---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- آي قصه قصه قصه ؛ حسن خان
* عليرضا عزيزي نزديك غروب بود، حسن خان مثل هميشه صندلي اش را به ايوان آورده بود و همان طور كه چپق مي كشيد به تپه رو به رو نگاه مي كرد و به درختهاي سبز آن.
حالا ديگر همه چيز بر وفق مراد بود. توي خانه هيچ كس جرأت نداشت روي حرف حسن خان حرف بزند، نه زنش، نه گاوش، نه الاغش و نه حتي مرغش. هر كس حرفي مي زد كه برخلاف حرف حسن خان بود، او دست به شلاق مي شد و حسابي كتك كاري راه مي انداخت. حسن خان چاق بود و وقتي مي خنديد آدم زهرترك مي شد. بي چاره اهالي خانه اش حسابي از دست بداخلاقي هاي او عصباني شده بودند، همه دوست داشتند حسن خان را ادب كنند. جمله «ادبش كنن» را آخرين بار زنش استفاده كرده بود. زنش نقشه كشيده بود تا او را ادب كند و اميدوار بود حيوانات هم به او كمك كنند، چون حيوانات هم از دست حسن خان حسابي عصباني بودند. آن روز حيوانات به حياط آمده بودند كه ناگهان زن حسن خان وسط حياط افتاد و شروع كرد به آه و ناله آي، آي، حسن خان كمك كن پام پيچ خورد، كمكم كن. حسن خان كه اين صحنه را ديد با غرغر بلند شد و به طرف زنش راه افتاد، اما خيلي دلش نمي خواست كمك كند. او همان طور كه مي رفت سنگي به طرف حيوانات پرت كرد كه سنگ نزديك بود به چشم الاغ بخورد و همين عصبانيت حيوانات را بيشتر كرد. حسن خان كنار زنش نشست و داشت به او نگاه مي كرد كه ناگهان حيوانات به او حمله كردند. با لگد الاغ، حسن خان آن طرف حياط پرت شد، اما تا خواست بلند شود و فرار كند يا الاغ را تنبيه كند، گاو به طرف او حمله كرد و دوباره حسن خان با ضربه شاخهاي گاو به هوا رفت و درست جلوي سگ افتاد و يك گاز هم از سگ نوش جان كرد. حسن خان با ترس و عصبانيت بلند شد كه شلاقش را بردارد كه ناگهان ضربه نهايي را زنش وارد كرد. او با ماهيتابه چند ضربه به او زد و حسن خان بي هوش شد و آن وقت نوبت بستن دست و پاي او شد. يك ساعت بعد حسن خان به هوش آمد، ولي اين دفعه او ديگر نمي توانست ديگران را اذيت كند. براي همين شروع كرد به التماس كردن: «اشتباه كردم، منو باز كنيد ديگه شما رو اذيت نمي كنم.» ولي هيچ كس راضي نمي شد حسن خان دوباره باز شود و باز هم ديگران را اذيت كند. اما سرانجام زنش به طرف او رفت و گفت: اگه قول بدي ديگه حرف بي حساب نزني، منو اذيت نكني و به حيوانات آسيبي نرسوني، دستاتو باز مي كنم. حسن خان همان طور كه دستهايش بسته بود، كله گردش را تند تند به نشانه قبول كردن حرفهاي زنش تكان داد و پشت سر هم گفت: باشه، باشه، هر چي شما بگي. زن حسن خان دوباره گفت: از اين به بعد هر وقت از خواب بيدار مي شوي، به جاي اين كه غرغر كني بايد بگويي: «سلام عزيزم، صبح بخير!» و حسن خان دوباره گفت: چشم چشم. فردا صبح همين كه حسن خان از خواب بيدار شد، زنش به او نگاهي كرد و با خوشرويي گفت: «سلام حسن خان». حسن خان با خودش فكر كرد «چه لوس» حسن خان طبق معمول از جايش بلند شد و خواست دوباره روز را با غرغر شروع كند كه چشمش به سگ افتاد كه معلوم بود حسابي عصباني است و آن طرفتر هم گاو شاخ بلند بود. حسن خان دوباره به زنش نگاهي كرد و با ترس گفت: راستي تو چي گفتي؟ و قبل از اينكه زنش چيزي بگويد با لبخندي به لب گفت: صبح تو هم بخير عز...يز...م!!
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- مثل پيامبر باشيم ؛ احترام به پدر و مادر
آوازه پيامبر اسلام(ص) همه جا پيچيده بود و همه از او حرف مي زدند و براي ديدنش به مدينه مي رفتند. اين خبرها به يمن هم رسيده بود.
اويس چوپاني بود كه با پدر و مادر پيرش در يمن زندگي مي كرد. او خيلي دوست داشت پيامبر(ص) را از نزديك ببيند. اين را هم مي دانست كه پدر و مادر پير و مريضش به او نياز دارند. بالاخره يك روز قضيه را به مادرش گفت و مادرش هم قبول كرد و گفت: به شرط اينكه نصف روز بيشتر آنجا نماني و برگردي؛ چون ما مريض هستيم و به تو احتياج داريم. اويس قبول كرد و با خوشحالي به طرف مدينه رفت. وقتي به خانه پيامبر(ص) رسيد پيامبر(ص) در خانه نبود. او تا ظهر منتظر ماند، اما پيامبر(ص) نيامد و به خاطر اينكه به مادرش قول داده بود نصف روز بيشتر نماند، مجبور شد برگردد و با ناراحتي به يمن برگشت. وقتي پيامبر(ص) به خانه اش آمد گفت: چه كسي به اينجا آمده كه خانه اين قدر نوراني شده است؟ گفتند: چوپاني از يمن به اينجا آمده بود. پيامبر(ص) با مهرباني لبخندي زد و گفت: اويس چوپان، او به خاطر احترام به پدر و مادرش مقام بالايي دارد و خدا هم او را خيلي دوست دارد.
از اول تابستان هيچ جا نرفته ام. هر روز توي خانه مي نشينم و تنهايي بازي مي كنم از پارك و گردش هم خبري نيست. حسابي حوصله ام سر رفته است. هر وقت به بابا مي گويم: برويم گردش، سينما و ... مي گويد: كار دارم. بعداً مي رويم. من هم از اول تابستان هر روز منتظرم تا كارهاي بابا تمام شود و با هم برويم گردش. نمي دانم چرا بابا هميشه كار دارد. خدايا! كاري كن تا تابستان تمام نشده كارهاي بابا تمام شود و من را به گردش ببرد. من ديگر از اينكه هر روز در خانه باشم، خسته شده ام. مادرم هم هميشه مي گويد بابايت كار دارد، خسته است. خدايا! خستگي هاي بابايم را تمام كن.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- نوشته اي براي امروز ؛ آزادگان آمدند
*عباسعلي سپاهي يونسي
شانزده سال پيش من در روستا زندگي مي كردم. روستاي ما كه حالا شهر شده است، كنار جاده بود. من هرگز آن روز را فراموش نمي كنم. آن روز قرار بود تعدادي از آزادگان به ايران بازگردند. مردم از صبح كنار جاده منتظر بودند تا وقتي آزادگان مي آيند، از آنان استقبال كنند.
آزادگان قرار بود از كنار روستاي ما رد بشوند و به شهرهايي بروند كه بعد از روستاي ما بودند. البته از روستاي ما هم چند نفر به اسارت دشمن درآمده بودند، اما آنان آن روز نيامدند، ولي باز هم مردم روستاي ما خوشحال بودند. آنان مي توانستند از رزمندگاني استقبال كنند كه سالها در اسارت ارتش عراق بودند، رزمندگاني كه براي دفاع از سرزمينمان ايران به جنگ دشمن رفته بودند و دشمن تعدادي از آنان را اسير كرده بود و حالا همه آمده بودند تا از اين آزادگان تشكر كنند. آنان كار بزرگي كرده بودند و مردم اين را مي دانستند.
از آن روز 16 سال گذشته است، حالا آن رزمندگان در شهرها و روستا در كنار خانواده هايشان زندگي مي كنند و البته بعضي هايشان هم هرگز برنگشتند، ولي مردم ايران هرگز آزادگان را فراموش نمي كنند، چه آناني كه حالا در كنار ما هستند و چه آناني كه در اسارت به شهادت رسيدند.
دوست قشنگ من سلام سلام كتاب نازنين تو داستانات از همه چي نوشته از آدماي مهربون از آدماي خوشزبون اونا كه مهربونن تو بهشت خونه دارن كتاب به ما ياد ميده با همه دوست باشيم پيش همه بچه ها خوشحال و شاد باشيم
ماهي قرمز
* نسرين شفاهي نيك ماهي من قشنگه پولكاش نقره رنگه تو تنگه اون هميشه بيرون بياد نميشه مي كنم با اون بازي دارم با اون يه رازي اون يه كمي غمگينه علت غمش همينه چون همبازي نداره بعضي وقتها بيكاره ماهي من كه كوچكه قد يه دونه ليسكه
روزي روزگاري در يك روستا دو برادر به نام احمد و علي بودند كه مي خواستند فداكار شوند. يك شب احمد به پدر خود گفت: من و علي مي خواهيم فداكار بشويم. پدر گفت: يك پسر است كه مي توانيد او را نجات دهيد. روز بعد، صبح زود علي و احمد يك كيسه و يك طناب برداشتند و حركت كردند. چند قدم كه برداشتند، خورشيد گفت: كجا مي رويد. علي گفت: مي رويم يك پسر را نجات بدهيم. خورشيد گفت: از اينجا نرويد، از جاي ديگر برويد. احمد سريع طناب را دور گردن خورشيد انداخت و گفت: مي گذاري از اينجا برويم؟ خورشيد گفت: بله. علي گفت: يك كمي از گلوله هاي گرمايي خود را به ما بده. خورشيد يك كمي از گلوله هاي گرمايي خودش را به آنان داد. علي و احمد حركت كردند و چند ساعت بعد ماه گفت: كجا مي رويد. علي گفت: مي رويم يك پسر را نجات بدهيم. ماه گفت: از اينجا نبايد برويد. از جاي ديگر بايد برويد. احمد گلوله هاي گرماي خورشيد را برداشت و به ماه پرتاب كرد. ماه گفت: برويد. علي باز يك كمي گلوله هاي سرمايي ماه را گرفت و حركت كرد. ماه گفت: اگر مي خواهيد آن پسر را نجات بدهيد، پيش يك پيرمرد برويد كه بالاي كوه البرز است. احمد و علي بالاي كوه البرز رفتند، پيرمرد را ديدند و به او سلام كردند و گفتند ما مي خواهيم يك پسر را نجات بدهيم. پيرمرد گفت: پشت كوه البرز يك قورباغه بزرگي است كه او را در وجود خود اسير كرده است. علي و احمد پشت كوه البرز رفتند و قورباغه بزرگ را ديدند. قورباغه گفت: آمده ايد پسر را نجات بدهيد؟ علي گفت: بله، احمد طناب را دور سر قورباغه انداخت و علي گلوله هاي سرمايي را به طرف قورباغه پرتاب كرد. قورباغه از سرما مرد و آنان پسرك را نجات دادند. علي و احمد از اينكه فداكاري كرده بودند خيلي راضي و خوشحال بودند.
گوجه و خيار
* مريم پنجه بند - 12 ساله صبح كه از خواب بيدار شدم، خودم را در كنار دوستان ديگرم ديدم. به اطرافم نگاه كردم. همه ساكت و آرام خوابيده بودند. ناگهان صدايي شنيدم. صدا از طرف بوته گوجه فرنگي مي آمد. گوجه فرنگي كوچولو كه همسايه من بود، با غصه گفت: من خيلي كوچك هستم و مي ترسم. من سرم را به او نزديك كردم و گفتم نترس من در كنار تو هستم. تازه گوجه هاي ديگر هم هستند و نمي گذاريم كسي به تو آسيبي برساند. ولي او باز هم با غصه گفت: اگر آدمها من را از تو جدا كنند من چه كار كنم؟ من دوباره به او گفتم: هر جا كه تو را ببرند من را هم مي برند. آن وقت گوجه فرنگي كوچولو آرام خوابيد. بعد از چند ساعت دوباره صداي دوستانم بلند شد. آنها مي گفتند: بچه ها آدمها آمده اند كه ما را ببرند و در همان لحظه گوجه فرنگي كوچولو هم از خواب بيدار شد و تنش لرزيد. من به او گفتم نترس من هم در كنار تو هستم. تازه بقيه گوجه ها هم هستند. يكي از گوجه ها گفت: كارگرها يكي يكي گوجه ها و خيارها را مي چينند. بعد از چند دقيقه كارگران به ما رسيدند. يكي از آنان گوجه كوچولو را گرفت، ولي گوجه كوچولو با داد و فرياد گفت: دوست عزيزم، خيار كمكم كن. من خودم را به طرف گوجه كوچولو كشيدم و او را گرفتم و كشاورز هم هر دوي ما را چيد گوجه كوچولو خيلي خوشحال شد و از من تشكر كرد.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- كفشهاي من بي حوصله نيستند
ديروز به كفشهايم نگاه مي كردم. كفشهايم ساكت در جا كفشي نشسته بودند. مثل اينكه حوصله بازي نداشتند. من به آنها گفتم: اين جور بي حوصله نباشيد، بلند شويد تا با مامان و بابا به پارك برويم، ولي باز هم آنها ساكت نشسته بودند. من به آنها گفتم: بابا مي گويد هر كس ورزش نكند، مريض مي شود.
پس زود بلند شويد تا به پارك برويم و كمي ورزش كنيم كه مريض نشويد. اما باز هم آنها بلند نشدند و چيزي هم نگفتند. من به مامان گفتم كفشهاي من دوست ندارند با ما به پارك بيايند. حالا من چه كار كنم؟
مادرم لبخندي زد و گفت: پسر خوبم آنها بي حوصله شده اند، ولي اگر تو آنها را بپوشي حتماً با ما مي آيند. من دوباره سراغ كفشهايم رفتم و اين دفعه زود آنها را پوشيدم و همراه بابا و مامان به طرف پارك راه افتاديم. توي راه احساس كردم حالا ديگر كفشهايم بي حوصله نيستند و دوست دارند بدوند. همين كه به پارك رسيديم، من و كفشهايم شروع كرديم به دويدن و توي پارك هي دويديم. مامان وقتي ديد من خوشحالم و با كفشهايم مي دوم، با خنده گفت: پسرم فقط مواظب باش خيلي كفشهايت را اذيت نكني كه دوباره بي حوصله بشوند و ديگر به پارك نيايند.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- شعر ؛ من و درخت
*عباسعلي سپاهي يونسي
يك درخت قد بلند
هست توي كوچه مان
كله پر برگ ا
ورفته توي آسمان
مي شوم من كوچول
ودر كنار قد ا
واو شده هي قد بلند
چون كه خورده آب ج
وكاش مي شد قد من
مثل قد او بلند
بچه هاي قد بلند
توي اين كوچه كمند
بعد مي شد كله ام
ميهمان آسمان
قد بلندم كن خودت
اي خداي مهربان