين آيه و آيات مربوط به آنها استنباط مي شود مسخ و دگرگوني، هم جسم و هم روان انسانها را شامل مي شده است. اما برخي آيات، مسخ انسانها در بعد رواني و ويژگيهاي اخلاقي را بيان مي كند. ترديدي نيست كه اين دگرگوني به تنهايي نيز داراي سطوحي است كه مي توان از كوچكترين انحراف اخلاقي تا تغييرات كلي را در آن درجه بندي كرد. در اين رابطه نيز مي توان شواهدي در قرآن كريم يافت. از جمله در آيه 175 سوره مباركه اعراف آمده است: "و بر آنان خبر كسي را بخوان كه به او (علم) آيات خود را بخشيده بوديم، اما از آن عاري شد، پس شيطان در پي او افتاد و آن گاه از گمراهان شد. و اگر مي خواستيم، قدر او را (به خاطر علمش به آيات) بلند مي داشتيم. ولي او به دنيا و پستي گراييد و از هواي نفس خويش پيروي كرد. (آري) داستان او مانند سگي است كه اگر به او حمله آوري، زبان از دهان بيرون مي آورد و اگر هم به حال خود واگذاري، باز هم زبان از دهان بيرون مي آورد. اين داستان منكران آيات ماست..." در تفسير نمونه، ذيل همين آيه مباركه آمده است: اين آيه به روشني به داستان كسي اشاره مي كند كه نخست درصف مؤمنان بود و حامل آيات الهي گشت، سپس از اين مسير گام بيرون نهاد. به همين دليل، شيطان به وسوسه او پرداخت و عاقبت كارش به گمراهي و بدبختي كشيده شد. مي توان گفت: واژه "انسلاخ"، كه در آيه مباركه آمده بدان اشاره شده، تعبير ديگري از تبديل و تغيير هويت ديني انسانهاست. كسي كه به چنان مقام و شرافتي از انسانيت مي رسد كه آيات الهي او را احاطه كرده، گويي علم به آيات الهي جزيي از بدن او شده است، با بيرون آمدن از اين پوست، هويت انساني خود را به ويژگي هاي سگ مانند تغيير مي دهد. همان گونه كه ملاحظه مي شود، انساني با ويژگي هاي مزبور، به سگ تشبيه شده است. معناي آيه زماني روشن تر مي شود كه اين آيه و آياتي از اين قبيل را، كه برخي انسانها را به حيوان و جاندار تشبيه كرده، با آياتي كه بر ارزش، كرامت و خلافت انسان تأكيد مي كند، كنار يكديگر قرار داده، مقايسه نماييم. انسان در اوج (با هويت واقعي انساني) به اندازه اي سقوط مي كند كه از ديدگاه قرآن كريم با بدترين جنبندگان (شرالدواب)، انعام (چهارپايان) و بدتر از آن (بل هم اضل)، حمار(الاغ)، عنكبوت و سگ قابل مقايسه بوده و حتي مطابق برخي آيات قرآن كريم، با مسخ شدن، به "قرده و خنزير" (ميمون و خوك) تبديل مي شود. براي مثال، خداوند در سوره مباركه جمعه، يهودياني كه از زير بار تكليف الهي شانه خالي كرده اند، به چهارپا تشبيه كرده، مي فرمايد: "داستان كساني كه (عمل به تورات) بر آنان تكليف شد، سپس آن را (چنان كه بايد و شايد) رعايت نكردند، مانند چهارپايي است كه بر او كتابي چند است. چه بد است وصف گروهي كه آيات الهي را تكذيب كردند و خداوند قوم ستمكار(مشرك) را دوست ندارد." تفسير گرانقدر الميزان ذيل همين آيه مباركه مي فرمايد: "براي الاغ چه فايده دارد كه كتابهاي حكمت آميز بر پشت آن حمل شود؟ الاغ نمي تواند از كتاب سودي ببرد؛ زيرا قادر به خواندن نيست و نمي تواند به مضمون آن عمل كند. بنابراين، كسي كه قرآن مي خواند، ولي در آيات آن تدبر نكرده و به مقتضاي آن عمل نمي كند، مانند كساني است كه در آيه مزبور، به الاغ تشبيه شده اند." در آيه اي ديگر، كساني را كه بر خلاف فطرت خويش عمل كرده، خداي حقيقي و واحد را كنار گذاشته و اوليا و اربابان ديگري انتخاب كرده اند به "عنكبوت" تشبيه مي كند كه دور خود را تارهاي نازك تنيده و در اين انديشه است كه خانه، محكم بوده و او را از خطرات در امان نگاه مي دارد، غافل از آنكه تارهاي مويين و سست، كه نام آن "خانه" گذاشته شده است، به هيچ وجه امنيت ندارد و هر آن در معرض هجوم و فناست. از ديدگاه ديني، عواملي از قبيل تزيين اعمال با القاي شيطان، رفتارهاي ناپسند خود را پسنديده پنداشتن، تعلق افراطي به دنيا (وابستگي غيرمتعادل به دنيا ) حب افراطي به نفس همه چيز را فداي رسيدن به لذات خود كردن و خروج از مرز تعادل اخلاقي را مي توان به عنوان عوامل ايجاد بحران هويت ناميد. همچنين ويژگي هايي از قبيل قساوت دل، انعطاف ناپذيري در برابر كلام حق، موعظه ناپذيري و زنگار زدن دل و ... را مي توان از علايم بحران هويت دانست.
چند پرسش بنيادين از تعريفهاي متفاوت روان شناسان از هويت، چنين برداشت مي شود كه هر يك از آنها به جنبه اي از آن توجه داشته اند، بدون آنكه جنبه هاي متفاوت آن دقيقاً از يكديگر تفكيك شوند. البته به دليل آنكه ابعاد رواني انسان به نوعي در هم تنيده اند و گاه قابل تفكيك نيستند، نمي توان براي هويتهاي گوناگون انسان، اعم از ديني، فلسفي، اجتماعي و روان شناختي مرز دقيقاً جدايي تصور كرد. اما مي توان گفت: انسانهايي كه به دنبال كشف هويت واقعي خود هستند، لازم است به يك سلسله سؤالات مرتبط با فلسفه زندگي و به تعبير ديگر، مرتبط با هويت فلسفي، مانند "من كيستم"؛ به اين معنا كه جايگاه من (به عنوان انسان) در عالم هستي كجاست و يا "در ديدگاه وحياني، به من (به عنوان انسان) چگونه نگريسته مي شود؟" و نيز "از كجا آمده ام؟" "چرا مرا آورده اند" و به كجا خواهم رفت؟ و... پاسخ دهند كه هر كدام را مي توان به هويت فلسفي و ديني انسان مرتبط دانست. طبيعي است كه ناتواني در پاسخ دادن به اين دسته از سؤالات، به معناي دچار شدن به بحران هويت فلسفي و ديني است. البته شايد بسياري از بحرانهاي روان شناختي نيز ناشي از عدم توانايي در پاسخ به همين سؤالات باشد. انسان كه از موقعيت خود به عنوان يك انسان در مجموعه هستي ارزيابي درستي نداشته باشد، ابتلا به افسردگي و اضطراب و سردرگمي و يا به تعبيري، آشفتگي در نقش خود در مجموعه هستي براي او طبيعي است.
پاسخ قرآن قرآن كريم به اين سؤالات و سؤالات بنيادي ديگر پاسخ داده است. از ديدگاه قرآن كريم، انسان ماهيت "از اويي" و "به سوي اويي" (انا اليه راجعون) دارد؛ ما از آن خداييم و در نهايت، به سوي او بازمي گرديم، بين اين دو مقطع نيز وجود ما مرتبط به خالق است و از زمان تكوين در اختيار او قرار دارد. بنابراين، انساني كه در هر حال با او- به عنوان قدرت و حيات مطلق- پيوند دارد و از طرف ديگر، به نقش خليفة اللهي خود متوجه است چگونه ممكن است دچار بحران هويت گردد؟ طبق اين تحليل، كسي كه هويتش با خداي متعال پيوند خورده، از هر بحراني رهايي يافته است و به مرتبه اطمينان دست خواهد يافت: "اي نفس به اطمينان رسيده، در حالي كه تو از پروردگارت راضي هستي و او هم از تو راضي است، به سوي پروردگارت بازگرد". (1) از حيث آفرينش كلي نيز سير تحول انسان از اين قرار است: "شما را از خاك آفريده ايم، دوباره به خاك برمي گردانيم، بار ديگر از خاك برمي آوريم." (2) انساني كه تمام ابعاد او از خميرمايه و زمان خلقت گرفته تا پايان دوران زندگي و پس از آن، تمامي شفاف است، چه جايي براي آشفتگي و گم كردن نقش باقي مي ماند؟ علاوه بر اين، توجه به اموري از قبيل توكل بر قادر مطلق، واگذاردن امور به او، رضايت به قضا و قدر الهي، ارتباط عقلاني و عاطفي با رب هستي و توجه به مقام و موقعيت خليفة اللهي و كرامت بني آدم و مسجود ملك بودن، در جهت رهايي انسان از بحران هويت فلسفي و ديني نقش بسزايي دارند. حضرت امير(ع) در نهج البلاغه نيز به اين امر اشاره دارند: "رحمت خدا بر كسي كه بداند از كجا آمده است، در چه موقعيتي قرار دارد و سرانجام به كجا خواهد رفت. انساني با اين ويژگي ها در دايره هستي سرگردان نخواهد ماند و به عنوان نقطه پرگار هستي، همه ممكنات را براي خود و خود را در اختيار خداي متعال مي داند، پس چه جاي تحير و سرگرداني!؟" برخي از صاحب نظران از عدم توانايي فرد در تحصيل هويت انساني با تعابير گوناگون (از جمله گم كردن خويش يا از خود بيگانگي) ياد مي كنند. به اعتراف همه صاحب نظران، جدي ترين بحران در طول زندگي انسان در خلال شكل گيري هويت او رخ مي دهد؛ چون شخصي كه فاقد يك هويت متشكل قابل قبول باشد، در طول زندگي با مشكلات بسياري مواجه خواهد شد. چنين شخصي در درجه اول، از حقيقت وجودي خود و استعداد و توانمندي هايي كه دارد، آگاهي لازم ندارد و در درجه دوم از هدف خلقت و نقشي كه در نظام هستي بر عهده اوست، بي اطلاع است در نتيجه، از شيوه درست ارتباط با ديگران و برخورد با پيشامدها و نيز پاسخ به اصلي ترين پرسش هاي زندگي عاجز است. مجموعه اين امور در نهايت، او را دچار سردرگمي در اغلب موضع گيري ها مي كند. طبيعي است كه وقتي فردي خود را نشناخت و هدف از آفرينش جهان و انسان براي او معلوم نگشت و با وظايفي كه در جامعه بر عهده دارد آشنا نشد، نمي تواند نقش مثبتي در زندگي ايفا كند. بروز چنين وضعي و تزلزل فكري و اعتقادي مهمترين خطري است كه سعادت انسان را در طول حيات مورد تهديد قرار مي دهد. در قرآن كريم نيز تعابيري از قبيل "بدان دليل كه خدا را فراموش كردند، خداي متعال نيز آنها را دچار خودفراموشي كرد؛" بر همين حقيقت دلالت دارند. البته در اين نوع خودفراموشي، نبايد نقش افعال اختياري انسان را ناديده گرفت. بنابراين، بر اساس تحليل ها، مي توان هويت آدمي را به هويت روان شناختي، هويت فلسفي و هويت اجتماعي قابل تقسيم دانست كه در هر يك از اينها، بايد سؤالات و پاسخ هاي خاص خود را جستجو كرد. در اينجا، ذكر دو نكته ضروري است: الف: همين اندازه كه آدمي در صورت عدم توان پاسخگويي به سؤالات فلسفه زندگاني- كه عمدتاً ماهيت ديني دارند- دچار بحران رواني مي شود، خود مي تواند وي را به معرفت عميق تري رهنمون شود و آن فطري بودن دين خداپرستي در جان انسان است، به گونه اي كه مي توان گفت آرامش رواني زماني حاصل مي شود كه جان آدمي با علة العلل طبيعت و هستي - يعني خداي متعال- پيوند داشته باشد و اگر اين پيوند از هم بگسلد، ناآرامي و اضطراب وجود او را فرا مي گيرد. ب- بين شناخت آن همه پيچيدگي هاي نفساني و رواني و شناخت خالق هستي رابطه اي تنگاتنگ برقرار است. اين مضمون همان گفتار معصوم(ع) است كه "من عرف نفسه فقد عرف ربه"؛ كسي كه خود را بشناسد، قطعاً خدا را شناخته است. آنچه به روشن شدن موضوع كمك مي كند توجه به اين حقيقت است كه اگر آدمي به جانب خداي متعال عنايت كند و به خصوص به اين نكته توجه نمايد كه در صورت قطع اين رابطه ها چه وقايع ناگواري در جان انسان رخ مي دهد و درياي مواج هستي او چگونه به تلاطم مي افتد و مانند ني بريده از نيستان، چگونه به درد فراق و هجران مبتلا خواهد شد، پرده هاي ابهام و ترديد را كنار زده، سر از پا نشناخته، با تمام وجود به سوي مبدأ هستي روي خواهد آورد. پي نوشت: 1- فجر آيه 27 و 28 2- طه آيه 55