---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- بررسي شخصيت فرهنگي اميرالمؤمنين(ع) در گفت وگو با دكتر محمدرضا سنگري ؛ علي(ع) ؛ امام ارزشها
* جواد صبوحي بدون ترديد زندگي مردي كه همواره در چنين ايامي به بهانه سالروزميلاد فرخنده اش دفتر خاطرات ايام را به مدد انديشه هايش تورق مي كنيم،آنقدر با شؤون مختلف سياسي، اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي و هنري در هم آميخته است كه نمي توان يكي از اين عرصه ها را از ديگري مهمتر دانست اما قطعا يافتن مصاديق ملموس هر يك از اين بخشها بويژه براي نسل جوان مي تواند سرآغاز انديشه اي نو و پاسخ به پرسشهاي امروز اين نسل باشد.
در گفت و گوي ما با دكترمحمد رضا سنگري، نويسنده و محقق برجسته كشورمان كوشيده ايم با نگاهي به حيات علمي و فرهنگي امام علي (ع) برخي از مصاديق اين زندگي ثمربخش را از زبان ايشان مرور كنيم: *آقاي دكترآيا وضع جامعه سياسي كوفه و مختصات آن به گونه اي است كه ما بخواهيم از وضعيت فرهنگ و هنر و نقش علي (ع) در چنين جامعه اي صحبت كنيم؟ ** هميشه سخن گفتن از انسان دشوار است ، برخي معتقدند كه شناخته شده ترين ويژگي انسان نطق است و انسان را حيوان ناطق مي نامند، پس دشوارترين و پيچيده ترين تعريفها هم از همين خصوصيت انساني است. يعني از همين خرد وانديشه او كه مشخصه بارز او نيز به شمار مي رود، يعني اولين مشخصه انسان كه نطق است دشوارترين تعريف را دارد.اگر سخن گفتن از انسان اين همه دشوار است سخن گفتن از كسي كه بر قله انسانيت نشسته و همه فضيلتها و عظمتها و بزرگيها در او خلاصه شده اند، بسيار سختتر و دشوارتر است. علي (ع) توصيفي در مورد خود دارد و مي فرمايد: من آن كوه رفيع ودور دستي هستم كه چشمه ساران حكمت از من مي جوشند و هيچ پرنده بلند پروازي را توان پرواز در افقهاي قله و ستيغ من نيست. وقتي كسي چنين عظيم است، سخن گفتن از او بسيار دشوار مي شود و ما نمي توانيم اين قله را ترسيم كنيم و ناچاريم بيشتر در دامنه ها حركت كنيم و كوشش كنيم تنها تصويري در اندازه ظرف وجودي خود عرضه نماييم. بعد ديگري كه در تحليل و بررسي شخصيت حضرت بايد به آن توجه كرد، اين است كه در كنار اين شگفتي و راز آميزي وجود علي (ع) به يكي از پيچيده ترين و دشوارترين لحظات تاريخي انسان هم كه حضرت در آن زندگي مي كند مي رسيم؛ انسانها پيچيده و جامعه هم جامعه خاص و پيچيده است و امام نيز وارث اوضاع و احوال خاص و ويژه اي است كه كمتر از وضعيت پيامبر(ص) در جامعه جاهليت نيست؛ كج رفتاريها و كج فهمي ها و كج بيني هايي نسبت به حقيقت در جامعه وجود دارد و همين ها رفتارهايي را در جامعه شكل داده است كه با وجود اينكه از عصر پيامبر(ص) چيزي نزديك به 25 -26 سال گذشته است و سال 35 هجري سال آغاز خلافت ظاهري حضرت است، اما آن قدر نگرشها و بينشها و فضاي اجتماعي تغيير كرده است كه امام ميراث دار شرايط بحراني است و اينك وقت آن است كه اين كجي ها را راست كند و در يك مسير مستقيم بتواند جامعه را راهبري نمايد. امام تمام ارزشها را در خود دارد . در هيچ عرصه اي نيست كه قدم بگذارد و در آن عرصه اولين سخن متعلق به او و اولين نمود و جلوه متعلق به او نباشد.در تمام عرصه ها علي(ع) ، علي(ع) است.همان است كه پيامبر(ص) فرموده است، «انا مدينه العلم و علي بابها» .شما به هر يك از قلمروهاي دانش كه بخواهيد قدم بگذاريد، اگر از سمت علي حركت كنيد و آن در را بگشاييد، به تمام آن علم و دانش دست پيدا خواهيد كرد. متاسفانه اين 5 سال فرصت بسيار كوتاه صرف درگيريها و جنگهاي بسيار و دشواري مي شود كه فرصت كافي براي بهره گيري از وجود مولا را به جا نمي آورد.شما مي دانيد كه هنوز فاصله كوتاه زماني از آغاز خلافت حضرت كه با استقبال بسيار شديد و وسيع مردم همراه است، نگذشته است، كساني كه پروردگان نظام اقتصادي گذشته اند، در مقابل مولا(ع) صف آرايي مي كنند و وقت ايشان صرف جنگ جمل مي شود و هنوز مدتي از جمل نگذشته ماجراي بسيار طولاني صفين شروع مي شود و از دل صفين هم ماجراي «مارقين» بيرون مي آيد كه همان خوارج هستند و مولا(ع) خود قرباني اين جريان كژانديش و تند مي شود. *در اين فضا امام مي تواند به تعامل فرهنگي و روابط بين الملل فرهنگي با ساير اقوام بپردازد ؟ ** بله، ما در اين دوره حكومتي جلوه هاي بسيار زيبايي را مي توانيم از زندگي حضرت علي (ع) ببينيم كه تمام آن هنرمندانه است.هنر ارتباطي حضرت بسيار جالب است.اجازه بدهيد يكي دو مصداق در اين خصوص را بيان كنم. در طي بيست و چند سالي كه گذشته است، فضاي تبعيضي در جامعه بسيار پررنگ است و بويژه ايرانيان خيلي مظلوم واقع شده اند، به گونه اي كه آنها را «مواليد» مي ناميدند. مفهوم اين بود كه سهم اجتماعي شان كافي نيست.آنها تحقير مي شدند.حتي فرمان اين بود كه وقتي جنگي اتفاق مي افتد خط مقدم را با ايرانيان پوشش دهيد و اگر قرار است كسي كشته شود، اولين كشته شدگان بايد از ايرانيان باشند.سخت ترين كارها به ايرانيان داده شود.آنها حق و اجازه ازدواج با عرب را ندارند.آنها وقتي از محلي عبور مي كنند كه عربها حضور دارند، حق ندارند سواره باشند و... وقتي حكومت امام علي(ع) شروع مي شود، اين حصارها فرو مي ريزد و تبعيضها شكسته مي شود و مولا به ايرانيان ارج مي گذارد و اين ارج گذاري باعث مي شود كه از آن به بعد ايرانيان جزو شيفتگان علوي باشند و اينكه فرهنگ تشيع در آن پا بگيرد.اميرالمؤمنين(ع) از ايران مي گذرد.مردم به استقبال ايشان مي آيند. جالب اين است كه ايشان را «شاه عرب» مي نامند.آنها وقتي پشت سر امام شروع به تكريم و انجام رفتارهايي كه در مقابل شاهان خود انجام مي دهند مي كنند، امام آنها را از اين حركت باز مي دارد و به آنها مي گويد كه خود را اين گونه به پاي يك انسان نيندازيد و ارزشهاي خود را نشكنيد و اين گونه با پاي برهنه پشت سر من ندويد، شما هم براي خود انسان هستيد و ارزشمند.جالب اينكه به فرهنگ ايراني احترام مي گذارند و از پيران قوم آنها مي پرسند و وقتي يكي از اين پيران را مي آورند، ايشان مي گويد ايرانيان حكيم اند و اين نكته جالبي است كه حضرت ايرانيان را اهل علم و حكمت مي داند، يعني ايرانيان به علم ناب رسيده اند.امام از پير آنها مي خواهد كه از حكمتهاي ايراني سخن بگويد.اين پيرمرد چند نكته بيان مي كند.از جمله اينكه مي گويد: «همه مي گويند، دشمن كم داشته باشيد، اما من مي گويم عيب نيست كه دشمن فراوان داشته باشيد چون تو را وامي دارد تا رفتارهايت را بيشتر مراقب باشي، وقتي خرده گيران حضور داشته باشند و نگاههاي فراواني در اطرافتان باشد تا رفتارهاي شما را بررسي كنند، مجبوريد رفتارهايتان را سنجيده تر و سخنانتان را دقيقتر و پروريده تر مطرح كنيد.» وقتي او چند نكته ديگر مطرح مي كند امام لبخندي مي زند و مي فرمايد: «همان است كه گفتم، ايرانيان اهل حكمت و دانش هستند.» گزارش ديگري وجود دارد كه در همان سال آغاز حكومت علي (ع) در كوفه است. امام مقر حكومتي خود را تغيير مي دهد و از مدينه به سوي كوفه مي آيد .دليل آن اين است كه كوفه به شام نزديكتر است و در نتيجه امام بيشتر مي تواند در مقابل كانون فتنه برنامه ريزي كند چون معاويه در شام است و موضعي ضد امام دارد و دسيسه چيني و لشكرآرايي مي كند.اين فرصت مغتنمي است براي امام كه در اين موقعيت بتواند در آنجا مستقر شود و هم مانع نفوذ فرهنگي و هم مانع نفوذ نظامي و سياسي معاويه شود. گفته اند كه در همان روزهاي اول گروهي از ايرانيان براي تبريك نزد حضرت آمدند و نماينده داشتند. «فيروز»، نماينده آنها گزارشي از ايران براي امام مي دهد و مي گويد ما در ايران پادشاهان عادل و ستمگر داشته ايم و پيش از اين - در دوران ساساني- سي نفر بر ايران حكومت كرده اند و جالب اينكه چقدر عادلانه حرف مي زند. متعصبانه و جانبدارانه از ايران دفاع نمي كند و مي گويد در ايران ما، افراد خوب و بد در كنار هم بوده اند. اين آخرينها به خوشگذراني و عياشي گذراندند و مردم بيداد كردند و همان بيداد بود كه آنها را برانداخت.امام هم آن را تاييد مي كند و آنها را مي نوازد و برايشان سخنراني مي كند. * با زبان عربي؟ ** نه ، به نظر مي رسد امام در اين موقعيت به زبان فارسي سخن گفته و آنها را به زبان خودشان ارشاد كرده است.البته امام به زبانهاي ديگر هم با ديگران سخن گفته است. مثلاً با روميان و چيني ها به همان زبان آنها سخن مي گفتند. وقتي افرادي از سوريه مي آمدند، امام به زبان سورياني سخن مي گفتند. اين تنوع زباني در حكومت علي (ع) و ارج گذاردن به زبانها و فرهنگها بسيار جالب بوده است و يك پيام دلنشين هم دارد و آن اين است كه وقتي ما با كسي ارتباط برقرار كرديم، خوب است اهرم ورود به قلمرو روح و عاطفه او را مثبتهاي او قرار دهيم و به مدد مثبتها منفي ها را از او بگيريم، ما هر وقت از منفي ها شروع كنيم مثبتها را از دست خواهيم داد.همه آنها كه از دره ها آغاز مي كنند، قله ها را از دست مي دهند. بهتر است نگاهمان را به قله ها بدوزيم تا دره ها را پر كنيم .مثبت انسانها و خوبي آنها را ببينيم . تحول فرهنگي در جامعه اي كه حضرت در آن حضور دارد، با وجود نمودهايي مثل ثروت اندوزي عده اي از مردم و فقر و بي عدالتي و تن پروري گروهي ديگر چگونه محقق مي شود. بالاخره وقتي امروز از عدالت علوي صحبت مي كنيم، بعد از 5 سال بايد فرهنگ چگونه شدن را بر اساس همين مفاهيم براي مردم بيان كنيم. مدتي پيش مطلبي را از نهج البلاغه و از روشهاي ايشان گرفتم كه در آنجا اين گونه نتيجه گيري كرده بودم كه مولا به ما مي آموزد هميشه براي رساندن انسان به بهشت، بايد جهنم رفتارهايشان را تحمل كنيم. نكته ظريفي است كه خداوند در قرآن مي فرمايد: همه كساني كه به بهشت مي روند از جهنم مي گذرند .هر كس جهنم رفتارها را تحمل نكند، نه به بهشت مي رسد و نه بهشت مي سازد و نه بهشتي مي آفريند.اين پيامي است كه ما از فرهنگ علي (ع) مي آموزيم.به نظرم نوعي ستم را در مورد مولا مطرح كرده اند و آن هم اين است كه امام به گونه اي حكومت مي كنند كه برخلاف انگاره هايي است كه مي گويند. در شهادت امام كودكان يتيم آمده بودند. مردم اين دوره مرفه اند و به خوبي زندگي مي كنند . امام ثروت جامعه را به خوبي تقسيم كرده و دردمندان را درك كرده اند .ايشان اجازه نمي دهند كسي بيكار باشد .مي گويند روزهاي نخستي كه ايشان وارد كوفه شدند كنار مسجد كوفه عده اي بيكار را ديدند. پرسيدند اينها كه هستند ؟ گفتند اينها اهل ذكر و عبادتند . امام تازيانه به دست گرفته و گفتند: عبادت دين ما در كار است، شما برويد ذكرتان را بگوييد، كارتان را هم انجام دهيد. بعد از اين چنانچه كسي را بيكار ببينم كه از توان و استعدادش بهره نمي گيرد او را تنبيه مي كنم.ايشان جامعه اي ساخته است كه كمتر در آن جرم رخ مي دهد، شما هيچ شنيده ايد كه وقتي «عبدالرحمن بن ملجم مرادي» حضرت را ضربه زد او را در كجا زنداني كردند؟اصلا در اين دوره زنداني وجود ندارد.او را به منزل حضرت آوردند.اين مسأله نشان مي دهد كه تا چه حد در اين دوره به دقت رفتار شده است كه بر اساس اين رفتار تعداد زندانيان زياد نيست.انسانها حدود و ثغور وجودي خودشان را مي دانند، قوانين را بخوبي رعايت مي كنند و جامعه به سطح مطلوب فرهنگي و سياسي و اقتصادي رسيده است. اينها هنر هدايت ، ولايت و رهبري امام علي (ع) است. معلوم نيست كه اگر فرصت كافي وجود داشت، چه اتفاقي رخ مي داد.ايشان مي فرمايد من به منزله «قطب الرها» هستم، شما اگر سنگ آسياب را در نظر بگيريد، ميله اي را درمركز آن مي توانيد براي آن مجسم كنيد.آنچه اين سنگها را در مدار نگاه مي دارد تا از مدار جدا نشوند، همان قطب است.ايشان مي گويد من مدار و نگهدارنده اين حركت هستم. يعني اگر از ابتدا من بودم اين انحرافها اتفاق نمي افتاد. اما با تبليغات مسموم و رنديهاي معاويه، برخي از اين انحرافها اتفاق مي افتاد و جاي خود را در جامعه باز مي كرد. * تصوري كه از جامعه عصر حضرت وجود دارد، بيشتر بر نگرشهاي سياسي و حكومتداري مبتني است. آيا در اين جامعه سياستمدار جايي هم براي درك مباحث علمي و فرهنگي و طرح آن وجود دارد؟ ** اجازه بدهيد من تاريخچه كوتاهي از كوفه را بيان كنم تا مشخص شود امام چه تحولي در عرصه علم و فرهنگ و هنر ايجاد كرده است.كوفه يا كوفان سرزميني باستاني است، اما شكل گيري آن به عنوان يك شهر از سال 18 هجري است. امام در سال 35 هجري در كوفه حضور دارد، يعني حدود 17 سال از شكل گيري كوفه به عنوان يك شهر گذشته است. تركيب جمعيتي كوفه تركيبي ناهمگن است.بخشي ايراني هستند كه آنها را تحت عنوان «الحمراء» مي شناختند. اين تركيب جمعيتي ايرانيان به مرور زياد مي شود، به گونه اي كه در آن زمان حدود 10 هزار نفر را ايرانيان تشكيل مي دادند كه بعدها در قيامهاي پس از عاشورا و در قيام مختار آنقدر ايرانيان زياد هستند كه برخي به مختار مي نويسند كه ديگر ما عربي نمي شنويم و هر چه كه در اين سپاه مي شنويم، عجمي و فارسي است.جالب اين است كه حتي ابزار و سازو برگ جنگي آنها هم نام فارسي به خود مي گيرد، اما اين شهر كه در سال 18 توسط سعدبن ابي وقاص پدر عمرسعد و فرمانده لشكر اسلام در حمله به ايران شكل مي گيرد، شكل نظامي دارد و اصلا يك اردوگاه نظامي است كه افراد حاضر در آن در جنگها حاضر مي شوند.تعدادي از ساكنان اين شهر همان طور كه قبلا اشاره شد ايراني ، عده اي ديگر يمني و عده اي از عربستان هستند و اندكي هم از ساكنان همان منطقه هستند و تعدادي هم از شام و سوريه به اين محل آمده اند. اين، بافت جمعيتي آنجا را شكل مي دهد كه همواره در آنجادرگيري وجود دارد و در دوره هاي بعد آرامش بيشتري در آن حاكم مي شود. در اين فضا و شهر غير فرهنگي، ببينيد كه امام چه موقعيتي را به وجود مي آورد. نكته اول اين است كه امام در تمام طول مدتي كه در اين شهر است، تمامي تلاش خود را صرف رشد فرهنگي جامعه مي كند، خطبه خوانيهاي پياپي امام در اين مقوله شكل مي گيرد.گرچه بخشي از اين خطبه ها به ناچار در خصوص دعوت مردم به جنگ و جهاد است، اما اگر كسي اين فضا را به درستي نگاه كند و اين خطبه ها را دقيقتر بررسي كند، پي خواهد برد كه تا چه اندازه سطح معرفتي اين خطبه ها بالاست.امام با اين خطبه ها افق نگاه و سطح ديد مردم را نسبت به جهان ، خدا و خود آنها افزايش مي دادند. اقدام ديگري كه امام در راستاي رشد فرهنگي جامعه انجام داد، ايجاد فرصتهايي براي بحث و گفت و گو و طرح پرسش بود.جالب اين است كه امام وقتي مي نشست، مي گفت كه بپرسيد از من قبل از اينكه مرا از دست بدهيد.اگر مي خواهيد سؤال كنيد، از آسمان بپرسيد كه راه حركت از زمين تا كرات ديگر را ساده تر از پيمودن راه ميان بصره و كوفه خواهم كرد.افسوس كه آنها كه در اين جمع نشسته بودند، اين موضوع مهم را درك نكردند. امام حتي نكته هاي علمي را درمورد كرات مطرح كردند.ايشان مي فرمايند، ستارگان در آسمان مثل شهرها در زمين هستند. واژه مدينه را به كار مي برند و مدينه جايي است كه جمعي در آن وجود داشته باشند و قانونمنديهايي نيز در آن با روابط قوي اجتماعي وجود داشته باشد.اين نكته اي است كه هنوز بشر به خوبي به آن دست نيافته است. ايشان گاهي هم مداوا مي كردند و در اين معالجات از علوم استفاده مي كردند. كسي به بيماري جذام مبتلا است. ايشان از آهن خالص و ناب و به صورت براده استفاده مي كنند و مي فرمايند از اين نوع آهن در هند وجود دارد.البته معلوم نيست كه آيا چون در آن جامعه مردم تمام فلزات نزديك به آهن را آهن مي خواندند يا خير. حضرت مي فرمودند اگر از تركيب اين فلز استفاده كنيد، هر جذامي را مي توانيد درمان كنيد.گاهي نيز مسايل پيچيده علمي را در زمينه فلزات مطرح مي كردند .ايشان علم را گسترش مي دادند و مردم را با علوم مختلف مثل فيزيك و يا شيمي فلسفه و حكمت و حتي با ادبيات آشنا مي كردند.ايشان را بايد بنيانگذار ادبيات و صرف و نحو ناميد. وقتي «ابوالاسود دوئلي» كه خود فرد نابغه اي بوده و به علوم بلاغي آشنايي داشته است به ايشان مراجعه مي كند و از ايشان سؤال مي كند و ايشان قواعد اين زبان را براي مردم توضيح دادند، امام در آنجا اين اصل كلي را كه بنياد صرف و نحو بر آن قرار گرفته است، مطرح مي كند كه كل فاعل مرفوع، كل مفعول منصوب ، و كل مضاف اليه مجرور.اين اصل راه را براي مباحث ديگر زبان شناسي باز كرد. مي گويند به دليل همين مسأله است كه وقتي آوازه و شهرت امام در همه سو پيچيد كه ايشان به تمامي علوم مسلط است و از ابزارهايي براي رفع بيماريها استفاده مي كنند، در دانشگاه جندي شاپور خوزستان كه در آن زمان جزو يكي از دانشگاههاي بزرگ جهان بوده است و بخشي از استادان آن را، استادان اعزامي تشكيل مي داده است كه از يونان و ايتاليا مي آمدند، رسماً از امام دعوت مي كنند كه براي تدريس به دانشگاه جندي شاپور بيايد و جالب اينكه درس تخصصي كه براي ايشان تعيين مي شود، درس شيمي است. جداي از اينكه برخي از علوم ديگر مثل علم طب را نيز براي تدريس به امام پيشنهاد مي كنند. امام راه ديگري را هم براي ترويج علوم دارند و آن اين است كه پاسخ پرسشهاي نمايندگان و سفيران كشورها و گروههاي پژوهشگر و كنجكاو را كه به كوفه مي آمدند، به خوبي مي دادند. حتي وقتي امام خانه نشين بودند و مسؤوليت حكومت را برعهده نداشتند، هم اين گروهها به مدينه هم مي آمدند و پرسشهاي علمي آنها را پاسخ مي دادند.گاهي شما مي توانيد در پرسشهايي كه امام مطرح مي كردند، تحليلهاي علمي ، فلسفي جهان شناسي هم ببينيد. برخي از افراد حتي مسايل علمي مطرح مي كردند كه در شكل معماها و چيستانها مطرح مي شد.مثلا مي پرسيدند آن چيست كه همه چشم است كه همه بال است كه همه سينه است؟ و حضرت پاسخ مي داد آنكه همه چشم است خورشيد است آنكه همه بال است باد است و آنچه همه سينه است دريا است .اين موضوع باعث شد كه در همين 5 سال حكومت ايشان به چهره هاي بزرگي در قلمروهاي وسيعي مثل فقه ، فلسفه و حكمت زلال ، شيمي ، فيزيك ، هيأت و نجوم برمي خوريد كه به تربيت بيش از چهار هزارشاگرد مثل جابربن حيان منجر مي شود. *غير از امام شخصيتهاي علمي ديگري هم وجود داشتند كه از اين وجوه علمي برخوردار باشند؟ ** بله كساني بودند كه به پژوهش در زمينه هاي مختلف مي پرداختند. ولي متأسفانه فضاي حكومت امام كه بيشتر به جنگ اختصاص دارد، باعث شد كه بسياري از آنها در اين جنگها از ميان بروند.عده اي از آنها كه در علم فقه تبحر داشتند، در جنگ صفين از ميان رفتند، عده اي كه در حوزه علم صرف و نحو و علوم بلاغي و پزشكي تبحر داشتند، هم بتدريج از بين رفتند.علم پزشكي در آن زمان به پيشرفتهاي خوبي رسيده است، در ماجراي اصابت شمشير به فرق حضرت مي بينيد كه نوار باريكي را در شكاف ايجاد شده قرار مي دهند و بعد از خارج كردن آن به ميزان نفوذ زهر در سر حضرت پي مي برند. درشاخه هاي علوم انساني هم افراد بسيار بزرگي پرورش پيدا مي كنند. * آيا مي توان در رقابتهاي علمي موضوع حسادتهاي برخي از رقبا را با حضرت عنوان كرد و از آن حتي در دسيسه هايي كه عليه ايشان شكل مي گرفت ياد كرد؟ ** بله نمودهايي هم از اين مسأله وجود دارد، يعني امام را با اين سطح دانش برنمي تابيدند. اينها عناصر تحريك شده اي بودند كه در برابرامام جبهه مي گرفتند و طيفي از شام و امپراتوريهاي بزرگ آن دوران كه با شام و معاويه در تماس بودند به قلمرو حضرت وارد مي شدند. مي گويند گاهي برخي از آنها در ميان سخنرانيهاي امام جنجال به راه مي انداختند و سعي داشتند رشته سخن را از امام بگيرند و يا امام را وارد مباحث انحرافي كنند. روزي عده اي از اين افراد وارد مجلس شدند در گرماگرم سخن امام يكي از آنها پرسشي رياضي را مطرح كرد و پرسيد.امام وقتي سؤال را شنيد با آرامش تمام پاسخ او را داد. بعد از شنيدن پاسخ اين فرد مبهوت شد و به حضرت ناسزا گفت. او انتظار نداشت اين رشته سخن گسسته شود و در اين گسستگي، سؤالي كه اصلا مربوط به اين فضا نبود، با اين دقت و فراست پاسخ داده شود.مي گويند برخي از اين جمع برخاستند تا او را ادب كنند، اما حضرت آنها را از اين كار منع كرد. بهترين نمونه از اين مباحث قضاوتهاي امام است كه شما مي توانيد با مطالعه آنها به عمق دانشهاي امام پي ببريد.البته از آنجا كه جامعه براي دريافت اين مباحث آمادگي كافي را نداشت، به آرامي و به قدر حلقوم كودكي كه تنها مي تواند شير بنوشد، به جامعه تزريق علم مي كند.جالب اين است كه حتي سرسخت ترين دشمنان ايشان هم به اين مسأله اعتراف مي كردند. مثلاً معاويه و عمروعاص و يا عبدا... بن زبير او را مي ستودند. شما مي توانيد دركلام معاويه بارها اين مسأله را ببينيد.عمروعاص به معاويه مي گويد، تو خودت جواب علي را بده و معاويه مي گويد تو كه خودت مي داني او كيست ديگر چرا اين حرف را ميزني؟ امام سخنان پيامبر(ص) را براي مردم بيان مي كنند ، شيوه درست زندگي كردن را به آنها آموزش مي دهند؛ جالب است كه مهندسي ساختمان در كوفه شكل ديگري به خود گرفت .ايشان طرحهاي ويژه اي براي چگونه استفاده كردن از منابع آبي سفره هاي زير زميني عنوان مي كنند. * قطعاً در كنار مباحث علمي، مسأله خرافات علمي هم مطرح مي شود امام، با اين مسأله، چگونه برخورد مي كنند؟ ** بعد از 25 سال رفتارها و انحرافهاي شكل گرفته، امام با چند جبهه مقابل خود برخورد مي كنند كه بايد به اين عرصه ها وارد شود؛ يكي از اين عرصه ها عرصه فرهنگي است.ايشان بايد لايه هاي غلط فرهنگي را از جامعه بزدايد و اين مسأله مهمي است. بخشي از اين لايه ها، لايه هاي تبليغي منفي است كه عليه امام شكل گرفته است، مثل اينكه ايشان را به عنوان قاتل عثمان و در برابر سنت پيامبر معرفي كرده اند، حتي اين تبليغات تا آنجا رسيده است كه او را بيگانه با نماز معرفي مي كنند. زدودن اين لايه ها كار ساده اي نيست. لايه دوم ورود فرهنگهاي مختلف به درون فرهنگ جامعه اسلامي است ؛ حصارها در اين جامعه برداشته شده است. تا قبل از اين، اسلام تنها به عربستان محدود بود، اما اينك اين جامعه بسيار گسترده است و سرزمينهاي وسيعي از روم ، ايران در آن وجود دارد و ما با امپراتوريهاي بزرگي مواجهيم كه پيشرفتهاي زيادي داشته اند.از جمله مسايلي كه در اين فرهنگها وجود دارد، منجمي بر اساس اينكه سرنوشت افراد را با ستارگان پيوند مي زنند و اينكه با رصد كردن آن مي توان فرجام انسانها را تعيين كرد. «سعد» و «نحس» ايام مطرح مي شود و اينجاست كه امام بايد با اين مظاهر ضدعلم برخورد داشته باشد.امام جامعه را آموزش مي دهد، براي نمونه وقتي عازم جنگ است به او مي گويند، امروز نرو، امروز روز نحسي است.ايشان پاسخ داد سعد و نحس روزها اين نيست كه شما تصور مي كنيد. امام به اين جامعه مي گويد هر كس مي خواهد سرنوشت انسانها را نه بر مبناي تصميم گيريها و برنامه هايشان كه برمبناي اين خرافه ها تحليل كند؛ مثل ساحر و كاهن است و كافر هم در آتش دوزخ است.امام با انحرافهايي كه با عنوان غلطهاي تاويلي از آن ياد مي شود، يعني بد برداشت كردن گروهي از قرآن براي فريب دادن جامعه برخورد مي كند.اين گونه نيست كه هميشه با به نيزه كردن قرآن امام را بشكنند، مي توانند قرآن را تاويل كنند.مثل اينكه بگويند هر چه اتفاق مي افتد از اراده خدا ناشي مي شود و حق ستيز نداريد، چون اين را خدا تعيين كرده است.امام بايد با چنين تفكر انحرافي مبارزه كند.همين انديشه اي كه كربلا را هم ساخت ، همين انديشه هايي كه تكيه گاههاي استدلالي يزيد را در برابر امام سجاد تشكيل مي دهد، وقتي كه به امام مي گويد خدا اراده كرد كه من پيروز شوم و شما كشته شويد! يا كساني مي خواهند بيماريها را به روشهاي غير علمي درمان كنند.امام مي فرمايد من هم كه امام شما هستم نزد طبيب مي روم من هم از اين ابزارها استفاده مي كنم.بخشي از اين مفاهيم را شما در نهج البلاغه بيابيد. بخشهايي از خطبه هاي نهج البلاغه با هدف خرافه زدايي و آشنا كردن مردم با چشمه ساران حكمت و علم است. * از حضورتان در اين گفت و گو سپاسگزارم
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- در گفت و گو با يك خبرنگار عنوان شد: خبرنگار تابع است نه متغير
جواد صبوحي خبرنگار به واقع آدم خوشبختي است؛ نه از آن جور خوشبختيها كه با داشتن ماشينهاي مدل بالا و خانه هاي ويلايي آنچناني يا توان حاتم بخشيها و مديون كردنها و در جايگاه پدرسالارها قرار گرفتن به دست مي آيد، نه! بلكه از آن جور خوشبختيها كه نصيب درختها مي شود؛ درخت بودن پذيرش تنهايي است در عين مرتبط بودن با ديگران و ساختن مكاني... بهانه اي براي مرتبط شدن آدمها با
يكديگر و... و اين اگر خوشبختي نيست، پس چيست؟ اما درخت بودن در عين گرما در دل زمين يخ زده، در عين لرزيدن از شوق بودن، تلاش كردن و ماندن براي فايده رساندن به ديگران و برداشتن باري از دوش آنان، كه خود شامل نگرانيها و دلهره هايي هم هست. آري درخت بودن نگرانيهاي بي شمار دارد و خبرنگاري جمع تمام آن نگراني هاست كه مانند آن نوع خوشبختي كه نصيب او شده است، تا نباشي، تا در جاي او قرار نگيري آن را احساس نمي كني. نگراني هايي همچون درخت. نگراني آن كه مبادا كسي سايه ات را و ميوه ات را براي خود و خودخواسته هايش محاط كند و آن وقت تو مي بيني و شاهد باشي در خود ماندن و ناتواني از ارتباط با ديگران را و ماندن در حصاري كه از درون آن نه تو را ياراي رساندن ميوه و ثمر به «آن سوي حصاريها» است نه آنان را توانايي فهم تو و آنچه در درونت مي گذرد.
روز خبرنگار بهانه اي شده است تا ما نيز با نگاهي ديگر به نام و حرفه خويش آن هم با آيينه مخاطبان خود به مرور بايدها و نبايدهاي اين حرفه بپردازيم. به همين منظور به سراغ «فريدون صديقي» روزنامه نگار با سابقه و مدرس ارتباطات رفتيم تا با طرح چند پرسش ديدگاهها و نقطه نظرات وي را دراين خصوص جويا شويم. آنچه پيش روي داريد حاصل گفت وگوي ما با ايشان است كه از نظر مي گذرانيد: ئ جناب آقاي صديقي تعريفهاي مختلف از حرفه خبرنگاري بيش از همه متأثر از چه عواملي است و در بين اين «همه» آيا عامل ديگري را مؤثر از ساير عوامل مي توان سراغ گرفت؟ ئئ قطعاً تعريف واحدي بر وظايف، مسؤوليتها و اختيارات يك خبرنگار و يا يك روزنامه نگار در همه جا ساري و جاري است. اما صرف نظر از اين تعريف كه به نظر من تعريف كتابت است و حتي مي تواند وزانت قانوني هم پيدا كند در مقام عمل اين گونه نيست؛ يعني تعريفها به فضاي زيستي بستگي دارد كه خبرنگار در آن زندگي مي كند، يعني تابعي از مديريت رسانه جامعه اي است كه خبرنگار در آن زندگي و كار مي كند. بنابر اين به تعداد نوع مديريتهاي رسانه اي كه در پهنه زمين وجود دارد اين وظايف و مسؤوليتها و اختيارات دستخوش تغيير خواهد شد و آن، تغيير آكادميك تغيير جامع و مانعي است كه حداقل وظيفه خبرنگار را انعكاس رويدادها، واقعيتها و انتقال پيام به مخاطب به منظور اطلاع رساني و دانش افزايي مي داند، اما عملاً اين اتفاق دستخوش نوسان مي شود، به خاطر اين كه تابعي از مديريت رسانه است. ئ خود شما چقدر با اين مفهوم موافقيد، چون خبرنگار يعني نگارنده خبر؛ كه در اين مفهوم تنها يك بعد كاركردهاي خبرنگاري لحاظ مي شود، چرا بر مفاهيم ديگري مثل خبرسازي، خبرآفريني و حتي خبرچيني در مفهوم چينش اخبار تأكيد نمي شود؟ ئئ ما به تعريف اين مسأله نگاه مي كنيم، خبرنگار كسي است كه خبر را مي نويسد و مي نگارد، اما خود او در بطن رويداد است كه گزارشگر آن رويداد مي شود و آن رويداد را به خبر تبديل مي كند؛ رويدادي كه يا در پيش است و يا اينكه ناظر برآن است. اين تعريف براين مهم دلالت مي كند كه او توليد خبر مي كند، خبري كه در پيش است و قرار است اتفاق بيفتد و يا خبري كه اتفاق افتاده است و يا تركيبي از اين دو يعني رويدادي در شرف وقوع را به مخاطب گزارش و منتقل مي كند، رويدادي كه به اطلاع رساني و دانش افزايي وي كمك كند، اما اينكه آيا طبق او، طبق مضامين و تعاريف ديگر، خبرنگار است و يا ضبط صوت نگار، آرشيو نگار است و يا حتي فضول و ... به آستانه شناخت جامعه و به آستانه حرمت و جايگاه قانوني كه يك خبرنگار در آن جامعه دارد و نيز به تلقي كه آن جامعه نسبت به منزلت يك خبرنگار و موقعيت او دارد، بر مي گردد. شوخي گرفتن موضوع و يا جدي گرفتن آن و شوخي گرفتن اين جايگاه و يا جدي گرفتن آن هم، به نظام آموزشي حاكم بر آن جامعه بر مي گردد كه آن جامعه چه رفتاري و چه تصوري از خبرنگار دارد. اگر وظيفه ساده يك خبرنگار انتقال مطالبات، نيازها و خواسته هاي جامعه به مديريت آن جامعه و پاسخ به اين گونه نيازها است و تمامي آداب آن به درستي به جاي آورده شود و بتوان اين مطالبات را به درستي مطرح كرد، آن وقت است كه خبرنگار جايگاه واقعي خود را پيدا خواهد كرد. من چندان با عناوين، مسأله ندارم؛ چون وقتي مي گوييم فردي خبرنگار است، انتظار مخاطب عمومي اين است كه خبرنگار خبر از واقعيتها و آنچه كه مي بيند و مي شنود بدهد و بدرستي آن را تحليل و ارزيابي كند. * خلاصه كردن و محدود ساختن مسأله به آنچه كه شما از آن صرفاً به تنوع مديريت رسانه تعبير مي كنيد، نمي تواند نقش خبرنگاري را به خبر «بياري» تنزل دهد؟ ** ببينيد. خبرنگار است كه مطالبات جامعه را طرح جامع و مانع مي كند، به موشكافي دقيق مسايل مي پردازد و خواسته ها و نيازهاي موجود را از مديريت جامعه مطالبه مي كند تا آنچه را كه اين مديريت وعده داده است و وظيفه اوست در شكل قانوني خود به آن پاسخ دهد. اما اينكه آيا اين وظيفه به درستي اعمال و اجرا مي شود، اين مسأله به همان نگاه مديريت جامعه نسبت به كاركرد رسانه و رسانه هاي جمعي ما بر مي گردد. و آن نگاه كلان است كه مي توانيم بگوييم، آيا اين مسأله اداي وظيفه است يا خير؟ يا اين رويكرد و از اين زاويه من هم به شما پاسخ مي دهم كه خبرنگاران ما همان قدر فعال و كوشا هستند كه رسانه هايي كه در آن فعاليت دارند اجازه فعاليت و تلاش را به آنها مي دهند و اگر اجازه توليد خبر و امكان راز گشايي از موضوعات پوشيده و پنهان را نمي دهند، اين امر مربوط به آستانه اختيارات و مجالي است كه مديريت رسانه به خبرنگار مي دهد. وقتي كه شما جغرافياي مشخص، اقليم و تعريف و خط قرمز مشخصي را داريد، در نتيجه تنها مي توانيد در چارچوب تعيين شده حركت كنيد و اگر بخواهيد مقاومت كنيد، طبيعي است كه كارتان را از دست مي دهيد. من فكر نمي كنم خبرنگاران بتوانند به تمام مسؤوليتهاي روزنامه نگار كه بر مبناي تعريف حقوقي تعريف مي شود، به حد كمال پاسخ بدهند. قطعاً در اين ميان دروازه باني خبر از سوي مديريت درون سازماني و سردبيران و دبيران گروه روزنامه صورت مي گيرد و هر يك از آنها با درك و فهم و تعريف خود از منافع و مصالح ملي اجازه انتشار يك خبر را مي دهند. بخش ديگري از دروازه باني هم توسط گروههاي برون سازماني شكل مي گيرد. يعني از بخشي از اين دروازه باني به مصلحتها ياد مي شود و سردبير و يا دبير گروه خود را موظف به تبعيت از آن مي كند. در اين مقوله مهم نيست كه اين دروازه باني درخصوص كدام گرايش خبري اعم از فرهنگي، اقتصادي، اجتماعي، سياسي و يا ورزشي اعمال مي شود. اگر اين خبر ظرفيتي برابر با عدد 100 دارد، ممكن است اين خبر با توجه به موقعيتها به رقم 10تنزل پيدا كند و مقدار ناچيزي از اين واقعه به مخاطب منتقل شود. سهمي از اين مقوله هم به خبرنگار برمي گردد و او هم خود حدود و ثغور وقايع را مي داند و در اين مقوله نمي توان او را منفعل فرض كرد. اين حدود و ثغور به مديريت رسانه بر مي گردد. وظيفه مدير مسؤول خط مشي روزنامه است، به همين دليل است كه شما مي بينيد در يك روزنامه يا در يك نشريه آستانه فضا و يا بسته اي كه در اختيار دارد، متفاوت است. در يك روزنامه يك خبر مي تواند به واقعيت خود به رقم 100نزديك شود، حال آنكه در نشريه ديگر بيش از رقم 50 توانايي و گنجايش اطلاع رساني را پيدا نكند. بنابراين اگر خبرنگار را تابعي از خط مشيي كه مديريت تعريف كرده است بدانيم، قبول خواهيم كرد كه نمي تواند خارج از محدوده تعريف شده براي او حركت كند، در غير اين صورت اگر بخواهد از چارچوب تعريف شده توسط مديريت رسانه تخطي كند؛ قطعاً جايي در آن رسانه نخواهد داشت. خبرنگار تابع است نه متغير، تابعي از نظام، و روشي كه بر يك رسانه حاكم است. * آيا در حقيقت ميزان الحراره يك سازمان رسانه اي است؟ ** بله، به ويژه در شرايطي كه خبرنگار احساس مي كند، امنيت شغلي ندارد و ممكن است امنيت حرفه اي او به خطر بيفتد و در هر لحظه امكان دارد روزنامه اش به دلايلي كه با مواضع رسانه مطابق نيست به خطر بيفتد. در اين فضا احساس مي كند هرلحظه ممكن است كارش را از دست بدهد. ديگر اينكه من خبرنگاري را سراغ ندارم كه بتواند به تنهايي- به ويژه آنكه از نسل جوان باشد و پشتوانه مالي و سابقه حرفه اي كمتري داشته باشد- با كار در يك روزنامه و رسانه زندگي اش را تأمين كند. 170 يا 200هزارتومان درآمد او كفاف مخارج روزانه و كرايه خانه او را هم نمي دهد، پس به ناچار دو كاره و سه كاره مي شود. مجبور است كارهاي پراكنده و جانبي داشته باشد. نتيجه چنين اتفاقي اين است كه آن خبرنگار با حداقلهاي توان، ظرفيت و قابليت خود و با بيشترين ريسك كار كند. * چرا بايد با حداقلهاي توان و ظرفيتهايش كار كند؟ ** براي اينكه بايد توان خود را بين دو و يا سه رسانه تقسيم كند. غم انگيزتر اين است كه يك خبرنگار مجبور باشد صبح و يا بعدازظهر در يك سوپر كار كند و يا در يك كفاشي پينه دوزي كند. حتي اگر در دو يا سه رسانه هم مشغول به كار شود، اين توان بين چند رسانه تقسيم مي شود و مهمتر اينكه ديگر مجال باز آفريني يافته ها و آموخته هايش را نمي يابد. ديگر فرصت مطالعه را هم ندارد. در كنار اين مسأله ريسك طاقت سوز از دست دادن حرفه اش به دلايلي كه ممكن است اصلاً به خود او هم ربطي نداشته باشد نيز وجود دارد. آن وقت به نظر مي رسد انتظارات از اين روزنامه نگار و خبرنگار به حداقل برسد. اما آيا نگاه جامعه نيز به خبرنگار از سر همين شناخت است؛ به نظر مي رسد اين چنين نيست و تصور جامعه چيزي جداي از اين است؛ تصور جامعه اين است كه خبرنگار تافته جدابافته اي است، چون فهم و روايت خود را از خبرنگاري فيلمها و سريالهاي تلويزيوني مي سازد، دنيايي همراه با كشمكشها و درگيريها و جذابيتهايي كه در كنار خود شهرت هم به دنبال دارد، در صورتي كه خبرنگاري هيچ يك از اينها نيست. او تصور مي كند چون خبرنگار و يا يك روزنامه نگار است بايد مسؤول پاسخگويي به تمامي مطالبات آنها باشد، در صورتي كه خود خبرنگاران هم نمي توانند پاسخ حداقل هاي خود را بدهند. آنها هم مثل ديگران هستند و فرقي با آنها ندارند. مي خواهم بگويم كه داوري در مقابل اين خبرنگار بايد مبتني بر يكسري داده ها، يافته هاي واقعي و حقيقي باشد و نه از طريق اتفاق و انتظارهايي كه بيشتر رؤيا پردازانه و رئاليستي و نه واقع بينانه است. * شما به حدود و ثغورهايي اشاره كرديد كه مديريت رسانه براي او تعريف مي كند و من هم از توانايي تأثيرگذاري خبرنگار پرسيدم. اجازه بدهيد از همين جا به قاعده سلوك خبرنگاري و اخلاق حرفه اي هم نقبي بزنيم؛ به نظر مي رسد وجدان اخلاقي خبرنگار بالاترين ابزار براي كنترل رفتارهاي حرفه اي اوست. آيا تعريف اين سلوك براي خبرنگاران سرويسهاي مختلف يك نشريه تعريف واحدي دارد؟ ** من براي اخلاق خبرنگاري دو نوع اخلاق قايلم؛ نخست اخلاق صنفي و حرفه اي او و ديگر اخلاق و بينش و منش شخصي اش. آن اخلاقي كه حرفه اي و صنفي است، بديهي است كه بايد آدابش به درستي به جاي آورده شود؛ خبرنگار بايد امين باشد، صادق باشد، شريف باشد، آراسته و متين باشد، جسور و ريسك پذير باشد و... در واقع خبرنگار وقتي مي تواند پيام رسان مفهوم و گفته و يا واضع و شارع و مبشر آن گفته باشد كه خود او پايبنديهايي نيز به آنها داشته باشد. اما گاهي نيز ممكن است اين اتفاق نيفتد و اين اخلاق رنجورتر شود يعني گاهي هم خبرنگار مجبور شود منبع خبري اش را هم فاش كند و يا در جايي هم دچار خطا شود، درحالي كه نبايد چنين اتفاقي رخ دهد و نبايد حرمت فرد و راز سر به مهر كسي را فاش كند. اما مگر خبرنگار ما در جامعه اي زندگي مي كند كه همه چيز در تعادل و توازن واقع شده است، نمي توان از او انتظار داشت در جامعه ديگري زندگي كند. از او انتظار داشته باشيم كه تمامي اصول را رعايت كند و به همه اصول پايبند باشد، درحالي كه سايرين به اين اصول بي اعتنا هستند و اين اصول را به جا نمي آورند. بايد از جامعه و مديريت جامعه نيز انتظار داشت كه آنها هم به همين تناسب اين اخلاق را در برابر خبرنگار رسانه رعايت كنند. آيا آنها اين كار را مي كنند. پس بخشي از اين مسأله به همان اخلاق صنفي بر مي گردد. من معتقدم با همه مضايقي كه ممكن است براي روزنامه نگار پيش بيايد او بايد در حداكثرهاي پايبندي به اخلاق حرفه اي و يا شخصيت حرفه اي رسانه اش باشد. نكته ديگر به اخلاق شخصي آنها بر مي گردد اين اخلاق است كه سلوك و منش آنها را مي سازد. آن هم تابعي از اخلاق جامعه است اينكه خبرنگاري با شلوار كوتاه ورزشي به درون زمين مي رود غيرقابل قبول است و من آن را نمي پسندم. ما خود يك نشانه و يك مدل هستيم ما در همين نشريات ورزشي از حرمت و فرهنگ اماكن ورزشي صحبت مي كنيم. اگر قرار باشد خبرنگاري خود اين اصول را زيرپا بگذارد مسأله خيلي غم انگيز است، گرچه من مي پذيرم هر حوزه و هر فضايي خبري آداب خاص خود را هم داشته باشد. يعني اگر مي خواهيم خبرنگار مظهر تأمل و تاني، آراستگي باشد و تحليلگر باشد بايد از وظايف جامعه هم نسبت به او سخن بگوييم. مديريت رسانه اي ما اعم از وزارت ارشاد، مجلس، قوه قضاييه و... هم در قبال خبرنگار مسؤولند. مگر مي شود چيزي جز اين باشد. مگر خبرنگار در جزيره اي خارج از جامعه زندگي مي كند. صحبت من تنها مختص جامعه خود ما نيست؛ در تمامي جوامع وضع اين گونه است، اين رابطه دو طرفه است؛ نمي توان از كسي خواست كه آراسته و متين و بردبار و صبور باشد، اما اگر من و ديگران چنين نبودم تو چيزي نگو. گاهي هم ممكن است خبرنگار دچار خطا شود. * آيا اين اصول يكسري تعهدات صنفي است كه خود روزنامه نگاران بايد آن را تصويب كنند و يا اينكه حتماً نياز به آقا بالاسري است كه براي آنها تصميم گيري كند. روزنامه نگاري كه ممكن است به برخي از اصول پايبند نباشد، چطور مي تواند با ديگران درخصوص رعايت اين اصول رايزني كند؟ ** نه طبيعي است كه اين رابطه دو طرفه است روزنامه نگار خود به تنهايي واضع اصول نيست. قانون واضع اين اصول و خط مشتركها است. وقتي يك رسانه شكل مي گيرد انتظار مي رود مديريت و صاحب آن رسانه خود بر اين اصول واقف باشد، وقتي خود او نسبت به اين اصول بيگانه باشد، طبيعي است كه مديريتي كه اعمال مي كند مديريتي است كه نمي تواند پاسخ صحيح و كاملي به نيازها بدهد. نكته ديگري را كه نبايد فراموش كنيم اين است، مگر تمام كساني كه در روزنامه ها كار مي كنند و يا همه مديران رسانه ها و نشريات ما به وظايف محوله خود وقوف كامل دارند و از مجاري و مسيرهايي عبور كرده اند كه تبديل به فرهنگ شده است؟ من گمان مي كنم اغلب اين گونه نيست، فردي امتياز روزنامه و نشريه اي را اخذ مي كند تا از بابت آن يا به شهرت و يا به ثروت برسد. اصلاً ممكن است هيچ ارتباطي با رسانه نداشته باشد و اصلاً رسانه را هم نشناسد. در نتيجه حتي ممكن است پسرعموي خود را كه روزي انشاي خوبي هم نوشته باشد را سردبير نشريه كند. آثار چنين انتخابي از قبل معلوم است. اين فرد نمي داند خبرنگار كيست، گزارشگر كيست، مقاله نويس چه كسي است، نويسنده روزنامه اي كيست و تعامل اينها با هم چگونه است، گزارشگر روزنامه چه جايگاهي دارد، جايگاه خبرنگار كجاست، متدها و روشهاي خبر چيست ارزشهاي خبر چيست و... اينجاست كه داستان غم انگيزي اتفاق مي افتد. يعني بخشي از كاركردها اتفاقي است، همانطور كه يك مدير مسؤول اتفاقي مديرمسؤول مي شود، يك خبرنگار هم ممكن است بطور اتفاقي خبرنگار شود. دندانپزشكي را درنظر بگيريد كه كاري ندارد، اما از قضا انشاي خوبي هم دارد، پس وارد روزنامه نگاري مي شود. شما مي توانيد به من بگوييد چه تعداد از پزشكان ما الان كار روزنامه نگاري مي كنند. من خودم دو پزشك را مي شناسم كه خبرنگار ورزشي اند. سه پزشك ديگر را سراغ دارم كه خبرنگار بخش علمي روزنامه اند. چرا بايد اين اتفاق رخ بدهد. نمي خواهم اسم ببرم شما هم خودتان چندين نفر را مي شناسيد. لابد كار براي او در حوزه اي كه تحصيل كرده است وجود ندارد، مگر مي شود كه نظام آموزشي ما روشي را دنبال كند و بر اساس آن پزشك ما به مهارتي برسد، ولي دست آخر روزنامه نگار شود. اگر كار براي اومهيا نيست، چرا او را پذيرفته اند. من مي خواهم بگويم در اين قضاوتي كه ما درخصوص جايگاه رسانه و روزنامه نگار، خبرنگار، مديرمسؤول و مديريت رسانه انجام مي دهيم، ابتدا بايد به نظام آموزشي فكر كرد و آن را ديد. مقصود من تنها نظام آموزشي فعلي نيست. مقصود من اين است كه ما چقدر در انتخاب يك رشته دخيل بوده ايم، چقدر نظام آموزشي ما در راستاي فرهنگ سازي و براي اينكه رسانه هاي جمعي بتوانند با صحت و سلامت وارد خانه هاي ما شوند سهيم بوده است. اگر سهيم بود ديگر تيراژ روزنامه هاي ما نبايد يك ميليون و پانصد نسخه باشد. ما در مورد خود روزنامه نگار و رسانه هم گاهي جفا مي كنيم و سرزنشهايي را مطرح مي كنيم كه ممكن است خود آنها اصلاً بي خبر باشند. * شكل گيري خبرگزاريهاي جديد و نشريات ريز و درشت به حضور نسل جديدي از خبرنگاران منجر شده است كه من معتقدم اين شتاب حضور، به كيفيت كار روزنامه نگاران لطمه وارد مي سازد. با اين نظر موافقيد؟ ** من فكر نمي كنم تعداد خبرنگاران در رسانه ها زياد شده است. اين تابعي است از تعداد نشريات ما كه شامل روزنامه ها، هفته نامه ها و ماهنامه ها و ساير شكل نشريات مي شود اگر بر آن بي قاعدگي و بي نظمي هم متصور شويم از شرايطي است كه ما در آن به سر مي بريم. من آن نگاه منتقدانه شما را نسبت به اين موضوع ندارم. * چقدر معتقديد كه همين تعداد سواد لازم را براي كارشان دارند؟ ** ببينيد. هر رسانه اي با هر شكل از مخاطب و هر تيراژي كه دلالت بر سواد داشته باشد و يا نداشته باشد، تابعي از انگيزه، اهداف و خواست مدير روزنامه است. اگر رسانه اي از منظر شما غيرحرفه اي است، براي اين است كه مديريت آن رسانه هم غيرحرفه اي است، چون در غير اين صورت افراد حرفه اي را وارد رسانه خود مي كرد. * بالاخره بخشي از اين نيروها را دانشكده هاي ارتباطات ما تحويل تحريريه هاي روزنامه ها مي دهند؟ ** دانشكده هاي ارتباطات هم به گونه اي پذيرش مي كنند كه ديگر دانشكده هاي ما پذيرش مي كنند. ممكن است 100 يا 200نفر ورودي داشته باشيم از اين تعداد فقط 20نفر جذب روزنامه ها شوند. مگر وقتي از رشته پزشكي وارد روزنامه نگاري مي شوند، اشكال كار را دنبال كرده ايم؟ من مي خواهم بگويم اگر شما نيمي از روزنامه هاي ما را نگاه كنيد ممكن است كساني باشند كه به طور حرفه اي كار مي كنند و خوب هم كار مي كنند اما در اين رشته درس نخوانده اند. اين مسأله هم به همان نظام آموزشي بر مي گردد، بالاخره قبول داريد كه لازم است تا گزينش خردمندانه اي براي تحصيلكردگان رشته هاي مختلف صورت بگيرد، وقتي اين گزينش خردمندانه نباشد، طبيعي است كه اين ورودي و خروجي به اين شكل تعريف مي شود. شما وارد روزنامه مي شويد و مي بينيد كه كساني كه در تحريريه ها كار مي كنند الزاماًً اين رشته را نخوانده اند. حتي ممكن است كساني هم كه در كار روزنامه نگاري موفق هستند اين رشته را نخوانده باشند. اين مسأله به همان نكته اي بر مي گردد كه قبلاً به آن اشاره كردم؛ فارغ التحصيلي كه روزنامه نگاري خوانده است و بعد در يك سوپر موادغذايي كار مي كند و يا حداكثر كارمند روابط عمومي كارخانه سس... مي شود. من هم اين گفته شما را تأييد مي كنم. اما بارها من و شما كه تحريريه روزنامه هاي مختلف را ديده و تجربه كرده ايم، از قول همكاران خودمان شنيده ايم كه فلاني به درد اين كار نمي خورد يا اصلاً براي اين حرفه ساخته نشده است و به نظر مي رسد اين نگاه مربوط به تمام نشريات ماست و مديريت رسانه با هر سطح خود با آن مواجه است. براي اين كه يكي از كاركردهاي روزنامه ها اين است كه نيرو تربيت مي كنند، چون اگر فردي بخواهد با تحصيلات آكادميك وارد روزنامه شود كفايت نمي كند. بخشي از آنچه كه لازم است به دانشجو گفته شود تا كارگاهي و عملياتي نشود، ممكن است نتيجه ندهد كه اين بازهم به نظام آموزشي ما بر مي گردد. مي بينيد كه ما چاره اي نداريم و از هر طرف كه به مسأله نگاه كنيم بازهم به نظام آموزشي خود بر مي خوريم. * و بالاخره آفات كار روزنامه نگاري... ** عدم امنيت شغلي و عدم امنيت حرفه اي. نگراني و دغدغه. شما تابعي از رسانه هستيد اعم از حمايتهايي كه ممكن است خود رسانه در قبال كار حرفه اي كه انجام مي دهيد و يا حمايت حقوقي و مالي و معيشتي اگر در حداقل ها باشد و به حداكثرها نرسد، اين دغدغه وجود دارد. من و همسرم قبل از انقلاب كار روزنامه نگاري مي كرديم. پدر همسرم به من گفت كه يكي از شما اين كار را دنبال كند و ديگري كار ديگري را، كه اگر يكي از شما اين كار را از دست داد، آب باريكه اي داشته باشيد. همسرم كارش را رها كرد و در آموزش و پرورش كارشناس مطبوعات شد و الان هم بازنشسته شده است. من هم كارم را سالها ادامه دادم و همواره مي دانستم كه اگر روزي بيكار شدم با اين آب باريكه حقوق آموزش و پرورش خواهيم ساخت. شما نمي توانيد از خبرنگار بخواهيد به اندازه 20حركت كند و آنچه به او مي دهند در حد 5 باشد. * از حضورتان در اين گفت و گو سپاسگذاريم.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- سلام اي قامت آزادي و عدالت!
شوق را چه كسي مي تواند معنا كند، يا رنگ اين شب آكنده از شور و تغزل را؟! آه، اين چه معجزه اي است- شب و رنگين كمان، شب و اين بازي ابريشم و باد!- گويي از «مكه» تا عمق كهكشان چراغاني است، شب و اين فوج فوج كبوتر ! ازكدامين سمت مي وزد اين نكهت بهشت! چه زيبا مشام لحظه ها را مي نوازد و چه خوش، زمين را اسير نوازش خويش ساخته است! وه! چه عطري نهفته در بشارت رحمت! اين شميم، نشان تولد كيست؟!
*
سلام؛ اي بهار اجابت شده دلها!
اي فرصت سبز!
اي رحمت آيينه هاي خسته از شبهاي گمراهي كوفه!
اي وسعت اميد!
و اي قامت آزادي و عدالت!
عدالت تو، انسان را به اوج كهكشانها مي برد! جذبه لبخند تو، آيينه دلهاي بي كينه است!
عشق تنها با تو معنا مي شود. حضور تو تنها بوي سرسبزي كويرستان «حجاز» زيبا نبود؛ كه تب عطشناك «كوفه» نيز با طراوت لبخند آسماني تو فروكش كرد. كافي است گفته شود: «يا علي» آن وقت در قلعه هايي همچون خيبر كه هيچ ! تمام درهاي بهشت را مي شود به اذن نامت گشود!
«يا علي»! همانا بي زباني، قلم را خوش تر! كه هيچ گاه قادر به بيان عظمتت نخواهد بود!
مولاي مهرباني! امام عدالت و عشق! چه غوغا مي كند محبتت در سينه ها! كه جايي در اين سينه ها به جز براي نام تو نيست!
«يا علي»! از صدف كعبه رخ بنما! (طلع البدر علينا)
... و آن گاه كه فاطمه بنت اسد در كنار خانه كعبه با خداي خويش آرام نجوا مي كرد، شكافي آرام و مهربان ديوار خانه خدا را گشود و گويي اين فوج فوج ملائك بودند كه او را به مهماني خدا مي خواندند. به راستي، بر مادر مهربان مولايمان در اين سه روز چه گذشت؟! يا علي كعبه ميعادگاه خلوت انس تو با خدا بود...
*
سلام بر بركت دستان مهربانت كه رزق هزاران سفره خالي را مهيا مي كرد!
سلام بر ايثارت كه طعام خويش به فقير رهگذر مي دهي و نگين سليماني در ركوع به سائل درمانده نثار مي كني!
سلام بر عبادت خالصانه ات، كه تا اوج خدا مي روي و تير از بدن زخم خورده ات مي كشند...
و سلام بر عدالتت كه دست عرب و عجم، فقير و غني و ارباب و برده را در دست هم مي گذاشت...
«يا علي»
سلام بر گستره علم و دانشت، كه پيامبراعظم(ص) در وصف تو چنين گفت:
«چو من شهر علمم، علي ام در است»
«يا علي» سلام و صلوات خدا و فرشتگان مقربش بر وجود مقدس تو كه نقطه عطفي در تاريخ انسانيتي.
فاتح خيبر! امام مهربانيها! تماشاكده چشمهامان فداي خاك قدوم آسمان پيمايت. تولدت را زمينيان و آسمانيان جشن مي گيرند و ما نيز...
* حميدرضا پديدار
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- يادداشت ؛ چه كساني احساس خبرنگار را دستكاري مي كنند؟
* محمد شفيعي چندي پيش شبكه خبري «بي بي سي» عليه يكي از خبرنگاران خود شكايت كرد كه در يك گزارش راديويي گفته بود هنگامي كه بالگرد حامل «ياسر عرفات»- در حال مرگ- از كرانه باختري پرواز مي كرد، وي گريه كرده است. آن روز روزنامه «ديلي ميرور» به نقل از سايت بي بي سي نوشت: «باربارا پلت» اين اظهارات را در برنامه «از خبرنگار خود ما» اعلام كرد و به بيان احساسات خود هنگامي كه بالگرد حامل عرفات از ساختمان محل اقامتش برخاست، پرداخت. او در روز 30 اكتبر 2004 گفته بود: «هنگامي كه بالگرد حامل اين پيرمرد بيمار از ساختمان ويران محل اقامتش برخاست، من گريه كردم.» كميته هيأت رسيدگي به شكايتهاي برنامه اي بي بي سي، پس از آنكه صدها تن از شنوندگان شكايت كردند، ابتدا پلت را بي گناه تشخيص داد، اما بخشي از اين شكايت را در نظر گرفته و اعلام كرد: «وي اصل بي طرفي را رعايت نكرده است.» گرچه اين كميته بخشي از اين كيفرخواست را كه مي گويد گزارش 30 اكتبر در كانال چهار تلويزيون بي بي سي «يك مديحه گريه آور» بوده است، رد كرد و در نهايت آن را اشاره به «قصورهاي روشن» عرفات كه متعادل شده بود دانست. نگاه موشكافانه به اين خبر مي تواند جنبه هاي ملموسي از نگرش جانبدارانه رسانه هاي غرب به خبرهاي كشورهاي جنوب را نشان دهد، اما بخشي از آن معطوف به مفهوم ديگري از حرفه خبرنگاري است كه از آن تحت عنوان اخلاق حرفه اي ياد مي شود؛ اخلاق رسانه اي شاخه اي جديد ولي مهم از اخلاق حرفه اي است كه نقطه تلاقي علم اخلاق و عمل رسانه اي، امري دروني و مرتبط با ارزشها و هنجارها تلقي مي شود. در قضاوتهاي معنوي سطوح تصميم گيرنده در رسانه ها، اخلاق رسانه اي از جايگاه ويژه اي برخوردار است. اهميت حفظ اصول و تئوري اخلاق رسانه اي، به طور منطقي دو روي يك سكه اند. نگرش حرفه اي خبرنگار و امانتداري او در انتقال اخبار، جزيي از اخلاق حرفه اي خبرنگار محسوب مي شود؛ اما اينكه او را مي توان فارغ از احساس و عاطفه انساني تصور كرد، خود نكته ديگري است كه مي توان به آن پرداخت. براي روشن شدن موضوع، كافي است به اقدام كوين كارتر، عكاس سرشناس آفريقاي جنوبي اشاره كنيم؛ وي كه براي عكاسي از قحطي زدگان سودان به آنجا رفته بود، در پشت تعدادي درخت صداي زمزمه واري را مي شنود. وقتي به جستجوي صدا مي پردازد، به دختر لاغري برمي خورد كه تلاش مي كرد خود را به مركز غذارساني برساند. كارتر دولا شد تا از آن كودك عكس بگيرد. در همين هنگام، يك لاشخور در نزديكي او به زمين نشست. او در حالي كه به دقت طوري رفتار مي كرد كه پرنده نترسد، خود را در شرايطي قرار داد تا بهترين تصوير را ثبت كند. او بعدها اظهار كرد كه 20 دقيقه در همانجا منتظر ماند تا عكسي بگيرد كه در آن لاشخور پرهايش را گشوده باشد، اما اين اتفاق هرگز نيفتاد. پس از گرفتن عكسهايش، پرنده را فراري داد و همچنان مي ديد كه دختر بچه به تقلايش ادامه مي دهد. پس از آن به سايه درختي رفت، با خدايش حرف زد و گريه كرد. دختر او مي گويد: «پدر پس از آن ماجرا دچار افسردگي شد...» 26 مارس 1993، روزنامه نيويورك تايمز اين عكس را به چاپ رساند كه كوتاه زماني پس از آن توسط روزنامه هاي بسياري تجديد چاپ شد. او در 27 جولاي 1994 موفق به دريافت جايزه پوليتزر شد. نظير اين اقدام را بارها در فضاي رسانه اي شاهد بوده ايم. به راستي، آيا خبرنگار نمي تواند با احساس خود زندگي كند؟ آيا با عقد قرارداد با رسانه، ناچار است هويت خود را نيز به فراموشي بسپارد و مطابق ميل نظام تعريف شده رسانه اي برخورد كند؟ قواعد اخلاقي فردي در مورد هر ملتي، تنها با توجه به اولويتهاي ملي، محدوديتهاي زباني، تنوع فرهنگي و يا نوع ساختار سياسي تغيير مي كند. با وجود تلاشهاي سازمانهايي چون يونسكو در دستيابي به قواعد اخلاقي پذيرفته شده رسانه اي كه جنبه عام و فراگير و بين المللي داشته باشد، فرايند ارتباطات جمعي در عمل تابع ديدگاه خاص هر روزنامه نگار است. در زمينه اخلاق رسانه ها، ديدگاهها و نظرهاي متفاوت و متنوعي بسته به تفاوت و تنوع معتقدات فرهنگي و فلسفي نظريه پردازان مختلف، عنوان شده است. اصل دوم نشست چهارم يونسكو در سال 1983 از مجموعه اصول بين المللي اخلاق حرفه اي در خبرنگاري، مي گويد: بارزترين وظيفه خبرنگار اين است كه با رعايت حق مردم براي دستيابي به اطلاعات معتبر و درست، شرافت حرفه اي خود را در خدمت واقعيت عيني قرار دهد، به نحوي كه واقعيتها وجداناً با محتواي اصلي خود انعكاس يافته و بدون ايجاد تحريف، نشان دهنده ارتباطهاي اساسي باشد. اهميت كار خبرنگار و رسانه در اين است كه جامعه او را حلقه واسط خود با حقايق مي داند و بر پايه اطلاعات و اخبار دريافتي از رسانه، تحليل و برنامه ريزي مي كند. اگر رسانه به عمد اطلاعات و اخبار غيرواقعي در اختيار جامعه قرار دهد، علاوه بر اينكه به اعتماد جامعه خود خيانت كرده اعتبار خويش را نيز از دست مي دهد. بدون شك، ارتباط و تعامل دو سويه با مخاطب، مي تواند او را به منبع خبر نزديك كرده و امكان دستيابي ساده تر به خبر را فراهم سازد. خبرنگار مي تواند مشروط بر آنكه تعاريف مشخص عرفي جامعه را زير سؤال نبرد، در كسوت عناصر اجتماعي به تهيه اخبار و گزارش از زندگي آنها بپردازد. پس آيا مي توان او را از ابراز احساسات خويش در قبال پديده هاي اجتماعي محروم ساخت؟ اين پرسش، متغيري است كه با توجه به مؤلفه هايي همچون قدرت اقتصادي و وابستگي حزبي و جناحي هر رسانه، دستخوش تغيير خواهد شد. صاحبان رسانه هاي وابسته، نماد دموكراسي را در جهت بخشي به اخبار و نه تأمين نيازهاي متعارف روحي عناصر رسانه اي تعريف مي كنند و در چنين فضايي پيداست كه خبرنگار را بايد موجودي منفعل و به دور از احساسات انساني و همچون ماشيني فرض كرد كه با وجود آنكه قدرت تحليل و پردازش اطلاعات را داراست، اما مجال بازگو نمودن بسياري از آنها را ندارد.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- يادمان ؛ مروري بر زندگاني سيد محسن امين عاملي
نام پدرش عبدالكريم بود، از پيوند اين نيك مرد عابد با دختر شيخ محمدحسين فلحه (دانشور پاك نهاد جبل عامل) گوهري پديد آمد كه سيد محسن نام گرفت و روستاي «شقرا» را شهرتي جاودان بخشيد و سال 1384 ه.ق را به عنوان سال ميلاد خويش، تاريخي به ياد ماندني ساخت.
شروع تحصيلات
سيد محسن، قرآن، نوشتن، شنا و اسبدواني را به ياري پدر، مادر و خويشاوندان آموخت. در 6 سالگي به نحو و خوشنويسي روي آورد و در سال 1297 ه.ق به روستاي «عيثا الزط» شتافت و از سيد جواد مرتضي، دانشمند آن سامان بهره گرفت، توقف در آن جا در سال 1300 ه.ق با هجرت سيد جواد به عراق پايان پذيرفت، پس از آن، وي با شيخ محمد دبوق آشنا شد. شرح قطر، صرف، شرح ابن ناظم بر الفيه، شرح جاربردي بر كافيه و مغني از اندوخته هاي فرزند عبدالكريم در آن جا بود. وي در سال 1301 ق به همراه شيخ محمد دبوق به بنت جبيل رفت و از محضر سيد نجيب فضل ا... حسني عيناثي و شيخ موسي شراره بهره برد.
حضور در بنت جبيل تا 1304 ق ادامه يافت. در اين سال، شيخ موسي شراره ديده از جهان فرو بست و فرزند عبدالكريم در جستجوي استادي ديگر برآمد. استادي كه هرگز نيافت و چون توان مالي نداشت، هواي جنوب از سر برون كرده، به گوشه نشيني، تدريس و مطالعه روي آورد. ولي افسوس كه سرنوشت، آسودگي بر وي نمي پسنديد. ستاره «شقرا» به خدمت نظام فرا خوانده شد و براي گريز از اين امر، سفري دراز آغاز كرد. او پس از مدتي به وطن بازگشت. تا رنج سفر ناخواسته از پيكر برون سازد، ولي با بيماري و مرگ مادر روبه رو شد.
سالهاي تاريك: با وجود دشواري مرگ مادر، هنوز اميد به آموختن و پيشرفت در وجودش شعله مي كشيد، اميدي كه با درد ديدگان پدر و نابينايي وي به نااميدي گراييد. سرپرستي دو خواهر و پدر پير، تنگدستي و ناداري، جوان «شقرا» را به كارهاي مادي كه هيچ تجربه اي در آن نداشت، كشاند و فراخواني دوباره به خدمت نظام، بر اين فشار رواني مي افزود، مشكلي كه سرانجام به ياري شيخ ابوالخير خطيب دمشقي از ميان برداشته شد...
در همين روزگار است كه او با آمدن سيد مهدي حكيم از نجف به بنت جبيل راهي اين سرزمين مي شود، اما متفاوت بودن روش اين استاد فرزانه با شيخ موسي شراره او را دوباره راهي «شقرا» مي كند. سيد محسن در واپسين روزهاي رمضان 1308 ق بي هيچ درهمي رهسپار عراق شد. پس از چند ماه به نجف رسيد و در اولين فرصت در درس بزرگان حوزه حضور يافت. سيدعلي بن سيد محمود عاملي، سيد احمد كربلايي، شيخ محمدباقر نجم آبادي، شيخ الشريعه اصفهاني گروهي از استادان نجف شمرده مي شدند كه ستاره «شقرا» را در آموختن كتابهاي شرح لمعه، قوانين و رسائل ياري دادند.
سيد محسن همچنين با شركت در درس خارج اصول شيخ محمد كاظم خراساني، يك دوره اصول فقه از آن بزرگمرد بهره برد و در كنار آن از درس فقه حاج آقا رضا همداني و شيخ محمد طه نجف نيز كامياب شد.
روزهاي دشوار: سالهاي زندگي سيد محسن در نجف، سالهايي دشوار بود. تنگدستي، درگيري دو قبيله مهم شهر با يكديگر و از همه مهمتر شيوع بيماري واگير و در پي آن خشكسالي.... در اين شرايط سيد محسن، شيخ موسي قبلان را به ياري خواند و رسيدگي به اوضاع دانشجويان بيمار جبل عامل را وظيفه خود قرار داد و خود نيز اموري را بر عهده گرفت، اما رنجوري همسر، بر نگراني او افزود. او اينك علاوه بر كارهاي روزانه خويش بايد به تيمار نوزاد و همسر بيمارش نيز مي پرداخت. در همين شرايط نامه پدر كهنسال كه او را ناگزير به زندگي در «شقرا» يا انتقال پدر به نجف كرده بود، او را در غمي جانكاه فرو برد و پناهنده به حرم اميرمؤمنانش نمود كه مؤثر واقع شد.... چند سال بعد كه پدرش همراه گروهي از نيكان به نجف مي آيد، با زندگي وداع مي كند... .
هجرت به كوير: سيد محسن در واپسين روزهاي جمادي الثاني سال 1319 ق نجف را پس از دو سال و نيم اقامت ترك گفته، رهسپار دمشق شد. در آن جا با همه توان براي از ميان برداشتن سه عامل تيره روزي مؤمنان يعني ناآگاهي، تفرقه و كژرويها به نورافشاني پرداخت. ايجاد مدرسه هايي براي آموزش و پرورش دختران و پسران، وقف زمين و ساختمان براي پيشبرد اهداف آموزشي و چاپ و انتشار كتابهاي ويژه اين آموزشگاهها، نگارش كتابهاي «لواعج الاشجان» و «المجالس السنيه» گوشه اي از تلاشهاي اوست.
وي همچنين با نوشتن رساله «التنزيه» ضربه اي اساسي بر پيكر كژانديشان ناآگاه وارد ساخت. در پي انتشار اين اثر كه با هدف پاكسازي گردهمايي مذهبي از بدعتها و گمراهيها انجام شد، مردم ناآگاه چنان در برابرش موضع گرفتند كه برخي از دوستانش خطر «انقلاب عوام» را به وي گوشزد كردند.
تنها در طوفان: سيد محسن در سال 1321 ق به زيارت خانه خدا، مدينة النبي و بيت المقدس توفيق يافت. بعد از يك سال، آتش جنگ جهاني اول شعله ور شد.
مرجع وحدت و استقلال: با فروكش كردن شعله هاي جنگ جهاني و اشغال سرزمينهاي اسلامي از سوي فرانسه و انگليس، آفتاب «شقرا» به عنوان مرجع مؤمنان منطقه به تأييد، تقويت و هدايت نيروهاي استقلال طلب پرداخت.
فرانسويها در نخستين اقدام، پاشيدن بذرهاي تفرقه را تنها راه مقابله با مسلمانان يافتند و از راههاي مختلف در پي اين هدف بودند. اما سيد محسن براي اينكه نشان دهد ميان شيعه و سني فاصله اي نيست، در مدرسه علويه كه خود بنياد نهاده بود از استادان شيعه و سني به طور يكسان بهره مي برد و يك دانش آموز اهل سنت هر روز به روش برادران اهل سنت در اين مدرسه اذان مي گفت...
او همچنين با سخنان روشنگرانه خويش، مردم را به سوي استقلال و رهايي از بند بيگانگان فرا مي خواند و از همين رو به دليل وجود اين دانشمند پرنفوذ از سوي افسر فرانسوي، پيشنهادهايي به او شد كه نپذيرفت. او هرگز به نجات كشور و مردمي خاص نمي انديشيد و همه كشورهاي اسلامي و ساكنان آن را وطن و برادر مي شمرد، لذا هنگامي كه فلسطين به وسيله بريتانيا اشغال شد و مردمش تحت فشار قرار گرفتند، قدرتمندانه به ميدان مبارزه گام نهاد و مردم را به دفاع فرا خواند. آن بزرگوار پس از استقلال نيز بر وحدت ارج بسيار مي نهاد و مثلاً تلاشهاي آن فقيه وارسته در قبل و بعد از استقلال سوريه، دولت را بر آن داشت كه نام محله زندگي آن آفتاب بي غروب را به محله «امين» تغيير دهد.
سيد محسن در سال 1352 ق به عراق عزيمت كرد و از زيارت پاكان آن ديار بهره مند شد، در بهار همان سال به ايران آمد و ضمن زيارت بارگاه امام هشتم(ع) بخشهايي از كتاب نفيس «اعيان الشيعه» را نيز به پايان رساند.سرانجام در رجب 1371 ق سرور دانشوران لبنان پس از مدتي بيماري، ديده از جهان فرو بست.
مؤمنان پيكر پاكش را تا زينبيه دمشق همراهي كردند.از آن بزرگمرد علاوه بر شاگردان فرزانه، حدود 100 جلد كتاب و رساله بر جاي مانده است؛ كتابهاي گرانقدري كه بايد: اعيان الشيعه، تاريخ جبل عامل، البحر الزخارفي شرح احاديث الائمة الاطهار، حذف القتول عن علم الاصول، حاشيه بر عروة الوثقي، المجالس السنيه في مناقب و مصائب العترة النبويه و لواعج الاشجان را از مهمترين آنها به شمار آورد.
منبع: گلشن ابرار- جمعي از پژوهشگران حوزه علميه قم- ج 2- ص 608
* علي اكبر طحانيان
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- به بهانه روز خبرنگار؛خبرنگار؛ متعهد به امانتداري قلم
محمد سوزنچي
شهيد محمود صارمي خبرنگار خبرگزاري جمهوري اسلامي ايران (ايرنا) در هفدهم مردادماه سال 1377 در مزار شريف افغانستان هنگام ارسال خبر، در جنگ خانه به خانه به دست نيروهاي طالبان به شهادت رسيد.
از آن پس همه ساله به پاسداشت فداكاريها و ارج نهادن به خدمت وي، چنين روزي را «روز خبرنگار» ناميدند. خبرنگاري، دنياي عجيبي است؛ دنياي پيچيده با واگويه هايي از نرم ترين ترنمها، سخت ترين فراقها و در اين ميان پرپيچ و خم، حقايق تلخ و شيرين، تعهد به قلم، كه در يك سو مردم نجيب و فداكار و در سويي ديگر مسؤولان كه ادعا و هدفشان خدمت به اين مردم است، اين پيچيدگيها را دو چندان كرده است. همان مردمي كه امام خميني(ره) بارها خود را خادم و خدمتگزار آنان مي دانست.
بازگو نمودن حقايق جامعه به مردم، نقش خطير خبرنگاران و اصحاب جرايد و استفاده از فيلترهاي خبري از سوي صاحب نظران رسانه اي در استفاده از قلم، اين وظيفه را دو چندان سنگين و حساس نموده است و مردم نيز اين حق را دارند كه بدانند به راستي چه مرجعي مي خواهد مسايل و مشكلاتشان را بازگو كند؟ گرچه بنيانگذار جمهوري اسلامي ايران در جايي به مسؤولان فرموده اند: كارهايي را كه انجام مي دهيد به اطلاع مردم برسانيد، اما جمله اي ديگر نيز دارند كه: مطبوعات به جاي ترويج شخصيت سازي و شخصيت پرستي، درد دلهاي مردم و نظرهاي اهل فن در مسايل گوناگون را چاپ كنند. خوشبختانه، بسياري از مطبوعات مسؤوليت خود را در اين پيام مهم مورد اجرا گذاشته اند و به خصوص مسايل اجتماعي را به عنوان زبان مردم منعكس مي نمايند.
آري، واقعاً دنياي عجيبي دارد خبرنگاري، استرسهاي خبري آن هم در شرايط بحراني تهيه خبر، از جمله ميادين جنگ، زلزله، سيل، آتش سوزي، اتفاقهاي ناگوار، تصادفات، آدم كشي، جنايت، سفرهاي مطبوعاتي، گردهمايي ها و هزاران موضوع خبري ديگر، تعهد به امانتداري از قلم را بسيار حساس و ظريف نموده است.
خبرنگاران سعي دارند بازخورد آنچه را كه مي بينند، نه فقط مي شنوند، به رشته تحرير در آورده و با يك ديد جامع نگر، آن را به مردم اطلاع رساني كنند، كه در اين ميان شايد عده اي خرده گيرند و عده اي لبخند رضايت بر لب. البته، اين را نبايد فراموش كرد، نقد بايد منصفانه باشد وواقع نگر كه در آن صورت مي توان در آنچه مورد نظر است، تحول ايجاد نمود. و سخن آخر، نقش روابط عمومي سازمانها در ايجاد اعتمادسازي و شناخت متقابل مردم، مسؤولان و مطبوعات به عنوان سه ركن اصلي در جامعه، بسيار حايز اهميت است. داشتن يك روابط عمومي خوب (با احترام) با ديگران، مي تواند هم درون سازمان و هم مردم را به عنوان كساني كه بايد پاسخگوي آنان باشند، در اطلاع رساني جامع و مفيد ياري نمايد.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- قفسه باز ؛ نقش مردم اصفهان در نهضت مشروطيت ايران
مؤلف: محمد رضا عسكراني ناشر: نوشته اصفهان كتاب «نقش مردم اصفهان در نهضت مشروطيت ايران» شرح چگونگي مبارزات مردم اصفهان در برپايي حكومت مشروطه تا دوران استبداد صغير، به قلم محمد رضا عسكراني منتشر شد.
كتاب از سه بخش و دوازده فصل تشكيل شده است. بخش اول با عنوان «نگرشي بر تحولات تاريخي اصفهان قبل از مشروطيت» با معرفي و شرح شرايط جغرافيايي و سياسي اين شهر از قرن دهم هجري، تحولات مربوط به حكومت ظل السلطان در اصفهان، آثار و نتايج جنبش تنباكو در اين شهر، رشد سرمايه داري ملي و تأسيس شركتهاي تجاري و بازرگاني متعدد، تقسيمهاي محله اي استان و ويژگيهاي آنان و نيز معرفي رويدادها، انجمنها، روزنامه ها، مدارس و حوادث تأثيرگذار مناطق مختلف بر روند شكل گيري مشروطه را مورد بررسي قرار داده است. در بخش دوم كه «تحولات اصفهان در دوران مشروطه» نام دارد، سلطنت مظفرالدين شاه، صدور فرمان مشروطه، تشكيل انجمن ولايتي اصفهان، عزل ظل السلطان، موضعگيري مردم در برابر مخالفت شيخ فضل ا...، حكومت علاءالملك در اصفهان و تشكيل عدليه و نظام قضايي در اين شهر، فصلها و عناوين مهم را به خود اختصاص داده اند. بخش سوم كه «رويدادهاي اصفهان در دوران استبداد صغير» را محور قرار داده، از حمله به مجلس و پيامدهاي آن در اصفهان آغاز و به ورود صمصام السلطنه و پايان دوران استبداد صغير در اين شهر ختم مي شود. در اين ميان، به ماجراهايي چون حكومت اقبال الدوله در اصفهان، نقش انجمنهاي سري شهر در تداوم مبارزه، تدارك مبارزه مسلحانه با استبداد از سوي مردم و نيز تصرف شهر توسط سواران بختياري، به تفصيل پرداخته شده است. يكي از ويژگيهاي قابل تأمل كتاب اين است كه با وجود محوريت داشتن موضوعي چون تصرف اصفهان از سوي قواي بختياري و سپس حركت اردوهاي ملي به سمت پايتخت ، نويسنده تلاش داشته است تا هر چه بيشتر به نقش مردم و تحركات آگاهانه و خودجوش آنان در دوره مشروطه اول توجه شود. در همين راستا، به حوادث پايتخت و ساير شهرهاي ايران - اگرچه از لحاظ تطبيق زماني رويدادها با اهميت بوده اند - جز به كوتاهي پرداخته نشده و اغلب استنادها و وقايع نگاريهاي اثر به شكلي دقيق و تفصيلي، تحولات خاص اصفهان را مدنظر داشته است. « نقش مردم اصفهان در نهضت مشروطيت ايران» تأليف محمد رضا عسكراني در 366 صفحه و شمارگان 1500 نسخه از سوي نشر نوشته اصفهان به بازار عرضه شده است.
صاحب امتياز: بنياد پژوهشهاي آستان قدس رضوي مدير مسؤول: دكتر محمد مهدي ركني يزدي شماره 90، بهار 85
فصلنامه علمي- ترويجي مشكوة براي نشر علوم اسلامي و معارف اهل بيت(ع) در دو گرايش قرآن و حديث و تاريخ و فرهنگ اسلامي، از سوي بنياد پژوهشهاي آستان قدس رضوي منتشر مي شود. سرمقاله اين شماره از نشريه، مقاله اي از دكتر محمدمهدي ركني يزدي با عنوان «پيامبر رحمت، كانون وحدت» مي باشد كه صفت رحمت و شفقت و نقش وحدت پيامبراكرم(ص) را بررسي مي كند. در بخش دوم فصلنامه، سه مقاله با عناوين نقد و بررسي نظريه تأثيرپذيري قرآن از فرهنگ زمانه، بررسي دلايل تصريح نشدن به نام اهل بيت(ع) در قرآن و تحليل برخي مباحث كلامي و اخلاقي در صحيفه سجاديه، مطرح شده است. در بخش سوم با نام تاريخ و فرهنگ اسلامي هم مقالات بررسي تحولات تاريخي وقف در شبه قاره هند، پيشينه مراسم قرائت قرآن در حرم رضوي و نگاهي كوتاه به تاريخچه تشكيلات اداري اماكن متبركه، آمده است. بخش آخر نشريه نيز به معرفي و نقد سه كتاب با عناوين «دايرة المعارف آستان قدس رضوي»، «گذري بر شعر باقرزاده و ارتباط مراكز قرآني و نقش آن در دستيابي به بايسته هاي پژوهش» پرداخته است. شايان ذكر است، در بخش آخر اين فصلنامه چكيده انگليسي مقالات درج شده است.