آرشيو   |  آرشيو PDF |  نیازمندیها |   درباره موسسه   |   ارتباط با ما   |   نقشه سایت   سه شنبه 24مرداد ماه 1385
منوي اصلي
 صفحه اول   
 اخبار   
 یادداشت روز   
 اقتصادی   
 بین الملل   
 هنر   
 میهن   
 خطه خورشید   
 چوب خط   
 گزارش   
 ديدگاه   
 پنجره   
 ايرانسرا   
 فرهنگی   
 مدرسه   
 ورزش   
 عبرت   
 علمی - فرهنگی   
 فراسو   
 نگاهي به مطبوعات   
وبلاگها
 وبلاگ روابط عمومی    

[ ديدگاه ]


نگاهي به شيوه هاي تربيتي در قرآن ؛ الگوهايي براي تمام فصول

انقلاب مشروطه؛ نسبت سنت و تجدد

تقابل هنر مدرن و پسامدرن



----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
نگاهي به شيوه هاي تربيتي در قرآن ؛ الگوهايي براي تمام فصول

رضا رستمي زاده
اشاره:
خداوند حكيم امكانات لازم را در دنيا به گونه اي در اختيار بشر قرار داده، كه انسان قادر است جهان درون و برون خويش را به



شايستگي بشناسد، و شرايط مساعد و مناسب براي زندگي و بقاي خود را شناسايي و فراهم كند، و چنانچه در اين كار تعلل ورزد و استعدادهاي خود را كشف نكند، مسلماً نمي تواند در راستاي باروري آن برنامه ريزي كند و در نتيجه، زندگي پرمشقت و رنج آوري خواهد داشت. مهم ترين و كاربردي ترين نوع شناخت و يادگيري در همه دوران زندگي، «سرمشق گيري و الگوپذيري» است. آنچه مي خوانيد برگرفته از مجله معرفت است كه به اختصار به شيوه الگوسازي قرآن و نكات مهم و كليدي كه خداوند متعال ذيل الگوهاي عبرت آموز متذكر گشته اشاره خواهد داشت.
علاوه بر آن نمونه هايي از الگوهاي تربيتي قرآن و اهداف كلي ذكر شده است و نيز به بهترين الگوي تربيتي از نظر قرآن، حضرت محمد(ص) كه خداوند متعال به آن مباهات مي كند، اشاره شده است.

الگوسازي از اسوه هاي اخلاقي و انساني
سازندگان اصلي هر جامعه بزرگان و سردمداران آن جامعه هستند. بنابراين، يكي از شيوه هاي ايجاد محيط تربيتي مساعد، پديد آوردن الگوهاي شايسته در آن محيط و جامعه و طرد الگوهاي ناشايست است. وجود الگوهاي محبوب در جامعه به خودي خود، افراد آن محيط را به سوي آنان سوق مي دهد و الگوبرداري از مكارم اخلاقي ايشان را ترغيب مي كند.
مهم ترين نوع يادگيري انسان «الگوپذيري» يا «سرمشق گيري» است. فرد با انتخاب يك الگو يا سرمشق، به تقليد رفتار او مي پردازد.
علاوه بر الگوهاي زنده، كه محيط تربيتي مساعد را ايجاد مي كنند، اسوه هاي اخلاقي و انساني باقي مانده از گذشته، مردم را حيات مجدد مي بخشند و از لحاظ بار عاطفي، برجستگي و ارزش كاربردي در سرمشق بودن، نقش عظيمي در سازندگي انسانها ايفا مي كنند. ترسيم چهره دقيق و كاربردي و در عين حال، محبوب و دوست داشتني اسوه ها براي همگان مي تواند جاي خالي الگوهاي مورد نياز را در محيط و ذهن و روحشان پر كند تا بتوانند بتدريج با آنان همانندسازي كنند.

شيوه هاي الگوسازي قرآن
قرآن كريم در استفاده از شيوه الگوسازي، دست كم دو نكته مهم تربيتي را مورد توجه قرار داده است:
نخست آن كه چهره هاي محبوب را گاه به طور كلي و با عناوين عام معرفي كرده است؛ از جمله توابين، پاكان(متطهرين)، پرهيزگاران(متقين)، صالحان، صابران، محسنين(نيكوكاران)، و مجاهدان.
و گاه نيز به طور خاص و به اسم - در مورد پيامبران و غير آنان- از ايشان ياد نموده است. اما چهره هاي منفور و مطرود از نظر قرآن به طور عمده - به جز در موارد استثنايي، مثل ابولهب - با توصيف عناوين كلي آنان، مثل تجاوزگران (معتدين)، اسراف كنندگان(مسرفين)، خودپسندان (متكبرين)، كافران، ستمگران(ظالمين) و منافقان بيان شده اند. بنابراين، لازم است از اين روش نيكوي قرآني پيروي كرده، در شناساندن فضايل اخلاقي و تربيتي همراه با ذكر عناوين كلي، نام صاحبان آن فضايل را نيز يادآور شويم و در موارد منفي، حتي المقدور از بيان نام اشخاص پرهيز كنيم.
دوم انتخابگري در الگوهاست. قرآن با طرح چهره هاي محبوب و منفور در كنار هم، جامعه انساني را به گزينش آگاهانه الگوهاي موردنظر خويش دعوت مي كند، حتي در مورد پدران و گذشتگان نيز هشدار مي دهد كه بدون آگاهي با پيروي كوركورانه از آنان زندگي خود را تباه نكنند: «گفتند: ما پدران خود را بر آييني يافته ايم و ما هم از ايشان پيروي مي كنيم. گفت: هر چند هدايت كننده تر از آنچه پدران خود را بر آن يافته ايد براي شما بياورم؟» (1)
قرآن كريم براي بهره برداري از اين شيوه بسيار غني است، به ويژه آن كه غالب الگوهاي قرآني كه در قالب داستان آمده اند، نو و تأثيرگذارند. قرآن كريم از داستان در جهت تربيت اخلاقي انسانها بيش از 122 مورد استفاده كرده است. داستان در همه مراحل سني مفيد و مورد توجه است و محتواي داستانهاي قرآني متناسب با سطح اطلاعات خوانندگان و شنوندگان است. خداوند در مورد اهداف قصه گويي خود در قرآن مي فرمايد: «بي ترديد، در بيان داستان آنان عبرتي براي صاحبان خرد است. داستانهاي قرآني سخني به افترا نيست، بلكه تصديق كننده است. همه آنچه را پيش روي او (از كتابهاي آسماني پيشين) قرار دارد؛ و بيانگر هر چيزي و هدايتگر و رحمت آور براي گروهي كه ايمان مي آورند.» (2)
تاريخ سرشار از وجود كساني است كه بار خطايي به دوش گرفته و در مسير ناصواب پيش رفته اند. تأمل در آثار به جاي مانده از گذشتگان بنا به توصيه قرآن ما را متقاعد مي كند كه براي كناره گرفتن از هر خطايي لازم نيست حتماً خود به تجربه بنشينيم و كيفر ببينيم. «آيا در زمين نگرديده اند تا ببينند سرانجام كساني كه پيش از آنها زيسته اند، چگونه بوده است؟ آنها از ايشان نيرومندتر(بوده) و آثار در زمين گذاشتند. با اين همه، خدا آنها را به كيفر گناهانشان گرفتار كرد، و در برابر خدا حمايتگري نداشتند.» (3)
پس، ذكر داستان زندگي گذشتگان مي تواند عبرت آموز باشد. در داستانهاي قرآني هر چند عبرت گيرنده، خود در صحنه هاي واقعي و آثار گذشتگان حضور نمي يابد، ولي تأمل در واقعيتها و فرجامهايي كه دامنگير گذشتگان بوده، از نظر عبرت آموزي بسيار راهگشاست. حضرت علي(ع) در اين باره مي فرمايد: «از حال فرزندان اسماعيل، فرزندان اسحاق و فرزندان يعقوب عبرت بگيريد! چه قدر حالات ملتها با هم مشابه و صفات و افعالشان شبيه يكديگر است. در تشتت و تفرق آنان دقت كنيد، زماني كه كسراها و قيصرها مالك آنها بودند... .»(4)
و در جايي ديگر مي فرمايد: «فرزندم، درست است كه من به اندازه همه كساني كه پيش از من زيسته اند عمر نكرده ام، اما در كردار آنها نظر افكندم و در افكارشان و اخبارشان تفكر كردم و در آثار آنها به سير و سياحت پرداختم تا بدان جا كه همانند يكي از آنها شدم، بلكه گويا در اثر آنچه از تاريخ آنان به من رسيده با همه آن ها از اول تا آخر بوده ام.» (5)
در شيوه تربيتي قرآن براي ارايه الگوهاي عبرت آميز، دو نكته قابل توجه است:
نخست آن كه عبرت آموزي به تعبير مستلزم داشتن چشمي تيزبين و عقلي شگرف و درون ياب، و دلي بيدار است. (6) به همين دليل، بدون نظر عميق عقلاني، عبرت آميزي ممكن نيست. از اين رو اميرمؤمنان مكرر مي فرمود: «عبرتها چقدر فراوان و عبرت گيرنده چه اندازه اندك است.» (7)
ديگر آن كه جهت گيري عبرت آموزي در قالب داستانهاي قرآني و آيات الهي حركت در جهت دستيابي به اين نتايج است: عصمت و پاك دامني، بي رغبتي به دنيا، كاهش لغزش و خطا، شناخت خويشتن، كوتاه شدن طمع، فهم و درك شايسته، اهل تقوا شدن. (8)
در داستانهاي قرآني، علاوه بر تحريك عواطف، پرورش تعقل و خردمندي نيز وجود دارد. قصص قرآن، روابط اخلاقي و تربيتي ميان انسانها را به وضوح ترسيم مي كند و در نهايت، اين فضايل اخلاقي هستند كه بر پستي ها و فرومايگي ها چيره مي گردند.
داستانهاي هابيل و قابيل، موسي و فرعون، موسي و قارون، موسي و عبدصالح، آدم و حوا، گاو بني اسراييل، ابراهيم و اسماعيل، يوسف و برادران، لوط و قومش، و موارد ديگر داراي نكات تربيتي فراواني هستند. نكته اي كه در داستانهاي قرآني جلب توجه مي كند اين است كه به پرورش و اشباع تمايلات پست نمي پردازند و در داستانهاي مربوط به روابط زن و مرد، حريم حيا را نگه مي دارند و با اجتناب از ذكر جزييات، پرده دري نمي كنند. (9) استفاده متناسب و به موقع از داستان، به ويژه از داستانهاي قرآني، (يا داستانهاي مربوط به ائمه طاهرين(ع) و بزرگان دين) آن هم به زبان ساده و امروزي تأثير حيرت انگيزي در مقبوليت سخنان ايجاد مي كند.

نمونه هايي از الگوهاي تربيتي قرآن
با وجود عوامل محدودكننده، انسان مي تواند به اراده خود مسير خويش را برگزيند و از حصار عوامل محدودكننده در اطراف خود بيرون آيد. حتي اين توانايي را پيدا مي كند كه سرنوشت جديدي را براي جامعه و تاريخ خود رقم زند. براي نمونه قرآن، همسر فرعون و حضرت مريم را به عنوان الگوهايي براي مؤمنان ذكر مي كند. آنان با وجود محيط ناسالم، طريق صلاح و رستگاري را برگزيدند. (10)
قرآن به تأثيرپذيري انسان از محيط و شرايط گوناگون اذعان دارد و او را نسبت به تأثيرات آنها هشدار مي دهد. در مورد فرزند حضرت نوح(ع) خداوند بصراحت مي فرمايد: او از اهل تو نيست؛ زيرا به دليل متأثر شدن از عوامل محيطي ناصالح، از مسير صلاح و درستي خارج شده است. (11) خداوند به ستايش از جوانان اصحاب كهف مي پردازد كه با هجرت از محيط فاسد، خود را از عوامل محيطي ناسالم دور ساختند و ايمان خويش را حفظ كردند. (12)
مي توان گفت اقدام شجاعانه ساحران فرعون در زير پا گذاشتن موقعيت اجتماعي خود و ايمان آوردن به حضرت موسي(ع) الگوي توبه مناسب و حقيقي براي ديگران باشد.(13)
افزون بر اين موارد به اجمال چند نمونه از الگوهاي قرآني يادآوري مي شود:
يوسف، قهرمان مقاومت در مقابل شهوت؛
جوانان كهف، اسوه هاي مهاجرت در راه خدا براي رشد و هدايت؛
اسماعيل، نماد تسليم در مقابل فرمان خدا؛
ابراهيم، الگوي فطرت جويي، عادت گريزي و بت شكني؛
نوح، الگوي پايداري و استقامت در تبليغ دين؛
ايوب، قهرمان صبر و تحمل در شدايد روزگار؛
داود جوان، نمونه شهامت و شجاعت در مبارزه با طاغوت.(14)
قرآن در همه اين موارد مي فرمايد: «... اينان كساني هستند كه خدا هدايتشان كرده است، پس به هدايت آنان اقتدا كن...» (15)

بهترين الگوي تربيتي قرآن
قرآن كريم حضرت محمد(ص) را سرمشق و الگوي مطلق در همه ابعاد زندگي براي همه خداجويان و كساني كه اعتقاد به رستاخيز دارند، معرفي مي كند: «بي ترديد، براي شما در همه ابعاد (چه در صبر و مقاومت و چه در ديگر اوصاف و افعال نيكو) اسوه و الگوي نمونه در (اقتداي به) رسول خدا(ص) است. براي آن كه به ثواب خدا و روز قيامت اميدوار باشد و ياد خدا بسيار كند.» (16)
بي ترديد، پيامبر گرامي(ص) به سبب «خلق عظيم» و «رحمة للعالمين» بودن، آينه مكارم اخلاقي براي همگان است، تا آن جا كه بارها مي فرمودند: «من فقط براي تكميل و تمام كردن مكارم اخلاقي مبعوث گشته ام.» (17) و در آيه ذيل، خداوند در اوجي تماشايي، رسولش را به داشتن چشم محبت و رحمت و لطف همراه با شكيبايي با مؤمنان مي ستايد و به حبيب مهربانش، حضرت محمد(ص) مباهات مي كند: «بي ترديد، پيامبري حضرت محمد(ص) از ميان خودتان (از پيكره خودتان) به سوي شما آمده است كه رنج هاي شما بر او به غايت ناگوار است. او به هدايت شما حريص و بر مؤمنان بسيار دلسوز و مهربان است. (18) نگاه معنادار پيامبر(ص) كه از سرعشق و علاقه به انسان ها برمي خيزد، كافي است انسان را به حركت درآورد و در صف بهترين ياران ايشان بنشاند.
اميرمؤمنان علي(ع) مي فرمايد: «پيامبر گرامي(ص) هر روز يكي از مكارم اخلاقي خود را براي من آشكار مي ساخت و مرا به پيروي از آن امر مي كرد.» (19)
به هر حال اسلام در ترسيم برنامه روزانه يك مسلمان، از روش «الگوگيري و الگوپذيري» استفاده مي كند و او را به حضور مستمر و به موقع در جايگاه الگوهاي شايسته فرا مي خواند و از جايگاه الگوهاي ناشايست برحذر مي دارد. اين تغيير موقعيت، خود نوعي هجرت است كه نشاط و طراوت اخلاقي و تربيتي به فرد مي بخشد و او را از محيط يكنواخت، و چه بسا نامساعد روزانه جدا مي سازد. سير و سياحت در زمين و ترغيب قرآن بر دقت نمودن در آثار گذشتگان و زيارت اهل قبور و تأمل در حالات كساني كه روي زمين گردن كشي مي كردند و اكنون بدون حركت در خاك جاي گرفته اند، انسان را آرام مي كند، تكبرها و نخوت ها را به فروتني بدل مي سازد و به آدمي اين فرصت را مي دهد كه خود را دريابد و در عاقبت خود بينديشد.
پي نوشت:
1- زخرف آيه 24- 23
2- يوسف آيه 111
3- مؤمن آيه 21
4- نهج البلاغه، قاصعه 192
5- همان، نامه 31
6- آل عمران، آيه 3 و نازعات آيه 26
7- نهج البلاغه، حكمت 297
8- محمد محمدي ري شهري، ميزان الحكمه، ج 6 ص 39- 38
9- قصص آيه 43- 24
10- تحريم 12- 11
11- هود آيه 46- 42
12- كهف آيه 26- 9
13- اعراف آيه 113 و 120/ يونس آيه 80/ شعراء آيه 46- 38
14- سبأ آيه 13-4 / ص آيه 26- 17/ بقره آيه 251/ انبياء آيه 80-78
15- انعام آيه 90
16- احزاب آيه 21
17- حاج شيخ عباس قمي، سفينه البحار، ج 1 ص 410
18- توبه آيه 128
19- نهج البلاغه آيه 192


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
انقلاب مشروطه؛ نسبت سنت و تجدد

سپهر نيك گوهر
درست صد سال از انقلاب مشروطه مي گذرد. به همين مناسبت در چند هفته اخير پژوهشگران و نخبگان ايراني در باب اين تحول بسيار سخن به ميان آورده اند و از مناظر گوناگون، اين پديده مهم در تاريخ ايران معاصر را به بررسي نشسته اند. آنچه در ادامه مي آيد به نكاتي در باب اين رخداد مهم اشاره دارد.




1- ما اولين كشوري در آسيا بوديم كه سعي كرديم با نهادهاي مدني و سياسي غرب ارتباط و نسبت برقرار كنيم. از اين جهت انقلاب مشروطه را بايد فراتر از بحثي ملي به شمار آورد كه تأثيرات بسياري بر فرهنگهاي ديگر هم به جاي گذاشت. روح ايراني كه در كنار توجه به سنن و ريشه هاي خود بيگانه با تحولات گوناگون نيست، پي برد كه در سوي ديگري از جهان تحولاتي رخ داده اند كه نمي توان نسبت به آنها بي تفاوت بود. همين امر نخبگان ايراني را بدان سمت سوق داد كه به صورت جدي درصدد پيوند سنت خودي با اين پديده ها باشند. البته پرسش از اين نسبت هنوز هم پرسش اصلي فرهنگي ما به شمار مي آيد، اما در اينكه نخبگان زمانه و دوران مشروطه اين پرسش را بدرستي تشخيص داده بودند شكي نيست و از اين جهت ما از بسياري از فرهنگهاي جنوب جلوتر بوديم. هر ايرادي كه به روند مشروطيت در ايران داشته و هر نقدي كه به سلسله جنبان اين رخداد داشته باشيم، نمي توانيم اين پيشرو بودن را به عنوان نقطه عطف مطرح نكنيم.
2- حق آن است كه ما تاريخ معاصرمان را به درستي نمي شناسيم. بسياري از اطلاعات ما از تاريخ معاصر و بخصوص رخداد انقلاب مشروطيت از آنچه شنيده ايم ناشي مي شود و كمتر سعي كرديم به منابع اصيل و درجه اول در اين زمينه رجوع كنيم. همين امر سبب شده است كه پژوهشگراني مدعي شوند ما حافظه تاريخي نداريم كه اين مدعا البته مدعاي درستي به نظر نمي رسد. با اين همه ما محتاج آن هستيم كه نگاهي مجدد به تاريخ معاصر ديارمان بيفكنيم. ضعف نشناختن تاريخ معاصرمان به انسانهاي عادي اين مرز و بوم منحصر نيست و حتي روشنفكران و نخبگانمان هم اطلاعي ژرف از اين تاريخ ندارند. به همين دليل است كه اكثر آنها طرحها و پروژه هايي را پي گرفته اند كه پيش از اين از سوي افرادي ديگر دنبال شده و نقاط قوت و ضعف آن آشكار بوده اند. با وجود اين، روشنفكران به دليل آگاهي نداشتن از اين تاريخ، نقاط فراز و فرود كار همكيشان و هم قشران خود را بدرستي نشناخته اند و ناگزير به تكرار آن گشته اند. اين نقص به اندازه اي پررنگ است كه تعداد زيادي از آثار كه در زمينه ايران معاصر نگاشته شده از سوي افرادي است كه متعلق به فرهنگ ايراني- اسلامي ما نبوده اند و آنها در گروههاي پژوهشي دانشگاههاي مختلف به كار پژوهش در زمينه فرهنگ ايراني مشغول بوده اند. طبيعي است كه اين آثار به جهت آنكه پژوهشي از بيرون است داراي ضعفهايي مي باشد كه تنها با كار محققان بومي قابل رفع كردن است.
3- تعدادي از مواضعي كه نسبت به انقلاب مشروطيت ابراز مي شوند، با توجه به نشناختن پرسش اصلي مشروطه ره به خطا مي برند. حق آن كه پرسش اصلي در مشروطيت برقراري نسبتي ميان سنت و تجدد است و همه مسايل و پرسشهاي ديگر كه در دل اين انقلاب وجود دارند، در ذيل اين طرح قابليت مطرح شدن را دارند. به همين جهت آنها كه تصريح مي كنند انقلاب مشروطيت به دنبال حذف دين از عرصه عمومي و خصوصي جامعه بود به اندازه آن عده كه معتقدند انقلاب مشروطيت خواهان غربي كردن همه جوانب جامعه ايران بود دچار اشتباه هستند. اين رويكردها علت را با معلول خلط و خبط كرده اند. آنچه در اين انقلاب پررنگ است تلاشي است كه براي ارتباط با فرهنگي ديگر صورت مي گيرد و اين ارتباط در ذات خود مذموم نيست. مي توان به برخي گرايشهايي كه در دل اين انقلاب نضج گرفته اند اين ايراد را وارد دانست كه نتوانسته اند بخوبي بين اين دو جهان بيني هماهنگي ايجاد كنند. اما دغدغه اصلي و اصيل اين انقلاب قابل خدشه وارد كردن نيست. نبايد تاريخ را چنان تك بعدي ديد كه هر گرايشي به ايجاد ارتباط با غرب را تعبير به غرب زدگي و هر گرايشي به نفس كشيدن در سايه سنت را تأويل به ارتجاع كرد. نخبگان مشروطه البته اين خطا را مرتكب شده اند. با اين همه هيچ يك از اين دو آفتي كه به پيروان انقلاب مشروطيت وارد است، به خود اين انقلاب مهم در تاريخ معاصر ايران وارد نيست.
4- پديده هاي انساني پديده هايي هستند كه نه تنها تاريخي طولاني را پشت سر خود دارند كه تبعات خواسته و ناخواسته اي را در جلوي روي خود رقم مي زنند. انقلاب مشروطيت هم از اين قاعده مستثني نيست. عوامل بسياري در تاريخ ايران وجود دارند كه انقلاب مشروطيت را سبب شده اند. از ناكارآمدي حكومت قاجار گرفته تا بي توجهي به مؤلفه هاي فرهنگهاي ديگر و از نضج گرفتن مدرنيته تا جنگهاي روس و تا برخورد نامناسب حاكميت با مردم همه اين عوامل دست به دست هم دادند و انقلاب مشروطيت را به انجام رساندند. اما انقلاب مشروطه نتايجي دارد كه اين نتايج به ما هم رسيده اند و به همين جهت است كه بعضي از پژوهشگران تاريخ معاصر بر اين عقيده اند كه ما هم در ذيل روند و گفتماني زيست مي كنيم كه انقلاب مشروطيت به وجود آورده بود. به تعبيري ديگر انقلاب مشروطيت روندي است كه تا زمان حاضر گسترش يافته است. به همين جهت وضعيت ما هم اكنون مستقل از انقلاب مشروطيت قابل بررسي نيست. اين نكته اي است كه برخي از تحليلگران سياسي و فرهنگي جامعه ايران زمين آن را ناديده گرفته اند. هر تحليلي كه قصد بررسي وضع موجود ما را دارد نمي تواند تاريخ يك صد ساله اخير را ناديده بگيرد و بررسي تك تك حوادث آن براي رسيدن به ديدي جامع و كامل از موقعيت كنوني مان ضروري است.


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
تقابل هنر مدرن و پسامدرن

ئ شيدا اميني
از دوران رنسانس به بعد انسان، محور جهان هستي قرار گرفت و اين باور كه انسان به مدد قوه عقلاني و خرد خود مي تواند به كشف مجهولات هستي نايل شود، در ميان انديشمندان رواج يافت و جريان پسامدرن در مقابل نحله مدرن قرار دارد، زيرا پسامدرنيستها بر اين عقيده بودند كه ارزشهاي اخلاقي و تاريخ با وجود جريانهاي سهمگين تاريخي استحكام خود را از دست داده است. از اين رو، طبيعت بشري ماهيت پيشين خود را از دست داد.
در دوران رنسانس، فلاسفه بر اين باور بودند كه انسان موجودي انديشمند و خرد محور است كه در پرتوي خرد مي تواند مشكلات خويش را حل كند، اما در دنياي پسامدرن اين انسان عقل محور استيلاي خرد خود را از دست داده و هنرمندان نيز به جاي تأكيد بر خرد آدمي، بيشتر بر ساحت ناخود آگاه ذهن (آنچه فرويد مطرح كرده بود) دست گذاشتند. فرويد بيان داشت، رفتار انسانها را اموري شكل مي دهند كه از حوزه عقل فراترند. از اين رو، پسامدرنيستها بيان داشتند كه استيلاي خرد بر جهان هستي، فرضي موهوم است. پسامدرنيستها جستجوي هرگونه معنا و غايت را در زندگي بيهوده مي دانستند. هنرمند پسامدرنيست نيز درصدد نبود كه به اثبات نظم و انسجام در ساحت طبيعي بپردازد، بلكه سعي كرد شكل درهم ريخته واقعيت را به نمايش بگذارد.
از ديدگاه پسامدرنيستها حقيقت ثابتي وجود ندارد و هيچ چيز حقيقت نيست، مگر آنكه كسي آن را در ذهن خود حقيقت بپندارد. بنابراين، دانش و حقيقت امور ذهني هستند كه هر كس متناسب با حالات دروني خود، درمي يابد. بنابراين، آنچه ما حقيقت مي پنداريم، جايگاه آن در درون آدميان بوده و به عوامل مختلفي چون زمان و مكان و فرهنگ و جامعه بستگي دارد. در هنر پسامدرن معيارهاي عقلي جاي خود را به مسايلي بدون انسجام داد. پسامدرنيستها موضوع اصلي هنر را در ضمير ناخود آگاه بشري جستجو مي كردند، اما از سوي ديگر به دليل توجه بيش از حد به دنياي درون، خود را در تقابل با ارزشهاي حاكم بر جامعه مي دانستند.
از ويژگيهاي هنر مدرنيستي مي توان به خود پايندگي آن اشاره كرد؛ بدين معنا كه بيانگر حالات و شرايط دروني انسان گرديد. از اين رو، طرفداران مكتب مدرنيسم هنري بر خود پايندگي و وحدت و استقلال اثر هنري تأكيد مي كردند. در هنر مدرن، زيبايي هنري بر زيبايي طبيعي مقدم مي شود و هنر بيش از آنكه بخواهد بيانگر هماهنگي وكمال باشد، بيانگر احساسات طبيعي و حالتهاي دروني انسان شد. در اين دوران، خلاقيت و تخيل در خلق يك اثر هنري مورد توجه قرار گرفت و در واقع هنر فرايندي شهودي گرديد كه از علم و آنچه حقايق علمي ناميده مي شود جدايي يافت و تجربه فردي در بيان و درك يك اثر هنري در كانون توجه قرار گرفت. هنر مدرن در واقع تجربه هنري را امري مستقل مي داند و آن را داراي وحدتي ذاتي مي داند. در تقابل با آن، هنر پست مدرن به كثرت گرايي و نداشتن استقلال اثر هنري تكيه دارد.
پست مدرنها امور غير هنري را نيز وارد عرصه هنر مي كنند و امور اجتماعي و سياسي را نيز در هنر بازتاب مي دهند، اما هنر مدرن خود را از مسايل سياسي و اجتماعي جدا مي داند. پست مدرن را مي توان در تقابل با مدرنيته مورد بحث قرار داد. پست مدرنيسم نوعي شكاكيت در ارزشهاي والاي متافيزيكي و به طور كلي فلسفي است. پست مدرنها بر اين باورند كه هرگونه ماهيتي براي معنا و حقيقت و نفس قايل شدن، امري موهوم است. از ديدگاه آنها، بايد اصل دگرگوني را در ساحت انساني در نظر داشت، زيرا هنر ساحتي پايان ناپذير است و پيوسته دگرگوني در آن به چشم مي خورد. در هنر پست مدرن وجود تاريخي انسان يكي از مسايل محوري هنر به شمار مي رود.


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------



عضويت در خبرنامه روزنامه

موسسه فرهنگي قدس
روزنامه قدس
آدرس پست الكترونيكي: Info@qudsdaily.com
InsertAmar