---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- گفت و گو با آزاد ه جانباز، تيمسار خلبان حبيب ا... كلانتر ؛ 10 سال اسارت،زمان كمي نيست!
فرحروز صداقت 26 مرداد 1369 اولين كاروان قهرمانان آزاده در ميان شور و نشاط و شادي مردم به ميهن اسلامي بازگشت. در اين بازگشت، انتظار آزادگان براي رسيدن به خاك وطن، بسيار بيشتر از شوق مردم براي ديدن عزيزان آزاده شان بود. هر چند اين طرف مرز خانواده ها
سالها در انتظاري توأم با نگراني و اشك و اندوه و اماها و اگرها بودند؛ ولي آزادگان علاوه بر همه آنها، درد و رنج، شكنجه و غربت را هم متحمل شده بودند. به هر حال آنها با يك دنيا خاطره از رشادت و ايمان و شهامت به ميهن اسلامي خود بازگشتند تا راز آن همه عشق و اخلاص و مقاومت را با بيان خاطرات خود براي مردم جاودانه كنند. هر چند با بيان خاطراتي كوتاه نمي توان مقام شامخ و بلند آزادگان و جانبازان و رزمندگان اسلام را به تصوير كشيد اما مرور خاطرات دوران اسارت كه حاوي ماجراهاي مقاومت و ايثار است، مي تواند گام مؤثري در اشاعه فرهنگ مقاومت و ايثار باشد. با اين اميد به سراغ تيمسار خلبان آزاده حبيب ا... كلانتري مي رويم. *** ايشان در معرفي خود مي گويد: تيمسار خلبان حبيب ا... كلانتري متولد 1331 كرمانشاه هستم. ليسانس علوم هوانوردي دارم و دوره هاي مختلف نظامي را در دانشكده هوانيروز گذرانده ام و در سال 1355 هم دوره خلباني را با موفقيت به اتمام رساندم. تيمسار از علاقه خود به خلباني در ارتش مي گويد: علاقه خاصي به خلباني داشتم. پرواز براي من يك شغل نبود، يك عشق بود، اوج لذت بود و چون نظاميگري را هم خيلي دوست داشتم براي همين وارد هوانيروز شدم و با گذراندن دوره هاي مختلف خلباني كارم را در ارتش شروع كردم.
خلبان كلانتري بعد از پيروزي انقلاب اسلامي، مأموريتهاي موفقيت آميزي داشته و داوطلبانه در عملياتهاي درون مرزي پرواز مي كرد. او به حضور خود در خاتمه دادن به غائله كردستان قبل از جنگ اشاره مي كند و مي گويد: بعد از انقلاب، يك سال در كردستان مأموريت داشتم. زماني كه شهيد صياد شيرازي در جنگ جنگلهاي آلباكان در محاصره بود من پشتيباني زيادي كردم و به صورت داوطلبانه پروازهاي زيادي انجام دادم. در آن مناطق پرواز بسيار خطرناك بود. چندين بار هم اتفاق افتاد كه حتي تركش خورديم و هلي كوپتر هم صدمه ديد ولي همه پروازها به ياري خدا با موفقيت انجام شد، تا اينكه 6 ماه مأموريتم در كردستان تمام شد و به تهران آمدم. دو روز در تهران بودم كه شنيدم تيمسار شهيد فلاحي يك خلبان مي خواهد. فوراً داوطلب شدم. اول مخالفت كردند و گفتند شما تازه از مأموريت آمده ايد، اما من گفتم: «خودم علاقه مندم» و همان روز به بندر ماهشهر اعزام شدم و اولين مأموريت خود را در مرز ايران و عراق انجام دادم. *** خلبان كلانتري كه هنگام اسارت (آبان ماه سال 1359) ستوان يكم خلبان بوده به نحوه اسارت خود به دست دشمن بعثي مي پردازد و مي گويد: جنگ يك باره اتفاق افتاد و نيروهاي ما به دلايل مختلف سلاح و انسجام كافي براي دفاع از كشور را نداشتند. در پروازها هم با مشكلات زيادي روبرو مي شديم. البته دوستان خلبان توصيه كرده بودند كه مواظب آتش نيروهاي خودي هم باشيم و ما هم احتياط كامل را رعايت مي كرديم تا روزي كه آبادان به محاصره دشمن در آمد، ما در منطقه ماهشهر براي مأموريت در مرز ايران و عراق- خسروآباد- پروازهاي متعددي انجام مي داديم. در يكي از اين پروازها، ناگهان با آتش نيروهاي خودي مواجه شديم كه در حال مقابله با دشمن بودند. مجبور شديم تغيير جهت بدهيم تا خود را از آتش دور كنيم، اما هم زمان شليك گلوله هاي عراقي ها هم شروع شد ما بين دو آتش گير كرده بوديم و سرانجام افتاديم توي آتش عراقي ها! خيلي سعي كردم بالگرد را نجات بدهم اما ناگهان يك راكت از طرف نيروهاي عراقي پرتاب شد و به ما اصابت كرد. بالگرد با ضرب به زمين خورد، كمك خلبان شهيد شد و من هم به اسارت عراقي ها در آمدم. آزاده خلبان كلانتري در توصيف لحظه اسارت خود مي گويد: در آن حالت مجروحيت تا وقتي كه به خود آمدم نيروهاي عراقي مرا اسير كردند. با چشم بسته مرا به يك نخل خرما بستند. سر و صداي زيادي مي شنيدم. اما مقصودشان را نمي فهميدم. يك دفعه همه ساكت شدند و فقط سر و صداي يك نفر مي آمد كه با همه دعوا مي كرد. احساس كردم دستهايم را دارند باز مي كنند و بعد هم چشمهايم را. يك سرگرد عراقي به سرعت مرا تا ماشين كشاند و سوار شديم و راه افتاديم. در مسيري كه مي رفتيم به انگليسي به من گفت: تو خيلي شانس آوردي! گفتم: چرا؟ چون اسير شدم؟! گفت: نه؛ اگر ديرتر مي رسيدم تيرباران شده بودي! يعني به لطف خدا با آمدن سرگرد، از تيرباران شدن نجات پيدا كرده بودم. سرگرد مرا با خود به «استخبارات» يعني همان زندان اطلاعات در بغداد برد. *** معمولاً در جنگها وقتي امراي ارتش اسير مي شوند، دشمن با آنها رفتار بهتري نسبت به ساير اسرا دارد. براي آزاده خلبان كلانتري لحظات اوليه اسارت لحظات سختي بوده است. او در اين باره مي گويد: به هر حال دشمن دشمن است و به ديد يك دشمن به اسير نگاه مي كند. حالا مي خواهد خلبان باشد يا سرباز وظيفه، آنها حتي چون فكر مي كردند ما اطلاعات بيشتري داريم بغض و كينه اي خاص نسبت به ما داشتند. بعد از استخبارات ما را به «زندان ابوغريب» بردند ضمن آنكه در تمام دوران اسارت، من مفقودالاثر اعلام شده بودم و در ايران هم من را شهيد مي دانستند. عكس مرا به ديوار زده و ... البته به خانواده ام اعلام شهادت نكرده بودند اما مفقودالاثر بودن من اعلام شده بود. *** تيمسار خاطره اي از دوران اسارت خود تعريف مي كند و مي گويد: يك بار در همان زندان ابوغريب، يكي از مسؤولان زندان كه مسؤول نگهبانان هم بود به امام خميني(ره) و ايراني ها توهين كرد و من نتوانستم تحمل كنم و همان توهين را به صدام حسين و عراقي ها برگرداندم. او بشدت عصباني شد و بلافاصله به روي من كلت كشيد تا مرا بكشد، اما يكي از همكارانش به سرعت جلوي او را گرفت و گفت: سيد، رئيس گفته كه طيارين را نكشيد! و باز به لطف خدا بار ديگر از مرگ حتمي نجات پيدا كردم. خلبان كلانتري اضافه مي كند: خاطره خيلي خوب دوران اسارت من زماني بود كه خبر آزادي را به ما دادند و گفتند آماده شويد تا به مرزهاي ايران برويد. آن لحظه براي من باور نكردني بود اما همراه با حس ناباوري، بسيار خوشحال بوديم. *** دوران اسارت دوره اي خاص در زندگي هر آزاده اي بوده و خلبان آزاده كلانتري اين دوره از زندگي خود را اين گونه تفسير مي كند: دوران اسارت، دوراني بود كه ضمن مفيد بودن چون طولاني بود آثار سوء زيادي هم بر زندگي و حتي آينده اسرا داشت. ده سال زمان كمي نيست! آن همه فشار بر روي فكر و مغز و جسم و روح انسان اثر مي گذارد. هر چند به ياري خدا و توكل بر او بهره عظيمي از اسارت نصيب همه ما شد اما با اين همه درد و رنج و شكنجه هاي زيادي را متحمل شديم. ما در اسارت به چيزهايي فكر مي كرديم كه شايد در زندگي عادي هيچ وقت فرصت فكر كردن به آنها را نمي يافتيم. تفكر درباره خيلي چيزها باعث مي شد انسان به درك عميقي از شعور برسد و ديد روشنتري نسبت به خدا، آفرينش، ارتباط با خدا و دوستي با ائمه اطهار(ع) پيدا كند. تيمسار حبيب ا... كلانتري اوج اين تفكر و تحول را خودسازي، شناخت خدا و راه خدا و دوري از وابستگي هاي مادي مي داند و مي گويد: اوج اين تفكر، خداشناسي و تفكر در خلقت بود. سؤالهايي كه پيش مي آمد و به معناي حقيقي جواب آنها را پيدا كرده و به يقين مي رسيدي. علتش هم اين بود كه انسان از وابستگيهاي مادي دنيا رها بود و همين رهايي، از انسان يك فرد آزاده مي ساخت و افكار انسان را پاك مي كرد. و كمك مي كرد انسان، ناديدني ها را ببيند و ناشنيدني ها را بشنود. راز آفرينش و هستي را با تمام وجود خود درك كند و با ذهني روشن به انديشه اي روشن برسد. اوج اين تحول هم شناخت خدا، اطاعت از خدا، عبادت خدا، خدمت به خلق خدا، شجاعت و اخلاص و مهمتر از همه لحظه وصلي بود كه به وجود مي آمد و به قول معروف همان «حد بالاتر از فرشتگان»! تيمسار ادامه مي دهد: همه اين وصلها از فكر نشأت مي گيرد و بعد به عقيده و عمل مي رسد. منشأ حضور اين روشنايي ها و رسيدن به حقيقت تفكر است. با فكر است كه انسان موجوديت واقعي خود را درك مي كند... و اين فرصت براي من در اسارت به دست آمد. آزاده خلبان كلانتري در ادامه صحبتهايش از لحظات ورود به ايران مي گويد: از زمان ورود به مرز ايران همه چيز بوي وطن مي داد. همه آدمها و مكانها برايم آشنا بود. انگار همه را مي شناختم. آب و هوا و خاك و چهره هاي همه آشنا بودند. او در مورد درصد جانبازي اش مي گويد: بيشترين آزار در دوران اسارت شكنجه هاي نامحسوس بود. شكنجه هايي كه بيشتر بر روي اعصاب من تأثير مي گذاشتند، مثل قطع آب. عدم رعايت بسياري چيزها و... و به علت همان شكنجه هاي نامحسوس، من دچار ناراحتي اعصاب و روان و گوش و پوست شده ام و جانباز 55 درصد هستم ولي پس از بازگشت از اسارت تا سال 76 مشغول به كار بودم. مأموريتهايي هم داشتم و بعد از آن مشمول لايحه اشتغال شدم. اين كه چرا اسيران ايراني در بند دشمن بعثي را «آزاده» ناميده اند، تيمسار كلانتري مي گويد: رزمندگان و اسيران ما كساني بودند كه به خاطر عقيده خود اسير شده بودند و چون در اسارت هم با همان عقيده زندگي مي كردند پس در اصل آزاد بودند. آزادي فكري، روحي، رهايي از ماديات و وابستگيهاي دنيايي و همه اينها كمك مي كرد تا آن جا همه با زحمت زياد در حفظ عقايد خود به درجه اي از معنويات و خودسازي برسند كه خاص بود و به همين جهت نام آزاده برازنده آنها شد. تيمسار خلبان كلانتري درباره خاطرات بعد از آزادي خود مي گويد: از بعد از آزادي، خاطرات زيادي دارم كه بسياري خنده دار و گاهي هم غمناك بود. خنده دار تر از همه براي من اين بود كه بعد از آزادي، از تغيير قيمت ها و به طور كلي تفاوت وضعيت اقتصادي مردم در هنگام جنگ و پس از آن بي خبر بودم، درست مثل اصحاب كهف! كه از خواب بيدار شدند و تغييرات دنياي پيرامونشان را باور نمي كردند، چون گذشت زمان را احساس نكرده بودند. براي همين سرعت تغييرات براي آنها عجيب و باورنكردني بود. براي ما هم همين اتفاق افتاد. اين خاطره هميشه در ذهن من هست و من به شيريني هميشه از آن ياد مي كنم. اولين باري كه پس از آزادشدن سوار تاكسي شدم و وقتي به مقصد مورد نظر رسيدم به خيال همان ده سال قبل 50 تومان به راننده دادم و منتظر بودم كه بقيه اش را هم بدهد. راننده قاه قاه خنديد و گفت: ببخشيد آقا، از كجا آمده ايد؟! مورد ديگر اين بود كه «من يك چكي از قبل داشتم كه رفتم آن را از بانك وصول كنم. وقتي چك را روي باجه گذاشتم كارمند بانك گفت: آقا اين چك را از كجا آورده اي؟ من هم با سادگي جواب دادم: به خدا چك مال خودمه! همه كارمندها دور چك جمع شدند و آن را دست به دست مي گرداندند. رئيس بانك كه متوجه تجمع كارمندها شده بود جلو آمد و پرسيد: چه اتفاقي افتاده؟ وقتي چك را به او نشان دادند پرسيد كه اين چك را از كجا آورده ام. وقتي من توضيح دادم كه 10 سال در اسارت بوده ام خيلي مرا تحويل گرفتند و به من چاي دادند و كمك كردند پولم را وصول كنم. حتي يادم هست رئيس بانك به من گفت: آقاي كلانتري، اگر با همين چهل هزار تومان همان زمان يك زمين خريده بودي الان كلي سود كرده بودي! و من جواب دادم: در عوض ما در اين ده سال خيلي بهتر از زمين به دست آورديم. وقتي ما برگشتيم قبول اين تغييرات براي ما خيلي غيرعادي و ناگهاني بود. خيلي به ما سخت گذشت، هر چند اطرافيان خيلي چيزها را به ما گوشزد مي كردند، اما تذكر بعضي چيزها مثل پول تاكسي و چك و... در روزهاي اول حتي به فكر آنها هم نمي رسيد به طوري كه ما تا يك سال، شايد هم بيشتر، دور خود مي چرخيديم! حتي پذيرش بعضي تغييرات براي ما رنج آور بود، تا سرانجام به اجبار قبول كرديم كه بايد اين تغييرات را بپذيريم. تيمسار ادامه مي دهد: البته به نظر من به فكر مسؤولان هم نرسيده بود كه يكي بعد از سالها اسارت وقتي به وطن بر مي گردد، مشاهده اين تغييرات ممكن است چه مشكلاتي را براي او به وجود بياورد. مثلاً خود من وقتي از اسارت آزاد شدم و به خانه برگشتم دريافتم كه هم پدرم و هم مادرم فوت كرده اند كه قبول اين مصيبت بعد از سالها دوري بسيار برايم سخت بود و يا تغييراتي كه در نوع زندگي مردم رخ داده بود، فضاي حاكم بر اجتماع و... تازه من يك نظامي بودم و يك سال و نيم به خاطر نداشتن مكاني براي زندگي در مهمانسراي ارتش ماندم، اما براي يك سرباز يا بسيجي كه بعد از بازگشت همه كس و همه چيز خود را از دست داده بود، پذيرش اين تغييرات بسيار سخت به نظر مي رسيد. جا داشت مسؤولان يك بخش مشاوره اي را براي آزادگان راه اندازي مي كردند تا با مشاوره كم كم ما را با اين تغييرات آشنا مي كردند و عادت مي دادند. مشاور مي توانست بحرانهاي روحي ما را تخفيف بدهد و... البته شايد مسؤولان، مثل ما تغييرات مهمي را كه بر اثر گذشت زمان به وجود آمده بود حس نمي كردند، چون در كنار و يا در ميان اين تغييرات بودند و براي آنها عادي بود و هيچ وقت به غيرعادي بودن آن فكر هم نكرده بودند! اما ما وقتي به وطن برگشتيم مثل بچه اي بوديم كه تازه متولد شده باشد و او را در خيابان بگذارند. البته در هر حال لطف خدا شامل حال ما شد ولي بعضي چيزها را اگر هم بخواهي فراموششان كني نمي تواني آن تنهايي هاي بعد از اسارت با آن همه تغييرات براي من باور نكردني بود! خلبان هوانيروز تيمسار كلانتري درباره فرهنگسازي در جامعه براي تكريم رزمندگان اسلام و جانبازان و آزادگان كه سالها در رزم و اسارت و جانبازي امنيت مردم را با جان و خون خود خريدند مي گويد: من الآن جانباز اعصاب و روان هستم و دارو مصرف مي كنم. گاهي پيش آمده كه به جايي مي روم و دچار بحران روحي و عصبي مي شوم. مردم در اين حالت نمي توانند تشخيص بدهند كه به هر حال من يك زمان خلبان بوده ام و سالها تحصيل كرده ام. ده سال از بهترين دوران عمر و جواني ام را در اسارت گذرانده ام، بارها تركش خورده ام كه هنوز هم سوزش آن تركشها را با خود دارم، بارها مجروح شدم و...! و چون مردم خبر ندارند گاهي با من برخورد خوبي ندارند و گاهي حتي بي احترامي مي كنند! من فكر مي كنم در اين خصوص كمتر فرهنگ سازي شده يا اصلاً نشده است. ما رنج زيادي را متحمل شديم تا امروز همه در امنيت زندگي كنيم. منتي بر كسي نداريم ما براي عقيده و دينمان جنگيديم و در اين رنج گنج هاي معنوي زيادي به دست آورديم اما به هر حال ناخودآگاه انتظاراتي هم از مردم و مسؤولان داريم. تيمسار اضافه مي كند: زمان جنگ جهاني دوم تمام نظاميان آلماني خلاف انسانيت عمل كردند اما بعد از جنگ به آنها مدالهايي داده شد كه بعد از سالهاي سال، هنوز وقتي وارد جايي مي شوند، مردم احترام خاصي براي آنها قايل مي شوند. اما ما، وقتي وارد اداره اي يا جايي مي شويم گاه صحبتي مي كنند كه برايمان قابل تحمل نيست. هر چند ما همه سعي مي كنيم ديده ها را ناديده بگيريم و گاه حتي حاضريم كارمان را انجام نشده رها كنيم اما توهين و بي مسؤوليتي و وظيفه نشناسي را نمي توانيم تحمل كنيم! به هر حال من فكر مي كنم امروز با موقعيتي كه جانبازان شيميايي، اعصاب و روان و آزادگان و حتي رزمندگاني كه سالها در جبهه حضور داشته اند پيدا كرده اند بايد هر چه زودتر براي انتشار اين فرهنگ ارزشي در جامعه فكري كرد، تا خداي نكرده دلي نشكند چون شكستن دل مردان خدا و يا بي حرمتي به آنها كه يك روز عزيزترين پيش مردم و خدا بودند و يا بي تفاوتي نسبت به موقعيت و حال خاص آنها، از طرف خداوند متعال نابخشودني است و البته روي سخن من با همه مردم است نه تنها مسؤولان. از تيمسار خلبان حبيب ا... كلانتري به خاطر حضور در اين گفت و گو تشكر مي كنيم. قهرمان، آزاده و خلباني كه در سخت ترين شرايط كشور؛ داوطلبانه براي حفظ ميهن و عقيده خود پرواز كرد و عشق خود را براي خدمت به مردم و حفظ امنيت و آرامش ايران و ايراني با ده سال اسارت به اثبات رسانيد.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- صدايي از بهشت ؛ بيانات امام خميني(ره) درباره آزادگان
بسم ا... الرحمن الرحيم ما را چه رسد كه با اين قلمهاي شكسته و بيانهاي نارسا در وصف شهيدان و جانبازان و مفقودان و اسيراني كه در جهاد في سبيل ا... جان خود را فدا كرده و يا سلامت خويش را از دست داده اند يا به دست دشمنان اسلام اسير شده اند مطلبي نوشته يا سخني بگوييم؟ زبان و بيان ما عاجز از ترسيم مقام بلند پايه عزيزاني است كه براي اعلام كلمه حق و دفاع از اسلام و كشور اسلامي جانبازي نموده اند. پدران و مادران و همسران و خويشاوندان شهداء، اسرا، مفقودين و معلولين ما توجه داشته باشند كه هيچ چيزي از آنچه فرزندان آنان به دست آورده اند، كم نشده است. فرزندان شما در كنار پيامبر اكرم(ص) و ائمه اطهارند و پيروزي و شكست براي آنها فرقي ندارد. در اقدام شريف مادران بزرگواري كه در دامنهاي مطهر خود چنين فرزنداني را تربيت كرده اند، چه مي توان نثار كرد؟ اسرا در چنگال دژخيمان خود سرود آزادي اند و احرار جهان آنان را زمزمه مي كنند. مفقودين عزيز محور درياي بيكران خداوندي اند و فقراي ذاتي و دنياي دون در حسرت مقام والايشان در حيرتند. شما ما را با فداكاريها و خدمتتان خجل كرده ايد. شما حجت را بر ما تمام كرده ايد. شما با كارهاي خودتان سبب مباهات و افتخار پيامبر اكرم(ص) شده ايد. شما امام زمان(عج) را رو سفيد كرده ايد. شما در پيشگاه خداوند متعال مقامي داريد كه ما بايد به شما غبطه ببريم. شما موجب عزت اسلام و مسلمين و مردم ايران در دنيا گشته ايد. شما تاريخ را با عظمت و معنويت خود زرين و افتخارآميز كرده ايد. شما را ملائكة ا... فراموش نخواهد كرد. سلام بر معلولين و مفقودين و اسراي عزيزي كه افتخار اسلام و ميهن اسلامي خويش مي باشند و رحمت خداوند بر دامنهاي پاكي كه پرورنده اين جوانان شيردل مي باشند. مجله آزادگان ويژه نامه هفتمين سالگرد ورود آزادگان به ميهن اسلامي- مرداد 1376 *** پرنده تر ز مرغان هوايي يادداشتي به مناسبت سالروز ورود آزادگان سرافراز روز 26 مرداد سال 1369، ميهن اسلامي شاهد حضور آزادگان سرافرازي بود كه پس از سالها اسارت در زندان ها و اسارتگاههاي مخوف رژيم بعث عراق، قدم به خاك پاك ميهن اسلامي خود گذاشتند و امروز يادآور بازگشت غرور آفرين مردان و زنان آزاده اي است كه پس از تحمل سالها شكنجه و دوري از عزيزان خود، به وطن بازگشتند و به انتظار ميليونها ايراني پايان دادند. در اين روز، شكيبايي مادران، پدران، همسران و فرزندان اين آزاد مردان به بار نشست و سالهاي نگراني و شوق ديدار به پايان رسيد و وعده الهي تحقق يافت كه خداوند خود در قرآنش وعده داده بود: «و بشر الصابرين». عرصه پر بركت دفاع مقدس، صحنه حضور مردان و زنان با ايماني بود كه با پيروي از تعاليم عاليه اسلام و تحت رهبري حكيمانه حضرت امام خميني(ره) توانستند حماسه اي به يادماندني و جاودان از خود به يادگار بگذارند. اينان اگر چه در بازگشت از اسارت، مقتدا و امام خويش را نديدند، اما با نايب بر حق وي ميعادي هميشگي بستند و بر عهد خويش با خون شهيدان پايبند ماندند. آزادگان دلاور و سرافراز با الهام از مكتب انسان ساز اسلام و سيره ائمه اطهار(ع) و با درس گرفتن از زندگي انقلابي و حماسه ساز حضرت زينب(س) كه اسوه صبر و پايداري بود، توانستند دوران دشوار اسارت را پشت سر نهند و شكوه مقاومت و سرافرازي را بر صحيفه درخشان ايران اسلامي ثبت كنند. بي ترديد سالها محروميت اين سرو قامتان تاريخ باعث شد كه آنان امروز بيش از هر فرد ديگري در مسير سبز موفقيت گام بردارند و الگو، اسوه و افتخار ميهن خود باشند. آزادگان، صبورتر از سنگ صبور و راضي ترين كسان به قضاي الهي بودند. اينان سينه هايي فراخ تر از اقيانوس داشتند كه از همه جا و همه كس بريده و به خدا پيوسته بودند. آزاده ناميده شدند؛ چون از قيد نفس و نفسيات رهايي يافته بودند. نه تنها استقامت آزادگان در اردوگاههاي دژخيمان رژيم بعث، بلكه صبر و پايداري خانواده هاي اين عزيزان نيز ستودني است. در سالروز آزادي اين اسوه هاي صبر و مقاومت، ياد همه آناني را گرامي مي داريم كه در راه اعتلاي آرمانهاي امام راحل(ره) قدم برداشتند و در رسيدن به اين هدف، از جان و مال خويش گذشتند. شهدا، جانبازان، مفقودان و آزادگان، بزرگواران فراموش نشدني هشت سال دفاع مقدس اند. پس با گراميداشت اين روز مي كوشيم كه هيچگاه، هيچگاه، هيچگاه فراموششان نكنيم. *** فرهنگ آزادگي زندگي جمعي، فرهنگ خود را مي سازد. زندگي در خوابگاههاي دانشجويي يا طي كردن خدمت سربازي در محيط پادگان، فرهنگي را مي سازد كه بيشتر از هر چيز، معلول شرايط و اتفاقات آن محيط است. در روزگار اسارت هم، اسيران ايراني، در موقعيتي به سر مي بردند كه پيش از هر چيز، بايد همبستگي و همدلي خود را در پايداري بر هدفي كه انتخاب كرده بودند، به اثبات مي رساندند. اين زندگي به اجبار گروهي، پيش از هر چيز، سازنده فرهنگي خاص شد كه علاوه بر تأثير گذاريهاي موقعيتي، بيانگر نوعي ايدئولوژي نيز بود. فرهنگ آزادگي، گوشه اي از اصطلاحات و تكه كلامهايي است كه اسيران سرافراز، زماني كه در اردوگاههاي عراق در اسارت بودند، از آنها استفاده مي كرده اند. تكه كلامهايي كه گاه، معنايي بيش از يك يا چند كلمه داشت. برخي از اين تكه كلامها از اين گونه اند: آب و علف: «آب و علف» به نوعي غذا اطلاق مي شد كه محتويات و مخلفات آن فقط شامل آب و علف (به اصطلاح سبزي) بود و عراقيها آن را به عنوان قرمه سبزي در برنامه غذايي اردوگاه «موصل يك» قرار داده بودند، ولي در آن اثري از گوشت و سبزي و... ديده نمي شد. آدمكش: در «اردوگاه شانزده» تكريت، يكي از پزشكان عراقي كه در لباس طبابت اسرا را شكنجه مي كرد، به نام «آدمكش» معروف شده بود. آزمايشگاه: بچه ها به محل شكنجه و شكنجه گاه، «آزمايشگاه» مي گفتند، زيرا در آنجا بود كه تأثير دعا و عمق ايمان و مقاومت آزادگان مورد آزمايش قرار مي گرفت. آژ- يخ: اين كلمه اسم رمزي بود كه در مورد يكي از جاسوسان نفوذي دشمن به كار برده مي شد تا ديگران را از حضور او مطلع سازند. كار روزانه اين شخص گشت زني و جمع آوري خبر براي عراقيها بود. آسمان ابري است (آفتابه را آب كنيد): به اصطلاح رمزي بود براي مطلع كردن ديگران از وجود نگهبانان عراقي و افراد ستون پنجم و آنتنها در محوطه آسايشگاه. آش داغ: هر وقت كه بنا به دلايلي از قبيل لو رفتن جريان خاصي، احتمال شكنجه و ضرب و شتم عمومي و يا كتك خوردن فرد خاصي مي رفت، اين اصطلاح به عنوان رمز شايع مي شد. آفت عراقي: در اردوگاه «موصل سه» عده اي از برادران اقدام به باغباني و كاشت سبزي در محوطه اردوگاه كرده بودند. گاهي از مواقع، تمام يا قسمتي از محصولات اين باغچه توسط عراقيها سرقت مي شد كه در اين هنگام بچه ها مي گفتند محصول را آفت عراقي زده است. آفتاب پرست: از آنجا كه دشمن بعثي كينه عميقي نسبت به اسلام داشت، به عناوين مختلف در آزار و شكنجه برادران آزاده ايراني مي كوشيد. در اين بين يكي از سربازان عراقي كه شقاوت و بي رحمي را از حد گذرانده بود، تابستانها كه گرما بيداد مي كرد، اگرچشمش به آزاده اي مي افتاد كه در سايه نشسته بود، به سوي او هجوم مي برد و با وارد آوردن ضربات كابل مجبورش مي كرد از سايه به زير تابش طاقت فرساي خورشيد برود. به همين دليل به «آفتاب پرست» معروف شده بود.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- دبيركل جمعيت مصدومين سلاح هاي كشتار جمعي: نبايد از جانبازان به عنوان افراد زياده خواه ياد شود
دبيركل جمعيت مصدومين سلاح هاي كشتار جمعي گفت: حدود 90 درصد جانبازان شيميايي از بيماري خود اطلاعي ندارند. حسن وفايي گفت: به طور طبيعي، بسياري از جانبازان شيميايي فارغ از آسيب ديدگي هاي جسمي (مثل قطع عضو يا تحمل اصابت گلوله و تركش كه از بعد فيزيكي ملموس است) از مابقي عوارض ناشي از كاربرد سلاح در جنگ لزوماً تا زماني كه ساختار جسمي آنها از سلامت و مقاومت لازم برخوردار است، هيچ اطلاعي ندارند.
وي با اشاره به ملموس نبودن اين عوارض گفت: آسيب هاي اعصاب و روان و شيميايي به دليل پايين بودن شدت عوارض در ابتدا به آن توجهي نمي شود، ولي شخص آلوده اي كه افزايش سن و ميانسالي را تجربه مي كند به تناسب كاهش قواي جسمي، آثار و علائم تأخيري و ديررس آلودگي را مشاهده مي كند؛ پس به طور طبيعي اولين مراجعه به پزشك در همين زمان صورت مي پذيرد. وفايي گفت: حتي ميزان پيشرفت آسيب ديدگي بسياري از عوارض ملموس جنگ مثل اصابت گلوله و تركش در تجديد نظرهاي پزشكي تحت عنوان درصد آسيب ديدگي يا جانبازي لحاظ نمي شود. يعني اگر جانباز در همان ابتداي مجروحيت داراي 10 درصد آسيب ديدگي بوده ، بعد از مدتي به ميزان پيشرفت آسيب ديدگي او توجهي نمي شود. وي با اشاره به آسيب ديدگي هاي جانبازان اظهار داشت: در آن زمان، ساختار بايد به گونه اي تنظيم مي شد كه بازگشتگان از جنگ در يك ساختار تعريف شده و منظم مورد آزمايشهاي لازم قرار مي گرفتند تا سلامت آنها احراز شود و طبيعي است كه طبق چنين روشي، رزمندگان بايد از خدمات درماني استفاده كرده و هر پنج سال يكبار بايد اين امكان وجود داشت تا رزمنده تست سلامتي خود را تكرار كند. وفايي اين اتفاق را در قالب «پيش بيني» خواند كه متأسفانه طي سالهاي گذشته به هيچ عنوان اين رويه ها انجام نشده و هنوز هم علي رغم تلاشي كه صورت مي گيرد، جمع جانبازان مطلع از بيماري خود از 5 تا 6 هزار نفر فراتر نرفته و مابقي رزمندگاني كه امكان آلودگي آنها زياد هم هست، هنوز اطلاعي از آسيب ديدگي هاي خود ندارند. وي خاطرنشان كرد: طي سالهاي گذشته، مجموعه دولت اعم از مجلس، قوه مجريه و ساير دستگاههاي دولتي بايد پاسخگوي اين كم كاري ها براي ارايه خدمات مناسب و در شأن نيازهاي جانبازان مي بودند. وي آشنايي نداشتن عموم پزشكان نسبت به بعضي از آسيبهاي مصدومين شيميايي را يك معضل دانست و بيان كرد: مسؤولان ذي ربط بايد مراكز ويژه اي را به طور تخصصي با تجربيات لازم براي رفع مشكل جانبازان شيميايي و رواني ايجاد كنند تا پاسخگوي نياز و مراجعه جانبازان از نظر كيفي در حوزه درمان باشند. وي با اين حال، نگاه مجلس به اين موضوع را مثبت ارزيابي كرد و گفت: اين نگاه را به يقين باور داريم و كم كاري ها را بيشتر به عدم باور بعضي از مسؤولان و به توان ارايه خدمات در سازمانهاي ذي ربط مربوط مي دانيم. اين مشكلات غالباً در حوزه دستگاههاي اجرايي است و اميدواريم مسؤولان بتوانند ابتدا نگاه منفي نسبت به جانبازان در سازمانهاي ديگر را تغيير داده و با ايجاد ساختار اداري مناسب، خدمات حداقلي را در اختيار جانبازان قرار دهند. وفايي با اشاره به تعاريف گوناگوني كه از جانبازان شيميايي مي شود، گفت: زماني كه از جانباز به عنوان يك فرد زياده خواه كه فقط به دنبال دريافت برخي خدمات است و انتظارات بيش از حد معقول دارد و اگر هم درمان بخواهد درمان غيرمتعارف مي خواهد، ياد مي شود، نمي دانيم چه انتظاري از ديگر افراد مي توانيم داشته باشيم! وي با اشاره به بيماران دياليزي گفت: يك بيمار دياليزي يك فرد متوقع و زياده خواه تلقي نمي شود چون انسان دردمند و نيازمندي است كه اگر دياليز روي آن در ساعت مشخص انجام نشود، زندگي خود را از دست مي دهد و دولت موظف به ارايه خدمات و تقبل نصف هزينه اين بيماران است، زيرا تعريف منطقي و مشخصي براي اين بيماران ارايه شده است، اما اين تعريف منطقي و مشخص براي جانبازان هنوز ارايه نشده است. وفايي ادامه داد: اين موضوع هميشه بوده كه جانباز شيميايي كه با مرگ دست و پنجه نرم مي كند و شرايط زندگي اش به خاطر وضعيت اسفبار جسمي مختل شده، چگونه مي تواند به دنبال كسب منافع مادي و زياده خواهي باشد؟! وفايي گفت: زماني كه هر روز از رسانه ها مي بينيم و مي شنويم كه فلان چيز در اختيار ايثارگران قرار گرفت، اما در حوزه عمل واقعيت آن را به چشم نمي بينيم و بارها و بارها خانواده هاي شهدا و ايثارگران در پي تماس با دستگاههاي دولتي و رسانه ها اعتراض خود را نسبت به اين گونه خبرها كه حتي ضمانت اجرايي هم در پشت آن نيست، اعلام مي كنند، بايد به مردم حق بدهيم، چرا كه جامعه تبليغ را مي شنود و تصور مي كند كه همگي وعده ها در اين زمينه عمل مي شوند. بسياري از افراد زماني كه با واقعيت زندگي يك جانباز آشنا مي شوند، آشفته شده و گريه مي كنند، چون به قضاوتها و اشتباه هاي خود كه تنها از زبان آمار و ارقام و اطلاعيه ها به دست آورده اند، پي مي برند. ما به قضاوت و تصور اين افراد خرده نمي گيريم، اما دستگاهها و مسؤولان مربوطه وظيفه پاسخگويي به اين اشتباهات و قضاوتهاي اشتباه را دارند. وفايي با اشاره به ارايه آمار متفاوت از سوي سازمانهاي مختلف در مورد جانبازان شيميايي گفت: بنياد جانبازان مبناي آماري خود را بر اساس تعداد مراجعه كنندگان و خدمات ارايه شده اعلام كرده و در اين مبنا تنها حدود 40 هزار نفر را داراي آسيب ديدگي شيميايي مي داند، اما در ايران حدود 110 هزار نفر آسيب ديده ناشي از بمباران هاي شيميايي داريم كه همگي آنها بايد با تست و آزمايش، وضعيت خود را معلوم كنند و جمعيت مبارزه با سلاح هاي شيميايي بر اساس يافته هاي علمي اعلام كرده كه تمام رزمندگان دوران دفاع مقدس، چه كساني كه در مناطق آلوده حضور داشته و در زمان بمباران در منطقه بوده اند و يا 5 يا 10 سال بعد از آن آلودگي به آن مناطق وارد شده اند، شيميايي محسوب شده و همگي بايد با انجام آزمايش سلامت خود را تأييد كنند. وي تأكيد كرد: جانبازان شيميايي صدقه و كمك نمي خواهند، بلكه تنها بخشي از مسؤوليت بزرگ دولت كه مداواي آنهاست را مي خواهند.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- مشاور رئيس جمهور در امور ايثارگران: اگر مسؤولي نسبت به مسايل ايثارگران كوتاهي كند، بايد از كار خود كنار رود
همايش تخصصي بررسي ارايه راهكارهاي خدمات به جامعه ايثارگري در فرهنگسراي آيينه اراك برگزار شد. رحماندوست، مشاور رئيس جمهور در امور ايثارگران در اين همايش گفت: تداوم حركت دفاع مقدس را در حمايت از نيروهاي حزب ا... و فلسطين مي بينيم و پيدا كردن خلاهاي قانوني و حل مشكلات ايثارگران از وظايف ما است. در حمايت قانوني از مسايل ايثارگران قاطعانه ايستاده ايم و تلاش كرده ايم كه مسايل ايثارگران جزو خطوط سياسي نشود. وي گفت: در دولت فعلي با فرهنگ جبهه اي بايد بيشترين خدمات به ايثارگران شود و اگر مسؤولي نسبت به مسايل ايثارگران كوتاهي كند بايد از كار خود كنار رود و در خانه بنشيند.
مدير روابط بين الملل «انجمن حمايت از قربانيان سلاح هاي شيميايي» از نتايج سفر يك هفته اي رئيس انجمن حمايت از قربانيان سلاح هاي شيميايي و هيأت همراه به ژاپن خبر داد. دكتر شهريار خاطري، از نتايج اين سفر را شركت اين هيأت در شصت و يكمين مراسم يادبود جانباختگان بمباران اتمي هيروشيما اعلام كرد و افزود: بعد از شركت در اين مراسم، دكتر سروش در يك ملاقات رسمي با«آكي با» شهردار هيروشيما ملاقات كرد كه اين ملاقات با برخي توافقات مثبت همراه بوده است. وي اين توافقات را شامل تبادلات فرهنگي و اجتماعي و NGO هاي هيروشيما و ايران اعلام كرد. وي با اشاره به جلسه اي كه در دانشگاه هيروشيما با حضور هيأت ايراني برگزار شده، گفت: در اين جلسه بعد از سخنراني دكتر سروش، جانبازان شيميايي ايراني كه از هيأت همراه سفر كرده به ژاپن بودند به بيان مشكلات و دردهاي خود پرداختند.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- خاطرات آزادگان از اردوگاههاي عراق؛خاطره هاي فراموش نشدني
دوران اسارت براي آزادگان سرافراز، دوراني سرشار از خاطره بوده، خاطراتي تلخ و اندوهبار كه بسياري از آزادگان، حتي سالها پس از آزادي هم، از به ياد آوردن آنها آزرده خاطر مي شوند.
اما براي آنان كه فقط از اسارت و رنج بي شمار آن، چيزهايي شنيده اند و تنها تصوري از آن وضعيت در ذهن دارند، خواندن خاطرات دوران اسارت اين دلير مردان مي تواند راهگشاي ذهن و روح باشد، تا فراموش نكنند كه روزگاري، مرداني براي سربلندي ايران عزيز، چه رنجها و سختيهايي را متحمل شده و چه زجري را به جان خريدند. براي يادكردي از اين مردان صبور سالهاي اسارت، بخشي از خاطرات دوران اسارت اين عزيزان را بازخواني مي كنيم. باشد كه هميشه در يادمان جاودانه باشند. *** عكس الرئيس القائد بچه ها تصميم گرفتند يكي از عكسهاي صدام در اردوگاه را كه تقريباً به ابعاد200 در 115 سانتي متر بود و پايين آن نوشته شده بود «سردار قادسيه»، را پاره كنند. لذا يك روز موقع ناهار كه نگهبانها رفتند، يكي از بچه ها به نام محمد مولوي كه آخرين نفر بود، با تيغ، تصوير صدام و آن نوشته را پاره كرد. عراقيها وقتي فهميدند، همه بچه ها را از آسايشگاه بيرون كردند تا معلوم شود چه كسي عكس رئيس آنها را پاره كرده است. البته هيچ كس بجز گروه ضربت از اين كار اطلاع نداشت و هر چه عراقيها شكنجه كردند، نتوانستند بفهمند كه كار چه كسي است. افسر عراقي نيز، نگهبانها را به مدت چهل روز زنداني كرد. بعد هم آنها را تعويض كردند و نگهبانهاي جديدي آوردند. اين يك كار بسيار موفق بود، زيرا بچه ها توانسته بودند عكس رئيس جمهور عراق را در محيط نظامي خودشان پاره كنند. *** شهادت به جرم زمزمه ترس و وحشت دشمن از تك تك برادران آزاده به حدي بود كه هنگام مشاهده كوچكترين موارد مشكوك، واكنش شديد و وحشيانه اي از خود بروز مي دادند. گاه برادري را زير ضربات مشت و لگد مي گرفتند تنها به بهانه اينكه چرا فرضاً به فلان سرباز عراقي چپ نگاه كرده يا در فلان موقع خنديده است. يك بار، سهميه غذايي كه مسؤولان مربوط آورده بودند، آنقدر كم بود كه همه متعجب مانديم كه ما پانزده نفر چگونه مي توانيم خود را با آن سير كنيم. در همين حال، يكي از بچه ها به نشانه تأسف سر خود را تكان داد و زير لب چيزي را زمزمه كرد، اما متأسفانه گويا اين حركت او از چشم يكي از نگهبانان عراقي مخفي نمانده بود، به همين دليل به طرفش هجوم آورد و او را از صف بيرون كشيد و به همراه چند جنايتكار ديگر، با كابل به جانش افتادند و آنقدر او را زدند كه بيهوش به زمين افتاد و وقتي وي را به آسايشگاه آورديم، مظلومانه به شهادت رسيد. *** شهيد مظلوم در اردوگاه 11 تكريت يكي از صحنه هايي كه بچه ها را بسيار تحت تأثير قرار داد و چهره كريه حزب بعث را بيش از پيش نمايان ساخت، شكنجه و قتل يك نوجوان بسيجي 15 ساله بود. بعثيها ابتدا اسرا را به صف كردند و بعد نوجوان بسيجي را با ضرب و شتم در حالي كه سر و صورت او غرق خون شده بود به محوطه اردوگاه آوردند. بعد آب جوش روي بدنش پاشيدند و او را به زور روي خرده شيشه و نمك غلتاندند و آنقدر اين شكنجه ادامه پيدا كرد تا اينكه آن بسيجي معصوم به لقاء ا... پيوست. بعد از اين عمل جنايتكارانه، پيكر مطهر شهيد نوجوان را روي سيم خاردار انداختند و به گلوله بستند تا چنين وانمود كنند وي در حين فرار كشته شده است. *** دعاي آزادي محرم سال 1368 بچه ها در اردوگاه صلاح الدين تصميم گرفتند از اول محرم تا اربعين حسيني، هر روز نفري ده صلوات بفرستند و ده مرتبه آيه « امن يجيب...» را كه در سوره مباركه «نمل» آمده است، به نيت آزادي اسرا بخوانند و دعا كنند. هفدهم ماه محرم بود كه خبر آزادي و تبادل اسرا از طريق تلويزيون عراق پخش شد و دعاي بچه ها به اجابت رسيد. سرانجام، پس از گذشت سالها شكنجه و آزار و اذيت توانستيم پيش از اربعين حسيني به آغوش ميهن اسلامي باز گرديم. *** پدرم مرا نشناخت ! يعقوب وار به دامان يوسف خود، ايران برمي گشتيم. ساعت يك بعدازظهر هواپيماي حامل آزادگان در فرودگاه ايران به زمين نشست. استقبال مردم بي نظير بود. هنگامي كه در خروجي فرودگاه باز شد، مردم به طرف اتوبوس ما هجوم آوردند و آنرا متوقف كردند. خانواده ها با شناسايي فرزندان خود، آنها را در آغوش مي گرفتند و گل به گردنشان مي انداختند. در ميان استقبال پرشور مردم، نگاهم به اين سو و آن سو حركت مي كرد، اما از اقوام خود كسي را نديدم. يك دور محوطه را گشتم تا اينكه ناگهان پدرم را در حالي كه از كنارم رد مي شد، ديدم. او را صدا زدم و گفتم: پدر! او برگشت و نگاهي پر استفهام به من انداخت و به راه خود ادامه داد. گمان كردم من اشتباه گرفته ام و شايد او پدر من نيست. به اين فكر مشغول بودم كه ناگهان كسي از پشت سر مرا صدا زد و گفت: علي، كجايي؟ ما همه دنبال تو مي گرديم. او يكي از اقواممان بود. مرا بغل گرفت و به بچه ها و پدر و مادرم خبر داد كه علي اينجاست. وقتي پدرم به سويم آمد، ديدم من اشتباه نكرده بودم، بلكه اين پدرم بود كه مرا نشناخته بود. البته بايد به او حق داد، گذشت سالها مصيبت، شكنجه و آزار در زندانهاي دژخيمان بعثي آنقدر چهره مرا دگرگون كرده بود كه حتي پدرم نيز مرا نشناخته بود ! *** دست مرا با اتو سوزاندند حدود سه ماه به زمان تبادل اسرا مانده بود، يك روز نزديك ظهر چند تن از نگهبانان عراقي وارد آسايشگاه شدند و از روي فهرستي كه در دست داشتند اسم من و چند نفر ديگر از اسرا را خواندند. من به دليل بيماري و تب و لرزي كه داشتم و نمي توانستم سر صف بايستم در رديف آخر صف آمار نشسته بودم. گروهبان «خالد» پس از خواندن اسم من و مشاهده آن وضع، با عصبانيت به طرفم آمد، سيلي محكمي به صورتم نواخت و مرا به سمت آنهايي كه اسمشان خوانده شده بود، هل داد. به زور كابل و باتوم همراه سايران به طرف ساختمان استخبارات، كه در پشت اردوگاه بود، حركت كرديم. گويا به آنها گزارش رسيده بود كه شبها تا دير وقت، چند نفر از ما بر ضد عراقيها در اردوگاه نقشه مي كشيم تا به طريقي اسرا را فراري دهيم. چشمهاي ما را بستند و ما را جدا جدا به اتاق بازجويي بردند. وقتي با آن وضعيت بيماري وارد اتاق شدم، يكي از نگهبانها دو دست خود را روي شانه هايم گذاشت و مرا بر سنگفرش اتاق نشاند. نگهبان ديگري دست چپم را محكم گرفت. نمي دانستم چه خبر است. با خود گفتم، اين ديگر چه جور بازجويي است؟ درهمين فكر بودم كه حس كردم شيء داغي پشت دستم گذاشته شد. فريادي كشيدم و از هوش رفتم. بلافاصله يك سطل آب سرد روي صورتم ريختند تا به هوش بيايم. بعد از آن تازه بازجويي شروع شد. مأمور بازجويي با عصبانيت پرسيد: شما قصد داشتيد بر ضد ما قيام كنيد؟ البته واقعيت امر هم همين بود. ولي هيچ كدام از بچه ها اين موضوع را نپذيرفتند، زيرا مي دانستيم قبول اين مسأله مساوي با اعدام خواهد بود. پس از آن ضربات كابل و باتوم بود كه بر بدنم فرود آمد. بعد از چندين روز استقامت در زير شكنجه، جنايتكاران بعثي از ما تعهد كتبي گرفتند كه اين موضوع را براي سايران ابراز نكنيم و تا مدتها نيز از ملاقات با ساير اسرا محروم بوديم. *** عكس امام هنگام ظهر حدود 60 نفر بوديم كه به اسارت دشمن درآمديم و در پشت يك خاكريز اسكان داده شديم. بچه ها به دليل تشنگي جان مي دادند و بعثيهاي ملعون كلمنهاي آب را نشان مي دادند، براي اينكه ما را مسخره كنند و بخندند. نظاميان عراقي در بازرسي از ما، از جيب يكي از برادران بسيجي، عكس كوچكي از حضرت امام (ره) پيدا كردند و آن را به فرمانده خود كه يك افسر عراقي بود، نشان دادند. افسر عراقي با حالتي وحشيانه به سمت آن برادر بسيجي آمد. پيراهنش را گرفت و با فشار دادن گلويش وي را خفه كرد و به شهادت رساند.