---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- جانبازان، ايران و اسلام را آبرو بخشيدند
اين جانب به ملت ايران براي داشتن چنين جوانان برومند و متعهد و فداكاري كه نظير آنان را در جهان سراغ ندارم و تاريخ مثل آنان را هم نشان نداده است، تبريك و تهنيت عرض مي كنم؛ و به اسلام بزرگ براي داشتن اين جانبازان در راه حق، كه براي اسلام و ميهن اسلامي خود از همه چيز خويش مي گذرند، تبريك تقديم مي كنم؛ كه اينان نه تنها ايران را در جهان و نسلهاي آينده آبرو دادند، كه اسلام بزرگ، كه با تعليمات و الهامات خود چنين تحول بزرگي را به وجود آورده است را سرافراز نمودند. امروز همه از تصوير كردن اين صحنه هاي معنوي / انساني عاجزند. اين جانب به نويسندگان و گويندگان و تحليلگران و هنرمندان و نقاشان و همه و همه پيشنهاد مي كنم تا هميشه و به خصوص در اين هفته آنچه در توان دارند در طبق اخلاص گذاشته و تقديم اين سلحشوران عظمت آفرين و ملت ايران و اسلام بزرگ نمايند.
l رهبر كبير انقلاب (ره)
(صحيفه نور / جلد 18 / ص 143)
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ما در قبال جانبازان وظيفه داريم
جانبازان در حقيقت شهيدان زنده اي هستند كه خداي متعال اين فرصت را به آنها داده كه سالهايي از عمر خودشان را همراه با مجاهدت و آزمايش دشوار بگذرانند. اين برادر جانباز، همان برادر شهيد ماست. در همان جبهه، در همان منطقه، در همان محوطه، در همان حادثه، مثلاً انفجاري رخ مي دهد يا تهاجمي از طرف دشمن با گلوله و بمب انجام مي گيرد؛ يكي از دو نفر در آن حادثه شهيد مي شوند، يكي هم مجروح مي شود؛ ليكن شهيد نمي شود. اينها در واقع يك حكم دارند؛ هر دو با همين انگيزه و با همين نيت رفتند تا در راه خدا جهاد كنند. هر دو تا مرز خطر جاني پيش رفتند، هر دو هم در معرض يك آزمايش قرار گرفتند؛ حالا يكي شهيد شد و از دنيا رفت و پرونده تلاش و كارش بسته شد - البته پرونده اجر و ثواب بسته نمي شود؛ پرونده تلاش و فعاليت و مجاهدت بسته مي شود - يكي هم زنده مانده و پرونده مجاهدت او باز است. l مقام معظم رهبري
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- گفت و گو با فاطمه عاجزپور مادر شهيد و پرستار آسايشگاه جانبازان؛تنت به ناز طبيبان نيازمند مباد
زهرا فرخي خانم فاطمه عاجزپور، مادر شهيد جواد برنده، بيست و يك سال است كه در آسايشگاه جانبازان امام خميني(ره) مشهد، از جانبازان دفاع مقدس نگهداري مي كند. براي آنها كه هنوز رگ و ريشه اي در هشت سال دفاع مقدس دارند و خاطره اي از بزرگ مرداني كه
امروز يا نيستند يا هستند و روزگار را با درد جراحت جنگ مي گذرانند، بدون اينگونه آدمها، تصويري است پر ارزش از كساني كه هنوز جنگ و آدمهاي جنگ را فراموش نكرده اند، و پس از گذشت ساليان سال، همچنان ياد و خاطره آنها را زنده نگه داشته اند.
يك پتوي گل دار قرمز بود و يك سيني، با دو استكان چاي و يك قندان. بعد هم تا دلت بخواهد صفا و صميميت !آن قدر بود كه تا بگويي بسم ا... نفهمي وقت كي تمام شد و بايد بند و بساط را جمع كرد و رفت ... پيدا كردنش كار سختي نبود. وارد آسايشگاه جانبازان كه مي شوي و از هر كه سراغ او را مي گيري راه را نشانت مي دهد. يكي خواهر صدايش مي كند، چند نفر ديگر خاله و آنها هم كه حساب سن و سال از دستشان رفته بدون رودربايستي صدايش مي زنند: «مادر»! جوري محبت مي كند كه احساس مي كني آشناي چندين و چند ساله اي !انگار كه در ميان يك خانواده بزرگ هستي. خلاصه همه طوري هستند كه احساس غربت نمي كني. پاي حرفهايش كه مي نشيني خودت را از ياد مي بري كه كي هستي و براي چه كاري به اين جا آمده اي !دور و بر پتوي گل دار قرمز او چند پرنده هم مهمان ما مي شوند، انگار پرنده ها هم او را خوب مي شناسند. شروع به صحبت مي كند ساده و صميمي، بدون آن كه خودش را اسير واژه ها كند.
شايد هر كس قصه من را بشنود با خودش فكر كند كه در آسايشگاه بودن و يا نگهداري از چنين آدمهايي، روحيه آدم را از آني كه هست بدتر مي كند، اما اگر نبود چنين جايي و اگر نبودند چنين بچه هايي؛ من سالها پيش مرده بودم. شايد از خودتان بپرسيد مگر جانبازها براي من چه هستند؟ من مي گويم همه چيز !اصلاً خود اينها روحيه و قوت قلب هستند.
اسم جنگ را چه مي توان گذاشت؟ وقتي جنگ شروع شد آشيانه خوش خيليها را از هم پاشيد. جواد من قناعت گر و دلسوز بود. موقع لباس شستن پا به پاي من لباسها را توي تشت چنگ مي انداخت. مرخصي مي گرفت و توي خانه تكاني كمكم مي كرد. يادم نمي رود هنوز سن و سالي نداشت و براي اين كه كمك خرج پدرش باشد مي رفت در مغازه و كار مي كرد. آن سال ماه رمضان بعد از ظهرها خانه نمي آمد !چرخ اش را برمي داشت و از مغازه مي رفت چهارراه مقدم و بساطش را پهن مي كرد. همان جا پنچري دوچرخه و موتور مي گرفت. نزديك افطار به خانه مي آمد و مي گفت: «مادر، دامنت رو بگير». دامنم را مي گرفتم و او جيب هايش را توي دامنم خالي مي كرد. يك قراني بود، پنج قراني بود !هر چه كه پول داشت خالي مي كرد و مي گفت: «همه اش مال تو مادر، ببين چه همه كار كردم ...» !هر وقت هم حرف از خواب و استراحت مي زدم، مي گفت: «خواب حدي داره مادر من !افطار كه كردم و نمازم رو كه خوندم، تا سحر مي خوابم!». مادرها بهتر مي فهمند كه من چه مي گويم. پنج دقيقه كه دير به خانه مي آمد، چادر به سر توي كوچه ها دنبالش مي گشتم. آن وقت كه جنگ شد و دشمن حمله كرد؛ هر چه آدم باغيرت بود تاب نياورد. جواد هم رفت و سال 63 در عمليات بدر شهيد شد و تنها خاطره هايش را برايم جا گذاشت.
آمدند گفتند: تو مادر شهيدي، نبايد سنگر را خالي كني. نه به دستم اسلحه دادند و نه گذاشتند توي سنگر پسرم بنشينم. دستم را گرفتند و بردند آسايشگاه جانبازان امام خميني !چه مي دانستم آسايشگاه جانبازان كجاست. آدمهايي كه آن جا بودند همه سالم به نظر مي رسيدند. يا روي ويلچر بودند و يا روي تخت درازكش افتاده بودند. اصلاً به آدمهاي مريض هم نمي خوردند. وقتي فهميدم يا از گردن قطع نخاع هستند يا از كمر، حال و روزم بدتر شد. تحمل اين وضعيت برايم خيلي سخت بود. اولين برخوردم در آسايشگاه با ابراهيم فراستي بود. همه «ابرام»، صدايش مي زدند. خواست خودش بود. مي گفت: «ابرام» يعني پافشاري، مونده تا به اون چيزي كه مي خوام برسم!» هنوز هم دارد پافشاري مي كند. جانباز قطع نخاع از گردن است. اين جور آدمها هر دردي و هر عفونتي توي بدنشان باشد، اثرش را روي سرشان مي گذارد، چون بقيه قسمتهاي بدن كه حس ندارد. فقط سردرد مي شوند، آن قدر كه احساس مي كني قرار است چشمانشان از حدقه در بيايد !آن روز ديدم او را كنار استخر مي برند. بلافاصله به كنارش رفتم و اسمش را پرسيدم. گفتم: «پسر جان !چرا اين قدر چشمات قرمزه؟» گفت: «سرم درد مي كنه.» تو همان شرايط هم لبخند روي لبهايش بود. هر چه بود و هر اتفاقي مي افتاد، خنده از لبش كنار نمي رفت. به چشمهايش كه نگاه كردم احساس كردم جواد رو به رويم نشسته و دارد درد مي كشد. حس كردم، درد، درد خودم است. افتادم دنبال گل ختمي. همان دور و برها زياد بود، يك دسته گل ختمي جمع كردم. وسيله هم كه نبود. گلها را لاي دو تا سنگ گذاشتم و كوبيدم خوب كه له شد آنها را لاي يك پارچه گذاشتم و روي پيشاني «ابرام» پهن كردم. خيلي نگذشته بود كه ديدم آرامتر شده است. گفت: «الهي خير ببيني مادر !درد سرم ساكت شد». انگار كه درد را از سر جوادم برداشته باشم، همان جا بود كه با خودم گفتم، من اين جا مي مانم و به جانبازها كمك مي كنم. اين جا همه مثل جواد هستند. اما همان لحظه كه اين تصميم را گرفتم خيلي دلم شكست !وقتي پسرم داشت درد مي كشيد چه كسي سرش را به دامن گرفت؟ چه كسي او را جمع كرد؟ حالا براي من فرقي نمي كرد !جواد يا «ابرام»، مادر، مادر است و اينها همه بچه هاي اين مملكت هستند و بچه هاي مملكت من، بچه هاي خود من.
من بچه هايم را خيلي دوست دارم. خيلي، بي نهايت !ولي به جواد آن قدر وابسته بودم كه وقتي يك ربع، نيم ساعت دير مي آمد مي رفتم دم در حياط و منتظر مي شدم. نزديك به 20 سال يا 22 سال است كه جواد رفته اما فكر مي كنم كه هنوز ده، بيست روز است كه جواد شهيد شده! يك شب قبل از اين كه خبر شهادت جواد را بياورند خواب ديدم خانه، كنار جاده است و جواد يك كيسه برنج رو دوشش گذاشته و ساكش را هم در دست گرفته و به سمت خانه مي آيد. من به سمت جواد دويدم و گفتم: «مادر، من برنج مي خوام چه كنم؟ چرا خودت رو اينقدر اذيت مي كني. وقتي كيسه برنج را از روي دوشش پايين آوردم ديدم يقه پيراهنش خوني است !گفتم: «جواد، پيرهنت چرا خونيه، مجروح شدي»؟ گفت: «گريه نمي كني»!؟ گفتم: «نه مادر!»، گفت: «قسم بخور كه گريه نمي كني!»، گفتم: «به اين امام رضا(ع) كه روبروش هستم گريه نمي كنم»، گفت: «قول دادي ها، قسم هم خوردي». بعد پشت گردنش را نشان داد. گفتم: «خدا مرگم بده مادر، چرا زخمت را پانسمان نكردي؟ عفونت مي كنه، آلوده مي شه!» گفت: «زخمم خوب شده، پانسمان نمي خواهد!» از خواب پريدم. دلم گرفته بود. فرداش خبر شهادت جواد را دادند. داستاني طولاني دارد. پدرش خيلي گريه مي كرد. گفتم: «خدا را شكر كن جواني را كه بزرگ كردي، اهل و صالح بود. براي اسلام رفت و در راه اسلام شهيد شد. باعث افتخار است. خدا به تو عزت داد. نزد همه سربلندت كرد، پاشو و گريه نكن». وقتي جنازه جواد را تحويل گرفتيم، همه جاي بدن او سالم بود و فقط يك تير به گودي گردن او خورده بود.»
صد بار، هزار بار، براشون حرف زده ام. وقتي جدي هستند همه شان مي گويند: «شما از مادر هم به ما نزديك تري»، اما وقتي شوخي هايشان گل مي كند، مي گويند: «مادر، چاخان نكن!» سر به سرم مي گذارند. مي گويم چاخان نمي كنم. واقعاًَ دوستتان دارم، مثل جواد، محمد، محمود، حسين، حسن. آخر من 6 تا پسر دارم! احساسات مادري، عجيب است. اگر بچه ات از آن لحظه اي كه خوابيده، يكي دو دقيقه ديرتر بيدار شود مي گويي، اين بچه ام چه شده، مي روي بالاي سرش تا ببيني چرا دير بيدار شده و هر دم به او رسيدگي مي كني. حالا هم واقعاً وقتي يكي از اينها مريض مي شوند اصلاً آرام و قرار ندارم. احساس مي كنم بايد هر دم به آنها سر بزنم. مثلاً امروز آقاي رحمتي يه خورده كسالت دارد و مريض است. روزي دو مرتبه، سه مرتبه لباسها و وسايلش را جمع مي كنم و مي شويم. هي مي روم و حالش را مي پرسم. وقتي مي گويم: «داداش حالت بهتر شد يا نه»، حس مي كنم سبك مي شود. حس مي كنم غريب نيست.
بعضي وقتها احساس خستگي مي كنم. نه اين كه جسمي و روحي !نه !يك وقتهايي احساس غربت مي كنم. احساس تنهايي دارم. اما بعد به خودم مي گويم: «چرا احساس غربت مي كني، وقتي اين همه جواد اين جا نشسته اند». زنده باشند الهي، بعد بلند مي شوم و سراغ همه شان مي روم. يكي يكي حالشان را مي پرسم و اگر كاري داشته باشند انجام مي دهم. مرخصي كه مي روم دوست دارم زودتر تمام شود و به آسايشگاه برگردم. نمي دانم فردا كه بازنشسته شوم چه كنم؟ الان همه بچه ها رفته اند سر خانه و زندگيشان. آن زمان يك سفره فقيرانه اي بود. همسرم در شهرداري كار مي كرد، خودم پشم مي ريسيدم. بچه ها هم كمك مي كردند، شش كاسه آب گوشت مي كشيدم. از گوشه هر كاسه يك لقمه مي خوردم سير مي شدم. با تمام زندگي فقيرانه اي كه داشتيم زندگي مان خوش بود. همان نان و آب گوشت يا اشكنه اي كه درست مي كرديم، دور هم جمع بوديم و به آن غذاي ساده به اندازه پلو هفت رنگ برايمان خوشمزه بود. اگر نبود چنين جايي و اگر با اين بچه ها سر و كار نداشتم من مرده بودم. اگر اين جا نبود فكر نمي كنم تا به حال زنده مي ماندم. من اين قدر به اينها وابسته شده ام كه اگر يك روز بگويند: «خانم عاجزپور از فردا شما به آسايشگاه نياييد»، تحملش براي من خيلي سخت است. گاهي عباس كلانتر مي گويد: «بابا دست بردار، خسته شدي، برو تا دو آدم جوون به نون و نوايي برسند. بشين تو خونت. خانمي كن، دستور بده!». آخر عباس كلانتر با جواد من خيلي دوست بودند. او يك وقتهايي مي گويد: «يادته جواد در مغازه آقاش كار مي كرد؟ خوش به حالت رفت!» من هم مي گويم: «مادر جان تو هم خدمت كردي، تو هم خوش به حالت». يك جانبازي هست كه هر دو تا چشمهايش در جنگ كور شده، اين قدر اين پسر پاك و نجيب است كه حرف ندارد. زمان جنگ وقتي شنيدم مجروح شده، رفتم بيمارستان امام رضا(ع). موج گرفتگي داشت. اصلاً حالت ديوانگي و جنون بهش دست داده بود. با خانمش بالاي سرش رفتم، گفت: «الان وقت نماز است». يك مهر داديم و گفتيم: «نماز بخوان» ا... اكبر گفت و بعد هم گفت: بقيه اش باشه براي فردا!» يعني اين قدر قاطي كرده بود. الان بيست سال و خورده اي است كه هر دو هفته يا سه هفته يك بار به آسايشگاه مي آيد و مي گويد: «با اين كوري همه اش مزاحم تو مي شوم». مي گويم: «مادر اين حرفها را نزن، الهي زنده باشي»، بعد براش آب و غذا و چايي مي آورم و از او پذيرايي مي كنم. من با اين جانبازان انس گرفته ام.
قبلاً اگر غصه يك جواد بود، حالا غصه اين همه جواد. من هم آدميزاد هستم، بارها و بارها با سردرد فراستي، سردرد شدم. بارها و بارها با ناله و فريادشان داد زدم. اگر جايي با آدمهايي زندگي كني، دوستشان داشته باشي و بداني فردا، نه!، هفته ديگر، نه !ماه ديگر و ... قرار است از دنيا برود چه حالي به تو دست مي دهد؟ يكي از جانبازها فاميلش كربلايي بود. اسير عراقيها بود. در اسارت كه بوده، ضربه سختي به سرش زده بودند. اول خوب بود. كمي حرف مي زد اما به مرور زمان چون مخچه اش دچار مشكل شده بود حرف زدنش كم و كمتر شد تا اين كه ديگر نتوانست حرف بزند، نتوانست غذا بخورد و ... بايد دستت را ثابت زير چانه اش مي گذاشتي تا از لرزش بماند تا بتواند يك قاشق غذا بخورد. چه مادري داشت !هر روز در خانه غذا درست مي كرد، همه جور سبزيجات و ... را چرخ مي كرد. مي پخت، آبش را صاف مي كرد و مي آورد اين جا، با قاشق و سرنگ توي دهانش مي ريختيم تا غذايي خورده باشد. يادم هست مادرش سه سال همين غذا را هر روز مي آورد. توي آن 5 تا 6 سالي كه وضعش اين بود چه كشيديم !از آخر هم شهيد شد. الان به عكسش كه نگاه مي كنم و تخت خالي اش را كه مي بينم، جگرم كباب مي شود. وقتي يادم مي آيد روزهاي آخر مثل پوست و استخوان شده بود و ... خيلي مظلوم شهيد شد، خيلي مظلوم!
هر كس نداند، فكر مي كند اين جا همه اش درد است و غم و غصه، ولي اين طور نيست. اينها اصلاً خودشان قوت قلب هستند، خود روحيه هستند، درد هم كه مي كشند، مي خندند، بايد ظهر اينجا باشيد تا ببينيد اين جا توي سالن غذا خوري چه خبر است !روحيه را بايد اين جا و در اين جا ديد. اصلاً اگر خداوند متعال اين روحيه و صبر را به اينها نداده بود، هيچ كدامشان دوام نمي آوردند. ايماني كه جانبازان به خدا و ائمه دارند تحمل دردها را برايشان آسان كرده است. من حدود بيست و يك سال است در اين جا خدمت مي كنم و در اين مدت حتي يك بار يك شكايت كوچك هم از زبان اينها نشنيدم. در اوج درد مي گويند: «الهي شكر، الهي راضي ام به رضاي تو».
يكي ديگر از جانبازان بود كه كليه اش مشكل داشت. هميشه از شدت درد به خود مي پيچيد. آن قدر درد داشت كه سرش خم مي شد و به زانوهايش مي رسيد. درد كه فقط درد جواد نيست؛ جوادهاي من به سرعت از دست مي روند و من مادر كاري از دستم برنمي آيد. فقط مي ايستم و تماشا مي كنم. جواد من يك گلوله خورد و شهيد شد، اما اين جا ذره ذره آب شدن پسرهايم را مي بينم و مي سوزم. بارها و بارها از خدا كمك مي خواهم . مدام بالاي سرشان مي روم و حالشان را مي پرسم و يك ليوان آب به دستشان مي دهم. فقط دعا مي كنم و دعا! lll روز مادر كه مي شود، همه مرا مادر صدا مي زنند. بعضي وقتها با يك شاخه گل يا كادويي كوچك روز مادر را به من تبريك مي گويند. البته من توقعي ندارم و وظيفه ام را انجام مي دهم، اما بچه ها به من لطف و محبت دارند. من توقعي ندارم همين كه خنده را روي لبهاي آنها مي بينم، براي من يك دنيا خوشحالي است. كاري كه از دستم براي آنها برنمي آيد. تنها كاري كه مي توانم بكنم اين است كه لباسهايشان را مي شويم، اتو مي كشم، پارگي لباسشان را مي گيرم، دكمه هايشان را مي دوزم، آب و غذايشان را مي دهم، خلاصه هر كاري كه در توانم باشد. الان ديگر 55 سال دارم. به قول بچه ها «وقتش رسيده كه بازنشسته شوم!» حالا ديگه كمتر داخل آسايشگاه مي روم. بچه ها سر به سرم مي گذارند و مي گويند: «خاله، پير شدي ها!» بين من و بچه ها يك علاقه دو طرفه به وجود آمده است، بيشتر از صد بار و بارها بهشان گفته ام كه چقدر دوستشان دارم. الان ما همه عضو يك خانواده هستيم، خانواده جانبازان !اينها همه پسرهاي من هستند و خانواده شان، خانواده من. تابستان كه مي شود حدود 600 جانباز اين دور و بر رفت و آمد مي كنند و همه نگراني ام اين است كه اگر فردا بازنشسته شوم چطور دوري اين خانواده بزرگ را تحمل كنم؟ اميدوارم تا زنده هستم از پا نيفتم و بتوانم تا جان در بدن دارم در خدمت اين جانبازان باشم و هر كاري دارند برايشان انجام بدهم. خلاصه مادر جان شيرين ترين لحظات زندگي براي من آن وقتي است كه بچه هاي آسايشگاه مرا صدا مي زنند: «مادر» !باور كنيد، مثل عسل شيرين است!
خانم فاطمه عاجزپور مادر شهيد «جواد برنده» بيست و يك سال است در آسايشگاه جانبازان امام خميني(ره) از جانبازان دفاع مقدس نگهداري مي كند و ما فقط توانستيم لحظاتي از خاطرات، كارها و محبتهاي او را از زبان خودش بازگو كنيم. خيلي دوست داشتيم بدانيم كه بانو عاجزپور در جمع زنان ايثارگر نمونه كه اخيراً از آنها قدرداني شد، بوده يا نه، اما از اين كه مبادا جواب ما نه !باشد هيچ پرسشي در اين باره نكرديم، هر چند بعد از مصاحبه اطلاع پيدا كرديم كه ايشان در جمع زنان نمونه ايثارگر نبوده اند!! به راستي آيا بانو عاجزپور بانوي نمونه ايثارگر، و بانواني مانند او شايسته قدرداني نيستند!؟ l معاونت پژوهش بنياد شهيد و امور ايثارگران خراسان رضوي
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- حالا ديگر قطاري به سمت غرب و جنوب نمي رود
* عباسعلي سپاهي يونسي
يادش بخير. انگار همين ديروز بود، به خانه برگشته بودي. نتوانستي بيشتر بماني. تقصير گلوله هايي بود كه مي خواستند زمين گيرت كنند. دلت نمي خواست ولي به خانه آمدي. دلتنگي مي كردي، شهر جاي عاشقي كردن نبود.
بيمارستان، خانه، خانه، بيمارستان. مگر مي شد ماند و حسرت خورد؟ اصلاً نمي شد جنگ را از قاب تلويزيون تماشا كرد. دلت مي خواست مي توانستي راهي مي شدي و مي رفتي و باز هم تن به آب مي زدي. مي رفتي و نمي ماندي. يادش بخير، انگار همين ديروز بود. باز هم دلت هوايي شده بود. خيلي وقتها اين جوري مي شد. دل كه هوايي بشود، نگه داشتنش مشكل است. مثل اين است كه خواسته باشي يك عالمه موج دريا را در كوزه اي تنگ و تاريك بريزي. خودت كه بهتر مي داني، كوزه هرگز تحمل دريا را ندارد. دريا بايد تلاطم كند. تلاطم را كه از دريا بگيرند، ديگر دريا مي شود يك بركه. يك بركه كه اندازه اش بزرگ شده است.
نتوانستي ديگران را راضي كني كه مي تواني باز هم در ميان آتش و خون قدم بزني. گفته بودند بايد مدتي ديگر هم بماني. « شايد روزي برگشتي... شايد.» و... .
و تو بغض كرده بودي، دلت مي خواست گوشه دنجي پيدا مي كردي و يك عالمه دلتنگي ات را گريه مي كردي و آن روز يادت آمد چقدر شهر براي گريه كردن نامناسب است. جبهه براي گريه خوب است. شب كه تاريك مي شود، شب كه منورها آسمان شب را براي لحظاتي روشن مي كنند، شب كه قرار است حمله شروع شود، شب كه بچه ها همديگر را مي بوسند و التماس دعا دارند، جبهه، جبهه، جبهه ....
گفته بودي حالا كه نبايد بروم، مرا به رفتن بچه ها برسانيد، مي خواهم دستي تكان بدهم، تماشايي بكنم، مي خواهم.....
و خود را ناگهان كنار قطار سبزي ديدي. قطاري كه همه را مي برد، ولي تو را نه! با خودت فكر كردي، يعني من فقط زيادي ام. اين قطار، اين همه صندلي، اين همه جا؟ چرا من نمي توانم؟ چرا پس مرا نمي برد؟ مگر من چند نفرم؟! هيچ كس پاسخت را نداد. تو دلتنگ تر شدي و چشمهايت قرمز شد. همين جوري است ديگر، بعضي وقتها گريه نكرده، چشمها قرمز مي شود! اينها را بهتر از من مي داني. من را باش كه دارم براي تو تعريف مي كنم. «قطار سبز، قطار سبز، چقدر رنگ سبز براي بعضي ها خوب است، چقدر قطار براي بعضي ها خوب است» و هي با خودت حرف زدي و خودت را دلداري دادي. «مي روم، بگذار چند روزي بگذرد... من هم مي روم... اصلاً قرار نيست بمانم.»
يادش بخير حالا سالها از آن روزها مي گذرد. قطارهاي زيادي رفته اند، اما حالا ديگر نه قطاري مي رود، نه قطاري بر مي گردد. قطارها هم اين روزها دلتنگند. دلشان هواي آن روزها را مي كند. حركت بر ريلهاي جبهه و جنگ مزه ديگري داشت. احساس مي كردي داري به سمت بهشت مي روي و فرشته ها را به خانه هايشان مي رساني، اما حالا چه؟! حالا قطارها با اين همه دلتنگي چه كار كنند؟ چه كار كنند تا دلشان كمي آرام شود، چه كار كنند تا خاطره آن روزها را زنده كنند تا ديگر هي صبح تا شب حسرت نخورند؟
راستي تو حالا كجايي؟ چه مي كني؟ ماندي يا رفتي؟ در زميني يا در آسمان؟ دلم برايت تنگ است. خيلي وقت است نديدمت. هنوز هم مي توانم بنويسم، ولي مگر اشك مجالم مي دهد. مواظب خودت باش. به قطارها هم سلام برسان. بگو: «يادش بخير سمت جبهه...»
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- لحظاتي با «بهروز رحيمي»، جانباز هنرمند؛براي مبارزه با موجها، بايد دل به دريا زد
خديجه زمانيان سه روز بيشتر طول نكشيد كه قبول كرد جانباز شده. تنها سه روز طول كشيد تا بفهمد فقط يك دست و يك پا دارد و بايد تا سالهاي سال با همين شرايط زندگي كند و با همه چيز كنار بيايد. شروع كرد به كتاب خواندن، خواندن كتابهايي كه درباره زندگي مجروحان
جنگي و يا معلولان نوشته و يا ترجمه شده بود، اما ديد روحيه خودش بالاتر از همه آن شخصيتهاي داستاني است. تصميم گرفت قبول كند كه از اين به بعد بايد با يك دست و يك پا زندگي و با دست و پاي ديگرش خداحافظي كند، انگار كه هيچ وقت آنها را نداشته. **** مي گويد: خدا خواسته كه من از 21 سالگي اين طور زندگي كنم و من بايد خواست خدا را قبول مي كردم سخت بود، اما قبول كردم، قبول كردم كه بمانم و مبارزه كنم. **** سال 59 بود و هنوز اوايل جنگ و بعد از حصر آبادان. بهروز رحيمي، 21 سال بيشتر نداشت كه به جبهه رفت و از ناحيه دست و پا مجروح شد. در 27 سالگي ادامه تحصيل داد و ليسانس زبان و ادبيات فارسي را از دانشگاه فردوسي مشهد گرفت. همه كساني كه به حوزه هنري و يا جلسات ادبي و هنري مشهد رفت و آمد مي كنند، بهروز رحيمي را مي شناسند، چون پاي ثابت اين جلسات است. براي همه اين سؤال هست كه بهروز رحيمي با اين شرايط و وضعيت جسماني اش چطور اين همه فعاليت مي كند و در همه جا حاضر است؟! او مسؤول بخش ادبي حوزه هنري، يكي از اعضاي كارشناسي گروه تلويزيوني بسيج، رئيس هيأت مديره انجمن نويسندگان بنياد حفظ آثار و ارزشهاي دفاع مقدس است؛ به طور كلي پل ارتباطي بين هنرمندان مشهدي با بسيج، بنياد شهيد و بنياد حفظ آثار و ارزشهاي دفاع مقدس است. او با اين فعاليت به همه ثابت كرده كه بدون در نظر گرفتن شرايط جسماني اش هر جايي خواسته حاضر شده و جانبازي و شرايط جسماني اش نتوانسته او را خانه نشين كند. خودش مي گويد: براي كساني مثل من و با شرايط من، ورود در عرصه كار و فعاليت دو بعد دارد. ما اول بايد خودمان را باور كنيم كه مي توانيم به آن جايگاهي كه در ذهنمان هست، برسيم و بعد ديگران را به اين باور برسانيم و مطمئناً ثابت كردن و باور ديگران از باور خودمان سخت تر است. رحيمي مي گويد: اگر به خدا توكل داشته باشيم، مي توانيم هم خودمان را باور كنيم و هم ديگران را به اين باور برسانيم كه ما مي توانيم. يك جانباز بايد قبول كند كه اگر ديگران در عرض نيم ساعت به سر كارشان مي رسند، براي ما همين كار يك ساعت طول خواهد كشيد. يك جانباز بايد باور كند كه سخت تر و ديرتر از ديگران به آن چه مي خواهد مي رسد، اما سرانجام مي رسد. حداقل اين طور بقيه مي فهمند كه ما نيازي به ترحم نداريم و اگر قرار است كمكي به ما بشود، بايد اجازه بدهند، كاري را كه مي خواهيم انجام بدهيم. اجازه بدهند خودمان تجربه كنيم و مطمئناً هر چه سختي ها را تجربه كنيم، قوي تر خواهيم شد. نمي شود پاي كوه نشست و از هراس افتادن، به بالاي آن صعود نكرد. نمي شود كنار ساحل نشست و از ترس موجها، به دريا نرفت. بايد دل به دريا بزنيم تا بتوانيم با موجها مبارزه كنيم. مبارزه آدم را قوي مي كند. به نظر رحيمي با انجام كارهاي كوچك، اعتماد مديران و مسؤولان جلب مي شود و به اين باور مي رسند كه ما هم مي توانيم. صبر و جستجوگري، يك جانباز را به نقطه خوبي مي رساند؛ نقطه انجام كار و جلب اعتماد ديگران. **** خانواده و دوستان يك جانباز جايگاه مهمي در باور توانايي هاي يك جانباز دارند. رحيمي مي گويد: تا قبل از ازدواج، مادرم و برادرم به من كمكهاي زيادي كردند. آن قدر با من سر و كله زدند تا از وارد شدن به محيطهاي بزرگ و اجتماعي با شرايط و وضعيت جديدم، نترسم. دوستان هم در اجتماعي شدن من تأثير زيادي داشتند. يادم مي آيد با جانبازان جلساتي داشتيم كه دور هم جمع مي شديم و به هم روحيه مي داديم. به هم تلقين مي كرديم كه فرصت تحصيل، فرصت كار، فرصت زندگي از ما گرفته نشده. از همان جمع بود كه هر كدام از ما خودمان را وارد عرصه هاي فرهنگي مي كرديم و به يكديگر براي انجام فعاليتها روحيه مي داديم و راهنمايي مي كرديم. راه هاي رفته و تجربيات را به هم منتقل مي كرديم و همديگر را تنها نمي گذاشتيم. همه اين با هم بودن ها به من و همه دوستانم كمك كرد كه خودمان را از حصار ناتواني هاي احتمالي بيرون بكشيم و مثل بقيه كار كنيم. **** رحيمي در همان ابتداي جنگ مجروح شد و ديگر نتوانست به جبهه برود. خودش مي گويد: من آن زمان ساكن بجنورد بودم. بعد از مجروح شدنم تصميم گرفتم درس بخوانم و در حين درس خواندن بيشتر با دوستان جانباز ديگر درگير كارهاي فرهنگي مربوط به پشت جبهه شوم. الان كه كارهاي مربوط به دفاع مقدس را انجام مي دهم با خودم مي گويم كاش افتخار بيشتر به جبهه رفتن را پيدا كرده بودم. **** دغدغه اصلي بهروز رحيمي ادبيات داستاني است. مي گويد: از همان ابتدا به داستان و داستان خواندن علاقه داشتم و سعي مي كنم جلسات داستان و نقد داستان برگزار كنم، اما هميشه دوست داشته ام شرايطي فراهم شود تا بتوانم براي جانبازان و يا خانواده هاي جانبازان، كلاسهاي نمايشنامه نويسي، فيلمنامه نويسي و كلاسهاي هنري بگذارم؛ چون گمان مي كنم به اين صورت جانبازان، خودشان بهتر از هر كس ديگري مي توانند ارزشهاي جنگ و دفاع مقدس را با يك داستان، يك فيلمنامه، يك نمايشنامه، يك تئاتر و يا يك تابلوي نقاشي بازآفريني و ماندگار كنند. هميشه خواسته ام اين شرايط و امكان برايم فراهم شود؛ چون تصور مي كنم اگر اين كار را بكنم از نظر وجدان كاري، آسوده تر خواهم بود.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- تصوير جانبازان در رسانه هاي ديداري ؛ در قاب خاطره
مليحه پژمان 26 سال از شروع جنگ تحميلي مي گذرد. از همان روزهاي اول جنگ، هنرمندان بسياري آستين همت بالا زدند و با خلق آثار هنري، به تصويرگري اين رويداد مهم پرداختند و نتيجه اش خلق آثار متعددي است كه تا به امروز در عرصه هاي مختلف هنري ادامه دارد؛ آثاري كه گاه شيرين و واقعي است و بر دل ها مي نشيند و گاه تلخ.
در اين ميان، اگر بخواهيم به سهمي كه جانبازان و آزادگان و خانواده شهدا در جريان اين جنگ داشته اند بپردازيم و اينكه اين آثار هنري اعم از سينما و تئاتر و تلويزيون تا چه اندازه در ارزشگذاري، ايجاد جو تكريم و احترام و حمايتهاي همه جانبه از اين قشر در جامعه موفق بوده اند، بايد سراغ كساني برويم كه هم خود از اهالي جبهه و جنگ هستند و هم دستي در آفرينش و خلق آثار هنري دارند: به اين بهانه، پاي صحبتهاي سه تن از كساني نشستيم كه خود هم هنرمندند و هم جانباز.
تصوير سينما از جنگ غيرواقعي است! جانباز مجتبي شاكري / نويسنده، محقق و منتقد سينما شاكري درباره فيلمهايي كه تا به حال درخصوص جنگ و شخصيت جانباز ساخته شده، مي گويد: واقعيت اين است كه در مورد جانبازان خيلي كم فيلم و يا تئاتر ساخته شده و چون بعضي از اين فيلمها توسط كارگرداناني ساخته شده كه خودشان جنگ را از نزديك لمس نكرده اند، نتوانسته اند با واقعيتها ارتباط برقرار كنند، به همين دليل در بعضي از اين فيلمها، تصاوير و داستانهاي غيرواقعي در مورد جنگ مي بينيم. شاكري كه خودش از ناحيه دست و دو چشم آسيب ديده است، در مورد تصويرهاي غيرواقعي ادامه مي دهد: من قبول دارم كه هنر، تلفيقي از واقعيت و تخيل است و شخصيتهاي اين فيلمها هم بايد تلفيقي از واقعيت و تخيل باشند، اما متأسفانه بعضي از كارگردانان نتوانستند در شخصيت پردازي خوب عمل كنند، شخصيتها منطقي نيستند. برخي كارگردانان در فيلمهايشان حوادث و واقعيات جنگ را نشان مي دهند، اما برخي هم قصه اي را طراحي مي كنند كه واقعيت ندارد. آدمهايي در برخي از اين فيلمها حضور دارند كه درك صحيحي از مسأله و مشكل جانباز ندارند. اين دور از واقعيت است. زيرا مردم ايران هميشه جانبازان را مورد احترام قرار داده و مي دهند. به عقيده من، ساخت چنين فيلمهايي به شخصيت جانباز لطمه مي زند و اين خطا، در روايت آثار جنگي بسيار ديده مي شود. شاكري ادامه مي دهد: بنابراين، اگر به حجم كارهاي سينمايي در اين حوزه توجه كنيم، نمره خوبي براي آن در نظر نخواهيم گرفت، اما در سيما كه يك رسانه گسترده است، برنامه هاي خوبي دنبال مي شود، مثل پخش گزارشهاي ورزش جانبازان، پارا المپيك و يا گفت و گوهاي موردي با جانبازان و مستندهايي در مورد شخصيت جانبازان كه در مخاطبان تأثير بالايي دارد و قابل تقدير است. شاكري در مورد فعاليتهاي مكتوبي كه تا به حال براي جانبازان انجام شده، مي گويد: خاطراتي كه از جانبازان چاپ مي شود، بسيار خواندني است و ما در اين بخش به شدت دنبال جمع آوري اين خاطرات هستيم. كاري كه در بنياد جانبازان و بنياد حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس انجام شده و بسيار ارزشمند است. در اين بخش چهره هاي پرحادثه مي آيند و به روايت گذشته اي مي پردازند كه خودشان در آن حوادث حضور داشته اند. وي مي افزايد: ما در بخش خاطره در دنيا حرف اول را مي زنيم. يعني خاطراتي كه جانبازان ما دارند، براي دنيا هم قابل شنيدن است. خاطره نويسي به عرصه داستان كوتاه هم بسيار كمك مي كند. اين حوادث براي به تصوير كشيدن، ظرفيت بسيار بالايي دارند. گذشته از اين، ما در زندگي همه جانبازان حوادثي به اين شكل داريم كه اگر در قالب سينما به تصوير كشيده شود، بسياري از تكرارهايي را كه در فيلمهايمان به آنها دچار شده ايم، از بين مي برد.
براي هنر جانبازان، جايگاه سازماندهي شده نداريم مهدي متوسلي / نويسنده و كارگردان تئاتر مهدي متوسلي به عنوان كسي كه با وجود 70 درصد جانبازي، سالها در عرصه هنر تئاتر كار كرده، درباره وضعيت تئاتر جانبازان مي گويد: «اساساً ما در بخش هنر جانبازان جايگاه سازماندهي شده اي نداريم. با توجه به اينكه خودم سالهاست در اين عرصه كار مي كنم، تا به حال از بنياد، تماس، مساعدت و يا تعاملي نديده ام. البته شايد بخشهايي باشد كه من از آن بي اطلاعم، اما جانبازان زيادي را سراغ دارم كه در عرصه هاي هنري فعاليت مي كنند و همه آنها از اينكه يك انجمن اختصاصي هنري براي جانبازان نداريم گلايه دارند». متوسلي به فرهنگ سازي در زمينه شناخت بيشتر نسبت به جانبازان اشاره مي كند و در ادامه مي گويد: «من تئاترهاي زيادي را ديده ام كه حتي در گروه اجرا هم بچه هاي جانباز حضور ندارند، اما شخصيت جانباز به عنوان محور اصلي نمايش قرار گرفته و از جانباز به عنوان يك شخصيت فاخر ياد شده است. به عقيده من، مردم ما فرهنگ بسيار بالايي دارند و جانبازان هميشه مورد احترام آنان بوده و هستند. گاهي تحليلها و نقدهايي در مورد شخصيت جانبازان انجام شده، اما همه در كمال احترام بوده است». از متوسلي مي پرسم، چرا تاكنون جايگاه ثابتي براي تئاتر جانبازان پيش بيني نشده، كه مي گويد: «شايد يكي از دلايل آن، اين باشد كه هميشه هنر جانبازان - به خصوص تئاتر - به شكل خودجوش دنبال شده است. من متنهاي خوبي را در مورد پرداختن به شخصيت جانبازان خوانده ام و حتي نمايشهاي بسيار قوي را ديده ام كه حتي نويسنده و يا كارگردان آن كارها جانباز نبوده اند. پرداختن به شخصيت جانبازان هميشه مورد نظر بوده و شايد همين حركتهاي خودجوش نياز به تشكلهاي دولتي را كم رنگ مي كرده است. با وجود اين، عقيده دارم بايد اين مراكز شكل بگيرند». متوسلي كارگردان نمايش «از خاك تا افلاك» است. نمايشي كه اخيراً حدود 100 اجرا داشت. ايشان درباره اين نمايش مي گويد: «از خاك تا افلاك» را اخيراً كار كردم كه به جرأت مي توانم بگويم استقبال كم نظيري از اين نمايش صورت گرفت. به خصوص اجراي خوب آقاي اكبر عبدي كه در نقش يك جانباز ظاهر شدند، به عقيده من شيريني و جذابيت اين نقش، به موفقيت اين كار افزود و اگر قرار باشد در آينده نمايشي را در مورد شخصيت جانبازان به روي پرده ببرم، به روحيه مقاومت و مبارزه جانبازان خواهم پرداخت. به عقيده من جانبازان هميشه در حال مقاومت و مبارزه هستند. اگر جانبازي درصد بالايي دارد و متحمل درد بيشتري است، در حال مجاهده بزرگتري است». از متوسلي مي خواهم به عنوان آخرين حرفها هر چه دوست دارد بگويد كه در ادامه مي افزايد: «من به جوانان توصيه مي كنم از آسايشگاههاي جانبازان ديدن كنند. آن وقت درس مبارزه، ايستادگي و توكل به خدا را مي آموزند و كوچكترين مشكلات، آنها را ناراحت نمي كند».
حق مطلب نسبت به جانبازان ادا نشده است «محمدرحمان نظام اسلامي» / مجري تلويزيون «نظام اسلامي» در مورد فعاليتهايي كه براي جانبازان انجام شده است، مي گويد: تلاش زيادي توسط مسؤولان و دست اندركاران انجام شده كه در جاي خودش قابل تقدير است، اما حق مطلب نسبت به جانبازان ادا نشده است. گاهي مي شنوم جانبازي در پيچ و خم ادارات گرفتار شده كه خيلي متأثر مي شوم. اين براي كساني كه به نوعي از خاك و ناموس اين سرزمين دفاع كردند، يك واقعيت تلخ است. به عقيده من ايجاد هرگونه زمينه شغلي براي اين قشر از جامعه كه سهم بزرگي در دفاع از وطن در برابر هجوم دشمن برعهده داشتند، كمترين كاري است كه مي شود براي آنان انجام داد. «نظام اسلامي» كه خودش در سال 62 در عمليات خيبر از ناحيه پاي چپ مجروح شده، درباره فعاليتهايي كه تا به حال صدا و سيما در خصوص جانبازان انجام داده، مي گويد: رسانه ملي تاكنون در اين زمينه قدمهاي خوبي برداشته و در برنامه هاي مستندي مثل «ايثارگران»، «تا انتهاي حضور» و برنامه هاي مناسبتي دفاع مقدس، به بررسي شخصيت جانبازان پرداخته كه همه اينها حس قدرشناسي صدا و سيما را در مقابل جانبازان نشان مي دهد. اين مجري تلويزيون در پايان مي گويد: اگر بخواهم خودم تهيه كننده برنامه اي براي جانبازان باشم، دو وجه شخصيت جانبازان يعني «توكل بر خدا» و «خودباوري» را حتماً مدنظر قرار مي دهم.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- نامه يك دختر جانباز ؛ چشمهايت را يك بار ديگر باز كن!
راضيه رحيمي به تو مي نويسم. به تو كه جنس نفسهايت، نشانگر سالهاي ايستادگي توست. به تو پدر كه روزي فروغ چشمانت، لرزه بر تن اجنبي انداخت و امروز كور سوي نگاهت، فرداي پر رنگ مرا رقم مي زند.
پدر، هر لحظه از زندگي ام را به ياد پايداريت رنگ مي زنم و حضور مردانه ات را با زيباترين واژه ها بر لوح دلم حك مي كنم. عاشقانه پاهاي بي رمقت را كه روزي گامهاي بلند سرافرازي را برداشته، بوسه باران مي كنم و دستانم را نوازشگر زخمهايت. گرچه امروز محتاج لحظه اي نفس كشيدني، ولي روزگاري نه چندان دور، فرصت ندادي كه حتي لحظه اي هواي پاك وطن، آرامش بخش بيگانگان شود. چه شبها كه بر بستر دشت نياسودي تا چشم غفلت زده دشمن را به تير هلاكت كور كني و چه روزها كه در سوزش آفتاب بر خار و خاشاك بيابان سينه خيز رفتي تا معبر عشق باز كني و قلب دشمن را نشانه روي. چه مظلومانه پيكرت را آماج تازيانه هاي نفرت نامردان كردي و چه بي پروا صداي فرياد «يارب يارب» ات را از لابلاي دود و گرد و غبار سنگرت به عرش اعلي، آنجا كه قداست اهورايي اش جز پاكي و پايبندي را بر نمي تابد رساندي. پدر !هر بار كه مي آمدي، تاب و قرار ماندن نداشتي و مي گفتي: انگار تكه اي از وجودم را در آن سرزمين آتش و خمپاره بر جاي گذاشته ام و هر بار كه مي رفتي، گويي من تكراري از وجودم را به آنجا، به همان سرزمين آتش و خمپاره و به همان دروازه بهشت مي فرستادم. امروز چشمان اشكبار مادر، در نگاه خيسم محو مي شود و ثانيه هاي سخت انتظار را با زمزمه هاي «امن يجيب» پر التهابش پشت سر مي گذارم. يادم مي آيد آن روزها را كه در تصورات و رؤياي كودكانه ام هر روز لب حوض حياط مي نشستم و منتظر چرخيدن كليد در قفل در بودم. منتظر صداي پايي آشنا كه به سوي خانه بيايد و دل كوچك و منتظرم را آرام كند. پدر! هر لحظه به شوق ديدنت چندين بار در حياط را مي گشودم و به انتهاي كوچه چشم مي دوختم تا در ديدگان منتظرم هويدا شوي. هنوز انتظار آن روزهاي جاودانه به يادگار مانده، با اين تفاوت كه امروز تو ديگر هيچ صدا و حركتي نداري. مدتهاست بر تخت بيمارستان آرميده اي و سراغي از دل بيقرار من و مادر نمي گيري. هر لحظه تا آخرين پله عروج مي روي و بازمي گردي. هر روز صبح با صداي اذان تو به ستايش خدايم مهمان مي شدم و اكنون مدتهاست كه بر جسم بي تحركت، آيه هاي عشق را نثار مي كنم تا فقط يك بار ديگر برخيزي و دست نوازشت را تسكين دل بي تابم كني. پدر! روزها، هفته ها و ماهها گذشته اند، و من جز سكوت لبهاي كبودت چيزي نديده ام. نمي دانم كدامين نجواي عاشقانه گوشهاي تو را تسخير كرده كه اينگونه مدهوش و بي هوش از خويشتن خويش كوچ كرده اي. آخر تو را عشق كدامين ليلي اينگونه مجنون وار به صحراي جنون كشيده كه خاموش، ولي بي قرار رفتني؟ اي كاش يك بار ديگر ديدگانت را بگشايي و مرا به بي كران ساحت نگاهت بنشاني. دست تقدير، باز هم مرا پشت درهاي انتظار نشانده و دوري ات كه فقط به اندازه يك پنجره است مرا بر آن داشته كه خداي سالهاي دفاع تو را فرياد بزنم و از او بخواهم رمز عروجت را ندا دهد و ديدار عشق را قسمت كند. پدر !قاب نگاهم را لبريز از تصوير وجودت مي كنم و آن را بر اوج ديوار دلم، آنجا كه تكيه گاه توست، حك مي كنم. پدر !اي همه افتخار سالهاي زندگي ام و اي شكوه و عظمت بر اوج نشسته طومار پايدار وطنم، تو را كه هيچ واژه اي زيبنده ابهت دفاعت نيست، به والاترين مقام مي ستايم و ايثار و فداكاري ات را جاودانه ارج مي نهم. معاونت پژوهشي سازمان بنياد شهيد و امور ايثارگران خراسان رضوي
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- همسايه و هم سايه
جانباز سيد مرتضي باشي ازغدي هنوز فكر نكردم كه چه بنويسم. يعني فكر كردم، ولي به نتيجه نرسيدم. فقط مي دونم حالا حالاها باهات كار دارم. خيلي حرفاست كه بايد به همديگه بزنيم. بايد از گذشته ها بگيم تا برسيم به دوران خوش همجواري و همسايگي... تا برسيم به دوران سخت فراقت، تا ...
راستش از گذشته تو خبر ندارم. چيزايي حدس مي زنم. احتمالاً اروپايي بودي، بچه كوه هاي آلپ... يا شايدم ايتاليايي بودي دور و بر معادن گرانقيمت سنگ... چه دل سنگي داشتي! بالاخره يه روز اومدي توي يه كارخانه و آبديده شدي... رفتي توي كارخانجات اسلحه سازي آلمان يا جاي ديگه... ترس برت داشته بود... يه دفعه چشم باز كردي ديدي شدي همراه باروت و مواد منفجره و TNT و ... چه دوران سخت و هولناكي داشتي... بالاخره به هم رسيديم. تو اون روز اومدي اونجا، من هم آمدم... نمي دونم چطور شد كه بين اون همه سر و صدا عشقت كشيد و من رو انتخاب كردي... اول توي هوا رها شدي، بعد هم يه ضربه خورد تو سرت. سرت از تن جدا شد. بعد توي هوا چرخيدي و چرخيدي تا افتادي بين گلهاي ساحل اروند. چند ثانيه اي از درون سوختي. آتش گرفتي. بعد ديگه نتونستي تحمل كني و... اون چيزي كه ازش مي ترسيدي به سرت اومد... از درون منفجر شدي و تولد تو همزمان با تولد من شد... زندگي جديد ما... شديم همسايه... برخلاف تو كه اون لحظه مي ترسيدي، من منتظر بودم. نه اينكه دقيقاً منتظر تو باشم، ولي براي سخت تر از تو هم خودم رو آماده كرده بودم. اون روزها توي اون حال و هوا آماده بودم كه يا توي جفت چشمام بشيني يا دو تا دست يا دو تا پام رو با خودت ببري يا بري تو عمق ستون فقراتم، نخاعم رو قطع كني... به هر حال از اون شب ما دو تا شديم همسايه. همسايه دوقلو... اون شب توي اون گلهاي ساحل اروند، وقتي با لباسهاي غواصي كنار اون مرداي ديگه اي كه دست از همه چيز زندگي شسته بودن، سينه خيز و پشت خيز و افتان و خيزان مي رفتم، نه تو و نه من فكر نمي كرديم قسمت اين جوري بشه كه يه دفعه ما بشيم همسايه، اون هم 15 سال...! چه دوران خوشي رو گذرونديم تو اين زندگي مشترك 15 ساله... تو دوست خوبي بودي براي من، اولين حسن همجواري تو واسه من اين بود كه به خاطر تو با اون آدماي از جون گذشته بيشتر آشنا شدم. اولين نمونه اش رو يادته كه؟ چند ساعت بعد از زندگي جديد تو و من يا همون همسايگيمون بود كه وقتي مي خواستم وضو بگيرم براي نماز صبح، خون بند نمي اومد. داشت دير مي شد. گفتم من آدم وسواسي و تو ...! نماز داره دير ميشه! محمدرضا كنارم بود. خنديد و گفت: هر كه در اين بزم مقرب تر است جام بلا بيشترش مي دهند اون لحظه تازه محمدرضا رو ديده بودي و معني شعرش رو هم نمي دونستي، ولي يك سال بعد وقتي خبر مجروحيتش رو شنيدي و وقتي گفتند چطور ناله مي كرده، يك كمي از شعرش رو متوجه شدي. چند روز بعد كه با هم براي تشييع جنازه اش به خليل آباد كاشمر رفتيم و خودت ديدي كه چطور جسمش از درد سياه شده بود و خونريزي داخلي پيدا كرده بود و ريه اش از كار افتاده بود و ... ديگه معني شعرش رو كامل فهميدي. تو به دنياي جديدي پا گذاشته بودي من هم همين طور. همون موقعها و توي اون شبها و روزهاي خون و ستاره، آدمهاي زيادي، دوباره متولد شدند. پاك شدند. توي گذشته هاشون هر خطا و لغزشي بود از بين رفت. شدند مثل روز اول زندگيشون. حالا ديگه به واسطه تو من هم شده بودم جزيي از اونها. براي اونها هم دنياي جديدي درست شده بود. البته براي ورود به دنياي جديد هر كدوم بايد از يه دروازه مخصوص رد مي شدند. بعضي ها اول پاشون رو جا گذاشتند بعد توي دنياي جديد پا گذاشتند. از دروازه ويلچر كه گذشتند، گفتند ديگه نمي خوايم راه بريم. وظيفه مون بود تا اين دروازه بياييم بقيه اش با خودت. بعضي ها به دروازه عشق كه رسيدند، گفتند: نه تنها راه نمي ريم، بلكه ديگه هيچ حركتي هم نمي كنيم. بنا بر اين مثل اصحاب كهف به خواب خوش چندين ساله رفتند. توي اين چند سال با اينكه چشماشون باز بود ولي غير از رخ يار نديدند و اين ديدن رخ يار آن چنان اونها رو محو كرد كه تا آخر عمرشون هم سر از خواب خوش مستي برنداشتند. بعضي ها دروازه سخت تري رو انتخاب كردند، دروازه عقل!... رفتند عقل رو تحويل دادند، اون هم با بيداري كامل...! گفت كه ديوانه نه اي لايق اين خانه نه اي رفتم و ديوانه شدم سلسله بندنده شدم
زمستان سال 79 شده و بعد از 15 سال، دوباره حال و هواي آن روزها به سرم زده. اين حال و هوا براي تو هم آشناست. جمعيت: از همه نژاد، از همه رنگ، از همه طبقه، درهم و برهم ولي ساده و بي تكلف، بي نشانه، كنار هم مثل همان وقتها، لباسها همه يك دست، همه يك رنگ مثل همان وقتها، فقط لباسهاي خاكي، حالا سفيد شده اند! زمين: خاك رمل، مثل همان وقتها. شب شده كاروانها راه مي افتند. عمليات شروع شده. راهپيمايي شبانه و جمع آوري سلاح. فردا بايد با دشمن مبارزه كنند. همه دارند پاك مي شوند. اينجا محشري است به نام مشعر. محل شعور، تو هم چيزهايي فهميده اي... صبح شده. بعضي ها رمز عمليات را زير لب تكرار مي كنند: لبيك اللهم لبيك... لبيك لاشريك لك لبيك... ان الحمد و النعمة لك والملك... لاشريك لك لبيك... ديگر رسيده ايم به سرزمين منا. سرزمين عشق. بين آن همه جمعيتي كه آمده اند براي ديدن معشوق، تو هم نمي تواني ساكت بنشيني. بعد از 15 سال همسايگي حالا ديگر خوب مي شناسمت. عجب تقلا مي كني. تكان مي خوري. لگد مي زني. وقتت شده... همه دارند پاك مي شوند و تولد جديد تو هم در راه است. تو هم حق داري. كم طاقت شده اي، ولي من دو روز ديگر مهلت مي خواهم. براي اعمالم اشكال دارد... دست بردار نيستي، دردت شروع شده. نكند تو مي خواهي از من زودتر متولد شوي؟ مسابقه گذاشته ايم. هرجور هست دو روز ديگه هم صبر مي كنيم تا بعد با هم متولد شويم. برمي گرديم مسجدالحرام، طواف آخر، سعي آخر، نماز آخر... لحظات سخت و شيرين... لحظات آخر با هم بودن... اعمال حج تمام مي شود. برمي گرديم هتل. من دوباره متولد شده ام اما تو بي تاب تر شده اي. رنگت عوض شده. ورم كرده اي. 15 سال من را تحمل كرده اي و حالا مي خواهي تو هم دنياي جديدي را تجربه كني. خودم را به پزشك كاروان مي رسانم. تيغ جراحي روي دستم مي نشيند. دكتر يادش رفته آمپول بي حسي بزند. به تو مي گويم كه: بهتر، بگذار اين آخر كاري خوب احساست كنم! سرت از دستم بيرون زده. دكتر با پنس و گيره و اين جور چيزا سرت را گرفته و تلاش مي كند تا از تنم بيرونت بكشد. بيرون نمي آيي. 15 سال توي بدنم جا خوش كرده اي. بعد از چند بار تلاش، بالاخره تو هم متولد مي شوي... چه نفس عميقي مي كشي... آخرين تنفس تو در هواي آزاد، 15 سال پيش بود كنار اروندرود و حالا اولين تنفس جديدت در سرزمين وحي است. مكه. حاجي ها يكي يكي دارند به هتل برمي گردند به هم تبريك مي گويند. من هم توي اطاق، تو را مي گذارم روبه رويم و خيره نگاهت مي كنم: تولدت مبارك...
چند سال ديگر هم گذشت. امشب باز تو را از لاي پارچه درآوردم و روبه رويم گذاشتم. درسته هردومون از هم دور شده ايم، ولي تنهايت نمي گذارم. هذا فراق بيني و بينك... اسمت را گذاشته ام «همسايه دوقلو»! چرا؟ چون با تو هم مي شود صحبت كرد، حداقل به اندازه 15 سال خاطرات زندگي مشترك همسايگي... بيا و آيينه من باش. بيا و حرف بزن. درست است كه از هم جدا شده ايم و ديگر همسايه نيستيم، ولي اگه هم نمي خواي حرف نزن. فقط كنارم بشين تا به عنوان يك هم سايه كه حالا بين ما جدايي افتاده احساست كنم. هرچند وقت يكبار فقط خودت را به من نشان بده. تو يادگار آن لحظات پاكي. وقتي با تو صحبت مي كنم ياد علي و امثال او مي افتم. تو من را ياد دو تكه هاي ديگر تنت مي اندازي كه در چشمهاي علي جا خوش كردند و از ديدن دنيا محرومش. تو من را به ياد پاي مصنوعي حسن مي اندازي كه صاحبش با پاهاي قطع شده دوباره به جبهه رفت. تو من را ياد بهرام مي اندازي كه مي گفت: با هر ضربه كابلي كه در اسارت مي خورديم و يك تكه پوست تنمان كنده مي شد، مي گفتيم پاك شديم! تو من را به ياد آناني مي اندازي كه بيست سال است كه توي كما رفته اند. تو من را به ياد آناني مي اندازي كه با هر نفس، سرفه امانشان را مي برد. تو من را به ياد آناني مي اندازي كه نفس كشيدن برايشان جان دادنشان است... سال 79 وقتي براي اولين بار چشمم به تو افتاد با خود گفتم: بالاخره يار 15 ساله ام رو ديدم! تو يادآور همه آناني هستي كه امروز جز ياد و خاطره شان با من نيست... هميشه پيشم بمان... «تركم» نكن «تركش»...!
روزهاي اولي كه مجسمه متفاوت و لابد جالب و بي عيب !«جانباز» در ميدان جانباز مشهد نصب شده بود، يكي از دوستان علاقمند به دفاع از دستاوردهاي دفاع مقدس كه خود نيز جانباز بود، به شوخي گفت: فلاني ما كه «عاري از هرگونه درك زيباشناختي»(!)
هستيم، ولي كساني كه داراي اين درك هستند خوب بود كمي درباره فلسفه اين تنديس توضيح مي دادند كه چرا انگشتهاي دست راست مجسمه بدون هيچ توجهي روي هوا بازمانده است؟ من هم به همان لحن شوخي جواب دادم كه: «شايد اين هم يك جور نماد جانبازي باشد!» او كمي برافروخته شد و گفت: من نمي فهمم كجاي اين مجسمه يادآور نماد جانبازي است كه حتي بالاتنه و پايين تنه مجسمه با هم تناسب ندارد و ... ! گفتم: «برادر، شايد ما نمي فهميم !لابد بستن يك فانسقه و يك قمقمه آب نشانگر رزمندگي و جانبازي است و ...! باري به هر جهت، اين مجسمه در ميدان شهر نصب شد و همه آمدند و رفتند و ديدند و ...! و البته خيلي ها هم به ضعفهاي مجسمه ايراد گرفتند تا آن جا كه مسؤولان قول تعويض اين تنديس را دادند. *** افشين اسفندياري را كه در حال ساخت تنديس جديدي در مورد جانباز است، ملاقات مي كنيم. مجموعه پنج تنديس كه در يك مجموعه قرار مي گيرند، تقريباً آماده اند و قرار است در مهرماه، در ميدان جانباز شهر مقدس مشهد پرده برداري شود. پيش از اين، آقاي اسفندياري، تنديس سمبليك «علي ولي ا...» و مجسمه «مادر» را در آذربايجان به ارتفاع 9 متر ساخته بود و همچنين مجسمه هاي زيادي از جانبازان و بسيجيان و رزمندگان. او علاوه بر كار در ايران در كشورهايي از قبيل تركيه، يونان و قبرس نيز مجسمه هايي را ساخته كه در ميادين مهم شهرهاي بزرگ اين كشورها نصب شده است. اسفندياري هدف خود از پذيرش طراحي و ساخت مجسمه جانباز را چنين بيان مي كند: اين هنرمند حرفه اي هر كاري را به عنوان سفارش نمي تواند بپذيرد و من معمولاً كارهايي را قبول مي كنم كه آنها را دوست داشته باشم. او ادامه مي دهد: من پس از سالهاي جنگ، كارهاي زيادي را در ارتباط با جبهه و جنگ انجام داده ام و در حقيقت اين كار را هم بر حسب وظيفه اي كه احساس مي كردم، پذيرفته ام و سعي من در ساخت اين مجسمه ها، انتقال دلاوريها و از جان گذشتگيهاي اين عزيزان به نسلهاي بعدي است. من با عشق، علاقه و حساسيت خاصي اين كار را انجام مي دهم و مطمئن هستم اين احساس به بيننده هم منتقل خواهد شد. اسفندياري عقيده دارد: در هر كشوري و به هر دليل، جنگي اتفاق افتاده، اما در جنگ ما به خاطر ماهيت دفاعي بودن آن، معنويت خاصي هم در جبهه و در ميان دلاوران ما حاكم بوده كه دفاع ما را از ساير جنگها جدا مي كند. وظيفه يك هنرمند ايراني در هر رشته اي آن است كه اين تفاوت را به مردم بشناساند. من، هم سعي كردم در آثاري كه خلق مي كنم اين تفاوتها را نشان دهم. او با اشاره به يك بخش از مجسمه در حال ساختش كه تصويرگر يك رزمنده شيميايي است، مي افزايد: در اين مجسمه رزمنده ايراني با وجود اين كه شيميايي شده و با چفيه اش جلوي بيني اش را گرفته، اما در همان حال با يورش سهمگيني به پيشروي خود ادامه مي دهد، هدف از طرح اين مجسمه بيان حالت آن است كه در جنگ هيچ چيزي نتوانست جلوي دلاوران ما را بگيرد، حتي بمباران شيميايي و همه اينها به دليل اعتقاد به اسلام و نظام و معنوياتي است كه فراتر از درك است. من در پيكره اي ديگر، حالت عرفاني چهره رزمنده اي را نشان دادم كه رزمنده نوجواني كه زخمي شده را حمل مي كند. به نظر خودم اين فقط تراشه و حجم نيست و من مي خواستم روحيه معنوي و بزرگ اين رزمنده را تداعي كنم. او در مورد اشكالات مجسمه اي كه در حال حاضر به عنوان تنديس جانباز در ميدان جانباز مشهد نصب شده، مي گويد: تنديسي كه در ميدان جانباز نصب شده، قبل از هر چيز در آناتومي و زيباشناسي اشكال دارد و بيننده در همان نگاه اول در معايب مجسمه مي ماند و ديگر به حالت مجسمه كه چگونه است نمي رسد. وي در مورد كارهاي خودش در مورد جانبازان مي گويد: به هر حال من با احساس كار كردم و اميدوارم اين احساس به بيننده هم منتقل شود. *** اسفندياري در مورد جنس مجسمه ها مي گويد كه مجسمه ها از بتون مسطح ساخته شده اند تا از ماندگاري لازم برخوردار باشند. *** البته هنوز تا زمان نصب و رونمايي مجسمه ها مدتي مانده است و ما اميدواريم پس از اين كه مجسمه ها در منظر بينندگان قرار گرفت، اين تنديسها از ويژگيهاي لازم هنري برخوردار باشند و بتوانند معنويت رزمندگان و حس و حال آنها را به بيننده منتقل كنند و همچنين اميدواريم كه اين تنديسها در حد و اندازه رزمندگان و شهر شهيد پرور مشهد ظاهر شوند و نظر زائر و مجاور را جلب كنند و تأثير لازم را باقي بگذارند، تأثير خوبي كه خاطره تنديس نچسب فعلي را التيام بخشد.