---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- روشنفكران ايراني و مسأله علم ؛ رويكردهاي ناقص در عرصه سنت شناسي و مدرنيته
حسين فرزانه 1- شكي نيست كه علم جديد يكي از مهمترين مظاهر جهان جديد قلمداد مي شود. به زعم يكي از انديشه ورزان ايراني، اگر همه مؤلفه هاي مدرنيته و جهان جديد رخ داده بودند اما علم جديد نضج نگرفته بود، نمي توانستيم جهان مدرن را تجربه كنيم. به تعبير
ديگر، همه فراز و فرودهاي جهان جديد خود را در علم نمايان مي سازند. از سوي ديگر، توفيق علم در كشف ناشناخته ها و دست بردن در طبيعت و تغيير آن متناسب با نيازهاي انساني، واجد جنبه هاي عيني كاميابي و موفقيت است. بدين جهت، كمتر كسي در توفيق علم شكي روا مي دارد. از سوي ديگر، همين مؤلفه مسايل و مشكلاتي را براي بشريت به وجود آورده كه اين مسايل فشرده، مسايل و مصايب مدرنيته و جهان جديد قلمداد مي شوند. با تكيه بر اين مقدمات مي توان مدعي شد كه هر نگاه و رويكردي كه به جهان جديد نظر دارد، اگر از علم جديد به راحتي بگذرد، به تقريري نزديك به واقع دست نيافته است. در اين ميان، اگر كارنامه روشنفكران ايراني نيز واجد نقاط قوت و ضعف است، اين نقاط فراز و فرود دقيقاً در قبال تأويلي كه از علم جديد داشته اند، شكل گرفته است. آنچه مي خوانيد، اين مدعا را بسط و سپس نمونه هايي برايش مشخص مي سازد. به تعبير ديگر، مدعاي اصلي اين گفتار آن است كه فقدان علم شناسي دقيق در بين روشنفكران باعث شده آنها نتوانند به تصوير درستي از مدرنيته دست يابند و همين امر، كوشش آنها را در راستاي جمع سنت و مدرنيته با مشكل مواجه ساخته است. 2- نكته اي كه در رويكرد همه افرادي كه به علم جديد نظر دوخته اند، برجسته است اين كه تقريباً همه روشنفكران ايراني رويكردي ناقص به علم روا داشته اند. اصولاً مدرنيته شناسي روشنفكران ايراني مانند سنت شناسي آنها كامل نبوده و دچار نقصانهاي فراواني بوده است. بخش مهمي از اين نقصان، ناشي از آن است كه علم شناسي متفكران، نخبگان و روشنفكران ايراني ناقص بوده است. كافي است نگاهي به روشنفكران اوان دوره مشروطه چون «آخوندزاده» و «ميرزا ملكم خان» بيندازيم تا دريابيم آنها چگونه مفتون و مجذوب علم شده اند و علم را معادل درست و غير علم را معادل نادرست فرض كرده اند. فيلسوفان علم به ما تذكر داده اند كه علمي بودن يك نظريه بدان معناست كه آن نظريه تا چه اندازه قابليت ابطال يا اثبات تجربي را دارد و علمي نبودن يك نظريه يا فرضيه تنها بدان معناست كه آن نظريه نمي تواند آزمون تجربي شود. اما متأسفانه خط مشي بيشتر نخبگان ايراني آن بوده كه علم را معادل درست و غير علم را معادل نادرست فرض مي گيرند. به تعبير ديگر، آنها علم را به مثابه يك ايدئولوژي مطرح كرده اند. مكتوبات روشنفكران اوان مشروطه، اين خبط و خلط را به خوبي نشان مي دهد. طبيعي است، هنگامي كه علمي بدون معادل درست بودن قلمداد شود، همه كوشش ما بايد اين باشد كه جوانب مختلف معرفتي مان را با اين علم همنوا و همسو كنيم و اين كاري است كه كثيري از نخبگان ايراني انجام داده اند و جالب اينجاست كه برخي از آنها هنوز مشغول اين كار هستند. در اين ميان البته علم آموزه و نظامي در نظر گرفته مي شود كه از تاريخ و فرهنگ غرب مجزاست و مجسمه حقيقت و حقيقت مجسم است و بدين جهت بايد هميشه و همه جا با آن همراه و همدم بود. روشنفكران ايراني پس از گذشت افراط و تفريط پوييهاي اوان مشروطه در برخي از زمينه ها آبديده شدند و سعي كردند اشتباههاي اسلاف خويش را تكرار نكنند، اما در زمينه علم شناسي به همان آفاتي دچار گشتند كه پيشينيان آنها بدان دچار بودند. در اين منظومه و بستر، علم آموزه اي تلقي مي شد كه حقيقت را به تمامي فراروي بشر قرار مي دهد و منبعي ديگر براي رسيدن به حقيقت جز آن وجود ندارد. اين رويكرد تا بدان جا رسيده كه تعدادي از روشنفكران ديني سعي كردند حتي احكام فقهي را نيز با آموزه هاي علمي موجه كنند و نشان دهند علم براي تك تك احكام فقهي دليل و برهان و شاهد نشان مي دهد. يعني نه تنها آموزه هاي ديني ما با علوم انساني همراه است، بلكه با علوم طبيعي نيز مشكل و تعارضي ندارد. غافل از آنكه اين دو حوزه به دو بستر و گستره كاملاً مجزا تعلق دارند و يكي انگاشتن آنها و قايل نبودن حد و مرز برايشان، مشكلات فراواني را به وجود مي آورد. اين سنت حتي به تعدادي از انديشمندان پس از انقلاب هم رسيد و آنها نيز كم و بيش اين موضع را اتخاذ كردند. در اين ميان، آنچه وجود نداشت و ضرورتش كاملاً احساس مي شد، نگاهي فلسفي به علم يا به تعبير ديگر علم شناسي فلسفي بود. جداي از تعدادي نحله هاي افراطي فلسفه علم چون پوزيتيويسم كه قايل به حقيقتي فراتر از حوزه علم و منطق نبودند، نحله ها و جريانهاي ديگر- چه نوع پوپري آن و چه نسبي گرايانه چون «فايرابند» و «كوهن»- تذكر مي دهند كه علم نه تنها منبع معرفتي است و نه مي توان دلايلي موجه براي برتري كامل اين معرفت بر ديگر منابع معرفتي يافت. اين نكته و نكات ديگر را البته نبايد به معناي علم ستيزي قلمداد كرد. ما معتقديم كه هر كس رو به حقيقت دارد و حقيقت برايش مهم و محترم است، نمي تواند و نبايد از يكي از مهمترين منابع معرفتي كه همانا علم باشد به سادگي و به راحتي گذر كند. با توجه به اين رويكرد، در علم نكات نيكو و ناب فراواني وجود دارد. بحث همه اين است كه علم را تنها منبع حقيقت به شمار نياوريم و اين كاري است كه روشنفكران مهمي در ديار ما در اين صد سال اخير انجام داده اند. علم يك منبع معرفتي مهم در كنار معارف ديگر است كه اگر چه با همه اين معارف در ارتباط است، اما نه ديگر منابع معرفتي قابل فروكاستن به اين منبع هستند و نه مي توان از اعتبار و حجيت ديگر منابع كاست. اين نكته اي است كه بسياري از افرادي كه در خصوص ارتباط علم و دين هم سخن گفته اند از آن غافل شده اند. به تعبير ديگر، نكته اي كه در اين ميان مغفول مانده اين است كه علم يك تاريخ سترگ و بزرگ و طولاني دارد؛ يعني علم چيزي جز تاريخ علم نيست و كسي كه مي خواهد در باب نسبت علم با هر حوزه ديگري سخن بگويد، نبايد به تك گزاره هاي اين منبع معرفتي نظر كند، بلكه بايد تاريخ علم را مدنظر قرار دهد. اگر نگاهي اين گونه به همه جوانب علم داشته باشيم، ديگر نمي توان براي موجه كردن يك باور، از يكي از آموزه هاي علمي استفاده كرد؛ زيرا خود اين علم از اختلاف نظرهاي بسيار تشكيل شده و حوزه اي به غايت متكثر و متنوع است. 3- بيشترين هم و غم روشنفكران ديار ما آن بوده كه در باب نسبت علم و دين سخن بگويند، اما تصوير معوج و ناقصي كه آنها از علم داشته اند، دين شناسي آنان را نيز تحت تأثير قرار داده است. اگر بخواهيم دقيق تر سخن بگوييم، از آن بابت كه نگاه اين نخبگان نگاهي چند جانبه نبوده است، نتوانسته اند به علم و همچنين دين نگاه چند جانبه داشته باشند. بسياري از نقصانهايي كه به علم شناسيهاي اين افراد وارد است، به دين شناسي هايشان نيز وارد است. يعني اولاً نتوانسته اند ساحتهاي گوناگون دين را از يكديگر جدا كنند، ثانياً تصوير درستي از نسبت علم و دين نداشته اند. در باب نواقص دين شناسي نخبگان ايراني بيش از اين مي توان گفت، اما از آن جهت كه موضوع بحث صراحتاً و مستقيماً اين موضوع نيست و علم شناسي آنها مدنظر است، به همين اندك نيز با توجه به نسبت نزديك و مهم علم و دين اشاره شد. 4- در ميان رويكردهاي گوناگون كه در مغرب زمين در قبال علم به وجود آمده و طيفي گسترده از اگزيستانسياليسم و مكتب فرانكفورت تا شالوده شكنان و اهالي هرمنوتيك را شامل مي شود، در دل فلسفه تحليلي، فلسفه اي به نام فلسفه علم وجود دارد كه دقيقاً درصدد است علم شناسي فلسفي كند. به جرأت مي توان گفت هر كس بخواهد به تلقي نزديك به واقعي از علم جديد دست يابد، هر چند به رويكردهاي ديگري هم محتاج است، اما شرط ضروري اين علم شناسي تسلط به اين نحله فلسفي است. به همين جهت، به نظر ما تعدادي از نخبگان ايراني كه به اين رويكرد نزديك بوده و با آن حشر و نشر داشته اند، توانسته اند از راه اشتباهي كه اسلافشان پيموده اند، دوري گزينند و اجتناب ورزند. از اين جهت، تاريخ فكري بعد از انقلاب روندي رو به رشد را از جهت علم شناسي نشان مي دهد. حق آن است كه نگاه كنوني بسياري از نخبگان ما به علم با نگاه مبتديانه هم كيشان آنها قبل از انقلاب، قابل مقايسه نيست. در اين ميان البته نمي توان از تحولاتي فكري كه در مغرب زمين اتفاق افتاده، به سادگي گذشت. با اين همه، ترديدي نيست همچنانكه مدرنيته شناسي ما در اين چند دهه بهبود يافته، علم شناسي ما نيز بهبود يافته است. با اين همه، هنوز براي رسيدن به جايگاهي درخور در اين زمينه، راهي طولاني در پيش داريم. دستاوردهايي كه ما در اين زمينه داشته ايم يكي اين است كه علم را به صورت يك كاروان و يك مجموعه كلان در نظر بگيريم كه عقبه و تاريخي طولاني را پشت سر خود دارد. علم از اين جهت يك آموزه نيست، يك تاريخ است. علاوه بر اين، پي برده ايم كه علمي بودن يك نظريه به معناي درست بودن آن نيست. علمي بودن يعني قابليت تأييد يا تكذيب با شواهد تجربي. اين پويش ما را به جايگاه ديگري هم سوق داده و آن اين است كه علم را تنها منبع معرفتي قلمداد نكنيم. اين سه نكته كه تعدادي از نخبگان فرهنگ ايراني- اسلامي ما بدان رسيده اند آسان به دست نيامده و ذهنهاي بسياري به اشتباه رفته و آثار فراواني نگاشته شده و تجربيات اجتماعي- سياسي فراواني از سر گذرانده شده تا به اين نكات مهم برسد. 5- نمي توان از علم و رويكرد نخبگان و روشنفكران ايراني سخن گفت و از آفت و آسيبي كه گريبان متفكران بسياري - چه شرقي و چه غربي- را گرفته، به سادگي گذشت. اين آسيب همان افراط در نقد علم است؛ يعني همان طور كه عده اي شيفته وار به دامن و دامان علم پناه برده اند و هر چه را كه علمي نيست، با چوب انكار رانده اند، برخي ديگر چنان در نقد علم سخن گفته اند و آن را معادل جنبه هاي منفي تمدن غرب پنداشته اند كه مبتني بر اين ديدگاه نمي توان هيچ جايگاهي براي اين دستاورد مهم بشري قايل شد. واقعيت آن است كه علم نه معرفت بشري است و نه از عيب و نارسايي و خلل مبرا؛ اما كسي در اينكه اين معرفت يكي از منابع معرفتي مهم تاريخ بشري است، شك و ترديدي ندارد. به همين جهت، افراط پويي هاي افرادي چون «فايرابند» و «كوهن» كه مريداني در داخل كشورمان هم دارند، به هيچ عنوان قابل پذيرش نيست. روشنفكران و نخبگان ايراني البته مي توانند در قبال علم مواضع و رويكردهاي گوناگوني اتخاذ كنند، اما هر رويكردي كه در نظر مي گيرند و پي جويي مي كنند، يك نكته را نمي توانند ناديده بگيرند و آن نكته اين است كه علم به عنوان يك منبع معرفتي قابل انكار نيست. همان طور كه اين نكته قابل انكار نيست كه ديگر منابع معرفتي وجود دارند كه از اصالت و اعتبار برخوردارند و با آنها آدمي دريچه هاي برجسته ديگري را واجد است. دين، عرفان و تاريخ اين منابع معرفتي هستند. كافي است سطح نگاه خودمان را از يكي- دو سده اخير به دو هزاره اخير تغيير دهيم تا به كاركردهاي اين منابع متكثر معرفتي پي ببريم.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- اقتصاد و خاستگاه هاي اخلاقي
* سپهر نيك گوهر «عدالت توزيعي» اغلب به گونه اي در نظر گرفته مي شود كه گويي به حوزه علم اقتصاد تعلق ندارد، اما در واقع اين ادبيات مهمي كه در درون علم اقتصاد وجود دارد، به مضامين هنجاري در باب عدالت اقتصادي و عدالت اجتماعي اشاره مي كند. طيفي از نظريه ها و رويكردهاي علم اقتصاد، در باب عدالت اجتماعي و عدالت اقتصادي اظهار نظر مي كنند.
براي آنكه تصوير درستي از نسبت علم اقتصاد و عدالت اجتماعي و اقتصادي داشته باشيم، بايد به جايگاه علم اخلاق در نظريه پردازي علم اقتصاد اشاره كنيم. با وجود آن كه اقتصاددانان احتياط بسياري مي كنند كه مضامين هنجاري را وارد علم اقتصاد نكنند، اما علم «اقتصاد هنجاري» هم اكنون بخش مهمي از اين ادبيات شده است. با اين همه انسان ممكن است بپرسد كه آيا علم اقتصاد هنجاري نمي تواند بخشي از فلسفه سياسي قلمداد شود؟ چرا ما علم اقتصاد هنجاري را بخشي از فلسفه سياسي و نه علم اقتصاد قلمداد نكنيم؟ در اوان قرن بيستم بيشتر اقتصاددانان مطرح، بخش مهمي از پژوهشهاي خود را صرف مضامين هنجاري و ارزشي مي كردند. اين موقعيت هم اكنون تغيير كرده است. اقتصاددانان هم اكنون زمان زيادي را صرف پژوهش در اين ارزشها- كه پژوهشهايشان بر آنها استوار است- نمي كنند. اين نكته البته برخلاف روند عادي در بسياري از علوم است. چون با نظريه هايي مانند نظريه هاي پسامدرن بسياري از آرا، خواهان بررسي ارزشها و هنجارهايي هستند كه پشت سر فرضيه هاي علمي مختلف موجودند، به نظر مي رسد علم اقتصاد از اين لحاظ راهي منحصربه فرد را طي كرده، در حالي كه علوم ديگر به مبناهاي ارزشي خود بسيار بها مي دهند و توجهات ارزشي اين گونه در علم اقتصاد كمتر از قبل شده است. علم «اقتصاد رفاه» موضوعي نيست كه دانشجوي كنوني اقتصاد مطالعه كند . اين نكته اي است كه از سوي «آتكينسون» تصريح مي شود و او كسي است كه از نضج نگرفتن علم اقتصاد رفاه ناراحت و متأسف است. در اين ميان شايد خود اقتصاد هنجاري مقصر باشد؛ زيرا اين اقتصاد در ارائه نتايج جامع ناتوان بوده و تأكيدي بيش از اندازه بر قضاياي ناممكن روا داشته است. علم اقتصاد ارتباط تنگاتنگي با توصيه هاي كلي در باب جامعه دارد. با اين همه ميل به تمايز افكندن ميان گزاره هاي توصيفي و هنجاري اغلب باعث شده اين گونه تصور شود كه علم اقتصاد از نزديك شدن به گزاره هاي هنجاري و ارزشي پرهيز دارد، يعني اين گونه تصور شده كه علم اقتصاد در باب مسائل اقتصادي آن گونه كه هستند ابراز نظر مي كند و با توصيه هاي اقتصادي؛ يعني مسايل اقتصادي چگونه بايد باشند سروكار ندارد. «روبينس» در بين اعضاي جريان توصيفي ديدن علم اقتصاد، تأثيرگذار بوده است . با اين همه وي بارها تصريح كرده كه هيچ وقت نخواسته از مضامين هنجاري و توصيه اي و ارزشي فرار كند، بلكه قصد داشته كه موقعيت هنجاري را در اقتصاد جدا از مؤلفه هاي توصيفي به بررسي نشيند. بايد توجه داشت كه در علم اقتصاد هنجاري نتايج بسياري موجودند. به همين دليل برخلاف نظر برخي افراد در اقتصاد نمي توان ميان گزاره هاي توصيفي و توصيه اي خط واضح و مشخصي كشيد. با اين همه براي آنكه نسبت اخلاق و اقتصاد مشخص شود، نگاهي به نسبت اقتصاد هنجاري و فلسفه سياسي ضروري است. نسبتهاي زيادي ميان اقتصاد هنجاري و فلسفه سياسي وجود دارند. كافي است به نظريه عدالت «جان رالز» نظري بيفكنيم تا در يابيم چگونه با اين نظريه نه تنها اخلاق و اقتصاد با هم ارتباط برقرار مي كنند، بلكه اقتصاد و سياست هم در هم تنيده مي شوند؛ يعني از يكسو اقتصاد بسيار متكي به مفاهيم علم سياست است و از سوي ديگر مفاهيم زيادي كه فيلسوفان سياسي به كار مي گيرند، از اقتصاد هنجاري به عاريت گرفته اند. با اين همه ميان اين دو نحله تفاوتهايي چه در مضامين و چه در روشها موجودند. فلسفه سياسي بر مضامين كلي عدالت اجتماعي متمركز مي شود، در حالي كه اقتصاد هنجاري، موضوعات خرد اقتصادي را در باب تخصيص منابع و ارزيابي سياستهاي كلي بررسي مي كند. فلسفه سياسي بر استدلالها و اصول بنيادين تأكيد مي كند، در حالي كه علم اقتصاد هنجاري بيشتر طيف مؤثر موقعيتهاي اجتماعي را مي كاود و كمتر با استدلالهاي بنيادين كار دارد. از اين جنبه تفاوتهايي هرچند اندك ميان اين دو حوزه وجود دارند. به هر حال طرحي كه بسياري از علوم در اوايل سده بيست و يكم پيش ميبرند از يك سو به ارتباط ميان يك علم با معارف ديگر تأكيد دارد. در اين ميان توجه به خاستگاه هاي اخلاقي و ارزشي علوم هم بسيار پررنگ است. از سوي ديگر تمايز اين علوم هم از يكديگر مورد توجه است، چون سرانجام هر علمي با مسايل، مضامين، روشها و غايات خاص خود شناخته مي شود. اين نكته در تأمل و انديشه در باب نسبت اخلاق و اقتصاد هم بايد مورد توجه باشد، يعني از يك سو علم اخلاق به ارزشها و هنجارهايي متكي است كه در جهان ما وجود دارند. كافي است كه به طور مثال به آموزه هايي توجه كنيم كه اقتصاددانان ليبرال مطرح مي كنند تا دريابيم اين انديشه تا چه حد بر تلقي فردگرايانه و خودمحورانه اي كه در غرب از انسان موجود است، متكي است. از سوي ديگر نمي توان ناديده گرفت كه سرانجام ارزشها استقلال ذاتي از علمي چون علم اقتصاد دارند و نيز گزاره هاي علمي واجد مؤلفه هايي فراوضعيتي هستند. حال حركت كردن بر گستره اي كه هيچ يك از اين دو تلقي و نگاه فدا نشود، البته كاري بسيار سخت و نيازمند مهارت زيادي است.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- بازدارندگي و عقلانيت سياسي
* شيدا اميني مفهوم بازدارندگي قدمتي طولاني در عرصه سياست دارد و مي توان به آثاري كه از ماكياولي در اين زمينه باقي مانده، اشاره كرد. پس از جنگهاي ناپلئوني، به مدت يك قرن در اروپا سلاحهاي تازه اختراع شده به عنوان وسيله اي براي مهار و توازن قدرت به كار مي رفتند و بدان وسيله مي كوشيدند از شروع دوباره جنگ جلوگيري كنند، اما اين مفهوم در عصر جديد كه به عنوان عصر هسته اي شناخته مي شود، ماهيت ديگري يافته است.
تا پيش از جنگ جهاني دوم، اصطلاح بازدارندگي در متون روابط بين الملل ديده نمي شد، اما با پيدايش سلاحهاي هسته اي، اين مفهوم داراي معناي خاصي گرديد و همچنين داراي معنايي متمايز از آنچه پيش از آن در نظر گرفته مي شد، در نظر گرفته شد. تا زماني كه سلاحهاي اتمي تنها در انحصار يك قدرت بود، نظريه مدوني در رابطه با بازدارندگي هسته اي وجود نداشت. پس از بيان دكترين آيزنهاور به نام «انتقام گسترده»، بحث درباره بازدارندگي هسته اي به طور جدي مطرح گرديد. بازدارندگي از ماهيتي سياسي و رواني برخوردار است. بازدارندگي هسته اي بر اين مبنا استوار است كه حتي با برخورداري از سلاحهاي هسته اي پيشرفته حتي در صورت ضربه غافلگيركننده عليه كشور بازدارنده، باز هم كشور حمله كننده خسارتهاي احتمالي غير قابل جبراني را متحمل خواهد شد. مي توان بيان داشت كه بازدارندگي متقابل چيزي نيست كه بتوان يك بار و براي هميشه بدان دست يافت. تكنولوژي تسليحاتي همچنان در حال پيشرفت است و بروز تحولات جديد در سطح روابط بين الملل، توجه دولتها را به خود جلب مي كند. طي دو دهه گذشته، مفاهيمي كه در رابطه با بازدارندگي مطرح شده داراي اصطلاحات اختصاري مختلفي بوده است. از جمله، مفاهيمي چون جنگ پيشگيرانه و يا جنگ پيشدستانه در متون استراتژيك داراي معناي خاصي گرديد. جنگ پيشگيرانه بدين معناست كه مهاجم از قبل جنگي را پيش بيني كرده و جنگ طبق انتخاب خود او صورت مي گيرد. در جنگ پيشدستانه اما يك دولت بر اين گمان است كه جنگ هسته اي نزديك است؛ از اين رو، ترجيح مي دهد به جاي اينكه امتياز ناشي از ضربه نخست به حريف داده شده و وي را خلع سلاح سازد، خود او به ضربه نخست دست يازد. بدين ترتيب، دولتمردان و سياستمداران معاصر با اين مشكل روبرويند كه آيا بازدارندگي متقابل مي تواند بيانگر امنيتي براي شرايط حاضر باشد يا آنكه مستلزم تلاش براي مشاركت دولتها براي دستيابي به همپايگي تسليحاتي است. بازدارندگي زماني مؤثر واقع مي شود كه محرمانه و مخفيانه نباشد و دشمن بايد از بازدارندگي طرف مقابل مطلع باشد؛ اما اگر چه بازدارندگي مستلزم اين است كه طرف مقابل تا حدي در جريان امر باشد، اما انتقال بيش از حد اطلاعات نيز سبب مي شود كه طرق مقابل با كسب اطلاعات كامل، شرايط حمله را تسهيل كند و بتواند طرف بازدارنده را تضعيف نمايد. ترديد و ابهام، يكي از مسايل محوري و استراتژيك است و مهاجمي كه با داشتن سلاحهاي هسته اي براي حمله برنامه ريزي مي كند، نمي تواند ميزان كنترل دشمن و كارايي آن براي انتقام و همچنين نظام فرماندهي آن را پيش بيني كند. از اين رو، بهتر است بازدارندگي را با توجه به شرايط خاص تجزيه و تحليل كرد. بازدارندگي مانند رياضيات، دقيقاً بر مبناي ضروري منطقي و قطعي استوار نيست. تجزيه و تحليل آن بر مبناي درك سياسي مبتني بر تجربه و تعامل استوار است. در واقع، همه تحليلگران سياسي بر اين اعتقادند كه هدف از سياست بازدارندگي هسته اي، جلوگيري از بروز جنگهاي همه جانبه و گسترده است. از اين رو، بازدارندگي استراتژيك كه از سوي قدرتهاي بزرگ صورت مي گيرد و همچنين ترسي كه از تشديد غير قابل كنترل جنگ مي تواند وجود داشته باشد، تأثير بازدارندگي بسزايي دارد. بازدارندگي از سوي ديگر به متغيرهاي گوناگوني بستگي دارد كه بعضي از آنها سري بوده و به مرور زمان متحول مي شوند. از سوي ديگر، اين بازدارندگي به موقعيت محيطي نيز بستگي دارد. متغيرها اغلب پيچيده اند و ممكن است در شرايط خاص تصميم گيرندگان موقعيت را به خوبي درك كنند و در شرايط ديگر تحليلگران چنين برداشتي را نداشته باشند. از سوي ديگر، سلاحهاي هسته اي نمي توانند از بروز جنگهاي داخلي و يا شورش و انقلاب جلوگيري كنند. بدين جهت، موضوع بازدارندگي با انتقادهاي بسياري روبرو شده است. يكي از افرادي كه نقدهايي جدي بر اين نظريه روا داشته، شخصي است به نام «رابرت جرويس». او تعريف خاصي از بازدارندگي ارايه كرده است، بر اين مبنا كه در بازدارندگي، طرف مقابل مورد تهديد واقع مي شود تا او را به انجام كاري مجبور كنيم كه ما مي خواهيم. از ديدگاه وي، نظريه بازدارندگي در رابطه با اين مسأله كه در موضع دشمن بتوان تغييري ايجاد كرد يا اينكه بتوان تحقق تغييرات را تشخيص داد، آگاهي چنداني نمي دهد. در واقع، اين نظريه تنها مي تواند به عنوان راهنمايي براي دولتمردان باشد كه چگونگي رابطه خصمانه را دريابند و نه اينكه بتواند شيوه جلوگيري از بحرانها را پيش بيني كند. از سوي ديگر، مصالحه همگاني هنگامي رخ مي دهد كه تغييري در ارزشها و هدفهاي هر دو طرف درگير به وجود آيد. در حالي كه نظريه پردازان بازدارندگي معتقدند كه بازدارندگي مانع از بروز رويدادهاي ناخوشايندي مانند پيشروي در جنگ و يا جلوگيري از شروع جنگهاي هسته اي مي شود. از ديدگاه جرويس، ترس از عمل غيرعقلاني مي تواند نظريه بازدارندگي را تقويت سازد. اما از سوي ديگر، عقلانيت بيش از حد نيز مي تواند مسبب جنگ ناخواسته اي باشد. اين امر هنگامي رخ مي دهد كه يكي از طرفين با اين اعتقاد كه طرف مقابل مجبور به عقب نشيني است، جنگ را شروع نمايد و از سوي ديگر، طرف مقابل محاسبه خود را بر اين نظريه قرار دهد كه مي تواند با يك حركت، طرف مقابل را به عقب نشيني وادار سازد. زيرا به نظر او، طرف مقابل آن قدر عاقل است كه دست به عمل غيرعقلاني نمي زند. از اين رو، به اعتقاد جرويس صرف نظر از خطر قضاوت نادرست، خطر مسايل غيرعقلاني را نيز بايد در نظر گرفت. زيرا هر يك از اين مسايل مي تواند كنترل امور را غير ممكن سازد و از عملكرد محاسبه پذير بازدارندگي كه به صورت عاقلانه صورت گرفته، جلوگيري نمايد. بدين ترتيب، نظريه بازدارندگي هسته اي كه عموماً بر پيش فرض عقلاني بودن تصميم گيرندگان سياسي مبتني است، مي تواند با شكست روبرو شود. در ارزيابيهاي سياسي، عقلانيت به معناي شيوه اي از تحليل است كه عوايد و هزينه ها را با يكديگر مقايسه مي كند و اين مفهومي است كه هم طرفداران و هم منتقدان بازدارندگي آن را مي پذيرند.