آرشيو   |  آرشيو PDF |  نیازمندیها |   درباره موسسه   |   ارتباط با ما   |   نقشه سایت   چهارشنبه 11مرداد ماه 1385
منوي اصلي
 صفحه اول   
 اقتصادی   
 بین الملل   
 گزارش   
 جامعه   
 میهن   
 ميدان   
 عبرت   
 خطه خورشید   
 چوب خط   
 رسانه ها   
 بانوان خانواده   
 ديدگاه   
 بادبادك   
 هنر   
 ورزش   
وبلاگها
 وبلاگ روابط عمومی    

[ بادبادك ]


من و هالي هولا

دلنوشته

بي شيله پيله

گفتگوي ساده

مواظب كتابهاي قديمي باشيد!

برج تولد شما چيست؟

بلاگستان



----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
من و هالي هولا

جريمه غولكي!

توي شلوغي و ازدحام خيابانها؛ قالي پرنده هالي هولا وسيله مناسبي بود براي رفت و آمد و باعث شده بود حداقل به موقع سركارم حاضر باشم، به طوري كه رئيسم فكر مي كرد من كس ديگري هستم. يك روز صبح كه هالي هولا داشت من را با قالي پرنده به سمت محل كارم مي برد، متوجه شدم از آن بالا به طرز عجيبي رفت و آمد ماشينها و آدمها را زير نظر گرفته است. اما اصلاً صحبتي نكرد و البته من هم ترجيح دادم، سؤالي نپرسم، چون به اين نتيجه رسيده ام كه بحث كردن با هالي هولا آخر و عاقبت خوشي براي من ندارد.
به هر حال زمان گذشت تا بعد از ظهر همان روز كه من توي اتاق كارم مشغول نوشتن يك گزارش بودم و گمان كردم هالي هولا هم در اتاق ديگر دارد به كارهاي خودش مي رسد كه يك دفعه در اتاق من را باز كرد و مثل هميشه بدون هيچ توضيحي يكي از آن سؤالهاي عجيب و به نظر من بي ربطش را پرسيد: «اتومبيلهاي اينجا انگار فهم اجتماعي بيشتري نسبت به شما آدمها دارند، نه؟! » بدون اينكه سرم را از روي نوشته هايم بلند كنم، با بي حوصلگي جواب دادم: « به طور كلي تمام ماشينها ساخته دست انسان هستند و تنها روباتهاي هوشمند ساخته شده توسط آدمها، ممكن است درك بيشتري نسبت به آنان داشته باشند، كه البته اين اتفاق تا حالا فقط در فيلمهاي تخيلي افتاده است» كه باز بدون معطلي گفت:
«البته به طور كلي همه آدمها مثل تو باشند، همين دوچرخه ها هم بيشتر از آنان داراي درك هستند! لب و دهنم آويزان شد، با خودم فكر مي كردم اين غول بي شاخ و دم فقط براي ضايع كردن من به زمين آمده است. دلم مي خواست جواب محكمي به اين كنايه دندان شكن هالي هولا بدهم كه بدون توجه به حال وضع من به حرف زدن ادامه داد: « نه باور كن، جدي مي گويم. چند روز است رفت و آمد آدمها و اتومبيلها را در خيابانهاي شما زير نظر گرفته ام و متوجه نكته جالبي شده ام.»
- چه نكته جالبي بوده كه توجه تو را جلب كرده؟
- اتومبيلهاي شما در تقاطعها، با توجه به رنگ چراغ تردد مي كنند، اما آدمهاي پياده هر جور كه دلشان مي خواهد اين كار را انجام مي دهند.
- نه ببين اين طوري هم كه تو مي گويي نيست...
- چرا همين طور است كه مي گويم و اگر اجازه بدهي توضيح مي دهم.
كنجكاو شده بودم كه توضيحش را بشنوم و البته مي دانيد كه هالي هولا براي ارائه توضيحاتش، توجهي به كنجكاوي من نداشت! «ببين اتومبيلهاي شما پشت چراغ قرمز مي ايستند، به علايم توجه مي كنند و وارد خيابانهاي ورود ممنوع نمي شوند. البته استثنا هم وجود دارد، اما آدمهاي پياده عمدتاً توجهي به اين گونه علايم ندارند، براي رد شدن از تقاطع به رنگ چراغ اهميتي نمي دهند و برايشان مهم نيست جايي كه از خيابان رد مي شوند، خط كشي دارد يا نه، پلهاي هوايي عابر پياده هم كه فقط براي زيبايي شهر ساخته شده اند!»
- نه بابا حالا اينجوري هم كه تو مي گويي نيست.
- اتفاقاً همين طور است كه مي گويم. دست كم راجع به تو يكي صدق مي كند. مگر همين هفته پيش نمي خواستي من را براي رد كردن از عرض اتوبان بيندازي زير كاميون، آن هم درست زير پل هوايي عابر پياده؟
كمي خودم را جمع و جور كردم و گفتم: «آن دفعه كه مسأله مرگ و زندگي در ميان بود، يادت نيست؟»
كه جواب داد: «چرا يادم هست. مي خواستي زودتر خودت را برساني خانه تا كارتون بينوايان را از دست ندهي!»
- خب حالا تو كه اين قدر از وضعيت ترافيكي ما ايراد مي گيري، بگو ببينم اين مسأله در دنياي شما چگونه است؟ شما آنجا از اين بي نظمي ها نداريد؟
- نه اينكه نداشته باشيم، اما آنقدر ناچيز و نادر است كه مي توان آن را ناديده گرفت و اين به دو دليل است، اول اينكه ما اين مسايل را به عنوان يك سرفصل درسي در مدارس به بچه غولهاي كودك و نوجوان آموزش مي دهيم، آن هم به شكل تئوري وعملي؛ يعني با ارائه مطالب و قوانين عبور و مرور شهري، بزرگترها با انجام صحيح اين كارها، الگوي مناسبي در اختيار بچه غولها مي گذارند.
دليل دوم هم سختگيري در اجراي قانون و اعمال جريمه براي اين گونه تخلفات است.
- يعني در دنياي شما، غولها هم مثل ماشينها پلاك دارند؟
- نه پروفسور، غولها پلاك ندارند، درست مثل ماشينهاي دنياي ما....
- پس چطوري جريمه ها را اعمال مي كنيد؟
- در سرزمين ما به ازاي هر تخلف، يك غول فرد خاطي را كتك مي زند؛ يعني اگر غولي 10 تخلف مرتكب شده باشد، 10 غول ديگر بايد او را كتك بزنند.
در حالي كه از ترس آب دهانم را قورت مي دادم، گفتم: «هالي هولاجان من فقط همان يك خلاف را انجام دادم به جان خودت» در حالي كه به سوي من مي آمد، گفت: «جان خودت! تمام خلافهايت را حساب كرده ام، بيش از 20 مورد شده، اگر هم تا حالا جريمه ات را اعمال نكرده ام، به خاطر اين بوده كه ويزايت براي سرزمين غولها « ok» نشده بود. مي داني كه 19 غول ديگر هم بايد در انجام اين جريمه من را همراهي كنند.» و در حالي كه برگه اي را به من نشان مي داد، يقه ام را گرفت و به زور سوار قالي پرنده كرد تا براي اعمال جريمه به سرزمين غولها ببرد!

* ايرج نويسا


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
دلنوشته

زادگاه من

از ميان كوچه ها عبور مي كنم. صداي خش خش برگها، سكوت محله را بر هم مي زند. هر روز با عبورم از آن كوچه خاطره اي تازه مي سازم. لحظه لحظه اش برايم مانند دوستي آشنا مي ماند. دوستي كه هر روز براي ديدنش روي آن زمين قدم مي گذارم. ميدان اول كبوتران مرا به ياد آزادي و پرواز مي اندازند. كسي هست كه كبوتران زنداني را رها كند؟ ميدان ساعت، ميداني كه دقيقه به دقيقه اش مرا به ياد عبور ثانيه ها از كوچه هاي زمان مي اندازد. بسيج، ميداني كه غرقم مي كند در ياد شهدا. ميداني كه هر دقيقه انتظار پايان هفته را براي رسيدن به خانه پدربزرگ مي كشم. ميدان آزادي، رهايي، خانه پدربزرگ... ميداني كه غروبش طلوعي دارد.


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
بي شيله پيله

من، لولو، 15 سال دارم

من شدم لولو خوران، دخترخاله شد لولو خورخوره و پسردايي شد لولو خورخورو. ما رفتيم با بچه هاي محل بازي كنيم. ما از بچه هاي محل خوشمان مي آيد و مي خواهيم با آنان بازي كنيم. ملحفه سفيد مي اندازيم روي سرمان و دستها را بالا و پايين مي بريم مي خوانيم: آهاي... بوي آدميزاد مي ياد.
بعد صورتمان را از زير ملحفه درمي آوريم، چشمهايمان را چپ مي كنيم و دندانهايمان را به هم مي زنيم. فرياد مي كشيم: لولو خورخورو! يك بچه پشت درخت است. لولوخورخوره يك بچه را هپلي هپو مي كند. من و لولو خورخوره به همراه لولو خورخورو هر چه بچه در اين كوچه باشد، لقمه چپش مي كنيم. توپ فوتبالشان را برمي داريم و خودمان فوتبال لولويي بازي مي كنيم. روي زمين خط مي  كشيم و مي گوييم: اينجا قلمروي ماست، هيچكس حق ندارد پايش را توي زمين ما بگذارد.
من و لولو خورخوره و لولو خورخورو آشي بلديم درست كنيم كه يك وجب روغن رويش باشد. لولوها معتقدند كه بچه هاي اين دوره و زمانه كمي گوشتشان تلخ است، اما به نظر من اين مشكل را مي شود با كمي ترساندن حل كنيم. من و لولو خورخورو هم عقيده ايم كه با توپ بچه آدميزاد مي شود يك گل كوچيك حسابي بازي كرد، اما لولو خورخوره نظر بهتري دارد. او مي گويد: بهتره خوراكي هايشان را هم بگيريم.
لولو خورخوره فكر مي كند اگر قبل از بازي گل كوچيك هر كدام يك دور با دوچرخه بچه آدميزاد كه خيلي دوستش دارد، بازي كنيم و خاله بازي دختربچه هاي آدميزاد را به هم بزنيم، شانس بيشتري براي برنده شدن داريم، اما ما لولوهاي خوبي هستيم و مقررات لولويي را بخوبي رعايت مي كنيم.
مقررات لولويي عبارت است از:
هر لولويي فقط مي تواند بچه هاي محل خود را بترساند.
لولوها بايد هر هفته يك كار جديد ترسناك ياد بگيرند تا بچه هاي محل دستشان را نخوانند.
لولوها نبايد خود را به آدم بزرگها نشان بدهند.
لولوها در صورت داشتن گروه مي توانند از مزاياي لولويي زيادي استفاده كنند.
و ... البته سرپيچي از اين مقررات به نفع هيچ لولويي نيست!
ما تمام مدت امروز را لولو بوديم و از اينكه ديگر هيچ بچه آدمي پايش را در اين كوچه نمي گذارد، خوشحال شديم. حالا ديگر كوچه را فتح كرده ايم.
ملحفه را از سرمان برمي داريم و تعداد غنايممان را مي شماريم: توپ فوتبال، عروسك، دوچرخه، بيسكويت و پفك و يك عالمه استكان و نعلبكي پلاستيكي.
* خدا مرگم بده
* هان چيه؟
* اونجا چرا شلوغه؟ دارن مي يان اينجا!
* چه لولوهاي بزرگي!
ملحفه ها را توي كوچه جا مي گذاريم. اشتباه كرده ايم. مامان و باباي بچه هاي آدميزاد به قلمروي ما نزديك شده اند. من، دخترخاله و پسردايي فرار مي كنيم.


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
گفتگوي ساده

ته مانده كودكي آدم بزرگها!

نام: فاطمه محمدپور، متولد: 12/9/1372، قد: 163 سانتي متر، وزن: 47 كيلوگرم، ميزان تحصيلات: محصل سال دوم راهنمايي، فرزند سوم خانواده پنج نفري

شروع كنيد لطفاً
به نام خدا غنچه اي باز شد/ نگاه قشنگش پر از راز شد/ اقاقي به او تكه اي سايه داد/ نوك بلبلي غرق آواز شد. سلام؛ سلام به شما دوستان خوب نوجوان كه الان پاي روزنامه قدس نشسته ايد وداريد مطالب صفحه خوب «بادبادك» را مطالعه مي كنيد. اميدوارم كه روز بر شما خوش باشد.
با اين آغاز، مخاطبان ستون «يك گفتگوي ساده » احتمالاً گيج شده اند؛ چون نمي دانند كه شما با اين سن و سال كم، گوينده راديو هستيد. بهتر است كمي راجع به اين مسأله توضيح بدهي.
من مجري برنامه راديويي «بچه هاي خراسان» هستم و به همين دليل مثل شروع يك برنامه راديويي مصاحبه را آغاز كرديم.
چطوري وارد اين كار شدي؟
** من از كودكي به گويندگي خيلي علاقه داشتم، آن قدر كه وقتي آينه متري  شكست، خيلي غصه  خوردم؛ چون هميشه مقابل آينه تمرين گويندگي مي كردم و جالب بود كه جرأت نداشتم بگويم يك آينه ديگر بخريد؛ زيرا اگر دليلش را توضيح مي دادم، گمان مي كردند ديوانه ام كه جلوي آينه با خودم حرف مي زنم.
خب اين مشكل را چگونه حل كردي؟
اين مسأله را به پدر و مادرم گفتم، دايي ام براي گوينده شدنم خيلي به من كمك كرد. او تهيه كننده صدا و سيماست و وقتي علاقه ام به اين كار را ديد، من را به يكي از دوستانش معرفي كرد، من هم تست دادم و قبول شدم.
آن وقت اين برنامه اي كه اجرا مي كنيد، زنده است؟
نخير، اين يك برنامه مرده است!
چه عنوان ترسناكي.
اين عنواني است كه در صدا و سيما رايج است و من هم با آن مشكلي ندارم اين نوع برنامه خودش دو شكل دارد، يكي خام است كه گوينده مي آيد و تمام متن خودش را پشت سر هم مي خواند و بعد ساير قسمتها در تدوين به آن اضافه مي شود و ديگري ميكس است كه تمام بخشهاي برنامه با هم ضبط شده و همانجا هم تدوين مي شوند كه اين شكل دوم، واقعاً كار سختي است.
كاري كه انجام مي دهي براي كودكان است، در حالي كه خودت نوجوان هستي، اين براي تو مشكلي ايجاد نمي كند؟
بعضي از دوستانم مي گويند خيلي بچه اي، چون برنامه بچه هاي خراسان را اجرا مي كني، اما من سعي مي كنم به اين طور حرفها، اهميتي ندهم.
براي نزديك شدن به حال و هواي كودكان، كاري هم انجام مي دهي، مثلاً كارتون مي بيني؟
من از برنامه كودك و كارتون بدم مي آيد، اما براي كودكان برنامه اجرا مي كنم، سعي مي كنم برنامه كودك نگاه كنم، چون احساس مي كنم براي ايجاد ارتباط بهتر با كودكان، لازم است كودك نگر باشم.
يعني معتقدي براي انجام اين كار بايد كودكي خودت را حفظ كني؟
نه فقط براي اين كار بلكه من گمان مي كنم آدم بزرگها هم، در هر كاري كه باشند، يك جاهايي ته مانده كودكي هايشان را لازم دارند و من به همين دليل مي خواهم تا وقتي زنده ام، آن را با خودم داشته باشم.
سخت ترين كار دنيا به نظر تو چه كاري است؟
به نظر من سخت ترين كار دنيا آن است كه آدم بخواهد فقط كارهاي خوب انجام بدهد و اين واقعاً كار سختي است؛ چون آدمها همواره در معرض خطا و اشتباه قرار دارند.
مي داني بادبادك را چطوري درست مي كنند؟
با كاغذ رنگي، چوب حصير، چسب چوب و چسب مايع، بعد هم برايش چشم و ابرو مي گذاريم و برايش شرشره درست مي كنيم.
چقدر بادبادك بازي را دوست داري؟
تا حدي دوست دارم. به شرط آنكه پشت بام بزرگي هم باشد كه بشود روي آن دويد و بادبادك را به پرواز درآورد.
اگر بگويند مي تواني با يك شخص به انتخاب خودت ملاقات كني، آن شخص چه كسي خواهد بود؟
چون آينده ام را بزرگ مي بينم، دلم مي خواهد با بزرگسالي خودم ملاقات كنم.
و هدف از اين ملاقات عجيب چيست؟
مي خواهم از او بپرسم آخرين برنامه اش را در كدام استوديو ضبط كرده و چكار كرده كه به اين مقام و اعتبار در گويندگي رسيده است. آن وقت راه ميان بري براي رسيدن به موفقيت پيدا خواهم كرد.
ببينم تو به عنوان يك گوينده راديو، ژان والژان را مي شناسي ؟
اسم او را شنيده ام، خبرنگار نبود؟!
* احسان خزاعي


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
مواظب كتابهاي قديمي باشيد!

نمي دانيم اين هفته آفتاب از كدام طرف سرك كشيده بود كه دوست باسوادمان كله سحر خروس خوان تماس گرفت و شروع كرد به گفتن كه: آدم ناحسابي لنگ ظهر نمي خواي مطلب امروز رو بنويسي؟
دو تا شاخ كه سهل است، در بودن عقل خودمان هم شك كرديم، ولي به هر حال گفتيم تا تنور داغ است، نان را بچسبانيم.
به منزل دوست باسوادمان كه رسيديم، يك سفره صبحانه اي پهن كرده بود، از اين سر خانه تا آن سر. (خانه دوست باسوادمان 45 متري است). خلاصه هنوز كلامي از دهان ما خارج نشده بود كه شروع كرد به باز كردن مبحث «تجليد» ايرانيان در قرون گذشته!
او همان طور مي گفت و ما در كلمه اولش مانده بوديم. با هزار ترفند ساكتش كرديم و به او فهمانديم كه «دوست عزيز! اول بگو ببينيم اين «تجليد» كه فرموديد يعني چه؟» و سرانجام بحث اين هفته جان گرفت.
«تجليد» يعني ارزشگذاري معنوي بر يك كتاب كه شامل خطاطي، تذهيب و نقاشي است و با صحافي و جلد كردن آن كامل مي شده است.
ما سرمان را باز هم تكان داديم كه يعني نفهميديم.
يواش يواش داشت مي شد همان دوست باسواد بد اخلاقمان كه زود مسأله را حل كرديم و او توضيح داد: جلد كتاب شامل لايه رويي كتاب يا لايه بيروني است كه رو و پشت كتاب است. لايه دورني آستر كتاب جلد محسوب مي شود و عطف كناره كتاب و زبانه اي كه براي كتابهاي قطور استفاده مي شد و اين زبانه تا روي كتاب ادامه داشت؛ چون در گذشته اين گونه كتابها به زحمت انجام مي شد، تجليد كاران از آن براي كتابهاي مذهبي مثل قرآن و يا كتابهاي علمي استفاده مي كردند. جنس جلدها عموماً از چرم بود و روي آن را به شيوه هاي گوناگون نقش اندازي مي كردند. اين نقش اندازي به شكلهاي گوناگون انجام مي شد كه در همه آنها، چرم جلد را تحت فشار قرار مي دادند و بعد از شكل گيري، شيارهاي آن را از طلا پر مي كردند كه به آن «شيوه ضربي» مي گفتند. در شيوه «سوخته فلزي»، نقش دلخواه را مي كندند و آن را با شعله آتش داغ مي كردند و سپس با فشار روي چرم مي گذاشتند. شيوه تجليد عطف هم به همان صورت بود كه روي جلد را كار مي كردند.
تازه آن موقع بود كه فهميديم چرا كتابهاي قديمي اين قدر ارزشمند هستند. اما چه فايده؟ صبحانه از دهانمان افتاده بود و جرأت نداشتيم به دوست باسوادمان بگوييم كه چايمان سرد شده است.

زينب حاجي محمدزاده


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
برج تولد شما چيست؟

معلم پرسيد: تو در چه ماهي متولد شدي؟
گفتم: خرداد ماه.
معلم گفت: پس تو هم جوزايي هستي.
* جوزا؟
* چيزي درباره دايرة البروج مي داني؟
گفتم: چيزهايي درباره اش شنيده ام. دايرة البروج حركت ظاهري خورشيد طي يك سال است. اگر هميشه شب بود، ما خورشيد را يك ستاره در بين صورتهاي فلكي مي ديديم. صورتهاي فلكي در مسير حركت ظاهري خورشيد به «برجهاي فلكي» معروف است.
معلم گفت: درست است. اما حركت خورشيد از ديد ماست كه روي زمين ايستاده ايم. در اصل خورشيد ثابت است. اين دوران صورت فلكي مسير حركت زمين، خورشيد، ماه و سيارات نيز هست. حدود پنج قرن پيش از ميلاد ستاره شناسان بابلي، دايرة البروج را به دوازده قسمت تقسيم كردند و يك صورت فلكي را شناسايي كردند؛ چون نام اين برجها از نام حيوانات گرفته شده، به همين دليل به دايرة البروج، دايره حيوانات نيز مي گويند. خورشيد در هر ماه در يك برج قرار مي گيرد. مثلاً مرداد، صورت فلكي اسد (شير) است. كسي كه در مردادماه به دنيا آمده، طالعش در برج اسد قرار دارد. البته اين اعتقاد مردم قديم است. معني مرداد را مي داني؟
* نه
* مرداد در اصل «امرداد» است به معني نمردني يا «جاودانه». دوست داري نام برج هر ماه را برايت بگويم.
* دوست دارم.
* فروردين: حمل، ارديبهشت: ثور، خرداد: جوزا
تير: سرطان، مرداد: اسد، شهريور: سنبله
مهر: ميزان، آبان: عقرب، آذر: قوس
دي: جدي، بهمن: دلو، اسفند: حوت (ماهي)
افروز ارزه گر


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
بلاگستان

دعا براي پايان خشكسالي

بلاگري كه امروز با او آشنا مي شويم، دختري است به نام «كريستين» كه در جنوب ميشيگان زندگي مي كند. او با نام مستعار «اسپانكي كوچك» براي وبلاگ خود با همين نام مطلب مي نويسد. او خود را عاشق مذهب و فعاليتهايي چون نوشتن، سفر، كودكان و عكاسي مي داند. مسايل ديني و روحي يك نوجوان آمريكايي مهمترين موضوعي است كه در بلاگ كريستين تكرار مي شود. اما او خود موضوع بلاگش را انجيل، فرهنگ، سياست ذكر مي كند. مطلبي كه امروز مي خوانيد در 12 آوريل امسال پست شده و دوراني را توصيف مي كند كه بسياري از نوجوانان و جوانان در زندگي خود آن را تجربه كرده و يا خواهند كرد. پاسخ خوانندگان به اين مطلب نيز نمونه خوبي است از اينكه چگونه يك بلاگ مي تواند به نويسنده كمك كند تا دغدغه هاي ذهني خود را مطرح كرده و از ديگران كمك بگيرد.
***
با وجود اين همه باراني كه در روزهاي اخير در ميشيگان داشتيم، من احساس مي كنم كه در خشكسالي بدي به سر مي برم. البته منظورم از لحاظ روحي است. زمين خشك و سوزان است و من هم هيچ تلاشي براي خروج از اين وضعيت ناگوار نمي كنم. ديگر نه انگيزه اي دارم و نه اشتياقي (به همين دليل هم چند وقتي است بلاگي ننوشته ام). تنها كاري كه انجام مي دهم اين است كه بنشينم و غر بزنم و ناله كنم كه چرا از لحاظ روحي به اين حال افتاده ام.
خنده دار است. خودم خوب مي دانم كه بايد چه كار كنم تا به مسير درست باز گردم، اما دلم نمي خواهد. مطمئناً هنوز دعا و انجيل مي خوانم، ولي اخيراً دعا خواندنم هم آن طور كه بايد نيست و تا حدودي كدر شده است. هر روز صبح يكي دو سوره از يك قسمت را مي خوانم، ولي احساس مي كنم كه چيزي عايدم نمي شود. دليلش هم اين است كه در حال حاضر من به يك انسان خودخواه تبديل شده ام. من دعا مي خوانم تا خودم سود ببرم. چشمهاي من بر خواسته هاي خودم متمركز شده، نه آنچه خداوند از من خواسته است.
خداوند بارها و بارها در كتاب آسماني به من يادآور شده كه هميشه در كنار من است و من را دوست دارد و هرگز تنهايم نمي گذارد، حتي در حالي كه من بارها و بارها وظايف خودم را انجام نداده ام.
امروز صبح مي خواهم تمام وقت خودم را صرف دعا خواندن كنم. اين تنها راهي است كه مي تواند مرا از اين برهوت روحي به جايي بازگرداند كه مطلوب خواست خداست. حتي همين الان به جاي ديدن سراب، مي توانم پايان بيابان خشك را به چشم ببينم.
و حالا چند نظر در مورد اين مطلب از طرف خوانندگان بلاگ:
* دقيقاً دست گذاشتي روي نقطه اي كه بايد. از تذكرت براي متمركز ماندن متشكرم، حتي در روزهاي خشكسالي!
* من براي تو دعا مي كنم. خودم هم چنين تجربه اي داشته ام و كاملاً با تو همدردي مي كنم. از صداقتت متشكرم.
* كريستين من مدتهاست كه بلاگ تو را مي خوانم. خيلي با تو همدردي مي كنم.
* دقيقاً مي دانم كه چه مي گويي وقتي از خشكسالي روحي حرف مي زني. واقعاً خسته كننده است. من هيچ پيشنهاد قطعي براي تو ندارم. ولي گمان مي كنم كتاب «افسردگي روحي» نوشته مارتين ليود جونز كمك بزرگي براي تو باشد. من هم قبل از خواندن اين كتاب گمان مي كردم كه مي دانم بايد چه كار كنم، ولي بعد خواندن اين كتاب متوجه طفوليت روحي خودم شدم.

سيد علي طباطبايي


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------



عضويت در خبرنامه روزنامه

موسسه فرهنگي قدس
روزنامه قدس
آدرس پست الكترونيكي: Info@qudsdaily.com
InsertAmar