آرشيو   |  آرشيو PDF |  نیازمندیها |   درباره موسسه   |   ارتباط با ما   |   نقشه سایت   پنج شنبه 19مرداد ماه 1385
منوي اصلي
 صفحه اول   
 اخبار   
 یادداشت روز   
 بین الملل   
 سوسه   
 میهن   
 خطه خورشید   
 چوب خط   
 ورود آزاد   
 كفشدوزك   
 رسانه ها   
 عشقستان   
 جامعه   
 ورزش   
 عبرت   
 علمی - فرهنگی   
 فراسو   
 نگاهي به مطبوعات   
وبلاگها
 وبلاگ روابط عمومی    

[ كفشدوزك ]


داستان ؛ ماهي و ماه

بيكاري

روستاي پدربزرگ و مادربزرگ

دعاي كودكانه ؛ پرنده و قفس

خبر خبر خبردار

شاعران كفشدوزك ؛ آب پرتقال

بدانيد بهتر است

آي خنده خنده خنده

گم شدن



----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
داستان ؛ ماهي و ماه

* افسانه سرايي
ماهي كوچولو عاشق ماه بود. او هميشه از توي حوض آب، ماه را نگاه مي كرد و آرزو مي كرد ماه مال خودش باشد. يك شب كه هوا ابري بود، باد شديدي وزيد، طوري كه همه چيز را به اين ور و آن ور پرت كرد. شاخه هاي درخت را تكان داد و گلدان لب حوض را پايين انداخت.




ماهي كوچولو كه حسابي ترسيده بود، رفت ته حوض كاشي و چشمهايش را بست و منتظر ماند تا باد قطع شود. بعد از اينكه باد ايستاد، ماهي چشمهايش را باز كرد، ولي از ديدن چيزي كه بالاي سرش توي آب افتاده بود، حسابي تعجب كرد. چند دقيقه همان طور ساكت نگاهش كرد و بعد شروع كرد به جيغ كشيدن:
ماه، ماه، ماه افتاده توي حوض، حالا ديگه مال خودمه و شروع كرد به چرخيدن دور ماه سفيد گردي كه توي حوض افتاده بود.
آقا كلاغه كه روي درخت نشسته بود، وقتي صداي ماهي را شنيد، با تعجب قار قار كرد و گفت: چي؟! ماه؟! توي حوض؟! و به آسمان نگاه كرد.
ماه توي آسمان نبود. كلاغ پريد لب حوض و نشست و گفت: حالا مي خواي با اون چي كار كني؟!
ماهي خنديد و جواب داد: مال خودمه. مي خوام توي حوض نگهش دارم و باهاش بازي كنم.
كلاغ با ناراحتي گفت: مگه مي شه؟! ماه بايد توي آسمون باشه تا همه جا رو روشن كنه. مگه مي شه آسمون ماه نداشته باشه؟!
ماهي با بي اعتنايي چرخي دور ماه سفيد گردش زد و گفت: ولي من نمي خوام اون برگرده تو آسمون و با سر ضربه اي به ماه سفيدش زد.
ماه روي آب تكاني خورد و به آن طرف حوض رفت.
گربه سياه و سفيد كه روي ديوار لم داده بود، صداي جر و بحث آنها را شنيد و داد زد: ميوميو، آقا كلاغه راست مي گه. ماه كه فقط مال تو نيست بايد برش گردوني تو آسمون، ولي ماهي گوش نداد و همين طور ماه سفيد را اين طرف و آن طرف پرت كرد. يك دفعه ماه سفيد خورد به لبه حوض كاشي و ترق صدا داد و تركيد.
ماهي كوچولو كه حسابي ترسيده بود، زد زير گريه و گفت: ماه قشنگم تركيد، همه اش تقصير من بود.
گربه راه راه كه هنوز روي ديوار بود، گفت: حقته، ماه كه مال تو نبود. كلاغ سياه به تكه هاي سفيد ماه روي آب نگاه كرد و با تعجب گفت: چي شد، چي كار كردي؟!
درخت توت كنار حوض كه تا آن موقع داشت چرت مي زد خنديد و گفت: اون كه ماه نبود، ماه كه نمي تونه از توي آسمون بياد پايين.
كلاغ با تعجب پرسيد: پس چي بود؟!
درخت شاخه هايش را تكان داد و گفت: يه بادكنك لاي شاخه هاي من گير كرده بود و باد انداختش توي آب.
ماهي نگاهي به آسمان كرد و گفت: پس كو ماه سفيد آسمون.
درخت شاخه اش را به طرف آسمان بلند كرد و تكه ابر بزرگي را نشان داد و گفت: اونجاست، پشت اون ابر بزرگ.
ماهي اشكهايش را پاك كرد و گفت: پس اون هنوز تو آسمونه.
درخت با خنده گفت: معلومه، ماه مال همه ماست و همه مي تونن اونو ببينن و زير نورش استراحت كنن. اون هميشه توي آسمونه.
ماهي با خجالت سرش را پايين انداخت. او فهميده بود كه اشتباه كرده.
بعد از چند دقيقه ابر بزرگ سفيد از جلوي ماه كنار رفت و ماه سفيد و قشنگ ديده شد. ماهي و كلاغ سياه و درخت و حتي گربه راه راه روي ديوار با خوشحالي به ماه نگاه كردند. ماه مال همه آنها بود.


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
بيكاري

پيامبر(ص) همراه چند نفر از دوستانش از محله اي عبور مي كرد. در راه مردي را ديدند كه كنار ديواري نشسته و زانوهاي خود را بغل كرده



و بيكار است. پيامبر(ص) و دوستانش از كنار او رد شدند، ولي پيامبر(ص) برخلاف هميشه كه به همه سلام مي كرد به آن مرد سلام نكرد. موقع برگشتن باز هم پيامبر(ص) و دوستانش از كنار آن مرد رد شدند، ولي اين بار پيامبر(ص) به او سلام كرد. دوستان پيامبر(ص) تعجب كرده بودند و پرسيدند: چرا موقع رفتن به اين مرد سلام نكرديد، ولي موقع برگشتن سلام كرديد؟!
پيامبر(ص) گفت: چون موقع رفتن اين مرد بيكار بود و خدا افراد بيكار را دوست ندارد، ولي موقع برگشتن او تكه چوبي در دستش داشت و با آن بازي مي كرد و سعي داشت كاري انجام دهد تا بيكار نباشد و من به او سلام كردم؛ چون خدا كساني را كه كار مي  كنند، دوست دارد.


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
روستاي پدربزرگ و مادربزرگ

* عباسعلي سپاهي يونسي
پدربزرگ و مادربزرگ من در روستا زندگي مي كنند. آنها در يك روستاي كويري زندگي مي كنند. در روستاي آنها، همه خانه ها گنبدي



است. روستاي آنها خيلي درخت ندارد؛ چون در آنجا باران كم مي بارد. تابستان آنجا داغ است، ولي شبهاي خيلي سرد و قشنگي دارد؛ چون شبها آسمان روستا پر از ستاره است؛ كيف مي دهد آدم شبها را توي حياط بخوابد و از آنجا به آسمان نگاه كند و هي ستاره بشمارد تا خسته شود و خوابش ببرد. پدربزرگ و مادربزرگ من دو تا گاو و يك گوساله هم دارند با چند مرغ كه جوجه هاي كوچكي دارند و از صبح زود جيك جيك كردن را شروع مي كنند و هي دنبال مادرشان مي دوند و دانه پيدا مي كنند و زمين را نوك مي زنند. وقتي ما به روستاي پدربزرگ و مادربزرگ مي رويم، پدربزرگم صبح گاو قهوه اي را مي دوشد، بعد مادربزرگم شير را داغ مي كند و ما صبح شير تازه مي خوريم.
ما وقتي به روستاي پدربزرگ و مادربزرگ مي رويم، صبح زود از خواب بيدار مي شويم. مادرم مي گويد: مردم روستا سحرخيزند و بابا مي گويد: سحرخيز يعني اينكه آدم صبح زود از خواب بيدار بشود تا به همه كارهايش برسد.
راستي در روستاي پدربزرگ و مادربزرگ من هر روز صبح زود خروسها قوقولي قوقو مي كنند. مادرم مي گويد: خروس ساعت روستاست و من از اين حرف مادرم خيلي خوشم مي آيد با خودم فكر مي كنم كاش ما هم در خانه جاي ساعت زنگ دار، يك خروس داشتيم و آن وقت به جاي اينكه هر صبح با درينگ درينگ ساعت بيدار شويم، با صداي قوقولي قوقو بيدار مي شديم.


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
دعاي كودكانه ؛ پرنده و قفس

بابا يك قفس خريده كه توي آن يك پرنده قشنگ است الان يك هفته است كه اين پرنده به خانه ما آمده. او هر روز به پرنده آب و غذا مي دهد. بابا مي گويد: پرنده من هنوز كوچولو است و وقتي بزرگتر شود، آواز مي خواند. بابا آواز پرنده ها را خيلي دوست دارد.
ولي من فكر مي كنم پرنده بابا به خاطر اين كه توي قفس است، آواز نمي خواند؛ چون از قفس بدش مي آيد.گريه مي كند خدايا! كاري كن يك روز كه بابا مي خواهد به پرنده غذا بدهد، در قفس را باز بگذارد و پرنده كوچولو فرار كند. آن وقت حتماً خوشحال مي شود و آواز مي خواند.


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
خبر خبر خبردار

زندگي با 50 سگ

بارها شنيده ايم كه نگهداري حيوانات در خانه كار درستي نيست، حالا فكر كنيد اگر يك خانواده تصميم بگيرد 50 سگ را در خانه اش نگهداري كند، چه اتفاقي مي افتد؟ اين اتفاق در تركيه افتاده است؛ يك مادر و دختر با 50 سگ در يك ساختمان زندگي مي كنند و اين كار باعث شده تا همسايه ها به كار آنها اعتراض و به پليس شكايت كنند. يك شبكه تلويزيوني تركيه هم از اين خانواده گزارش تهيه كرده است. اين خانواده البته براي اينكه از حمله سگها در امان باشند، به همه آنها پوزه بند زده اند.

هندوانه هاي مربعي





تا حالا فكر كرده ايد هندوانه به جاي اين كه گرد باشد، مي تواند به شكلهاي ديگري هم باشد. از چند سال قبل اين فكر به ذهن دانشمندان ژاپني رسيد و آنها دست به كار شدند تا بتوانند هندوانه هاي مربع درست كنند. آنها براي اين كار، وقتي هندوانه ها كوچك هستند، آنها را در جعبه هايي قرار مي دهند كه به شكل مربع است و همين باعث مي شود هندوانه ها به شكل مربع رشد كنند.
دانشمندان گفته اند: اين هندوانه ها خاصيت بيشتري از هندوانه هاي دايره اي و گرد ندارند، فقط شكل آنها متفاوت است و اين باعث مي شود مغازه داران آنها را راحت تر روي همديگر بچينند و مشتري ها هم به خاطر شكل متفاوت آنها بيشتر دوست دارند آنها را بخرند. حالا اين هندوانه ها قرار است در انگلستان هم به فروش برسد، البته انگلستان اين هندوانه ها را از برزيل مي خرد. شايد تا چند سال ديگر اين هندوانه ها به ايران هم برسند.

اسب سواري خيلي طولاني

نمي دانم شما اسم كتاب ركوردداران گينس را شنيده ايد يا نه؟
اين كتاب براي ثبت ركوردهاي جهاني است. كساني كه دوست دارند اسم آنان در اين كتاب نوشته شود، دست به كارهايي مي زنند كه تا حالا كسي آن را انجام نداده است يا اگر هم كسي آن كار را انجام داده، نفر بعدي سعي مي كند نتيجه بالاتري از نفر اول يا نفرات قبلي كسب كند خانم «هينگلي» يكي از اين افراد است. او براي اينكه يك ركورد جهاني را به اسم خود ثبت كند، پنج ماه پشت سر هم اسب سواري كرده است. او در اين پنج ماه 3200 كيلومتر راه رفته است و از كشورها و شهرهاي زيادي گذشته است و تازه در اين پنج ماه پول زيادي هم براي يك مؤسسه خيريه جمع آوري كرده است.


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
شاعران كفشدوزك ؛ آب پرتقال

بهاره تقوي 10 ساله

افتاده زير پايتان
يك پرتقال مردني




او داشته حس لطيف
يا اين كه حالي ديدني

من با شما هستم آهاي
لطفاً كمك لطفاً كمك
اينجا بياييد زود زود
مردان و زنها تك به تك

من هم دلم مي خواست كه
باشم كمي آب پرتقال
اين هست رويايي قشنگ
روياي اين بي حس و حال


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
بدانيد بهتر است

مترجم:شقايق ملكي

اولين بادبادكها
آيا مي دانيد كه اولين بار چه كسي اولين بادبادك را هوا كرد؟
بعضي ها مي گويند كه اولين بار يك يوناني در قرن چهارم قبل از ميلاد اين كار را كرد، ولي بعضي مي گويند پيش از آن هم در شرق از بادبادك استفاده مي شده است.
در چين بادبادك وسيله مهمي بوده است. چيني ها در جشنها از بادبادك استفاده مي كردند، آنها حتي جشني به نام عيد پرواز بزرگ داشته اند كه در آن جشن همه مردم بادبادكهاي خود را كه به شكلهاي مختلف ساخته بودند، هوا مي كردند. آنها حتي مسابقه هم راه مي انداختند. بعضي ها روي بادبادكهاي خود تكه هاي شيشه مي چسباندند كه موقع مسابقه نخ بادبادكهاي بقيه را پاره كند.
در غرب از بادبادكها براي هواشناسي استفاده مي شده است. آنها روي بادبادكها دماسنج نصب مي كردند و بعد آنها را به هوا مي فرستادند.
قبل از اختراع هواپيما بادبادكهاي بزرگ و محكمي مي ساختند كه مي توانست يك آدم را تا 30 متر در آسمان بالا ببرد.
درست است، حتي ساده ترين چيزها هم داستانهاي جالبي پشت خود دارند.


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
آي خنده خنده خنده

پيژامه
به يكي گفتند شباهت پيژامه و ژيان چيه؟ گفت: با هيچ كدوم نمي شه تو خيابون رفت.
تاكسي
پنج تا دوست شريكي يك ماشين خريدند و تصميم گرفتند با آن مسافركشي كنند. ولي خيلي زود ورشكست شدند مي دانيد چرا؟
چون پنج تايي با هم مي رفتند مسافركشي.


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
گم شدن





بعضي ها وقتي با مادرشان مي روند بازار زل مي زنند به ويترين مغازه ها و دست مامان را ول مي كنند و راهشان را مي گيرند و مي روند.






آنها اصلاً پشت سرشان را هم نگاه نمي كنند كه ببينند چقدر از مادرشان دور شده اند. دور، دور، دور...





و وقتي مي فهمند مادرشان نيست و پشت سرشان را نگاه مي كنند كه حسابي گم شده اند.





خوب حق دارند گريه كنند، وقتي تنهايي ويترين 125 تا مغازه را نگاه كرده باشي و چند تا چهارراه را رد كرده باشي، خيلي خيلي گم مي شوي.


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------



عضويت در خبرنامه روزنامه

موسسه فرهنگي قدس
روزنامه قدس
آدرس پست الكترونيكي: Info@qudsdaily.com
InsertAmar